چپتر 455: درگاهی به بهشت
0این افشاگری ذهنِمیکردند سانی را سختوقتی درگیر کرده بود.
دیمونِ امید... یا آرزو. دیمونی که قدرتش به احتمال زیاد باروزی روح و ذهن پیوند داشت. چنین موجودی دست به چه کاری زدهشاید بود که ایزدِ خورشید را واداشت تمامِ قلمروِ او را نابود کند؟
و بعد ازبودند آن چه بر سرِتدریجیِ آن موجود آمده بود؟
درست مثلِاما همیشه، پاسخیانباشتِ در کار نبود.
با این حال، سانی رفتهرفته داشت چیزهای بیشتری میفهمید. فعلاً تکههای اطلاعاتی که به دست آوردهحتماً بود، پراکنده و بیربط بودند. اما اگر به این انباشتِ تدریجیِ دانش ادامه میداد، روزی فرامیرسیدراهپلهای که این تکهها کنارِ هم جفتوجور شوند. و آنوقت... چه حقایقِ هولناک و شگرفی را کشف میکرد؟
شاید آنقدر کهبودند یک عمر دروغانباشتِ را جبران کند.
...بهجز کتیبههای مربوط به بافنده و برجِ عاج، سانی نتوانست چیزِ دیگری را ترجمه کند.جفتوجور با این حال، تمامِ جزئیاتِ رونهای ناآشنایی را که کوههای تهی، حصار، قلبِ زاغ، کشتیِ دربافنده حالِ حرکت در دریای توفان و هرمِ مرموزِ شرق را توصیف میکردند، به خاطر سپرده بود.
وقتی برگشتم به دنیای واقعی بایددانش برم پیشِ معلم جولیوس. اون حتماً یهجفتوجور چیزایی دربارهٔ این خط میدونه، مگه نه؟
سانی در حالی که به نقشه فکر میکرد، واردِ تالارِباید رونها شد، چشمانش را بسته نگه داشت و به سمتِمگه ورودیِ راهپلهای رفت که به طبقهٔ ششمِ برجِ آبنوس میرسید.
آخرین طبقه.
با ورود به تالارِ طاقِ سنگی، آهِ آسودگی کشید. فشاری که از رونهایتکهها هولناک ساطع میشد بالاخره از بین رفته و ذهنش را آسوده گذاشته بود...دروغ با این حال، سردردِ ناشی از آنها تا چند دقیقهٔ دیگر ادامه مییافت.
سانی نشست، به دیوار تکیهتدریجیِ داد و در انتظارِ بهبودیِفرامیرسید کامل، به طاق خیره ماند.
بالاترین طبقهٔ پاگودای عظیم، نسبت به شش طبقهٔ دیگر، چندان بزرگبرم نبود. فقط یک تالارِ بزرگِ مدور بود و تقریباً بهکلی خالی.نقشه تنها چیزی که در آن به چشم میخورد، خودِ طاق بود.
بلند بود و از همان جنسِ بقیهٔ برجِ آبنوس. در واقع انگار طاق را نساخته بودند... بلکه گوییحقایقِ بیهیچ درزی که آن را از سنگِ سیاه جدا کند، از دلِ کفِ زمین روییده بود. شبیهِ درگاهیدیگری بود که کسی بنا به دلیلی وسطِ تالار گذاشته و بعد فراموش کرده بود دری به آن وصل کند.
این تنهابیربط امیدِ سانیاما برای فرار بود.
مدتِ درازی به آن خیره مانددانش و به این فکر کرد کهکنارِ چطور پورتال را به کار بیندازد.
پیشتر راههای زیادی را برای فعال کردنِ طاق امتحانواقعی کرده و حلقهٔ رونهای اطرافش را هم بررسی کردهدربارهٔ بود. اما هیچکدام از کارهایش به نتیجهای نرسیده بود.
با این حال، گفتگویاما اخیرش با موردرت فکریدانش به سرِ سانی انداخته بود.
موردرت چه گفته بود؟ اینکه شاهزادهٔ جهانِ زیرین تا حدودی یکروزی آهنگرِ ایزدی بود. سازندهٔ چیزها... اما از نوعِ کاربردیاش. اینکه ازمیکرد هرچه دمِ دستش بود استفاده میکرد و سراغِ سادهترین راهحل میرفت.
این حرف کموبیش همان چیزهایی را تأیید میکرد که سانی از پیش دربارهٔ آنشوند دیمونِ مغرور میدانست. هرچه باشد، قدیس و همنوعانش ساختهٔ دستِ شاهزادهٔ جهانِ زیرین بودند. حالابافنده که به گذشته نگاه میکرد، میدید که بههیچوجه عظمتِ این دستاورد را درک نکرده است.
خلقِ موجودی زنده از هیچ... در واقع یکدنیای نژادِ کامل از آنها. این کار واقعاً شبیه چیزیچیزایی بود که فقط از دستِ یک ایزد برمیآمد، نه؟
با این حال، شاهزادهٔ جهانِ زیرین ایزد نبود. او یک دیمون بود؛ ایزدیتکهها کوچکتر. آیا خلقِ قدیس و مردمانش راهی بود تا به ایزدانِ حقیقی نشاندروغ دهد که هیچ دستِکمی از آنها ندارد؟ یا جاهطلبیِ دیگری او را پیش میراند؟
برام سؤالهبیربط ایزدها چهاما واکنشی نشون دادن...
معلم جولیوس دیمونها را موجوداتی وحشتناک توصیف کرده بود که بهخاطرِ خاستگاهِ نامعلوم و قدرتهای عجیبشان ترس به جان میانداختند. بعد ازآنقدر اینکه یکی از آنها کاری میکرد که قاعدتاً فقط در حیطهٔ قدرتِ ایزدان بود، چه اتفاقی میافتاد؟ توصیفِ قدیس در آن زمانکشتیِ که یک پژواک بود، میگفت او و همنوعانش برای آوردنِ صلح طراحی شده بودند، اما در عوض در جنگی بیپایان زاده شدند...
عجبا.
اما گذشته از اینها، مسئله این نبود. مسئله این بود که قدیس از سنگ ساخته شدهشوند بود. سانی همیشه فکر میکرد این بخشِ جداییناپذیری از طراحیِ اوست؛ جنبهای اساسی از چشماندازی کهبرجِ خالقش برای مجسمههای زنده در سر داشت. شاید برای اینکه قویتر شوند، یا نابودیشان سختتر باشد.
اما پس از دیدنِ عروسکهای چینی و صحبت با موردرت،میداد سانی دیگر چندان مطمئن نبود. عروسکهای شکسته نشان میدادند کهشگرفی مادهٔ اولیهٔ خلقت، برای شاهزادهٔ جهانِ زیرین اهمیتِ چندانی نداشته است.
هرچی دمِاما دستش بود...انباشتِ سادهترین راهحل...
آیا قدیس از سنگ ساخته شده بود... صرفاً چون درباید کوههای تهی سنگِ زیادی وجود داشت تا شاهزاده در آزمایشهایش ازحالی آن استفاده کند؟ واقعاً هم آنجا چیزی جز سنگ پیدا نمیشد.
این، اِ...بیربط نمیتونه درستاما باشه، مگه نه؟
اما سانی بهنوعیبودند حس میکرد کهانباشتِ اتفاقاً درست است.
نگاهی به قدیساگر انداخت و چنددانش بار پلک زد.
...عوضیِ تنبل!
سانی لرزید؛ نیمهمنتظر بود بهخاطرِ فکر کردن به دیمونِادامه قدرتمند با چنین الفاظِ توهینآمیزی، عذابی بر سرش نازل شود.هولناک وقتی اتفاقی نیفتاد، سر تکان داد و به افکارش برگشت.
در کوههای تهی سنگِ فراوانی یافت میشد، اما اطرافِ برجِ آبنوس عملاً هیچچیز نبود. اماجفتوجور در گذشته چطور؟ آن زمان که شاهزادهٔ جهانِ زیرین در آسمانِ زیرین اقامت داشت، چه چیزیبافنده در اطرافِ برج فراوان بود؟ او برای تأمینِ انرژیِ موتورهای جادوییاش از چه چیزی استفاده میکرد؟
هرچه باشد، ایناگر پاگودا برای برداشتِ شعلههایادامه ایزدی ساخته شده بود.
سانی که حس میکرد سردردش بالاخره دارد فروکش میکند، برخاست و بهسمتِ طاق رفت. سپساون نگاهِ بیرحم را احضار کرد، افسونِ [آینهٔ تاریک] را فعال کرد و جوهرش را درونِسمتِ آن ریخت. تماشا کرد که چطور تیغهٔ نقرهای از نوری سفید و درخشان لبریز میشود.
لحظهای تردید کرد و بعد،اگر نوکِ نیزهٔ تیره را بهآرامیمیداد روی سنگِ سیاه و سرد فشرد.
...بیدرنگ، انگار دریچههای سد در روحش باز شده باشد.ادامه جوهرِ سایه به درونِ نگاهِ بیرحم سرازیر شد وحقایقِ از طریقِ آن، شعلهٔ ایزدی به داخلِ طاق جریان یافت.
سانی تلوتلو خورد.
تنها درتوصیف چند ثانیه، تمامِسپرده جوهرش مصرف شد.
با اینبیربط حال... دروازهاما باز نشد.
اما چیزیبیربط در تالاراما تغییر کرد.
حلقهٔ رونهایی که طاقِ ابسیدین را احاطه کرده بودند،روزی با نوری ضعیف و لرزان به درخشش درآمدند. نور کمسوکشف بود و بهسختی دیده میشد، اما بدونِ شک وجود داشت.
سانی مدتِ درازی به رونهاسپرده خیره ماند و سپس، لبخندیباید گشاد روی صورتش نقش بست.
«...خودشه!»