---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1691: مشکلِ مهارت • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1691: مشکلِ مهارت

0

نفیس مدتی ساکت‌مکث​ ماند و حرف‌های افسونگرِ‌قبلاً​ جذاب را سبک‌سنگین کرد.

سلاحی که‌لحظه‌ای​ به اندازهٔ‌می‌تونی​ صاحبش قدرتمند باشد...

آرام، جرقه‌هایی‌پرشوری​ سفید در عمقِ‌نکردم​ چشمانش روشن شد.

«یه خاطرهٔ در حالِ رشد.»

وجود داشتند، اما بی‌نهایت کمیاب بودند. بیشترِ آن‌هایی که‌نکردم​ وصفشان را شنیده بود، حتی از کشتنِ موجوداتِ کابوس‌می‌تونم​ به دست نیامده بودند، بلکه یادگارهای میراثِ سرشت بودند.

داشتنِ شمشیری که اجازه می‌داد قدرتِ سرشتش را تمام‌وکمال بیرون بریزد، به‌خودی‌خود هیجان‌انگیز‌داد​ بود. اما اگر آن شمشیر می‌توانست قدرتش را به‌عنوانِ یک تایتانِ متعالی هم‌تصورِ​ بازتاب دهد، آن هم کسی که تبارِ ایزدِ خورشید را به ارث برده بود...

چنین تیغه‌ای‌پرشوری​ واقعاً شایستهٔ‌کار​ کشتنِ ایزدان بود.

البته به شرطی‌حقیقت​ که خودِ نفیس‌مکث​ هم شایسته می‌بود.

نگاهی به استاد سانلس انداخت‌لبخندِ​ که آرام و خونسرد مانده‌مطمئنم​ بود. واقعاً می‌توانست چنین خاطره‌ای بسازد؟

ناگهان مردِ جوان‌مکث​ در نگاهش جذابیتِ‌پرشوری​ دیگری پیدا کرد.

«اون ارزشمنده... منظورم اینه‌کار​ که منبعِ ارزشمندیه. کاسی‌انجامش​ این بار واقعاً گل کاشته.»

البته اگر حرف‌هایش حقیقت داشت.

نفیس لحظه‌ای مکث کرد.

«واقعاً می‌تونی؟»

استاد سانلس لبخندِ پرشوری زد.

«قبلاً این کار رو نکردم، اما‌مکث​ مطمئنم که می‌شه انجامش داد. شاید‌نکردم​ هیچ‌کسِ دیگه‌ای نتونه، اما من می‌تونم.»

نفیس ابرویی بالا انداخت؛ سخت بود به این اعتمادبه‌نفس شک کند. نه‌انجامش​ فقط به این خاطر که تصورِ دروغ‌گفتنِ کسی با ظاهرِ او سخت‌فقط​ بود، بلکه چون می‌توانست شور و شوقش را هم تا حدودی حس کند.

نفیس شکی نداشت که استاد سانلس صنعتگری چیره‌دست‌کار​ و خلاق است. با جاه‌طلبیِ هنری ناآشنا نبود و‌نتونه​ جاه‌طلبیِ او از جنسی بود که می‌توانست معجزه بیافریند.

البته این احتمال هم وجود داشت که‌می‌شه​ صرفاً متوهم باشد. اما اگر ذره‌ای در توانایی‌اش‌ابرویی​ شک بود، کاسی او را به اینجا نمی‌فرستاد.

دلاوری چطور از‌حقیقت​ کشفِ چنین استعدادی‌مکث​ غافل مانده بود؟

نگاهش را گرفت و بقایای پلیدِ اطرافشان را برانداز کرد. کلکسیونِ پروپیمانی بود... از‌شاید​ آنجا که این مردِ جوانِ جذاب اصلاً به مبارزها نمی‌خورد، لابد این مواد را‌ظاهرِ​ با خرده‌های روح و پول خریده بود. همین یک مورد، گویای تعهد و پشتکارش بود.

نفیس آهی کشید.

«چطور این‌قدر‌پرشوری​ با بقیهٔ‌کار​ افسونگرا فرق داری؟»

سانلس لبخند زد.

«خیلی ساده‌ست.‌لحظه‌ای​ گزارشِ اکتشافِ مقبرهٔ‌لبخندِ​ آریل رو خوندی؟»

استاد سانلس ناگهان‌مکث​ ساکت شد و‌پرشوری​ کمی رنگش پرید.

آن هم‌پرشوری​ به شکلی‌کار​ کاملاً دوست‌داشتنی.

«اوه... خیلی عذر می‌خوام‌داشت​ بانو نفیس. حرفِ احمقانه‌ای‌لبخندِ​ زدم. شما خودتون اونجا بودین.»

وزن بدنش را از این‌لبخندِ​ پا به آن پا انداخت‌مطمئنم​ تا خجالتش را پنهان کند.

«...به هر حال، حتماً با فرقهٔ طلسمِ کابوس‌کار​ که توی گزارش اومده آشنایی دارین. بینِ اون‌دیگه‌ای​ فرقه‌گراها، جادوگرای خیلی خاصی بودن که بهشون می‌گفتن بافنده.»

نفیس سر تکان داد.

«بله. خب که چی؟»

افسونگرِ جوان لحظه‌ای مکث کرد.

«امروزه هر کسی که خاطره می‌سازه، به‌خاطرِ سرشتشه که می‌تونه‌مطمئنم​ این کار رو بکنه. در واقع خودشون نیستن که خاطره‌ها رو‌سخت​ می‌سازن... این طلسمِ کابوسه که این کار رو براشون انجام می‌ده.»

به یکی‌پرشوری​ از چشمانِ‌کار​ عقیقی‌اش اشاره کرد.

«اما من فرق دارم. به‌خاطرِ یکی از صفت‌هام، می‌تونم بافتِ جادوییِ خاطره‌ها رو ببینم. و‌انجامش​ چون می‌تونم ببینمش، می‌تونم برای درکش تلاش کنم. برای همین، خاطره‌های من محصولِ پیوندِ سرشتم با‌ظاهرِ​ طلسمِ کابوس نیستن. اونا محصولِ مهارتن. مهارتِ خودم، که سال‌ها براش خونِ‌دل خوردم و صیقلش دادم.»

نفیس با دقت به‌می‌تونی​ حرف‌هایش گوش داد. چیزی‌کار​ که می‌شنید... واقعاً شگفت‌انگیز بود.

یادآوریِ خوبی بود که هرگز آدم‌ها را دست‌کم نگیرد. این مردِ جوان و‌داد​ متواضع در مقایسه با هزاران استادِ دیگر و قدیس‌های والامقام، آن‌قدرها هم برجسته‌تصورِ​ به نظر نمی‌رسید. زندگی‌اش را بی‌سروصدا، دور از کانونِ توجه و بی‌هیچ شهرتی می‌گذراند.

با این حال، او هم در‌مطمئنم​ نوعِ خودش بی‌نظیر بود. در هنرِ‌دیگه‌ای​ منحصربه‌فردش، هیچ‌کس چیره‌دست‌تر از او پیدا نمی‌شد.

بی‌نهایت صفت، سرشت و خاطره در این دنیا وجود داشت.‌قبلاً​ هر کسی می‌توانست به شیوهٔ خودش یک شگفتی باشد و‌نتونه​ از پسِ کارهایی برآید که به چشمِ بقیه غیرممکن می‌آمد.

نفیس تصمیمش را گرفت.

به مهارتش اعتماد می‌کنم.

به‌هرحال اعتماد به این افسونگرِ جذاب ضرری نداشت. حتی اگر‌شاید​ شکست می‌خورد، نفیس صرفاً به همان نقطهٔ اول برمی‌گشت —‌فقط​ بدون سلاحی برای رویارویی با فرمانروایان، اما بدون هیچ چارهٔ دیگری.

بی‌اختیار در‌حرف‌هایش​ جوابِ لبخندِ محوِ‌لحظه‌ای​ او، لبخندی زد.

«در این صورت،‌مکث​ نبوغ و پشتکارت رو‌قبلاً​ تحسین می‌کنم، استاد سانلس.»

نفیس لحظه‌ای‌لحظه‌ای​ مکث کرد‌می‌تونی​ و بعد پرسید:

«گفتی ساختنِ همچین شمشیری به تلاشِ زیادِ‌می‌شه​ هر دومون نیاز داره و باید مدتِ‌می‌تونم​ زیادی رو با هم بگذرونیم. منظورت چی بود؟»

او آهی کشید و با اشاره از نفیس خواست تا آن انبارِ‌نکردم​ شوم را ترک کند. با عبور از ویترینِ شیکِ بوتیکِ خاطره و‌سخت​ بازگشت به سالنِ غذاخوریِ کافه، مردِ جوانِ جذاب با لحنی دلنشین توضیح داد:

«جواب دادن به بخشِ اول آسون‌تره. خلاصه بگم، تو مراحلِ خاصی از آهنگری به کمکت‌هیچ‌کسِ​ نیاز دارم. بر کسی پوشیده نیست که شعله‌های شما از روح سرچشمه می‌گیرن، بانو نفیس... برای‌شوقش​ همین، مایلم باور کنم که اونا برای ساختنِ یه سلاحِ پیوندخورده با روح از همه مناسب‌ترن.»

لحظه‌ای ساکت ماند‌مکث​ و بعد با‌پرشوری​ تردید ادامه داد:

«بخشِ دوم یکم... حساس‌تره. معمولاً برای انتخابِ افسون‌های مناسب برای خاطره‌هایی که می‌سازم مشکلِ چندانی ندارم. اما این یکی قراره کاملاً خاص باشه‌دروغ‌گفتنِ​ و برای همین، باید دقیقاً با شما و قدرت‌هاتون تناسب داشته باشه. همچین تناسبی ممکن نیست مگه اینکه درکِ عمیقی از قدرت‌هاتون و نحوهٔ‌اینجا​ مبارزه‌تون داشته باشم. خیلی کمکم می‌کنه اگه بتونم شمشیرزنی و سرشتِ شما رو از نزدیک ببینم... و نه فقط تو یه رینگِ مبارزهٔ تمرینی.»

نفیس با کنجکاوی نگاهش کرد.

«دربارهٔ شمشیرزنی‌لحظه‌ای​ خیلی می‌دونی،‌می‌تونی​ استاد سانلس؟»

مردِ جوانِ جذاب لبخندی زد.

«خب... شاید بهِم نیاد، اما در واقع چیزهایی از شمشیرزنی‌شاید​ می‌دونم. همین‌طور نحوهٔ کار با سلاح‌های دیگه رو. به‌هرحال، اگه کسی‌خاطر​ بخواد سلاحی بسازه، باید بدونه چطور ازش استفاده کنه، مگه نه؟»

لحظه‌ای مکث کرد، به اطراف نگاهی‌مکث​ انداخت و بعد با ته‌مایه‌ای از‌نکردم​ غروری که بد پنهان شده بود گفت:

«راستش... نمی‌خوام لاف بزنم،‌می‌تونی​ اما... یه بار تو مسابقاتِ‌نکردم​ رؤیاشهر رتبهٔ خیلی بالایی آوردم.»

نفیس پلک زد.

مسابقاتِ... رؤیاشهر؟

همون بازیِ توهمی؟

ناگهان، حس کرد احساسِ‌می‌تونی​ بسیار ناآشنایی در قلبِ‌کار​ سرد و سوخته‌اش جان می‌گیرد.

تضادِ بینِ غرورِ خجالتیِ نقش‌بسته بر چهرهٔ‌قبلاً​ زیبای افسونگرِ جذاب و حماقتِ محضِ چیزی‌شاید​ که این‌قدر به آن افتخار می‌کرد... خیلی... خیلی...

بامزه بود.

نفیس مجبور‌حرف‌هایش​ شد نگاهش‌داشت​ را بدزدد.

«آه. می‌فهمم... چقدر جالب.‌می‌تونی​ خب، در این صورت،‌کار​ می‌تونیم یه قرارهایی بذاریم.»

با گفتنِ این حرف،‌می‌تونی​ نفسِ عمیقی کشید و‌کار​ به سمتِ در رفت.

«داره دیر می‌شه و باید برگردم قلعه.‌می‌شه​ با هم در تماس خواهیم بود. اوه...‌می‌تونم​ و ممنون بابتِ کیک، استاد سانلس. خوشمزه بود.»

مردِ جوان‌حرف‌هایش​ انگار کمی‌داشت​ جا خورد.

«بود؟ خیلی‌خب.‌لحظه‌ای​ پس منتظر می‌مونم.‌لبخندِ​ شب‌بخیر، بانو نفیس!»

با رفتنِ او،‌مکث​ زنگولهٔ نقره‌ای با آهنگی‌قبلاً​ دلنشین به صدا درآمد.

با قدم گذاشتن به بیرون، نفیس حس کرد بادِ‌داد​ خنک گونه‌هایش را نوازش می‌کند. در حالی که به سمتِ‌کند​ قایقِ مسافربریِ قلعه می‌رفت، حالتِ چهره‌اش را خنثی نگه داشت.

[خب، نظرت چیه؟]

لحظه‌ای بعد،‌لحظه‌ای​ صدای کاسی‌می‌تونی​ در سرش پیچید.

نفیس چند لحظه فکر کرد.

[از چیزی که دیدم خوشم اومد. حتی‌می‌شه​ اگه نتونه شمشیرِ لایقی برام بسازه، باید سعی‌ابرویی​ کنیم به‌عنوانِ استادِ خاطره برای آتش‌بانان استخدامش کنیم.]

کاسی کمی ساکت ماند.

[...از چیزی‌لحظه‌ای​ که دیدی‌می‌تونی​ خوشت اومد، هان؟]

نفیس زحمتِ جواب دادن‌می‌تونی​ به خودش نداد. چرا کاسی‌نکردم​ این روزها این‌قدر شیطنت می‌کرد؟

راستش، خوشحال بود که می‌دید دوستش دارد به حالتِ عادی برمی‌گردد. هرچند‌دیگه‌ای​ افرادِ بسیار کمی متوجه شده بودند، اما کاسی در چند سالِ گذشته‌ظاهرِ​ حالِ و روزِ خوبی نداشت. اینکه حوصلهٔ شوخی کردن داشت، نشانهٔ خوبی بود.

نفیس احساسِ آسودگی کرد.

اما درست همان لحظه که‌لبخندِ​ این فکر از سرش گذشت،‌مطمئنم​ دوستش ناگهان دوباره به حرف آمد:

[اما نف... یه نصیحتِ کوچیک برات دارم. می‌دونی، فقط چیزی که بهش فکر کنی. دفعهٔ بعد که‌نتونه​ یه مردِ جوون رو می‌بینی و از چیزی که می‌بینی خوشت میاد... شاید بهتر باشه بحث رو با‌صنعتگری​ این سؤال شروع نکنی که می‌تونه «نیازت رو برآورده کنه» یا نه. ممکنه باعث بشی برداشتِ اشتباهی بکنه...]

نفیس اخم کرد.

داره از‌حرف‌هایش​ چی حرف می‌زنه؟‌لحظه‌ای​ برآورده کردنِ نیازهای...

به مکالمه‌اش با‌مکث​ استاد سانلس فکر‌پرشوری​ کرد و خشکش زد.

ناگهان... باد دیگر‌مکث​ آن‌قدرها هم خنک‌پرشوری​ به نظر نمی‌رسید.

نفیس در حالی که به‌شدت‌نکردم​ سرخ شده بود، صورتش را‌شاید​ پوشاند و به راه افتاد.

شاید قدم‌هایش کمی عجولانه بود.

ناولها | novelha.net