چپتر 668: ظرفهای جنگ
0لعنت... لعنت به همهچی! آخهرنجی چرا از بین این همهآورد چیز، باید شعلهٔ ایزدی میبود؟!
سرانجام اجازه یافتند وارد تالارِ مرکزیِ معبد شوند؛ آنجا جامِ بلندی تراشیدهشده از یک تختهسنگِ یکپارچهٔسطحِ خاکستری قرار داشت که پر از آتشِ سفیدِ کورکننده بود. تالار غرق در نورِ شدید، سایههایخلقش ژرف و گرمای خفهکننده بود... با این حال، حتی آن گرمای طاقتفرسا هم زیادی ملایم بود.
...اینقدر نزدیک به گویِمیشدند شعلهٔ ایزدِ خورشید، همهشانجام باید تا الان خاکستر میشدند.
سانی با چهرهای درهم به جام خیره ماند و رنجی را که در آسمانِ زیرین کشیده بود، به یاد آورد. این بقایایپیچیدهای واقعیِ همان ستونِ نابودگرِ آتشِ سفید بود که ایزدی آن را بر سرِ پادشاهیِ امید فرود آورده بود. آتشی که در اعماقِاگر آن سرزمینِ درهمشکسته به سوختن ادامه داده و آرامآرام آن را بلعیده بود تا جایی که چیزی جز خلأیی تهی باقی نماند.
نسخهٔ رنگباختهٔ آن که میتوانست از طریقِزیرین نگاهِ بیرحم هدایتش کند، بهخودیِخود بینهایت مخربستونِ بود، و این... این اصلِ جنس بود.
جام اصلاً چطور میتوانستاصلِ ستارهٔ سفیدِ نابودگر راستارهٔ در خود مهار کند؟
لرزید و سپس نگاهی به زیرِ سطحِ ظرفِ سنگی انداخت. متوجهِ بافتِ پیچیدهای از رونهاییاد باستانی شد که درونِ سنگِ خاکستری میدرخشیدند. افسونی بود... آن هم افسونی قدرتمند. چه جور جادوگریدرهمشکسته خلقش کرده بود؟ چه کسی آنقدر قدرت داشت که تکهای از خشمِ ایزدی را مهار کند؟
...در هر حال، بدونِ دانستنِ نحوهٔ مهارِ افسون — اگر اصلاًمهار راهی برای مهارش وجود داشت — بیرون کشیدنِ چاقوی شیشهای کارِپیچیدهای آسانی نبود، و شاید حتی غیرممکن میشد. کارشان بهمراتب سختتر شده بود.
لعنت به همهچی!
سانی که محوِ تماشای منظرهٔ هولناکِ جامِ سنگی شده بود، یکیمهار دو لحظه اصلاً متوجهِ سه زنی که جلوی آن ایستاده بودندپیچیدهای نشد. اما وقتی متوجهشان شد، حالش از قبل هم بیشتر گرفته شد.
سه استادِ نبردِ عروجیافته که در اثرِ شعلهٔ سفید و خشمگینیرنجی که پشتِ سرشان میسوخت به سایههایی سیاه بدل شده بودند، با چشمانیسرِ پر از نیتِ قتلِ سرد و بُرنده، مهمانانِ ناخوانده را تماشا میکردند.
یکی موهای سرخ داشت و اوداچیِ شبیهِ سلاحِ خودش را در دست گرفته بود؛ تیغهٔ آنسطحِ از فولادِ سرخِ درخشانی ساخته شده بود. دیگری موهای سیاه داشت و نیزهٔ سادهای در دست گرفتهکرده بود که دستهاش را بافتِ پیچیدهای از رونها پوشانده بود. سومی موهای سفید داشت و بیسلاح بود.
...همان آخری بیشتر از همه او را میترساند. سولوین هم نیازی نمیدید سلاحیهمان در دست بگیرد. اگر دو دوشیزهٔ اول جنگجویانی با مهارتِ وحشتناک به نظر میرسیدند،ادامه سومی... سومی به او حسی میداد که انگار چیزی بسیار فراتر از آن است.
شاید ظرفِ واقعیِ جنگ.
با دقت به اطرافِ تالارسانی نگاه کرد و به یاد آوردرنجی که در آینده چه شکلی بود.
تختهسنگهای کفِ تالار ترک برداشته و از ریخت افتاده بودند، ستونهای عظیم شکسته و واژگون شده بودند و سقف فروریخته بود. دیوارهایپیچیدهای تالار که ظاهراً آنقدر محکم و نفوذناپذیر بودند، رو به بیرون خرد شده بودند؛ انگار چیزی با نیرویی عظیم در مرکزِ تالاراگر منفجر شده بود. خودِ جام از بین رفته بود و تنها چند تکه از آن بهشکلِ تودهای ذوبشده روی زمین افتاده بود.
...و استخوانهای انسانی در تالار پراکنده بود، که برخی هنوز بابقایای بقایای لباسهای ابریشمیِ سرخ پوشیده شده بودند؛ همراه با اشباحِ انتقامجویی کهاعماقِ حتی هزاران سال پس از آن فاجعه، خشمی مرگبار در دل داشتند.
سانی با تنش به شعلهٔ سفیدِ رقصان نگاهی انداخت و سپس لرزید. کسی به معبدِ جامسطحِ آمده و آن را نابود کرده بود، و در این میان تمامِ دوشیزگانِ ترسناک را قتلعامخلقش کرده بود. آنها هم دنبالِ چاقوی شیشهای میگشتند؟ قرار بود با آن موجودِ وحشتناک روبهرو شود؟
یا شاید، پیشخاکستر از این باچهرهای او روبهرو شده بود؟
ناگهان دو چهره دراصلِ ذهنش نقش بست... چهرهٔستارهٔ سولوین، و چهرهٔ نوکتیس.
یکی از دوشیزگانِ عروجیافته رشتهٔ افکارش را پاره کرد. زنی که قدرتمندتر ازهمان بقیه به نظر میرسید، همان دیوِ مو سفید، با چهرهای سرد به قدیسسوختن نگاه کرد و در حالی که صدایش در تاریکیِ مطلقِ تالار میپیچید، گفت:
«شنیدم میخوای میراثِمخرب مادرانِ ما رواصلاً پس بگیری، سایه.»
قدیس لحظهای درنگ کرد،میشدند سپس سرش را کمیجام تکان داد و تأیید کرد.
دوشیزه لبخندی زدمخرب که لرزه براصلاً اندامِ سانی انداخت.
«پس کارت خیلی سادهست. فقط باید خودت رو به جامآورد ثابت کنی. من رو بکش، و بعد دو خواهرم رو.فرود اگه این کار رو بکنی، تیغهٔ شیشهای مال تو میشه.»
قدیس سرش را کمیاصلِ کج کرد و بیتفاوتستارهٔ موافقتش را نشان داد.
سانی دزدانه آهِ آسودگی کشید.
پس بالاخره تشریفاتی برای سپردنِ آن چاقوی شیشهای به دستِ کسی وجود داشت... آزمونی که جویندگانش بایدظرفِ از آن میگذشتند. یک دوئلِ ساده، یا بهتر بود بگوید سه دوئلِ پیدرپی، در برابرِ جنگجویانِ ارشدِ اینآنقدر فرقهٔ باستانی. این عروجیافتگان واقعاً هولناک بودند، اما جنگیدن با آنها بهتر از رویارویی با کلِ فرقه بود.
بدترین پیشبینیهایش به حقیقت نپیوسته بود. در موردِ اینکهیاد آیا قدیس میتواند آن سه کاهنهٔ عروجیافته را بکشد یاامید نه... مطمئن نبود. با این حال، دستکم شانسی وجود داشت.
و بعد از مرگِ رهبرانِجنس فرقه، پیدا کردن و نجاتخود دادنِ افی بسیار آسانتر میشد.
با سکوتِ دوشیزهٔ جنگِ مو سفید، یکیدرهم دیگر از آنها — زنی که اوداچیِکشیده سرخ در دست داشت — به حرف آمد:
«...اما اول باید ثابت کنی که حقِ بهستارهٔ چالش کشیدنِ ما رو داری. با یک شاگردسطحِ از هر کدومِ ما میجنگی و اون رو میکشی.»
بهمحض اینکهجام حرفش تمامماند شد، سومی گفت:
«...یا میمیری.»
سانی لبخندِ پیروزمندانهاش را پنهان کرد. سه جنگجوی بیدارشدهخیره هیچ تهدیدی برای قدیس محسوب نمیشدند؛ او دیوی عروجیافتهواقعیِ بود و بسیار فراتر از رتبه و طبقهاش هولناک بود.
با این حال... یک جای کار میلنگید.چطور در آن لحظه نمیتوانست بگوید چه چیزی،نگاهی اما شهودش قلبهایش را پر از اضطراب میکرد.
سانی نگاهی به کای انداخت و حالتِ نگرانِ مشابهی راآورد در چشمانِ کماندار دید. سرش را کمی تکان داد وفرود به مردِ جوان اشاره کرد تا جلو برود و تعظیم کند.
«بانوی من میپذیره. با این حال، برازندهش نیست که شاگردانِ شما رو قتلعام کنه، هرچند که هولناک باشن. چنینانداخت مبارزهای براش هیچ چالشی نداره و به همین خاطر، ایزدبانوی زندگی رو خشنود نمیکنه و توی این معبدِ مقدسخشمِ بهش توهین میشه. اگه این شاگردان میخوان بانوی من رو به چالش بکشن، اول باید سایهش رو شکست بدن.»
دوشیزهٔ جنگِ موخاکستر سفید خندید وچهرهای یک قدم جلو آمد.
«پس، اون فقط بعد از شکست دادنِ شاگردانِ ما میتونه با ما بجنگه، اما شاگردانِ ما فقط بعدسنگی از شکست دادنِ دیوِ دستآموزش میتونن با اون بجنگن؟ باشه... باشه، همینطور باشه! هیچ سایهای نمیتونه یک ظرفِ جنگتکهای رو شکست بده. بههرحال اون بعد از پارهپاره شدنِ بدنِ بانوی شما میمرد. بذارید اول این موجود نابود بشه!»
با این حرف، رو بهرنجی یکی از دوشیزگانِ جنگِ جوانترآورد کرد و لبخندِ تاریکی زد:
«بذارید مهمونهامون رو ناامید نکنیم. برو، اون بچهٔ وحشی روخود که از بختِ بدم جانشینِ خودم میدونم بیار اینجا. اونمتوجهِ امروز با کشتنِ این دو سایه تاوانِ خطاهای خودش رو میده!»
سانی را به جلو هل دادند و به او حقِ انتخابِ سلاحآسمانِ دادند. پس از چند لحظه تردید، با دستهای بالاییاش شمشیرِ بزرگِ هولناکیپادشاهیِ را برداشت و با دستهای پایینی یک سپرِ کوچک و خنجری بلند گرفت.
سپس به وسطِ تالار رفتجنس و خشکش زد؛ به شعلههای ایزدیمهار که در تاریکی میسوختند خیره ماند.
...با در نظر گرفتنِ همهچیز، اوضاع خوب پیش رفته بود. دوشیزگانِ جنگِ عروجیافته حیلهگر بودند و جانِ شاگردانشان را قربانی میکردند؛آورده بیشک برای اینکه پیش از رویارویی با قدیس، به رازهای مهارتِ او پی ببرند. بالاخره شناختِ دشمن نیمی از پیروزی بود... آنهدایتش سه استادِ نبرد با پنهان ماندن و تماشای نحوهٔ جنگیدنِ حریفشان، برتریای به دست میآوردند که سانی نمیتوانست اجازه دهد نصیبشان شود.
اما حالا، او قرار بود با سه نفر از دوشیزگانِ بیدارشده بجنگد و آنها را بکشد، وظرفِ به این ترتیب قدیس را به اندازهٔ این استادانِ نبرد مرموز نگه دارد. رویارویی با چنین حریفانِکسی هولناکی آسان نبود، اما او به تواناییِ خود در فریب دادن، غلبه کردن و کشتارِ آنها اطمینان داشت.
جنگیدن با چنین جنگجویانِ ماهریسانی تنها تسلطِ او را بر رقصِرنجی سایه بیشتر میکرد. مهمتر از آن...
آنها مجبور نبودند با کلِ فرقه بجنگند... جامِ حاویِ شعلهٔ ایزدی خرد نمیشدسپس و معبد به ویرانه تبدیل نمیگشت. هر اتفاقی که در جهانِ واقعی اینجا افتادهمیدرخشیدند بود، بر سرِ سانی و کای نمیآمد و آنها جانِ سالم به در میبردند.
تنها کاری که باید میکرد این بود که سه زنِ جوان را یکی پس ازنابودگرِ دیگری بکشد. آنها بیشک مبارزانِ هولناکی بودند، بهویژه به خاطرِ جنونِ امید که در رگهایشانبلعیده جریان داشت... اما او با چیزهای بسیار بدتری روبهرو شده بود. سانی به تواناییاش اطمینان داشت.
...با این حال،مخرب چند لحظه بعد،اصلاً چشمانِ سیاهش باریک شد.
سانی با خیره شدنمیشدند به اولین حریفش، بیاختیار لرزیدخیره و غرشِ آرامی سر داد.
«...لعنت!»