چپتر 1558: اولین نخ
0سانی به کاسی خیره ماند؛ باورش سخت بود که ریشههای نقشهٔ مرموزش تا این حد عمیقزمستان باشد. بهتازگی متوجه شده بود که شخصیتِ دخترِ نابینا، پس از حرفهای بیرحمانهای که درست بعدقدیس از ساحلِ فراموششده در طبقهٔ زیرینِ مجتمعِ پزشکیِ آکادمی به او زده بود، بهشدت تغییر کرده است.
بهاحتمالِ زیاد، همان موقعبیانتها بود که بافتنِ تارِزمستان عنکبوتش را شروع کرده بود.
با نگاه به زنِ جوانی که روبهرویش نشستهاما بود و با غروری تاریک و سرکش نگاهشمعبدِ را پاسخ میداد، سرمایی در ستون فقراتش دوید.
آخه کدوم یکی ازنهایت ما اصلاً لیاقت دارهنوامبر وارثِ بافنده صدا زده بشه؟
هرچه باشد، پیوندِ کاسیفقط با تقدیر اگر از اوبرف بیشتر نبود، کمتر هم نبود.
نفسِ عمیقیدرونِ کشید؛ احساسِبیانتها خفگی میکرد.
«آره... همون موقع بود. الان که نگاه میکنم، زیاد منطقی نبود، نه؟ تازه از باورِ کورکورانه بهنبردی یکی از رؤیاهات ضربه خورده بودی و نتایجِ فاجعهباری به بار اومده بود. با این حال، انگار اصلاًچشمانِ به مرگمون تو زمستون شک نکردی، با اینکه اون رؤیات در بهترین حالت فقط یه چیزِ مبهم بود.»
کاسی دیده بود که آن دو در محاصرهٔ برف، به درونِ پرتگاهی بیانتها سقوط میکنند. بهآسمان سانی گفته بود که در زمستان میمیرند... اما در نهایت، اتفاقاتِ آن رؤیا در ماه نوامبرجرقهای رخ داد؛ زمانی که معبدِ شب در نبردی هولناک میانِ مدِ آسمان و قدیس کورمک نابود شد.
«تو از همون موقع میدونستی که ایندیده به معنیِ مرگمون نیست. با این حال، کاریگفته کردی که من خلافشو فکر کنم. اما... چرا؟»
کاسی ساکت ماند، اما چشمانِ سانیمیکنند گشاد شد و جرقهای از درکیاتفاقاتِ ترسناک، ذهنِ بیقرارش را روشن کرد.
«این... به خاطرِ این بود که من قصد داشتم زمستون به مصافِ کابوسِ دوم برم. ولی تو نیازهولناک داشتی که من برنامهم رو جلو بندازم و هدفم این باشه که تا آخرِ پاییز به بذرِ تویگشاد برجِ عاج برسم. وقتی به رؤیای تو گوش دادم و زمانِ سفر رو تغییر دادم، چی عوض شد؟»
نوری تاریک و خطرناکنهایت در عمقِ چشمانش شعلهور شد.داد سانی نفسش را تو داد.
«چون قدیس کورمک... تا آخرِ پاییزمبهم از معبدِ شب دور بود. یعنی نمیتونستسقوط جلوی فرارِ موردرت از قفسش رو بگیره!»
کاسی کمی جابهجا شد و بیآنکه چیزی بگوید، همچنان رو به او ماند. اما نیازی همداد نبود... همین که سانی نخ را کشید، تارِ درهمتنیدهٔ کارهای پنهانش شروع به باز شدن کرد.خلافشو برای فهمیدنِ همهچیز — یا دستکم بیشترِ آن — فقط کافی بود به کشیدن ادامه دهد.
سانی با به یاد آوردنِ عذابِ هولناکی که هرنهایت دو در کنارِ هم در معبدِ شب کشیده بودند، لرزیدمیانِ و حس کرد خشم در رگهایش به جوش آمده است.
«تو... از همون اول دربارهٔ موردرت میدونستی. حتماً قبل از اینکه اون حتی از وجودِ تو باخبر بشه، وقتی تو معبدِ شب لنگر انداخته بودی، از وجودش مطلع شدیساکت — با اینکه نه تو و نه دستهت اجازه نداشتین واردِ بخشهای داخلیِ دژ بشین. بعدش، به پناهگاه رفتی و بعد برای پس گرفتنِ نهالِ درختِ مقدس راهیِ سفربرجِ شدی... چون میدونستی که من پیشت میام و اون تکهٔ آینه رو با خودم میارم؛ همون چیزی که به اون عوضی اجازه میداد تا دمِ درِ زندانش فرار کنه.»
سانی و کاسی در قفسِ دژِ مخفیِ خاندانِ دلاوری تا یک قدمیِ مرگسقوط پیش رفته بودند. اینکه کاسی از قبل میدانست شاهزادهٔ دیوانهٔ خاندانِ بزرگ فرار میکندنبردی و آنها در وحشتِ پس از آزادیاش گرفتار میشوند، همهچیز را حتی آزاردهندهتر میکرد.
سانی چند لحظه ساکت ماند؛ از بیرحمیِ کاسی در حقِ خودش مبهوت شدهرؤیا بود. او در آن زمان یک دیوِ بیدارشده بود و با تکیه برنابود قدرتِ سرشتِ ایزدیاش، حبس در معبدِ شب را خیلی راحتتر تاب آورده بود.
اما کاسی نه چند هستهٔ روح داشت و نهنهایت سرشتی که استقامت و تابآوریاش را بیشتر کند؛ برایهولناک همین در آن قفس خیلی بیشتر عذاب کشیده بود.
در سکوتی مبهوتاما سر تکان دادرؤیا و آرام گفت:
«تو میخواستی موردرتحالت فرار کنه... چرامبهم میخواستی آزاد بشه؟»
این سؤال جوابهای مختلفی داشت. واضحترینش این بود که کاسی نیاز داشت دسته هرچه زودتر وارد کابوسِ دوممعبدِ شود، آن هم در کنارِ شاهزادهٔ هیچ. نفسِ فرارِ موردرت، رابطهٔ احتمالیِ سانی با خاندانِ بزرگِ دلاوری را خدشهدارچشمانِ کرده بود... و درست در لحظهای که نفیس به جهانِ بیداری برمیگشت، سانی را در مقابلِ آنها قرار میداد.
همین هم بهنوبهخود نفیس راگفته سوق داد تا شروطشان رااتفاقاتِ بپذیرد و دخترخواندهٔ خاندانِ دلاوری شود.
آن اتفاقِ واحد که با کمکِ کاسی رقم خورده بود، پیامدهای بیشمارِ دیگری هم داشت که تا آیندهکورمک امتداد مییافتند. موردرت موجودی بیهمتا بود؛ آزادیاش برای پرسه زدن در هر دو جهان خیلی چیزها را تغییربیقرارش داده بود، از اتفاقاتِ کابوسِ دوم گرفته تا سرانجامِ جنگی که خاندانهای بزرگ در قطبِ جنوب به راه انداختند.
کاسی برای کدامیک از این اتفاقات برنامه ریخته بود؟ کدامشان صرفاً تصادفبیانتها بود؟ کدامشان تصادفاتی بود که او زیرکانه در نقشهٔ بزرگش گنجانده بودداد و با سرعتی خیرهکننده خودش را با شرایطِ متغیر وفق داده بود؟
درست مثل زمانی که در معبدِ غرقشدهگفته با کاهنهٔ آلوده میجنگید و با سرعتیماه باورنکردنی آیندههای متعددی را میدید و محاسبه میکرد.
نمیشد فهمید.
نقشهٔ کاسی کمی شبیه به تاروپودِ تقدیر بود؛ همان چیزی که ادعا میکرد میخواهد نابودش کند. جزئیات میتوانست تغییر کند یامعنیِ تحتتأثیرِ شرایطِ پیشبینینشده قرار بگیرد، اما این چرخشهای ناگهانی صرفاً اختلالاتی جزئی در جریانی بود که او با ارادهاش به وجودمصافِ آورده بود. جریانها عوض میشدند، اما جهتِ موج همیشه ثابت میماند و هرچه را سرِ راهش بود بهسوی پایانی تغییرناپذیر میکشید.
کاری جز این از دستِ سانی برنمیآمد کهمحاصرهٔ نقاطِ زمانیِ دخالتِ آشکارِ کاسی در اتفاقات را مشخصمیمیرند کند و بکوشد هدفش را از آنها بیرون بکشد.
از جایش بلند شد و به سمتِگفته سینهٔ کشتی رفت؛ نمیتوانست یک جا بندماه شود. ذهنش آشوبتر از آن بود که بنشیند.
باورنکردنیه...