چپتر 898: تنی به آب زدن
0سانی مدتی لبِ آبدفن ایستاد و با نگاهیشیء محتاط به اقیانوس چشم دوخت.
خندهداره...
زمانی که تازه عادت کرده بود از دیوارِ جنوبیِ دژ بالا برود، به اقیانوس خیرهپالتوی میشد به این امید که شبحِ ترسناکِ نبردناوِ عظیم را ببیند که از دلِ تاریکیتحتِ پدیدار میشود. اما حالا که آریادنه در شرفِ رسیدن بود، افکارش جایِ دیگری پرسه میزد.
سرانجام سانی آهی کشید، صندلیاشپیش را مرخص کرد و قصدبرگرداند داشت به گرمای سکونتگاه برگردد.
...اما درست پیش از اینکه از آبِ تاریک روی برگرداند، چیزی توجهش رااخمش جلب کرد. درخششی نامحسوس چند قدم پایینتر در ساحل، که از زیرِ امواجیتخلیهٔ که عقب میرفتند نمایان شد. انگار نورِ بیرمقِ ستارهای روی تکهشیشهٔ کوچکی بازتاب مییافت.
سانی چند لحظه مکث کرد، سپس یکیدو متر جلو رفت و در نقطهای که شیءِ درخشانشبیه را دیده بود ایستاد. موجِ تازهای به جلو هجوم آورد و چکمههای زرهیاش را لیسید. مجبور شدورن منتظر بماند تا موج عقب بکشد و بعد زانو زد تا نگاهِ دقیقتری به صخرههای خیس بیندازد.
آنجا، میانِ آنها، چیزی برق میزد که زیرِ چند تکهبرنجیِ یخ دفن شده بود. سانی یخها را کنار زد و شیءمیخورد را برداشت، سپس پیش از رسیدنِ موجِ بعدی از جا برخاست.
اخمش عمیقتر شد.
در دستش دکمهٔ برنجیِ سادهای بود؛ شبیه بهشیء همانهایی که روی بیشمار پالتوی زمستانیِ سربازانِ ارتشِ تخلیهٔبرنجیِ اول به چشم میخورد و بخشی از تجهیزاتشان بود.
دکمه بهخودیخود چیزِ خاصی نبود.
ها؟
اما ورن و سربازانِ تحتِ فرمانش بخشی از ارتشِ تخلیهٔ اول نبودند. آنها بومیانِ قطبِ جنوب بودند و مدتهاساحل پیش از زنجیرهٔ کابوسها در رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ خدمت کرده بودند. به همین دلیل، یونیفرمهایشان کمی تفاوت داشت. درجلو واقع، با توجه به اینکه ارتشِ اول با عجلهٔ فراوان جمعآوری و تجهیز شده بود، کیفیتِ یونیفرمهایشان بسیار بهتر بود.
تجهیزاتِ آنها برای هوای سرد بسیار مناسبتر بود و بهرسیدنِ جای پالتوهای ارزان و تولیدِ انبوه، شاملِ کاپشنهای خوشدوختی میشدهمانهایی که میتوانست فرد را در وخیمترین شرایط هم گرم نگه دارد.
پس این دکمهیخها چطور سر ازبرداشت اینجا درآورده بود؟
سانی چند دقیقه به آن تکهبرنجِ گرد خیره ماند وبرنجیِ سپس آرام سر بلند کرد و رو به تاریکیِ اقیانوساول ایستاد. حالتِ عجیبی از تسلیم در چهرهٔ رنگپریدهاش به چشم میخورد.
با آهی چشمانش را بستپیش و حسِ سایهاش را تا جاییچیزی که میتوانست به جلو گسترش داد.
باشه. خیلهخب. یالا...تکه خودتو نشون بده،یخها حرومزاده. میدونم که نرفتی.
حواسش به جلو کشیده شد و در اعماقِ سطحِ سیاه و سردِدستش آب شیرجه رفت. هر چه باشد، هر جا نور میرسید، سایهها هماول بودند. و حتی جایی که نور هرگز وارد نمیشد، غیابش وجود داشت.
با این حال، سانی هرچهبرخاست تلاش کرد نتوانست ترور را حسسادهای کند. اما چیزِ دیگری پیدا کرد.
بیست یا سی متر دورتر از او، در اعماقِ آب، شکلِ بزرگی قرار داشت. روی بسترِچند دریا آرمیده بود و هرازگاهی که جریانِ آب آن را به عقب و جلو میکشید، کمیمییافت تکان میخورد. شکلش نامنظم و عمدتاً تخت بود، با انحنایی بسیار خفیف. لبههایش تیز و دندانهدار بود.
تنها چیزی که سانی میتوانست از حس کردنِ سایهاش بفهمد همینبعدی بود... این، و البته اینکه شکل به یک موجود زنده تعلق نداشت،زمستانیِ چون سایهاش فاقدِ ویژگیِ سایهای بود که از چیزی صاحبِ روح میافتد.
اصلاً نمیدانست چیست.
اقیانوس پر از هربعدی جور خرتوپرتی بود، پسدستش چرا باید اهمیت میداد؟
اما بهسکونتگاه دلیلی، برایشدرست مهم بود.
سانی چشمانش را باز کرد و کمی بهشیء امواجِ غلتان خیره ماند. بعد، آهسته قدمی به جلوبرنجیِ برداشت و بعد قدمی دیگر. و بعد، یکی دیگر.
آبِ سرد و یخ اول به ساق پاهایشبعدی رسید، بعد به زانوهایش. بعد، به کمرش. لرزید،شبیه نفسش برید، اما به جلو رفتن ادامه داد.
«من... منبرداشت که مسحوربعدی نشدم، مگه نه؟»
نه، امکان نداشت... جادودرست را شکسته بود... کنترلِتاریک ذهنش در دستِ خودش بود...
آب که به سینهاش رسید، سانی نفسِ عمیقی کشید و در اعماقِ سیاه شیرجه زد. شنا کردن باسادهای زرهِ فولادی کارِ آسانی نبود، حتی زرهی به نازکی و سبکیِ زنجیرِ نامیرا. با این حال، قدرت وورن استقامتش بسیار فراتر از یک انسانِ عادی بود، پس مقاومت کرد و هر لحظه در اقیانوس عمیقتر فرو رفت.
با وجودِ خاطرهٔ یخ که از نخی به گردنش آویزان بود، سرمایی بیسابقه بدنش را درشبیه بر گرفت و نفس کشیدن، فکر کردن و تکان دادنِ دست و پایش را دشوار کرد.نبود سانی دندان به هم سایید، سرما را نادیده گرفت و به سمتِ آن شکلِ دوردست شنا کرد.
پس از گذشتِ زمانی که ابدیت به نظر میرسید، سرانجام به بسترِ دریا رسید و روی سطحِ ناهموارش خودتخلیهٔ را به جلو کشید تا هر لحظه به هدفش نزدیکتر شود. دوردستها در ساحل، قدیس از سایهٔ دیوار بیرونزنجیرهٔ آمد، به لبهٔ امواج نزدیک شد و کمانش را بالا آورد. اگر اتفاقی میافتاد، میتوانست در دم تیری رها کند.
این موضوع کمی خیالِ سانی را راحت کرد، هرچند نمیدانست تیر پستوجهش از شکافتنِ دهها متر آب چقدر از قدرتش را حفظ میکند. بانمایان توجه به قدرتِ کمانِ جنگیِ مورگان، تیر همچنان باید کشنده میبود، اما...
البته کاراییِ تیرتکه به قدرتِ دشمنِیخها احتمالی بستگی داشت.
«فعلاً بهش فکر نکن...»
سانی حواسش را به کارش جمع کرد، جلودستش رفت، به آن شکلِ عجیب رسید و چشمانش راسربازانِ باز کرد. از میانِ حجمِ آبِ کِدِر نگاهش کرد.
آن شکل... تکهای آلیاژِ پارهپاره بود. طولش حدود ده متر و عرضش کمی کمتر بود.نامحسوس آن مادهٔ سخت بهشدت خم و خرد شده بود، با لبههایی دندانهدار و ترکهایی عمیق کهبازتاب روی سطحش میخزیدند. انگار چیزی بزرگ و فوقالعاده قدرتمند آن را از بدنهای بزرگتر کنده بود.
با این حال، هیچ زنگزدگیای روییخها فلزِ آسیبدیده به چشم نمیخورد که نشاناخمش میداد مدتِ زیادی در آب نمانده است.
سانی نزدیکتر شد. حس میکرد ترکیب ورسیدنِ ویژگیهای آلیاژ برایش آشناست. ذهنش به تکاپوبرنجیِ افتاد تا این آشنایی را تأیید کند...
یک دستش را رویبعدی فلزِ سرد گذاشت ودستش سعی کرد به یاد بیاورد.
سپس چشمانش ریز شددرست و چند حبابِ هواتاریک از دهانش بیرون پرید.
...معلوم است، خوب میدانست این آلیاژِ محکم وشیء ضخیم کجا کاربرد دارد. لایههای داخلیِ زرهِ تقویتشدهٔ یکبرنجیِ کشتیِ نیروی دریایی از همین نوع فلز ساخته میشد.
آن تودهٔشده تغییرشکلیافته ازکنار آلیاژِ درهمپیچیده...
تکهای شکستهبرداشت از بدنهٔ یکبرخاست کشتیِ جنگی بود.