چپتر 1453: مهمانِ دیگر
0سانی چند لحظه ساکت ماند و به قدیسِ دلربابرایش نگاه کرد. نسیمی ملایم از رود میوزید و با موهایروانیِ ابریشمیاش بازی میکرد... رؤیای جزیرهٔ آلتیا غرق در آرامش بود.
نابود کردنِ چرخه...
اصلاً چنین چیزی ممکن بود؟
چرا که نه؟
چرخهٔ بستهٔ زمان را آلتیا از آن نُهتنزیادی ساخته بود. چون کسی آن را ساخته بود، طبیعتاًشدنِ کسِ دیگری هم میتوانست نابودش کند. با این حال...
ماجرا به این سادگیها نبود.
حتی اگر گلِ باد میتوانست به او یاد بدهد چطور چرخه را بشکند، اینآورده کار عواقبِ وخیمی در پی داشت. تا به اینجا، سانی بهخاطرِ ماهیتِ پیچخوردهٔ زمان دروضعیتی این جزیرهٔ هولناک رنجِ فراوانی برده بود... اما تنها دلیلِ زنده ماندنش هم همین بود.
با شکستنِ چرخه، زندانیانِ مخوفِ جزیرهٔ آلتیا باقی میماندند. کشتارِبهتر نامیرا و بلعنده هم میماندند... اما سانی دیگر این موهبتاعتماد را نداشت که در آغازِ دورِ جدید دوباره متولد شود.
تنها یک شانسداد داشت تا بر آنهاوقتِ غلبه کند و بگریزد.
اونقدرها هم حقِ انتخاب ندارم.
نقشهای که گلِ باد پیشنهاد داد مرگبار بود، اما سانی راهحلِ بهتری نداشت. وقتِآورده زیادی هم برایش نمانده بود... او و کاسی فعلاً دوام آورده بودند، اما باهرگز انباشته شدنِ آسیبِ روانیِ مرگهای تکراری و شکنجهآور، ذهنشان دیر یا زود از هم میپاشید.
بعید نبود هرگز وضعیتی بهتر ازمیپاشید الان پیدا نکنند. دیر یا زود،پیدا تحلیل میرفتند. دستکم سانی اینطور حس میکرد.
سؤال این بود...داد واقعاً به گلِبهتری باد اعتماد داشت؟
آهِ عمیقیکار از لبهایشوخیمی خارج شد.
سانی نگاهش راداد دزدید، چند لحظه مکثوقتِ کرد و بعد گفت:
«قبل از اینکه برایدیر موافقت تصمیم بگیرم، بایدهرگز یه سؤالی ازت بپرسم.»
قدیسِ زیبا تکخندهای کرد.
«بپرس.»
نگاهِ تاریکی به او انداخت.
«وقتی گفتی کهذهنشان قبلاً همدیگه رومیپاشید ندیدیم... دروغ بود؟»
لبخندِ گلِ باد روی لبهایش ماسید. مدتی در سکوتبرایش او را برانداز کرد. سرانجام پردهٔ صمیمیت از نگاهش کنارروانیِ رفت تا... چیزی بسیار سردتر، تاریکتر و ترسناکتر نمایان شود.
عاقبت، برای اولین بار ازداشت زمانِ آشناییشان، سانی حس کردهولناک روبهروی دخترِ پادشاه دایرون ایستاده است.
...اما بعد، آن ورطهٔ ترسناکِ پنهانبهتری در چشمانش ناپدید شد و دوبارهفعلاً جای خود را به شیرینیِ مهربانانهای داد.
گلِ باد خندید.
«تو واقعاً آدمِداد تیزهوشی هستی، سانلس.بهتری درست مثلِ اون یکی.»
سانی نفسِ عمیقی کشید.
اون یکی...
اخمِ غلیظی روی صورتش نشست.
«شاهزادهٔ دیوانه.پیشنهاد پس مهمانِ دیگهایراهحلِ که گفتی اونه؟»
قدیسِ زیبا باعواقبِ لبخندی بیتفاوت بهاینجا او نگاه کرد.
لحظهای بعد، ساحلِ سفید ناپدید شد ووقتِ دوباره در برجِ آلتیا ظاهر شدند. گلِآورده باد روی تختش نشست و شانه بالا انداخت.
«همینطوره. اوه، باید بگم... حتی داخلِ مقبرهٔ آریل هم تو واقعاً عجیبترینپیدا آدمی، سانلس. تو تمامِ این سالها تو تنها کسی بودی که واردِخارج رؤیای من شد، و با این حال، سه تا مهمان اینجا بودن.»
سانی رویپیشنهاد صندلیِ سایهمرگبار ولو شد.
«...سه تا؟»
سر تکان داد.
«تو، اون دیوانهٔ آلوده،دیر و اون شبحِ عبوسیهرگز که همهجا دنبالش راه میفته.»
با ناباوریپیشنهاد به زنمرگبار خیره شد.
پس شاهزادهٔ دیوانه هم گرفتارِداشت نسخهٔ خودش از گناهِ تسلاست.هولناک حقشه حرومزاده... در واقع حقِ جفتشونه...
خوشبختانه دیوِ درونِ خودشمرگبار تصمیم گرفته بود در دیداربرایش با گلِ باد شرکت نکند.
سرش را تکان داد.
«پس چرا اومد دیدنت؟ چیراهحلِ ازت میخواست که ارزششو داشتنمانده به دلِ خطراتِ جزیرهٔ آلتیا بزنه؟»
قدیسِ زیبا مکث کرد.
«مطمئن نیستم باید جواب بدم یا نه. اما از طرفی...نمانده چرا که نه؟ با این حال، اشتباه میکنی. با اینکه شاهزادهٔتکراری دیوانه به دیدنم اومد، اما من دلیلِ اومدنش به جزیره نبودم.»
سانی فقط ابروییذهنشان بالا انداخت ومیپاشید ترغیبش کرد ادامه بدهد.
«دلیلِ اومدنش به اینجا... اینراهحلِ بود که اون دو آلودهٔنمانده دیگه رو به تله بندازه.»
چی؟
سانی تا جایی که میتوانست شوکهشدنش را پنهان کرد. پیشتر، نظریه داده بود کهآورده بلعنده و کشتارِ نامیرا به خاطرِ نقصهایشان به جزیرهٔ آلتیا فرستاده شدهاند. و شاید توجیهشانوضعیتی همین بود، درست... اما حالا، به نظر میرسید برخلافِ میلشان در اینجا رها شده بودند.
شاهزادهٔ دیوانه آنهاذهنشان را در زندانی ازبعید زمان حبس کرده بود.
سانی نفسشپیشنهاد را آراممرگبار بیرون داد.
«چرا اون دیوانهعواقبِ باید علیه دواینجا طاعونِ دیگه توطئه میکرد؟»
گلِ باد شانهای بالا انداخت.
«واقعاً نمیدونم. اما مگه جای تعجب داره؟ آلودهها از همون اولالان با ما فرق دارن... و اون خودِ دیگرت، سانلس، از بیشترشونعمیقی دیوانهتره. با این حال، برای یه موجودِ کابوس، بهشکلِ غافلگیرکنندهای هوشیار بود.»
سانی اخم کرد.
«از چه نظر؟»
قدیسِ جذاب کمی فکر کرد.
«توصیفش سخته. من پیشتر هم با پلیدهایی که میتونستن مثلِ انسانها حرف بزنن روبهرو شده بودم، اما هرگز کسی رو ندیدهآهِ بودم که اینقدر... شبیهِ انسانها باشه. حتی در میونِ آلودهها. در هر صورت، به نظر میرسید از اینکه بردهٔ سرورِ هراسبپرس باشه دلِ خوشی نداره. یا از کارایی که سرورِ هراس پس از تبدیلشدن به حاکمِ مستبدِ آستانه انجام داده راضی نیست.»
شانهای بالا انداخت.
«البته تو بهتر از من از این مسائل خبر داری. نه حتی به این خاطر که تو و شاهزادهٔ دیوانهشکستنِ یه نفرید، بلکه صرفاً چون وقتی من رو به جزیرهٔ آلتیا آوردن، شش طاعون هنوز ظهور نکرده بودن. در واقع،بگریزد من تنها به خاطرِ چیزایی که اون دیوانهٔ آلوده توی اوجِ جنون زیرِ لب زمزمه میکرد، از وجودشون خبر دارم.»
سانی مدتی ساکت ماند.
بردهٔ سرورِ هراس...
به نظر میرسید دیگر نیازی نبود به این فکر کند که پس از کشتهشدنِ نفیس در آینده، چهآسیبِ سرنوشتی در انتظارش خواهد بود. فکر کرده بود که موردرت... روحدزد... کسی است که پس از ناپدیدشدنِ اربابِدستکم فعلیاش، از پیوندِ سایه استفاده میکند و اربابِ او میشود. اما در واقع، این سرورِ هراس بود... کای.
گوشهٔ لبش پرید.
کی فکرشو میکرد؟
کمی احمقانه بود که از کارِ نسخهٔ آینده و آلودهٔ دوستش برنجد. با این حال، سانیدستکم بیاختیار کمی احساسِ خیانت میکرد. شجاعتِ زیادی به خرج داده بود تا با افی و کای روراستموافقت باشد... اینکه میدانست در نهایت این کار به ضررش تمام میشود، مثلِ مشتی محکم به شکمش بود.
نه... کای هرگز بهم خیانت نمیکنه. اونوقتِ موجود، سرورِ هراس، شاید نسخهٔ آیندهش باشه.آورده اما یه موجودِ کابوسِ مجنونه، نه دوستِ من.
مسئلهٔ بسیار مهمتر این بود که به نظر میرسید میانِ شش طاعون درگیریِ داخلیاما وجود دارد. دستکم آنقدر که شاهزادهٔ دیوانه تلاش کند دو تن از قهرمانانِ آلودهٔ همتایموهبت خود را از بین ببرد؛ چه به دستورِ سرورِ هراس و چه به میلِ خودش.
این خبرِ بسیار خوبی برای دسته بودوقتِ و بهطورِ بالقوه میتوانست به آنها کمکآورده کند تا این کابوس را فتح کنند.
سانی آهی کشیدذهنشان و با کنجکاویِمیپاشید تاریکی در صدایش پرسید:
«پس شماپیشنهاد دو نفر دربارهٔراهحلِ چی حرف زدید؟»