چپتر 852: بازگشتِ سرور
0سربازی به نامِ اَش روزِ خوبی نداشت. اوایلِ نبرد، یکی از مفصلهای زانویِ زرهِ اسکلتِ بیرونیِوقتی قدرتمندش آسیب دید. هرچند هنوز میتوانست بجنگد و با تفنگش شلیک کند، و با وجودِ کاهشِ شدیدِنتوانست تحرکش کاملاً مشتاقِ رویارویی با پلیدها بود، فرماندهی تشخیص داد که این کار ارزشِ خطر کردن ندارد.
در نتیجه، مجبور شد همرزمانِ پیادهنظامش را رها کند وزیاد به کاروانِ تدارکاتِ لشکر عقب بنشیند؛ جایی که تیمی از تکنسینهاانبوهِ در تلاش بودند زرهش را در سریعترین زمانِ ممکن تعمیر کنند.
...متأسفانه، بهاندازهٔ کافی سریع نبودند.
چه کسی فکرش را میکرد که چند دروازهٔحالِ جدید باز شود و یکی از آنها تقریباًکردند درست روی سرِ کاروانِ تدارکاتیِ بیدفاع ظاهر شود؟
در حالی که تکنسینها و دیگر افرادِ غیرنظامی ناامیدانه در تلاش بودند تا بهزیاد آرایشِ اصلیِ نیروها نزدیکتر شوند، اَش و شمارِ اندکی از سربازان که از قضا آنبارِ دوروبر بودند، چارهای نداشتند جز اینکه بهتنهایی با موجوداتِ کابوسِ در حالِ پیشروی روبهرو شوند.
سیلِ گلولهها را به سمتِ هیولاها روانه کردند، اما تعدادشان خیلی زیاد بود. حتیشانهاش وقتی پرتابگرِ روی شانهاش را خالی کرد تا بارانی از موشکهای مینیاتوری را بهموشکهایش میانِ انبوهِ پلیدهای هار بفرستد، بارِ انفجاریِ قدرتمندِ موشکهایش نتوانست هیچ تفاوتی ایجاد کند.
با آن شلیکِ همزمان توانسته بود تعدادیزرهش از حرامزادههای خفته را از پای درآورد،بهاندازهٔ اما آنهایی که از رتبهٔ بیدارشده بودند...
برای کشتنِ موجودی از رتبهٔ بیدارشده،موجوداتِ به یک بیدارشده نیاز بود. همهٔگلولهها سربازانِ عادی کموبیش این را میدانستند.
آرامآرام، تنِ اَش یخ کرد.
«بده، بده، خیلی بده...»
فریادِ یکی از افسران از طریقِ سیستمِزرهش ارتباطیِ زره به گوشش رسید که به دلیلِکافی اختلالِ ناشی از انبوهِ دروازهها بهسختی فهمیده میشد:
«...سرنیزهها... رو وصل کنین!»
وصل کردنِ سرنیزهها...
این همان دستوریسمتِ بود که هر سربازیاما از آن وحشت داشت.
اَش با قاطعیت دکمهای را در کنارِ تفنگش فشرد.زمانِ لحظهای بعد، تیغهای آلیاژی و قدرتمند از زیرِ لولهٔ آنفکرش بیرون لغزید و سلاح را به نیزهای موقت تبدیل کرد.
«پس بیاین، عوضیها!»
با وجودِ این شجاعتنمایی، اَش هر لحظه بیشتر حس میکرد که زنده نمیماند تا روزِ بعد را ببیند... یا هر چیزیبارانی که در ربعِ جنوبیِ لعنتی روز به حساب میآمد. شانسِ زنده ماندنش بسیار ناچیز بود. پلیدهای رتبهٔ بیدارشده بهاندازهٔ کافی بدخفته بودند، اما حداقل روی کاغذ شانسی داشت تا با کمکِ زرهِ قدرتمندش یکی دو تا از آنها را از پای درآورد.
اما موجوداتِ سقوطکرده هم در میانشان بودند. از همه وحشتناکتر، موجودی شبیه به لاشهٔ عظیم،خالی باستانی و در حالِ پوسیدگیِ یک گوزنِ هیولاوار تازه از دروازه بیرون آمده و دیگر جانورانِتفاوتی هولناک را به جنون کشانده بود. دستکم باید یک اهریمن میبود... یا شاید حتی یک تایرنت.
اَش لرزیدجایی و خودشتکنسینها را آماده کرد.
«خب... هرچه بادا باد. باید به بچههای تدارکات وقت بدیمروبهرو فرار کنن. این حرومزادهها قراره بفهمن انسانها چه کارایی اززیاد دستشون برمیاد! لعنتی، اصلاً کی میدونه! شاید نیروی کمکی بهموقع برسه!»
لحظهای بعد، موجوداتِ کابوس به خطِ باریکِ سربازان نزدیک شدند و شلیک از راهِ دورحتی را بیاثر کردند. اَش جانورِ خفتهای را که یورش آورده بود با نوکِ سرنیزهاش گرفتانفجاریِ و با حسِ اینکه زرهِ قدرتمندش دارد به عقب رانده میشود، دندان به هم سایید.
«قویه...»
پیشرانهای کوچکِ پشتِ اسکلتِ بیرونیِ سنگین روشن شدند و اوممکن را به جلو راندند. اَش گوشتِ جانورِ چندشآور را درید،میکرد سپس سعی کرد ضربهای به پلیدِ غرانِ دیگری وارد کند.
متأسفانه در همان لحظه، مفصلِ آسیبدیدهٔ زرهش بالاخره از کارروبهرو افتاد و تعادلش به هم خورد. سرنیزه روی پوستِ هیولاییزیاد از رتبهٔ بیدارشده سُر خورد و حتی خراشی هم رویش نینداخت.
اَش درمانده روی زمین افتاد. پیش از آنکه بتواند تکان بخورد، نیشهایتعدادشان تیزی روی شانهاش قفل شد و آلیاژِ آبدیدهٔ زره و قطعاتِ داخلیِمیانِ پیچیدهٔ لباسِ زرهیاش را بهراحتی خرد کرد. دردِ وحشتناکی در پهلویش پیچید.
«مـ... میمیرم... دارم میمیرم!»
سرش را بالا آورد و بابودند چشمانی گشادشده به پوزهٔ زشتِ هیولاییکنند که میخواست جانش را بگیرد، خیره ماند.
...و بعد، سرِ هیولااینکه متلاشی شد و تکههایحالِ خونینش به اطراف پاشید.
اَش پلک زد. منظرهای بیرونآمده از یک کابوس از کنارشکردند گذشت. اسبی سیاه بود که سواری انسانی بر پشت داشت؛کرد سواری با زرهِ عقیقیِ پرنقشونگار... دستکم سوار شبیهِ انسان بود.
یا شاید هم یک دیو.
سمِ اسبِ سیاه بود که سرِ موجودِ کابوس را خرد کرد. شوالیهٔکنند شیطانی بیآنکه سرعتش را کم کند، به پیش تاخت و در مسیرش پلیدهایشود بیشماری را از پای درآورد. ناگهان فشار از روی سربازانِ عادی برداشته شد.
سوارِ تاریک و اسبِ کابوسوارش... مرد بود یاحالِ زن؟... از میانِ انبوهِ موجوداتِ هار پر کشیدندکردند و آنها را یکی پس از دیگری سلاخی کردند.
«شمشیر...»
شوالیه سلاحِ عجیبی در دست داشت. شمشیری که درخیلی دست گرفته بود... مرد بود یا زن؟... از سنگِموشکهای سیاه بود و شکسته. اما لبهاش همچنان تیز بود.
همانطور که اَش برای ایستادن تقلا میکرد، شوالیهٔ شیطانی هجومِ موجوداتِ کابوس را در همکافی درید و هر لحظه به گوزنِ هیولایی نزدیکتر شد. در یک لحظه، سوار با ظرافت ازتدارکاتیِ پشتِ اسبِ سیاه پایین پرید، در هوا اوج گرفت و درست روبهروی نگهبانِ حملهور فرود آمد.
اَش ندید بعدش چه شد، چون پیکرِ شوالیهٔ جهنمی پشتِ انبوهِ موجوداتِ کابوس پنهان شد.روانه تنها چیزی که حس کرد، جیغِ مورمورکننده و کاملاً غیرانسانیای بود که ناگهان در میدانِمیانِ نبرد پیچید؛ آنقدر بلند که سیستمهای شنواییِ لباسِ زرهیاش نتوانستند آن ضجهٔ کرکننده را فیلتر کنند.
«خدایان...»
بالاخره توانست خودش را از روی زمین بالا بکشد. نبرد هنوز تمام نشده بود... در واقع تازهبارانی داشت شروع میشد. با اینکه اَش با یک پای سالم و شانهٔ پارهای که دامنهٔ حرکتِ دستِ راستشتوانسته را کم کرده بود بهسختی میتوانست کاری از پیش ببرد، اما مصمم بود سهمِ خودش را ادا کند.
تفنگش را دوباره بالا آورد، نگاهی به جلو انداخت و اسبِ سیاه و ترسناکبهاندازهٔ را دید که میانِ موجوداتِ کابوس جولان میداد. اثری از سوارِ شیطانیاش نبود، اما ازروی حرکاتِ نامنظمِ آن هیولای عظیمِ گوزنمانند میشد فهمید که شوالیهٔ عقیقی دارد با آن میجنگد.
«آخه کی اونقدرنداشتند دیوانهست که تنهایی بهکابوسِ اون وحشت حمله کنه؟!»
اما جنگجوی مرموزپیشروی فقط به نگهبانِ ترسناکِسمتِ دروازه حمله نکرده بود...
اَش لحظهای خشکش زد.
«صبر کن... اونتیمی مرد... نه، اون زن...زرهش یعنی اون دیو واقعاً...؟»
بدنِ پوسیدهٔ گوزنِ هولناک ناگهان تلوتلو خورد... و بعدپیشروی سرنگون شد. جیغِ دیگری گوشهای اَش را خراشید و بعد،خیلی انگار انبوهِ موجوداتِ کابوس بیشترِ هماهنگیشان را از دست دادند.
نگهبانِ دروازه مرده بود.
اَش نمیتوانستگلولهها شانسش راهیولاها باور کند.
انگار امروز بخت واقعاً به او روی آورده بود؛ زیاد طولتعمیر نکشید که پس از سقوطِ آن پلیدِ ترسناک، نیروهای کمکی ازدروازهٔ پشت سر رسیدند و خطِ دفاعیِ رسوخناپذیری برای توقفِ پیشرویِ دشمن ساختند.
اَش آخرین گلولههایش را شلیک کرد، سپس تلوتلوخوران دور شد وسیلِ عقبنشینی کرد. این بار، بهجای خودروی تعمیرات، او را به بیمارستانِوقتی صحرایی فرستادند تا بهجای لباسِ زرهیاش، به بدنِ خودش رسیدگی کنند.
آنجا، در حالی که ازسیلِ ترمیمِ شتابزدهٔ شانهٔ پارهاش چهرهکردند در هم کشیده بود، اخم کرد.
«صبر کن... اون زره...هیولاها اون هالهٔ شیطانی... اونتعدادشان بیتفاوتیِ سرد و جذبهٔ تاریک...»
ناگهان چشمانش گشاد شد.
نبرد همچنان در جریاناینکه بود، اما فکرِ اَش بهکلیپیشروی درگیرِ چیزِ دیگری شده بود.
«یعنی... ولگرد منو نجات داد؟!»