---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1644: کورهٔ سلطنتی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1644: کورهٔ سلطنتی

0

صدای برخوردِ فولاد هنوز در ویرانهٔ متروک می‌پیچید‌بی‌اختیار​ که سانی کمی جابه‌جا شد و به سمتی‌حضورش​ که صدا از آن آمده بود نگاه کرد.

کمی دورتر، برجِ بلندی در آسمانِ شکسته قد برافراشته بود. دیوارهایش پوشیده از شبکه‌ای از ترک‌های عمیق بود، اما برجِ‌پیدا​ در حالِ فروپاشی همچنان صاف و مغرور ایستاده بود؛ بسیار بلندتر از هر سازهٔ دیگری در آن ویرانهٔ پهناور. قامتِ‌ازشون​ تاریکش در برابرِ درخششِ رنگ‌پریدهٔ ماهِ درهم‌شکسته، شبیهِ شمشیرِ فرسوده‌ای بود که به دستِ غولی آسمانی در زمین فرو رفته باشد.

برج تاریک بود، اما در بالاترین نقطه‌اش،‌اعلام​ درخششِ آتشینی از پنجره‌های طاق‌دار به بیرون می‌زد.‌نبود​ انگار دریایی از شعله‌های شنگرفی در درونش می‌سوخت.

صدا از همان‌جا می‌آمد.

لحظه‌ای بعد، صدای ضربهٔ دیگری طنین انداخت و بعد ضربه‌ای دیگر. پرقدرت و‌پرسیده​ حساب‌شده روی دریاچهٔ بی‌قرار پیچیدند و شب را از صدای برخوردِ فلز پر‌صرفاً​ کردند. ناگهان، سانی حس کرد در میدانِ نبرد است و قلبش تندتر زد.

لحظه‌ای خشکش زد و‌خاطر​ با چهره‌ای گرفته به‌نبود​ برجِ تاریک خیره شد.

«اون چیه؟»

کاسی هم رو به‌تازه​ برج چرخید. چند لحظه ساکت‌شمشیر​ ماند و بعد آرام گفت:

«پادشاهه. داره آهنگری می‌کنه.»

سانی بی‌اختیار اخم کرد.

تازه از جای آنویل پرسیده بود و لحظه‌ای بعد، پادشاهِ شمشیر حضورش را اعلام کرد. سانی واقعاً از‌دهه​ او نمی‌ترسید... اما نه به این خاطر که فرمانروای فولادین ترسناک نبود. صرفاً به این دلیل بود که‌مکث​ سانی پس از یک دهه رویاروییِ مداوم با انواع وحشت‌های غیرقابل‌تصور، مقاومتِ احمقانه‌ای در برابرِ ترس پیدا کرده بود.

با این حال،‌اخم​ دروغ بود اگر‌آنویل​ می‌گفت دلهره ندارد.

مرتیکهٔ ترسناک.

لحظه‌ای مکث‌نمی‌ترسید​ کرد و‌خاطر​ بعد آهسته پرسید:

«داره چی می‌سازه؟»

کاسی لبخند زد.

«معلومه دیگه. داره یه شمشیر می‌سازه. پادشاه تا الان باید یه میلیون ازشون‌پرسیده​ ساخته باشه، ولی هیچ‌وقت برای مدتِ طولانی دست از کار نمی‌کشه. شمشیرهایی که شوالیه‌های‌دلیل​ دلاوری دست می‌گیرن، صرفاً همونایی هستن که اون کنار گذاشته... شمشیرِ پالادین‌ها هم همین‌طور.»

پس طوفانِ شمشیرهایی که آنویل‌فرمانروای​ در قطبِ جنوب هدایت می‌کرد‌دلیل​ رو هم خودش ساخته بود... احتمالاً.

سانی واقعاً نمی‌توانست تصور‌پادشاهِ​ کند یک انسان چطور‌واقعاً​ توانسته آن‌همه شمشیر بسازد.

آهی کشید.

«اون‌وقت من‌آرام​ پیشِ خودم فکر‌داره​ می‌کردم سلاح‌سازِ ماهری‌ام.»

کاسی کمی‌نمی‌ترسید​ سرش را‌خاطر​ کج کرد.

«اوه! درسته. تو خاطره می‌سازی.»

لبخندِ محوی روی لب‌هایش نشست.

«ببخشید. با‌آرام​ این‌همه اتفاق، تقریباً‌داره​ یادم رفته بود.»

سانی سنگ‌ریزه‌ای را که کاسی به او داده بود ورانداز کرد. بافتِ رون‌ها ظریف و پیچیده بود. نمی‌توانست کاملاً‌ترس​ از آن سر در بیاورد، چون رون‌ها یک افسونِ مستقل را شکل نمی‌دادند. در عوض، سنگ‌ریزه را به بخشی از‌میلیون​ یک افسونِ بسیار بزرگ‌تر تبدیل می‌کردند؛ بدونِ فهمیدنِ کلِ آرایه، نمی‌توانست رون‌های حک‌شده روی این سنگِ کوچک را درک کند.

با این حال، جالب بود.

سنگ‌ریزه حتماً به آرایهٔ دفاعی می‌فهماند که سانی اجازهٔ ورود به قلعه را دارد. لمسش‌خاطر​ گرم بود. اما جوهری که سنگ‌ریزه را تغذیه می‌کرد از کجا می‌آمد؟ حس نمی‌کرد که‌ترس​ دارد جوهرِ خودش را مصرف می‌کند و هیچ پیوندگاهی هم درونش برای ذخیرهٔ جوهر وجود نداشت.

سانی گفت:‌آرام​ «انگار خودت هم‌داره​ جادوگرِ ماهری هستی.»

کاسی آرام سر تکان داد.

«مهارتم... فکر کنم کافیه. توی کابوسِ دومم، مردی به اسمِ‌این​ نوکتیس یه چیزایی بهم یاد داد. بعد از اون، از‌مداوم​ افسونگرانِ دلاوری و با تلاشِ خودم یاد گرفتم. تو چطور؟»

سانی کمی درنگ‌اخم​ کرد و بعد‌آنویل​ ساده جواب داد:

«من خودم یاد گرفتم.»

تنها معلمانش طلسمِ کابوس و‌فرمانروای​ اجبار بودند. هیچ‌کدام نمی‌توانستند افتخارِ‌دلیل​ دستاوردهایش را به نامِ خود بزنند.

کاسی مسیرش را به‌پادشاهِ​ سمتِ بخشِ آسیب‌دیده‌تری از‌واقعاً​ دیوار کج کرد و گفت:

«ولی کنجکاوم بدونم. ساختنِ خاطره ربطی به مهارت نداره. مهم نیست چقدر توی جادوی رونی خوب باشم، این کاری نیست که‌دلیل​ بتونم انجام بدم. در موردِ افسونگرانِ دلاوری هم همین‌طوره؛ اونا فقط به خاطرِ نوعِ سرشت‌هایی که اعضای خانوادهٔ اصلی و شاخه‌هاش‌پرسید​ معمولاً بیدار می‌کنن قادر به ساختنِ خاطره‌ها هستن، نه به خاطرِ جادو. پس، سانی... نکنه تو احیاناً پسرِ نامشروعِ پادشاه آنویلی؟»

سانی مدتی در سکوت‌پادشاهه​ به او خیره ماند تا‌اخم​ مطمئن شود که جدی می‌گوید.

جدی می‌گفت.

خب، فکر کنم ممکنه این‌طور به نظر برسه.‌واقعاً​ مردی مرموز که می‌تونه خاطره بسازه، توی حصار‌صرفاً​ زندگی می‌کنه و تازه یه قدیس هم هست...

سانی به‌سختی جلوی خودش را گرفت تا از خنده‌شمشیر​ منفجر نشود. اگر دهانش را با هر دو دست‌ترسناک​ نپوشانده بود، نگهبانانِ سراسرِ دیوار از حضورشان باخبر می‌شدند.

سانی گفت: «من؟ پسرِ آنویل؟ خدایان، نه... هرچند باید‌اخم​ اعتراف کنم، خیلی خنده‌دار می‌شد اگه یه پسرِ طردشدهٔ‌واقعاً​ دیگه هم داشت که توی عالمِ رؤیا پرسه می‌زد.»

سر تکان داد.

«نه... و قبل از اینکه بپرسی، پسرِ‌اعلام​ مادوک یا هیچ عضوِ دیگه‌ای از خاندانشون‌ترسناک​ هم نیستم. به نظرت شبیهِ یه میراث‌دارم؟»

کاسی لحظه‌ای ساکت ماند.

«تو برای‌آرام​ من شبیهِ هیچ‌چیز‌داره​ نیستی. من کورم.»

سانی با دستپاچگی‌این​ سرفه‌ای کرد که باعث‌ترسناک​ شد کاسی لبخند بزند:

«...و دفعهٔ قبلی که همدیگه رو دیدیم، تنها بودیم. برای همین فقط می‌تونستم بیناییِ تو رو قرض بگیرم،‌دهه​ که یعنی تو کلِ مکالمه داشتم به خودم زل می‌زدم. خب، دروغ نمی‌گم. از چشمِ شوالیه‌هایی که امروز‌مکث​ دیدیم یه نگاهِ دزدکی بهت انداختم. کنجکاو بودم ببینم صاحبِ معروفِ کافهٔ آی ک... کافهٔ تجارتخانهٔ درخشان چه شکلیه.»

شانه بالا انداخت.

«راستش شبیهِ یه میراث‌داری. ولی‌داره​ شاید فقط به خاطرِ اعتمادبه‌نفسی‌تازه​ باشه که با قدیس بودن میاد.»

سانی با لبخندی‌این​ کج سر تکان‌فولادین​ داد و کوتاه نیامد.

«مطمئنم قبل از اینکه به تجارتخانهٔ درخشان سر بزنی، با دقت‌خاطر​ و مدتی طولانی من رو زیرِ نظر داشتی. و منظورم از‌وحشت‌های​ "زیرِ نظر داشتن"، "جاسوسی کردن"ـه. به هر حال، بابتِ تعریف ممنون.»

این بار‌بی‌اختیار​ نوبتِ کاسی بود‌جای​ که سرفه کند.

دقیقاً زدم به هدف.

چند لحظه از دستپاچگیِ‌خاطر​ خفیفِ او لذت برد و‌صرفاً​ بعد با لحنی خنثی گفت:

«من زیاد نمی‌دونم افسونگرهای دلاوری چطور خاطره می‌سازن، ولی احتمالاً به خاطرِ تبارِ ایزدبانوی جنگه. هرچی باشه، اون ایزدبانوی پیشرفت،‌مداوم​ فناوری و صنعت هم هست. به‌علاوه، اعضای خاندان معروفن به اینکه سرشت‌هایی با ماهیتِ مشابه رو بیدار می‌کنن... شاید به‌لبخند​ خاطرِ داشتنِ تربیت و سرنوشتِ مشابه باشه. بهت اطمینان می‌دم که تربیتِ من با یه عضوِ خاندانِ دلاوری خیلی فرق داشت.»

سانی پیش‌بی‌اختیار​ از آنکه ادامه‌جای​ دهد مکث کرد:

«روشی که من‌گفت​ خاطره می‌سازم با‌آهنگری​ اونا فرق داره.»

کاسی کمی سرش‌این​ را کج کرد‌فولادین​ و با کنجکاوی پرسید:

«بهم گفتن خاطره‌هایی که می‌سازی خیلی قوی نیستن، اما این مزیت‌خاطر​ رو دارن که کاملاً مناسبِ صاحبشونن. البته حتماً داری حدِ واقعیِ‌وحشت‌های​ توانایی‌هات رو پنهان می‌کنی تا جلبِ توجه نکنی. دقیقاً چقدر ماهری؟»

سانی نگاهی گذرا به گردنِ ظریفِ کاسی انداخت و متوجهِ نخِ نازکی شد‌نمی‌ترسید​ که از آن آویزان بود. اگر می‌گفت آویزی که به گردن دارد را‌وحشت‌های​ او به رتبهٔ مطلق ارتقا داده، آیا کاسی می‌توانست به یاد بیاورد؟ احتمالاً نه.

لبخند زد.

«شک دارم کسی‌این​ تو دنیا بتونه خاطره‌ای‌ترسناک​ بهتر از من بسازه.»

این یک لافِ توخالی نبود. استادانِ آهنگرِ دلاوری می‌توانستند خاطره‌های قدرتمندی بسازند، اما هنرشان نتیجهٔ توان‌های‌صرفاً​ سرشتِ منحصربه‌فرد و جادوی رونی بود، که با مفهومِ خاطره‌ها بیگانگی داشت. در این میان، سانی‌می‌گفت​ یک بافندهٔ واقعی بود. تنها استادِ جادوی بافنده در هستی. بنابراین، توانایی‌هایش گسترده‌تر و بی‌نهایت انعطاف‌پذیرتر بود.

پس در واقع، تنها یک موجود در‌پرسیده​ ساختنِ خاطره‌ها از او بهتر بود: طلسمِ کابوس.‌خاطر​ اما سانی قصد نداشت با آن رقابت کند...

نگاهی به‌آرام​ کاسی انداخت‌پادشاهه​ و پرسید:

«چطور؟ بالاخره می‌خوای یه خاطره سفارش بدی؟ بذار بهت بگم، قدیس کاسیا... یه تخفیفِ ویژه بهت می‌دم. خدماتِ ما درجه‌یکـه و می‌تونیم از پسِ هر نوع‌دلهره​ سفارشی بربیایم. خاطره‌های جنگی، خاطره‌های کاربردی... حتی خاطره‌های تزئینی هم غیرممکن نیستن! تازه... من معمولاً این کار رو نمی‌کنم... ولی فقط به خاطرِ تو، یه رازِ بزرگ‌دلاوری​ رو فاش می‌کنم. ما حتی می‌تونیم یه اسم و توصیفِ سفارشی برای خاطره‌ت بسازیم. هیچ یادگاری یا هدیهٔ بی‌نظیری بهتر از این برای یه عزیز پیدا نمی‌شه...»

کاسی با دستپاچگی دستی‌پادشاهِ​ به موهایش کشید و‌واقعاً​ سپس با لحنی مردد گفت:

«واقعاً؟ خب... پس‌اخم​ شاید واقعاً یه خاطرهٔ‌پرسیده​ سفارشی بهت سفارش بدم...»

ناولها | novelha.net