چپتر 296: مخلوقِ نور
0سانی به پیکرِ درخشانِنتیجه روبهرویش خیره ماند. افکارِبودن بیشماری در ذهنش نقش میبست.
پوستِ نفیس تابشِ سفیدِ کورکنندهای از خود ساطع میکرد؛ زیبا و پاکهمان بود، گویی کاستیهای دنیای خاکی به او گزندی نرسانده بود. غرق درباید نور، همچون فرشتهای آسمانی بود که به عالمِ فانی پا گذاشته باشد.
تماشای این صحنهشعلههای هم نفسگیر بودآخر و هم رعبآور.
...همچنین شباهتِ مورمورکنندهای به تصویرِ مخلوقِ درخشانی داشت کهبرنمیآید روی دیوارهای معدنِ باستانی دیده بود. بهویژه با گوهرِدقیقاً تکهٔ سپیدهدم که همچون چشمِ سوم روی پیشانیِ نفیس میسوخت.
اما این چیزیبرنمیآید نبود که سانیوجودِ را به درنگ واداشت.
آخه چطور ممکنه؟!
ولی ازهرگز طرفی، چراسفید ممکن نباشه؟
در آغازِ سفرشان، حدس زده بود که سرشتِ ستارهٔ دگرگون هم درست مثلِ خودش از رتبهٔ ایزدی است. به نظر میرسید قدرتهای نفیس میتواند خاطرههاهمانطور را تقویت کند یا شفا ببخشد، در حالی که قدرتهای خودش برای گشتزنی، تقویتِ خاطرهها یا تقویتِ خودِ سانی کاربرد داشت. چون نفیس هرگز از شعلههاییاد سفید برای این کارِ آخر استفاده نکرده بود، سانی گمان میکرد از پسِ آن برنمیآید و در نتیجه، سرشتش با وجودِ قدرتمند بودن، کاراییِ محدودتری دارد.
اما تقویتِ خود دقیقاً همان کاری بود که نفیس الان داشت میکرد. سانی در دمالان فهمید؛ نفیس بدنش را غرق در نور کرده بود، درست همانطور که خودش بارها و بارهامیتوانست بدنش را در سایه پوشانده بود. با این تقویت، توانِ فیزیکیِ او باید بهشدت افزایش مییافت.
آیا از اول هم میتوانست چنین کند و این رویه ازدقیقاً سرشتش را عمداً پنهان کرده بود، یا تازه بعد از قدرتمندتر شدنفیزیکیِ و جذبِ صدها خردهٔ روح در هزارتو آن را یاد گرفته بود؟
این پرسش دستکم فعلاً بیپاسخ میماند.آخر چرا که نبردِ میانِ ستارهٔ دگرگون وسرشتش سرورِ روشن تا پایان فاصلهٔ زیادی داشت.
درست همانطور که سانی حدس میزد، با بدنی غرق در نور، نفیس ناگهان بسیار قویتر و سریعتر شد.دقیقاً اگر پیشتر بهوضوح—هرچند اندک—ضعیفتر و کندتر از گانلاگ بود، حالا اوضاع برعکس به نظر میرسید. بهسوی دشمن یورشاول برد، یکی از خنجرها را پس زد و ضربهٔ خردکنندهای درست به نقابِ آینهای و صیقلیِ او وارد کرد.
این بار، شمشیرش ردِنتیجه محوی روی سطحِ زرهِبودن طلایی به جا گذاشت.
آن دو در نبردی وحشیانه گلاویز شدند و دهها ضربه میانشان ردوبدل شد. صدای برخوردِ فلز اوج گرفت وبارها به همهمهای تقریباً کرکننده بدل شد. ستارهٔ دگرگون بیمحابا میجنگید و زخمهای بیشتری روی بدنِ درخشانش مینشست. با اینشدن حال، موفق شد چند ضربهٔ دیگر هم فرود بیاورد که هر کدام درست به آینهٔ طلاییِ صورتِ سرورِ روشن میخورد.
رفتهرفته، ردی ازشعلههای یک تَرَک رویآخر سطحِ آن نمایان شد.
سانی همچنین متوجه شد که زخمهای نفیس التیام نمییابند. انگار فقط میتوانستوجودِ همزمان دو اثر را حفظ کند؛ یکی تقویتِ شمشیرش و دیگری بدنش. برایهمانطور فراخواندنِ قدرتِ شفابخشِ شعلهٔ سفید، باید از خیرِ یکی از آن دو میگذشت.
اما حاضرپسِ به چنیننتیجه کاری نبود.
لحظاتی بعد، به نظر میرسید گانلاگ رفتهرفته دارد عقب مینشیند. دشمنش بیش از حد سریع، قدرتمندبدنش و درنده بود. ضرباتِ پیدرپی روی زرهِ طلایی فرود میآمد و هرچند فعلاً مقاومت میکرد، امارویه روشن بود که این حملاتِ مداوم هم سرورِ روشن و هم پژواکش را از پا درمیآورد.
...با این حال، مارِسفید طلایی هم هنوز چندنکرده ترفند در آستین داشت.
وقتی جریانِ نبرد به نفعِ نفیس تغییرگمان کرد، ناگهان خندید و صورتش را چرخاندبودن تا بازتابِ او را در نقابِ آینهای بیندازد.
یک ثانیه بعد، صدای نالههای خفهای از دهانِ صدها نفر به گوش رسید. فشارِ روانیِالان ساطعشده از سرورِ روشن ناگهان چند برابر شد؛ عدهای به زمین افتادند و عدهای دیگراول تلوتلو خوردند. سانی دید که از بینی، چشم و دهانِ مردم خون راه افتاده است.
خودش هم آن را حس کرد و دندانکاراییِ به هم سایید، و بهسختی تلاش کرد سرِبدنش پا بماند. چیزی نمانده بود از پا بیفتد.
ستارهٔ دگرگون که در مرکزِ اینآخر حملهٔ ذهنی و هدفِ اصلیِ آن بود،سرشتش نالهٔ دردمندانهای سر داد و تلوتلو خورد.
...در همان لحظه، گانلاگ جلواستفاده رفت و یکی از خنجرهایشنتیجه را در سینهٔ او فرو کرد.
وقتی تیغهٔ بلند بدنِ ظریفِ زنِوجودِ جوان را شکافت و از پشتش بیرونهمان زد، با صدایی آرام و دوستانه گفت:
«خب، خب. دیگهنتیجه کافیه. حالا بروقدرتمند بمیر دخترِ احمق.»
بعد خنجرهرگز را چرخاند؛ نفیسکارِ دوباره جیغ کشید.
نفیس در حالی که خون از دهانش میریخت، به او خیره ماند.وجودِ بعد شمشیرش را بالا آورد و با انتهای دستهٔ آن، پشتسرهم بهکرده صورتِ گانلاگ کوبید تا اینکه سرانجام ترکِ کوچکی روی سطحِ نقابِ آینهای افتاد.
اما موجِ خردکنندهٔ فشارِنتیجه روانی از بین نرفت،بودن بلکه بیشتر هم شد.
گانلاگ خندید.
«کارت تموم شد؟شعلههای نه؟ خب، پسآخر بذار کمکت کنم...»
خنجرِ دومش در هوا برقی زد و مچِ دستِبرنمیآید نفیس را برید. با قطعشدنِ تاندونها، شمشیرِ نقرهای ازدقیقاً دستش افتاد و درخششِ آن رو به خاموشی رفت.
نفیس با دستِ دیگرش سرورِ روشن را به عقب هل داد و خودش را از تیغهٔ خنجربدنش بیرون کشید. بعد تلوتلوخوران عقب رفت و در نهایت به زانو افتاد. درخششِ سفیدی که از بدنش ساطعپنهان میشد نورانیتر شد و زخمِ روی بدنش رو به بهبودی رفت. نالهٔ ضعیفی از میانِ لبانش فرار کرد.
گانلاگ خندهکنان بهنتیجه زنِ جوان که زانوبودن زده بود نزدیک شد.
«فکر کردی از اون حقهٔکارِ کوچیکت خبر ندارم؟ یالا، خودت روبرنمیآید درمان کن. ببینم به کجا میرسی.»
با این حرف، گردنش را گرفت وگمان دوباره خنجر زد؛ زخمِ وحشتناکی را کهبودن تازه بسته شده بود، دوباره باز کرد.
«این چطوره؟پسِ یالا، دوبارهنتیجه درمانش کن!»
با غرشی وحشیانه، پشتسرهم به اوقدرتمند خنجر زد و دستش خیلی زودهمان با خون به رنگِ سرخ درآمد.
«اوه، این واقعاً باحاله! اما یه کماستفاده خستهکنندهست. نظرت چیه همین الان اون سرِ خوشگلتقدرتمند رو قطع کنم و قضیه رو تموم کنم؟»
نفیس کمی خون تفآخر کرد و سرش را چرخاندبرنمیآید تا به او نگاه کند.
و بعد... چشمانش را بست.
آن زمان که تازه به شهرِ تاریک رسیده بودند، سانی متوجه شده بود که کاسی اصلاً تحت تأثیرِ فشارِ روانیِ زرهِپوشانده طلایی قرار نمیگیرد. از همین رو نتیجه گرفت که منبعِ حملهٔ ذهنی خودِ زره نیست، بلکه آینهٔ طلاییِ صورتش است — یاهزارتو به بیانِ دقیقتر، دیدنِ انعکاسِ خود در آن. پس از بازگشت از قلعه، این کشف را با نفیس در میان گذاشته بود.
انگار نفیسهرگز آن راسفید به یاد داشت.
ستارهٔ دگرگون با چشمانِ بسته دستانش را بالا آورد و شانههای سرورِ روشن را کهکاراییِ داشت خفهاش میکرد، گرفت. بعد با تمامِ وزنِ بدنش ضربهٔ ویرانگری به صورتِ او وارد کرد؛باید جواهرِ تاجِ سپیدهدم درست به جایی از صورتِ گانلاگ کوبیده شد که بینیاش باید آنجا میبود.
سرانجام، سطحِ آینهٔ طلایی ترک برداشت و خرد شد. از میانِدارد شکافِ کوچک، یک چشمِ آبیِ پر از لذتِ قاتلانه نمایان شد.پوشانده گانلاگ که از ضربهٔ ناگهانی جا خورده بود، تلوتلوخوران به عقب رفت.
«کثافت!»
خنجرها بیدرنگ جذبِ زرهِ طلاییکارِ شدند و دوباره جای خودپسِ را به تبرِ جنگیِ سنگین دادند.
...اما فرصتِسفید استفاده از آناستفاده را پیدا نکرد.
نفیس با چشمانی که هنوز بسته بود، بهسرعت بهکاراییِ سمتِ صدای او چرخید. بعد دستش را بالا آورد،کرده مشتش را باز کرد... و در آن فوت کرد.
لحظهای بعد، ابری از شنِوجودِ سرخ از کفِ دستش بیرون جهیددقیقاً و گانلاگ را در بر گرفت.
سانی با بهت به آن خیرهآخر شد و حالتِ چهرهاش نشان میدادنتیجه که ناگهان چیزی را شناخته است.
ظاهرِ آن ابرکارِ را خیلی خوب میشناخت.گمان آن ابر شن نبود.
گردهٔ گلِ خون بود.