چپتر 173: زرهِ سیاه
0یک لحظه، سانی خشکش زد. امایکپارچه یک ثانیه بعد، درست مثل قبلبگوید رفتار کرد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
قانونِ اولِ چانهزنی: هرگز نگذار دشمن بفهمد بهابهتانگیزتر خریدِ چیزی علاقهمندی. و سانی امروز مصمم بودسایه آنقدر چانه بزند تا از گوشهای استِو خون بیاید.
انگار که متوجهِ زرهِ خاکگرفته نشده باشد، کمی بیشتر پرسه زد و آرامجایگاهِ به گوشهای که زره در آن به نمایش درآمده بود نزدیک شد. با توجهگویی به بیتوجهیای که در نگهداریِ زره میشد، اربابِ بازارِ خاطره ارزشِ واقعیاش را نمیدانست.
سانی واقعاً میخواست اوضاع همینطور بماند. چونفولادِ اگر درست حدس زده بود... آن زرهعینِ از هر چیزِ دیگری در آنجا ارزشمندتر بود.
مطمئن نبود، اما حدسسدی میزد که دستکمی ازنفوذناپذیر یک گنجِ واقعی ندارد.
چون آن را میشناخت.
زرهِ صفحهایِ باستانی کاملاً سیاه بود و طراحیِ پیچیده و باوقاری داشت. حسیجایگاهِ از عزمِ تاریک و ظرافتِ استوار و الماسگونه از آن ساطع میشد. تمامِ بخشهایشگویی بینقص روی هم چفت شده بودند و سدی تقریباً یکپارچه از فولادِ نفوذناپذیر میساختند.
...یا بهتر است بگوید، سنگ.
چون زرهِ خاکگرفته تقریباًسدی عینِ همان زرهی بود کهمیساختند قدیسِ سنگی بر تن داشت.
البته تفاوتهایی هم به چشم میخورد. اول از همه، این یکی بهنوعی... ابهتانگیزتر بود. انگار زمانی به موجودی با جایگاهِعقیقِ بالاتر از سایهٔ استوار تعلق داشت. در حالی که زرهِ سایه از گرانیتِ تیره ساخته شده بود، این یکی ازمیشود عقیقِ سیاه و خالص تراشیده شده بود. سطحِ صیقلیاش گویی هر نوری را که بر آن میتابید، جذب میکرد و میبلعید.
و این تازه در حالتِ خفتهاشهمه بود. اگر مثل زرهِ قدیسِ سنگی جانجایگاهِ میگرفت... چه کسی میدانست چقدر ترسناک میشود؟
چرا این گنج درسدی گوشهای کمنور از بازارِنفوذناپذیر خاطره داشت خاک میخورد؟
سانی اخم کرد. بله، بهاحتمالِ زیاد او تنها کسی در شهرِ تاریک بود کهعینِ مجسمههای زندهٔ مهیب را از نزدیک دیده بود. با این حال، همهچیزِ زرهِ عقیقیابهتانگیزتر فریاد میزد که چه خاطرهٔ شگفتانگیزی است. اینجا، رهاشده و ظاهراً فراموششده، چه کار میکرد؟
سؤالاتِ زیادی داشت.
سرانجام، بیآنکه نشان دهد چقدر به آن علاقهمند است، بهابهتانگیزتر زره رسید. با حالتی ساختگی از بیحوصلگی در چهرهاش، دستی بالاساخته آورد و با حواسپرتی آن را روی زرهسینهٔ کاملاً سیاه گذاشت.
لحظهای بعد، نقابِبودند بیحوصلگیاش تقریباً ترکیکپارچه برداشت. مردمکهایش گشاد شد.
چیزی که زیرِ سطحِ زره دید، او را تا عمقِبهتر وجود شوکه کرد. بافتِ رشتههای الماسگونهٔ اثیریِ درونش... کاملاً در سطحیچشم فراتر از هر چیزی بود که تا به حال دیده بود.
بسیار پیچیدهتر و گستردهتر از بافتِ کفنِ عروسکگردان بود.زمانی که البته با توجه به اینکه دستکم شش شرارهٔتیره درخشان همهچیز را به هم متصل میکردند، جای تعجب نداشت.
و آن شرارهها بسیارمیخورد بزرگتر و درخشانتر ازیکی شرارههای درونِ خاطرههای فعلیاش بودند.
سانی آبشده دهانش راسدی قورت داد.
روبهرویش، پوشیده از خاک، خاطرهای عروجیافته ازفولادِ ردهٔ ۶ قرار داشت. چیزی که تنها یکهمان ترورِ سقوطکرده میتوانست از خود به جا بگذارد.
زدم به هدف.
اما ذوقش دوامی نیاورد. تقریباً بلافاصله،یکپارچه سانی متوجه شد یک جای بافتِبگوید زرهِ عقیقی میلنگد. بافت... آسیب دیده بود.
هزاران رشته پاره شده بودند و کلِ الگو را در هم شکستهبگوید و پر از ناهماهنگی کرده بودند. به جای اینکه یکپارچه جریان داشته باشند،این جدا از هم و از گرهها، در تاریکی شناور بودند. همهچیز آشفتهبازار بود.
به همین دلیل نمیتوانست هیچاین منطق یا هدفی در بافتموجودی حس کند. دیگر اصلاً وجود نداشت.
سانی اخم کرد.
چطور ممکن بود یک خاطره آنقدر آسیب ببیند که دیگر ترمیم نشود؟ اصلاً باعینِ عقل جور درنمیآمد. خاطرهها قرار بود تا زمانی که بهکلی نابود نشدهاند، خودشان راابهتانگیزتر درونِ دریای روح ترمیم کنند. این قاعده تقریباً جهانشمول بود. امکان نداشت نقض شود.
مگر اینکه...
بذرِ درکیمیخورد در ذهنشهمه پدیدار شد.
اما پیش از آنکه سانی بتواند بیشتراین به ایدهاش پروبال بدهد، استِو خندید وبالاتر دستِ عظیمش را روی شانهٔ او گذاشت.
«چه زرهِشده محشریه، مگه نهتقریباً دوستِ عزیزم سانی؟»
این را گفت،بودند به جلو خمیکپارچه شد و خندید.
در طولِ گشتوگذارِ سانی در بازارِ خاطرهها، استِو چند بار به او نزدیکسایهٔ شده بود تا جذابترین ویژگیهای کالاهایش را توصیف کند یا صرفاً گپی بزند.نوری کاملاً مشخص بود که در این تالارِ بدونِ پنجره حسابی حوصلهاش سر رفته است.
سانی به اوچشم خیره شد وهمه چند بار پلک زد.
اگه فقطشده میدونستی این چهتقریباً گنجِ بیقیمتیه، احمق!
«بینِ تمامِ آشغالای این بازارت، اینیکپارچه یکی از همه افتضاحتره. باورم نمیشه اصلاًسنگ روت شده اینو به مردم نشون بدی.»
منظورش این بود که این زره واقعاً بهترینابهتانگیزتر خاطره در کلِ این اتاق بود، اگر نگوییمسایه در کلِ قلعه — البته بهجز زرهِ طلاییِ گانلاگ.
با این حال، اگر حرفش طوری به نظر میرسید که انگارزمانی دارد استِو را بهخاطرِ بیشرمی و تلاش برای فروختنِ یک تکهآشغالِعقیقِ تمامعیار به مردم سرزنش میکند... خب، کاری از دستش برنمیآمد، مگر نه؟
استِو آهی کشید.
«معمولاً بحث میکردم و سعی میکردم از موجودیم دفاع کنم، ولی این بار واقعاً نمیتونم مخالفتزرهی کنم. این زره، هر چقدر هم که ظاهرش محشر باشه، در واقع کاملاً بیفایدهست. راستش خیلیبالاتر قبلتر از اینکه من مسئولِ بازار بشم، اینجا بوده. حتی یهجورایی اونو نمادِ شانسِ اینجا میدونم.»
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«چطور تا حالا کسی نخریدتش؟»
تقریباً مطمئن بود که دلیلش را میداند،فولادِ اما باید توضیحِ استِو را میشنید تا بفهمدهمان این مردِ عظیمالجثه چقدر از ماجرا سر درمیآورد.
استِو شانهای بالا انداخت.
«چرا کسی باید بخرتش؟ دقت نکردی که از سنگ ساخته شده؟ یعنی سنگِ واقعی؟ اونقدر سنگینه که حتیتیره تسای هم نمیتونه زیرِ این همه وزن تکون بخوره. شاید یه بیدارشده بتونه، اما برای ما خفتهها، پوشیدنِ اینمیدانست زره تقریباً مثلِ اینه که بخوایم با پوشیدنِ یه کوه راه بریم. تازه شکستنِ اون سنگم چندان سخت نیست.»
به زرهِتفاوتهایی عقیقی نگاه کرداول و آهی کشید.
«راستش، این زره داستانِ جالبی داره. یه زمانی متعلق به یکی از اعضایسنگ اون دستهٔ افسانهای بود که این قلعه رو فتح کردن. بعضیا حتی میگنیکی مالِ خودِ اولین سرور بوده. ظاهراً اون موقع افسونی داشته که خیلی سبکترش میکرده.»
با تردیدشده به زرهسدی نگاه کرد.
«اما وقتی داشتن با یه ترورِ باستانی میجنگیدن، شاید همون پیامآورِ مناره که اینجا زندگی میکرد، زره آسیبِتیره جدی دید. یه جای کار بدجوری لنگ زد، افسون شکست و زره تبدیل به یه تیکه سنگ شد.کسی اونقدر داغونه که حتی طلسم هم ازش سر درنمیاره و فقط توصیفش میکنه فلان چیز ناشناخته، بیسار چیز ناشناخته...»
سانی مجبور شد بهمیخورد خودش فشار بیاورد تایکی نفسش را حبس نکند.
ظاهراً قدیسِ سنگی را یکی ازیکپارچه ناشناختهها خلق کرده بود. منطقی بودبگوید که تسلیحاتِ همنوعانِ او نیز همینطور باشند.
صرفنظر از این، اهمیتِ چندانی نداشت. حالا تقریباًنفوذناپذیر مطمئن بود که میداند چرا زرهِ عقیقی در حالتِقدیسِ خفتهاش باقی مانده و نمیتواند خودش را ترمیم کند.
به تفاوتِمیخورد میانِ خفتهها واین بیدارشدگان ربط داشت.
وقتی یک خفته با عبور از یک گذرگاه آزمونش را به پایان میرساند، آخرینبالاتر قدم را برای تبدیل شدن به یک بیدارشدهٔ واقعی برمیداشت. روشِ ورودشان به عالمِ رؤیامیتابید تغییر میکرد، سرشتشان توانِ دومی را باز میکرد و هستهشان به رتبهٔ بعدی ارتقا مییافت.
جهشی کمّی در قدرتسدی رخ میداد، اما بیشترِ تفاوتمیساختند ناشی از جهشی کیفی بود...