---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 116: معامله با اهریمن • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 116: معامله با اهریمن

0

سانی به حرف‌های کای فکر کرد. توانی که به بیدارشدگان اجازهٔ پرواز‌می‌کردند​ می‌داد بی‌سابقه نبود، اما نسبتاً کمیاب بود. و اینجا در ساحلِ فراموش‌شده، جایی‌دلنشینش​ که هر شب سیلِ نفرین‌شده‌ای از تاریکی جهان را می‌بلعید، واقعاً بی‌قیمت بود.

سانی حتی نمی‌توانست تصور کند که‌برای​ عبور از هزارتو با کسی مثل‌جوان​ کای در کنارش چقدر آسان‌تر می‌شد.

ناگهان، خیلی منطقی‌تر به نظر می‌رسید که چرا کسی مثل او باید ثروتِ کوچکی‌می‌گم​ از خرده‌های روح داشته باشد. همچنین توضیح می‌داد که چرا اسیرکنندگانش در تلاش برای بیرون‌معامله​ کشیدنِ خاطره‌ها از این مردِ جوان این‌قدر ملایم رفتار می‌کردند. او زنده بسیار ارزشمندتر بود.

سانی مدتی بی‌حرکت ماند و همه‌چیز را سبک‌سنگین‌عوض​ کرد. پس از مدتی، کای دوباره به حرف‌پرسید​ آمد و صدای دلنشینش رنگی از دلهره گرفت:

«خب؟ کمکم می‌کنی؟»

سانی آهی کشید‌توضیح​ و به سمتِ‌برای​ شکافِ تاریکِ چاه برگشت:

«باشه. این شبکه رو برمی‌دارم و می‌تونی پرواز کنی و بیای‌وقتی​ بیرون. با این حال، من واقعاً نیازی به خرده‌هات ندارم. اگه می‌خوای‌کار​ زنده از اونجا بیای بیرون، در عوض باید برام یه کاری بکنی.»

زندانیِ چاه مکثی‌خرده‌هات​ کرد و بعد‌می‌خوای​ با احتیاط پرسید:

«چی‌کار؟»

سانی لبخند زد.

«وقتی لازم باشه بهت می‌گم. نگران نباش، چیزِ مهمی نیست. فقط برای انجامِ چندتا‌می‌گم​ کار توی قلعه به کمک نیاز دارم. خب، معامله می‌کنیم یا نه؟ اگه نه‌دارم​ که من می‌رم پیِ کارم. تا همین الان هم وقتِ زیادی رو اینجا تلف کردم.»

کای نیازی نداشت زیاد در‌اگه​ موردش فکر کند. خیلی زود، صدایش‌بکنی​ دوباره از توی تاریکی طنین انداخت:

«معامله می‌کنیم.»

صدایش به‌طرز عجیبی آرام به‌تلاش​ نظر می‌رسید، انگار که مردِ‌این​ جوان تسلیمِ سرنوشت شده بود.

سانی کمی‌کاری​ اخم کرد‌زندانیِ​ و گفت:

«عالی شد. یه چیزِ دیگه: اگه بزنی زیرِ‌عوض​ قولمون و همین‌طوری پرواز کنی و بری، پیدات‌پرسید​ می‌کنم و می‌کشمت. این تهدید نیست، فقط واقعیته. می‌فهمی؟»

کای پیش‌برای​ از جواب دادن‌خاطره‌ها​ کمی درنگ کرد.

«آره، مشکلی نیست.»

سانی به حفرهٔ سیاه چاه خیره شد و درنگ کرد.‌لبخند​ کم‌وبیش مطمئن بود که کای انسان است، اما باید آماده‌فقط​ می‌بود تا در صورتی که نبود، بی‌درنگ واردِ عمل شود.

به دنبالِ فرمانِ بی‌صدای او، قدیسِ سنگی از سایه‌ها بیرون آمد و نزدیکِ‌مکثی​ چاه زانو زد، و شبکه را با دستانش گرفت. فولادِ دستکش‌هایش روی آهنِ‌مهمی​ پرنقش‌ونگار کشیده شد و با تلاشی آشکار، شبکهٔ سنگین را آرام به کناری کشید.

سانی با شنیدنِ صدای دلخراشِ سایشِ آهن روی سنگ‌این‌قدر​ به خود لرزید. تکهٔ نیمه‌شب در دستانش ظاهر شد‌ماند​ و با عزمی راسخ حالتِ مبارزه به خود گرفت.

هر چه که از‌اسیرکنندگانش​ چاه بیرون می‌آمد، آمادهٔ‌کشیدنِ​ رویارویی با آن بود.

چند ثانیه گذشت که هر کدام چون ابدیت به نظر می‌رسید. سانی‌لازم​ با تنش به دایرهٔ تاریکیِ مطلقِ روبه‌رویش خیره شده بود و منتظر‌توی​ بود ببیند آیا در اعتماد به زندانیِ چاه حق داشته است یا نه.

سپس، چند ثانیهٔ دیگر گذشت.

...و بعد چند ثانیهٔ دیگر.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

اوه...

سانی سرش را‌خرده‌هات​ کج کرد و‌می‌خوای​ با کمی دلخوری پرسید:

«نمی‌خوای بیای بالا؟»

پس از کمی تأخیر،‌اسیرکنندگانش​ صدای دلنشین یک بار دیگر‌خاطره‌ها​ از تاریکی به گوش رسید:

«...راستش، الان‌کاری​ یه چیزی‌زندانیِ​ یادم اومد.»

سانی آهی کشید‌خرده‌هات​ و شمشیرش را‌می‌خوای​ کمی پایین آورد.

«چیه؟»

کای مدتی ساکت‌توضیح​ ماند و بعد با‌بیرون​ کمی احتیاط جواب داد:

«آه، قضیه اینه که این شبکه اون‌قدر سنگینه که وقتی سعی کردم تکونش‌بهت​ بدم حتی یه ذره هم تکون نخورد. راستش، هر شش نفری که من رو‌نیاز​ گرفتن با هم گذاشتنش سرِ جاش. و همه‌شون مردهای گنده و قوی‌ای بودن. پس...»

مردد ماند.

«می‌دونم قبلاً به این نتیجه رسیدیم که هردو انسانیم،‌این‌قدر​ و این‌طور نیست که به صداقتت شک داشته باشم،‌ماند​ اما می‌شه برام توضیح بدی چطور تونستی تنهایی برش داری؟»

دوباره داشت رسمی حرف می‌زد.

سانی زیرِ لب ناسزا‌زندانیِ​ گفت. این یارو حتی‌پرسید​ از خودش هم بدبین‌تر بود!

تمایلی نداشت برگِ برنده‌اش را برای کای رو کند،‌برام​ اما زندانیِ محتاط چارهٔ دیگری برایش نگذاشته بود. سانی‌لبخند​ با چهره‌ای تاریک به قدیسِ سایه نگاهی انداخت و گفت:

«اون چیز برای من هم خیلی‌این​ سنگینه. ولی اون‌قدر خوش‌شانس بودم که‌می‌کردند​ یه پژواکِ خیلی قوی گیرم بیاد.»

انگار کای‌همچنین​ ناگهان خیلی‌اسیرکنندگانش​ کنجکاو شده بود.

«اوه؟ واقعاً شانسیه! آدمای خیلی‌مکثی​ کمی تو قلعه پژواک دارن.‌لبخند​ فکر کنم اسمِ تک‌تک‌شونو می‌دونم.»

پس از‌نیازی​ مکثی کوتاه،‌ندارم​ اضافه کرد:

«...راستی، اسمت چیه؟»

سانی چشمانش را‌توضیح​ چرخاند و از‌برای​ لای دندان‌های کلیدشده‌اش گفت:

«اسمم سانلسه.»

این گفتگو داشت به جاهای باریکی می‌کشید. بسته‌عوض​ به اینکه کای در ادامه چه می‌گفت، سانی‌پرسید​ شاید در نهایت مجبور می‌شد از چاه پایین برود.

نه برای نجاتِ مردِ جوانی که‌این​ صدای زیبایی داشت، بلکه برای اینکه‌می‌کردند​ او را برای همیشه ساکت کند.

در همین‌همچنین​ حین، کای‌اسیرکنندگانش​ ناگهان خندید.

«سانلس؟ این اصلاً شبیهِ اسمی‌مکثی​ نیست که فقط روی یه دیوِ‌وقتی​ روح‌خوار می‌ذارن! احتمالش صفره، مگه نه؟»

پس از گفتنِ این حرف،‌اگه​ دوباره خندید، اما این بار‌کاری​ رگه‌ای از استیصال در صدایش بود.

با این حال، حتی آن موقع هم خندهٔ کای به‌ملایم​ گوش بسیار دلنشین می‌آمد. حتی دلنشین‌تر از صدای جذابش، اما‌سبک‌سنگین​ سانی اصلاً در حال‌وهوایی نبود که از صدای آهنگینش لذت ببرد.

«لعنتی!»

سانی شقیقه‌هایش را مالید. چرا هیچ‌کس هیچ‌وقت‌احتیاط​ به او اعتماد نمی‌کرد؟ او مردِ جوانِ بسیار‌نگران​ صادقی بود! در واقع، صادق‌ترین مردِ جوانِ دنیا.

کلافه، با لحنی خشک گفت:

«خیلی بامزه بود. حالا قبل‌خاطره‌ها​ از اینکه نظرم عوض بشه،‌ملایم​ از اون چاه بیا بیرون.»

سرانجام، کای‌همچنین​ از خنده دست‌تلاش​ کشید و گفت:

«تو قلعه هیچ‌کس با این اسم‌بعد​ نیست. دست‌کم هیچ‌کسی که یه پژواک تحت‌فرمانش‌بهت​ باشه. نکنه تو سکونتگاهِ بیرونی زندگی می‌کنی؟»

«بی‌خیال بابا!»

سانی که حس می‌کرد فشارِ‌خاطره‌ها​ نقص در ذهنش بیشتر می‌شود، چشمانش‌رفتار​ را بست و صادقانه جواب داد:

«نه.»

کای گلویش را صاف کرد.

«پس... تو کسی هستی که شب‌ها تنهایی تو ویرانه‌های نفرین‌شده قدم می‌زنه،‌زندانیِ​ قدرتِ دست‌کم شش مرد رو داره، تو تاریکیِ بیرونِ دیوارهای قلعه زندگی‌نباش​ می‌کنه، و اسمِ خودش رو گذاشته سانلس. چیزی رو از قلم ننداختم؟»

سانی چهره در هم کشید.

«نه واقعاً.»

چند لحظه سکوت حاکم شد.‌مکثی​ سپس، زندانیِ چاه با صدایی‌لبخند​ پر از طنزِ سیاه گفت:

«تو باشی از این‌ندارم​ چاه میای بیرون تا‌عوض​ با همچین موجودی روبه‌رو بشی؟»

سانی، پنهان در‌بیرون​ تاریکیِ شبِ نفرین‌شده، لبخندی‌مردِ​ تهدیدآمیز زد و گفت:

«اگه جای تو بودم، میومدم.‌تلاش​ و فکر کنم تو هم باید‌مردِ​ همین کار رو بکنی. می‌دونی چرا؟»

پس از مکثی‌بکنی​ کوتاه، کای با‌بعد​ علاقه‌ای صادقانه پرسید:

«چرا؟»

سانی لبخندش را جمع‌کشیدنِ​ کرد و گذاشت بی‌تفاوتیِ‌جوان​ سردی در صدایش رخنه کند:

«چون هر لحظه‌توضیح​ می‌تونم اون دریچه‌برای​ رو بذارم سرِ جاش.»

بدون اینکه منتظرِ جوابِ کای بماند، به قدیسِ سنگی‌چی‌کار​ دستور داد دریچه را کمی تکان دهد. لحظه‌ای بعد، صدای‌نیست​ وحشتناکِ کشیده‌شدنِ آهن روی سنگ‌ها بارِ دیگر در گوشش پیچید.

تقریباً بی‌درنگ،‌نیازی​ لحنِ زندانیِ‌ندارم​ چاه عوض شد:

«اوه... باشه! صبر کن! وایسا!»

قدیسِ سایه دریچه را رها‌تلاش​ کرد تا سکوت بارِ دیگر‌این​ بر حیاطِ خلوت حاکم شود.

کای مدتی ساکت‌بکنی​ ماند و سپس با‌احتیاط​ بی‌میلی و سرخوردگی گفت:

«...بهتره یه دیو‌خرده‌هات​ نباشی، باشه؟ برو‌می‌خوای​ کنار، دارم میام بیرون.»

ناولها | novelha.net