چپتر 1639: سرابِ زیبا
0ماهِ کامل زودتر از آنچه سانی انتظار داشت فرا رسید. در این مدت، زندگیاش درکردند حصار آرام بود؛ کافهٔ تجارتخانهٔ درخشان پیوسته میزبانِ مشتریان بود، در حالی که بوتیکِ خاطره همچنانجلو راکد و بیمشتری مانده بود. سانی به آشپزخانه میرسید و سرش به کارِ خودش گرم بود.
قرار بود برای تهیهٔ موادِ اولیه سفری به جهانِ بیداری داشتهانگار باشد، اما فعلاً آن را به تعویق انداخته بود؛ هم کمی ازطرف روی تنبلی، و هم به این دلیل که سرش حسابی شلوغ بود.
از سوی دیگر، زندگیاش در گورِ خدا دستخوشِپرده دگرگونیِ شگرفی شده بود. نفیس آنجا بود وجوان به همین دلیل، دیگر وقتی برای بیحوصلگی نداشت.
اما ایندیگر مشکلِ آواتارِخدا سوم بود.
در روزِ ماهِ کامل، سانی اجازه داد آیکو کمی زودتر به خانه برود و تجارتخانهٔ درخشان را بست. سپسپرده در خیابانهای شلوغِ حصار قدم زد و بلیتِ یک نمایشِ تئاتر خرید. گروهی از بازیگرانِ بیدارشده داشتند برداشتی ازتاریکیِ «سرودِ نور و تاریکی» را اجرا میکردند... متأسفانه سانی تازه وقتی روی صندلیهای همکف نشست، متوجهِ نامِ نمایش شد.
صورتش را با کفِ دست پوشاند و طوری که انگار دنداندرد گرفته باشد چهرهچهره در هم کشید، اما در جای خود ماند. طولی نکشید که تماشاگرانِ هیجانزده ازشدند هر طرف احاطهاش کردند. چراغها کمنور شدند، پرده بالا رفت و نمایش آغاز شد...
هیچکس متوجه نشد مردِ جوان وکمنور رنگپریدهای که در یکی از ردیفهایهیچکس جلو نشسته بود، انگار سایهای ندارد.
همزمان، تجسمِ دیگری از سانی در تاریکیِ نزدیکِ ساحلِ دریاچه پنهان شده بود. هوا تاریکمشکلِ بود و ماهِ رنگپریده در پهنهٔ آسمانِ پرستاره میگذشت. منظرهٔ پیشِ رو — ماه، آسمانِنمایشِ مخملی، شبحِ قلعهٔ باشکوه و دریاچهٔ پهناور — بهقدری زیبا بود که در واژهها نمیگنجید.
در واقع، انگار دو ماه در آنجاخود بود؛ یکی در آسمانهای دوردست گم شدهاحاطهاش بود و دیگری در آبِ خاموش غرق میشد.
سانی پس از اطمینان از اینکه کسی آن اطراف نیست، از میانِ سایهها برخاست و به سویخود ساحل رفت. از آنجا که تجسمِ حاضر در تئاتر ردایِ مهآلود را به تن داشت، او تنهامتوجه یک لباسِ نظامیِ معمولی پوشیده بود. مرواریدِ جوهر از پیش احضار شده و در دهانش قرار داشت.
وقت را تلفاحاطهاش نکرد و بیصداکمنور در آب شیرجه زد.
دریاچه اودیگر را در آغوشِدستخوشِ سردِ خود گرفت.
سانی اجازه داد بدنش همچون سنگ سنگین شود و به کفِتماشاگرانِ دریاچه فرو برود. وقتی به آنجا رسید، حواسش را گسترش داد،آغاز به سایه تبدیل شد و از شیبی تند به پایین لغزید.
دریاچهٔ پیرامونِ حصار از ساحل چیزِ خاصی به نظر نمیرسید، اما بسیار عمیق بود. وقتی شیب بیشترِ تندیاش راطولی از دست داد، سانی چندین کیلومتر زیرِ سطحِ آب بود. یک انسانِ معمولی نمیتوانست فشارِ این حجم از آبرنگپریدهای را تاب بیاورد، اما برای شخصی مثلِ او کارِ آسانی بود، بهویژه از آنجا که غیرمادی باقی مانده بود.
اما بخشِ آسانِ کارکردند همینجا تمام شد. چونپرده این آبها امن نبودند.
پژواکهایی از موجوداتِ کابوسِ قدرتمند در دریاچه گشت میزدند. انگار این کافیوقتی نبود، اینطرف و آنطرف شمشیرهایی هم در گلولای فرو رفته بودند؛ هربست کدام چشم و گوشِ اربابِ این سرزمین بودند... آنویلِ دلاوریِ مطلق، پادشاهِ شمشیرها.
رسیدن به قلعهگرفته بیآنکه کسی متوجهجای شود، تقریباً محال بود.
با این حال، سانی یک سالِ گذشته را بیهوده هدر نداده بود. دریاچه راچهره کامل کاوش کرده بود، نگهبانانش را زیر نظر گرفته و جای شمشیرهای آنویل راشدند نقشهبرداری کرده بود. حالا دیگر مطمئن بود میتواند بیسروصدا خودش را به قلعه برساند.
بههرحال قلعه هدفش نبود.
بلکه هدفش بازتابِگورِ ماهی بود که رویشگرفی سطحِ دریاچه حرکت میکرد.
در سایهها پنهان شد و منتظر ماند تا موجودِ عظیمی شبیه به یک مارماهیِ نقرهایِ غولپیکرچراغها از کنارش بگذرد؛ سپس با احتیاط جلو رفت. سانی مسیرش را عوض کرد و همچون دزدینشسته پیش رفت و بیهیچ زحمتی از تمامِ تلههای امنیتیِ خاندانِ دلاوری در کفِ دریاچه دور ماند.
وقتی به نیمهٔ راهِ ساحل و قلعه رسید، نمایشی که آواتارش تماشا میکرد به زمانِکشید استراحت رسید. سانیِ دیگر از جایش برخاست و به کافهٔ تئاتر رفت و حواسش بود تارفت جای ممکن جلوی چشمِ همه باشد. البته در گوشههای تاریک میماند تا نبودِ سایهاش پنهان بماند.
سانیِ اصلی بیحرکت در کفِ دریاچه پنهانشدند شده بود. پیشرویِ بیشتر... دردسرساز میشد. پسنشد در عوض گذاشت بازتابِ ماه به سراغش بیاید.
مطمئن بود کسی مثل بث از چنین حرفی خونش به جوش میآید؛وقتی چون از نظرِ علمی، جایگاهِ بازتابِ ماه به زاویهٔ دیدِ ناظر بستگیبست داشت. اما نه این ماه، در این دریاچه و در این شب.
وقتش که رسید، سانی خودش را مثل پر سبک کرد، به کالبدِ انسانیاش درآمد، پاهایشکردند را به کفِ دریاچه کوبید و به بالا شنا کرد. زمانبندی را تا کسری ازردیفهای ثانیه حساب کرده بود؛ پژواکهای گشتیِ دریاچه دور بودند و کسی متوجهِ بالا رفتنِ سریعش نمیشد.
با کمتر شدنِ فشارِ آب، تاریکیِ اطرافش روشنتر شد. خیلی زودانگار درخششی اثیری احاطهاش کرد؛ انگار داشت در مهتاب شنا میکرد. خودِهیجانزده ماه همچون قرصِ نقرهایِ کاملاً گردی بر فرازِ حصار آویزان بود.
بازتابش همچون دایرهایاحاطهاش وسیع و درخشان رویشدند آبِ آرام نشسته بود.
سانی در چند متریِ آن ازدگرگونیِ آب بیرون آمد، به جلو شناوقتی کرد و واردِ آن دایره شد.
نور چشمانش را کور کرد...
و بعد، دنیا عوض شد.
سانی عالمِ خیالی را پشتِ سرکمنور گذاشته و به شبحِ واقعیتی قدم گذاشتهمتوجه بود که پشتِ شکوهِ آن پنهان بود.
ناگهان همهجا بسیار تاریکتر شد. بازتابِ ماه ناپدید شد و جایهمین خود را به رگههای پراکندهای از نوری بیرمق داد. آبِ دریاچهخانه بسیار سردتر بود و سطحش به خاطرِ بادِ شدید بیقرار موج میزد.
سانی نفسِ عمیقیگرفته کشید و بهجای بالا نگاه کرد.
بالای سرش آسمانی شکسته بود.