---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1786: کماندارِ قابل‌قبول • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1786: کماندارِ قابل‌قبول

0

انگار معلمش قهر کرده بود و صبحِ روزِ بعد حرفی با‌زمانی​ او نزد. رین از چادر بیرون خزید، آن را جمع کرد‌شکاف​ و برای یک روزِ طولانی راهپیمایی در دشتِ متروک آماده شد.

چون شبِ گذشته توانسته‌می‌کردند​ بود معلمش را با‌زمانی​ موفقیت دست بیندازد، سرحال بود.

دیگر نیازی به نقشه‌برداری نبود، پس تیم با سرعتی تند‌داخلِ​ به سمتِ غرب حرکت کرد. با منطقه هم آشنا بودند و‌بسیار​ می‌توانستند به‌جای پرسه زدنِ بی‌هدف، بهترین مسیر را در پیش بگیرند.

البته تامارِ اندوه وقتی گفته بود در یک خطِ مستقیم پیش می‌روند، کمی اغراق کرده بود. دشتِ رودِ ماه‌فاصلهٔ​ داخلِ مرزهای قلمروِ سرود قرار داشت، اما تنها دژِ این منطقه در فاصلهٔ بسیار دور در جنوب و درست در‌می‌زدند​ حاشیهٔ دشت بود. و چون در شمال چیزی جز کوه‌های تهی به چشم نمی‌خورد، این سرزمین وحشی و خطرناک بود.

موجوداتِ کابوسِ فراوانی آنجا پرسه می‌زدند؛‌سعی​ از این رو تیمِ نقشه‌برداری باید‌پلِ​ از شکارگاهِ پلیدهای خطرناک‌تر دوری می‌کرد.

با این‌شده​ حال، پیشرفتِ‌می‌کردند​ خوبی داشتند.

هرچه بیشتر به غرب می‌رفتند، دره‌های بیشتری راهشان را می‌بست.‌داخلِ​ حالا دیگر اعضای تیمِ نقشه‌برداری چنان با عبور از آن‌ها آشنا‌بسیار​ بودند که این کار تقریباً برایشان به عادت تبدیل شده بود.

سعی می‌کردند جایی را پیدا کنند که زمانی پلِ سنگیِ‌مرزهای​ در آن قرار داشته، چون دره‌ها معمولاً در آن نقاط‌بسیار​ باریک‌تر بودند. بقایای پل‌ها هم عرضِ شکاف را کمتر می‌کرد.

سپس تامارِ جوان سوارِ پژواکِ گرگش می‌شد و در حالی‌کنند​ که طنابی در دست داشت، از روی دره می‌پرید. پس‌پل‌ها​ از بستنِ طناب در سمتِ دیگر، سیستمِ قرقرهٔ ساده‌ای برپا می‌کرد.

ابتدا گاری‌ها و تجهیزات از روی شکاف منتقل می‌شدند و بعد آدم‌ها عبور می‌کردند. کلِ این‌بقایای​ فرایند کمی خسته‌کننده بود، اما خطرِ خاصی نداشت؛ حتی اگر صدای زوزهٔ دره بلند می‌شد و‌بستنِ​ ناگهان آبِ خروشان در آن به راه می‌افتاد، طناب‌ها بالاتر از جریانِ قدرتمندِ آب باقی می‌ماندند.

باربران فقط باید‌خطِ​ مراقب می‌بودند که‌کمی​ به پایین نگاه نکنند.

دره‌ها به‌طرزِ باورنکردنی عمیق بودند و اعماقشان در تاریکیِ قیرگون فرو رفته‌سرود​ بود. سقوط به پایین مساوی با مرگ بود. با این حال جریانِ آب‌دشت​ هم به‌شدت خروشان بود؛ پس افتادن در آب هم دست‌کمی از آن نداشت.

تیمِ نقشه‌برداری به درهٔ دیگری رسید و روالِ آشنایِ همیشگی را طی کرد. این یکی خیلی عریض نبود،‌باریک‌تر​ اما انتقالِ تمامِ تجهیزات به سمتِ دیگر همچنان کمی زحمت داشت. رین که معمولاً جزوِ آخرین نفراتی بود‌طناب​ که از شکاف عبور می‌کرد، به گاری‌ای که تا آنجا کشیده بود تکیه داد و نفسِ عمیقی کشید.

چون عبور یکنواخت بود و پیش از این بارها این روال را طی کرده بودند، راحت می‌شد کرخت شد‌شکاف​ و اجازه داد ذهن به هر سو پر بکشد. با این حال، رین حتی با وجودِ حفظِ ظاهری آرام،‌ابتدا​ همچنان حواسش جمع بود. خیلی خوب می‌دانست که در عالمِ رؤیا یک لحظه بی‌احتیاطی می‌تواند به قیمتِ جانش تمام شود.

به همین دلیل‌خطِ​ جزوِ اولین نفراتی بود‌اغراق​ که آن را دید.

تامار و پژواکش از قبل به سمتِ دیگر رفته بودند و طناب‌ها‌سرود​ روی شکاف کشیده شده بود. گاری‌ها به قلاب‌ها وصل شده و از‌حاشیهٔ​ روی دره عبور کرده بودند. حالا نوبتِ آدم‌ها بود که عبور کنند.

سه طناب وجود داشت؛ یکی برای راه‌رفتن و دو تا‌کنند​ برای نگه‌داشتن با دست. فلورِ بیدارشده در میانهٔ راه بود‌پل‌ها​ و یکی از متخصصانِ نقشه‌برداری منتظر بود تا نوبتش برسد.

اما...

ناگهان چیزی حواسِ رین را پرت‌کمی​ کرد. مردِ مرده بود که با‌قلمروِ​ کمی فاصله از باربرانِ درحالِ‌استراحت ایستاده بود.

نگاهش مثلِ همیشه خالی و بی‌حالت‌اغراق​ بود. با این حال، سرش را چرخانده‌قرار​ بود و بی‌صدا به دره نگاه می‌کرد.

رین اخم کرد.

زائر همیشه منفعل و‌می‌کردند​ ساکت بود. هیچ‌وقت کاری جز‌پلِ​ دنبال کردنِ تیمِ نقشه‌برداری نمی‌کرد.

پس چرا‌گفته​ الان تکان‌مستقیم​ خورده بود؟

«گندش بزنن...»

پیش از آنکه کسی‌تبدیل​ بتواند واکنشی نشان دهد،‌جایی​ حرکتی در دره رخ داد.

دستِ عظیم و چنگال‌داری از جایی در آن پایین بالا آمد و ضربه‌ای‌معمولاً​ به متخصصِ نقشه‌برداری زد. کفِ دستِ خشکیده‌اش به‌اندازهٔ کلِ بدنِ مرد بود و‌می‌شد​ چنگال‌های بی‌رحمش چنان تیز به نظر می‌رسیدند که می‌توانستند او را تکه‌تکه کنند.

چشمانِ رین گشاد شد.

خوشبختانه نقشه‌بردار درست در آخرین لحظه تلوتلو خورد و انگار که‌قلمروِ​ پایش به چیزی گیر کرده باشد، به عقب افتاد. چنگال‌ها با‌جنوب​ فاصلهٔ مویی از کنارش گذشتند و نتوانستند بدنش را از هم بدرند.

...اما هر‌برایشان​ سه طناب‌تبدیل​ را پاره کردند.

«فلور!»

فریادِ ری سکوت را در‌می‌روند​ هم شکست، اما آن‌قدر دور‌داخلِ​ بود که کاری از دستش برنمی‌آمد.

«واسه چی‌خطِ​ داد می‌زنی...‌می‌روند​ اون یه بیدارشده‌ست...»

فلور شاید آن‌قدر قوی نبود که از سقوط‌جایی​ در دره جانِ سالم به در ببرد، اما‌معمولاً​ قطعاً می‌توانست خودش را به طناب‌ها نگه دارد.

خطرِ واقعی باربران را تهدید می‌کرد،‌پیدا​ چون دستِ عظیم از همین حالا‌دره‌ها​ چنگال‌هایش را به سمتشان دراز کرده بود.

چیزی که نجاتشان داد‌مستقیم​ معجزه نبود، بلکه فولادِ‌رودِ​ سردِ شمشیرِ تامار بود.

دخترِ میراث‌دار آن سوی دره بود و عبورِ دیگران را‌مرزهای​ تماشا می‌کرد. با دیدنِ نخستین نشانهٔ خطر دست به کار شد.‌دور​ پژواک دورتر نگهبانی می‌داد، برای همین بی‌درنگ به داخلِ شکاف پرید.

تامارِ اندوه نیز‌عادت​ مانند همهٔ بیدارشدگان‌سعی​ دو توانِ بیدار داشت.

اولی به او اجازه می‌داد روی هوا قدم بگذارد. وقتی خفته بود می‌توانست یک بار این کار را بکند،‌شکاف​ و حالا که بیدارشده بود، دو بار. توانِ دوم به او امکان می‌داد برای مدتی کوتاه با سرعتی خیره‌کننده‌ابتدا​ به جلو یورش ببرد؛ در واقع چنان سریع بود که انگار از نقطه‌ای به نقطهٔ دیگر غیب و ظاهر می‌شد.

تامار به همین‌خطِ​ شکل بدون کمکِ‌کمی​ پژواکش از دره گذشت.

وقتی آن سوی دره فرود آمد، شمشیرش از جرقه‌های نور بافته شده بود. شمشیرِ دودستیِ زمخت و بزرگی بود‌فاصلهٔ​ که پایینِ تیغه‌اش را با چرم پیچیده بودند. تامار زنِ جوانی با قدِ متوسط بود و آن شمشیرِ بزرگ‌آنجا​ در دستانش به طرزِ خنده‌داری غول‌پیکر به نظر می‌رسید... با این حال، راحت و بی‌زحمت آن را تاب می‌داد.

دوباره توانِ بیدارش را فعال کرد، به جلو پرید و ضربهٔ هولناکی به مچِ دستِ‌دره‌ها​ پلیدِ پنهان زد. با اینکه مچِ جانور به کلفتیِ تنهٔ درختی کهنسال بود، شمشیرِ دودستی‌حالی​ پوستِ ضخیم، ماهیچه‌های فولادین و استخوانِ سختش را درید و دستِ عظیمِ موجود را قطع کرد.

تامار در یک چشم‌به‌هم‌زدن از نقطه‌ای ناپدید و‌زمانی​ در نقطه‌ای دیگر ظاهر شد. هم‌زمان، دستِ زشتِ‌بقایای​ موجود با فورانِ خونِ لزجی از بازویش جدا شد.

با صدای بمی روی زمین‌می‌روند​ افتاد... اما از حرکت نایستاد‌داخلِ​ و به سمتِ باربرهای وحشت‌زده خزید.

«ری!»

سرانجام، ریِ بیدارشده به خود آمد.‌سعی​ دوید تا جلوی دست را بگیرد‌پلِ​ و تامار هم به سمتِ دره چرخید.

در آن لحظه،‌سعی​ موجودِ کابوس داشت‌پیدا​ از لبه بالا می‌آمد.

عظیم و زشت بود، با بدنی تکیده و دست‌وپاهایی بلند و‌مرزهای​ پرپیچ‌وتاب. سرش هیچ تناسبی با بالاتنهٔ استخوانی‌اش نداشت و بیش از حد‌جنوب​ بزرگ بود؛ دو چشمِ کوچکِ پرخون داشت و آرواره‌ای عظیم و سرخ.

بدتر از همه‌مستقیم​ اینکه دست‌هایش بیش‌اغراق​ از اندازه زیاد بود.

تامار یکی را از مچ قطع کرده بود، اما سه‌کنند​ دستِ دیگر داشتند به سمتش می‌آمدند. دو دستِ دیگر هم‌پل‌ها​ لبهٔ دره را گرفته بودند و غول را بالا می‌کشیدند.

فرصتی برای واکنش نمانده بود.

میراث‌دارِ جوان کاری کرد که بیشترِ جنگجویان هرگز‌رودِ​ در میدانِ نبرد نمی‌کردند؛ به هوا پرید و‌اما​ شمشیرِ دودستیِ بلند و زمختش را پشتِ سرش کشید.

پریدن معمولاً با مرگ برابر بود، چون در هوا نمی‌شد تغییرِ مسیر داد‌قرار​ یا به حملاتِ حریف واکنش نشان داد. ضربه‌ای هم که در هوا فرود‌شمال​ می‌آمد، از ضربه‌ای که با تکیه بر زمینی سفت زده می‌شد ضعیف‌تر بود.

اما این‌برایشان​ قاعده در موردِ‌شده​ تامار صدق نمی‌کرد.

یک بار پایش را روی هوا فشار داد، بالاتر رفت‌سنگیِ​ و با قدمِ دوم مسیرش را به‌کلی عوض کرد. هم‌زمان مثلِ‌سپس​ چرخ چرخید و شمشیرِ دودستی را روی دستِ دشمن فرود آورد.

این بار سرعتِ خیره‌کنندهٔ توانِ بیدارش پشتوانهٔ ضربه نبود، اما قدرتِ شمشیر همچنان‌سرود​ ترسناک بود. دستِ پلید قطع نشد، ولی شمشیرِ بزرگ عمیقاً در آن فرو‌دشت​ رفت و علاوه بر بریدنِ رگ‌ها و ماهیچه‌ها، استخوان را هم ترک انداخت.

از روی دو‌مستقیم​ دستِ دیگر هم پریده‌رودِ​ و جاخالی داده بود.

تامار قسر در می‌رفت، اما در همان لحظه‌جایی​ دو چشمِ شومِ جانور رویش قفل شد و سه‌نقاط​ دستِ دیگر از درونِ دره به سمتش یورش بردند.

میراث‌دارِ جوان‌شده​ کسری از‌می‌کردند​ ثانیه جا خورد.

...سپس، تیرِ تیزی زوزه‌کشان از کنارش گذشت و در‌ماه​ یکی از چشمانِ پلید نشست. لحظه‌ای بعد، تیرِ دیگری در‌این​ تنها چشمِ باقی‌ماندهٔ موجودِ کابوس فرو رفت و کورش کرد.

غرشِ پردردی دشت را لرزاند.

تامار با فرود روی زمین، توانِ بیدارش را فعال کرد،‌کنند​ به راست جاخالی داد و از چنگِ پلیدِ کورشده گریخت. اگر‌عرضِ​ جانور می‌دیدش حسابی به دردسر می‌افتاد، اما حالا اوضاع فرق می‌کرد.

خونِ متعفن را از تیغهٔ‌جایی​ شمشیرِ بزرگش تکاند، آمادهٔ حمله‌سنگیِ​ شد و نیم‌نگاهی به عقب انداخت.

ری درگیرِ پس‌زدنِ دستِ قطع‌شده‌می‌روند​ بود... پس چه کسی آن تیرهای‌مرزهای​ خیره‌کننده و دقیق را زده بود؟

دخترِ باربرِ زیبا، رانی، نزدیکِ کپهٔ تجهیزاتِ تخلیه‌شده ایستاده بود‌مرزهای​ و کمانِ خمیدهٔ ساده‌ای در دست داشت. موهای سیاهش در‌بسیار​ باد می‌رقصید و آرامشِ عجیبی در چهرهٔ رنگ‌پریده‌اش موج می‌زد.

چشمانِ سیاهش‌برایشان​ با حسی شبیه‌به...‌شده​ هیجان برق می‌زد؟

داشت دوباره کمان را‌می‌کردند​ می‌کشید و پرهای تیرِ دست‌سازش‌پلِ​ گونهٔ سفیدش را لمس می‌کرد.

تامار که کمی جا‌مستقیم​ خورده بود، دوباره به‌رودِ​ سمتِ پلیدِ عظیم چرخید.

...گفته بود‌خطِ​ با کمان‌می‌روند​ بد نیست.

اگر آن «بد نیست»‌تبدیل​ بود... پس تامار اصلاً‌جایی​ نمی‌دانست «عالی» یعنی چه.

همان‌طور که یورش‌سعی​ می‌برد، فکرِ گذرایی‌پیدا​ از ذهنش عبور کرد.

رانی این را هم گفته بود که‌اغراق​ کمی تجربهٔ سفر در طبیعتِ وحشی دارد‌قرار​ و کار با شمشیر را هم بد نیست.

ناگهان تامار دلش خواست‌می‌روند​ بداند تعریفِ او از‌ماه​ «بد نیست» دقیقاً چیست.

ناولها | novelha.net