چپتر 1786: کماندارِ قابلقبول
0انگار معلمش قهر کرده بود و صبحِ روزِ بعد حرفی بازمانی او نزد. رین از چادر بیرون خزید، آن را جمع کردشکاف و برای یک روزِ طولانی راهپیمایی در دشتِ متروک آماده شد.
چون شبِ گذشته توانستهمیکردند بود معلمش را بازمانی موفقیت دست بیندازد، سرحال بود.
دیگر نیازی به نقشهبرداری نبود، پس تیم با سرعتی تندداخلِ به سمتِ غرب حرکت کرد. با منطقه هم آشنا بودند وبسیار میتوانستند بهجای پرسه زدنِ بیهدف، بهترین مسیر را در پیش بگیرند.
البته تامارِ اندوه وقتی گفته بود در یک خطِ مستقیم پیش میروند، کمی اغراق کرده بود. دشتِ رودِ ماهفاصلهٔ داخلِ مرزهای قلمروِ سرود قرار داشت، اما تنها دژِ این منطقه در فاصلهٔ بسیار دور در جنوب و درست درمیزدند حاشیهٔ دشت بود. و چون در شمال چیزی جز کوههای تهی به چشم نمیخورد، این سرزمین وحشی و خطرناک بود.
موجوداتِ کابوسِ فراوانی آنجا پرسه میزدند؛سعی از این رو تیمِ نقشهبرداری بایدپلِ از شکارگاهِ پلیدهای خطرناکتر دوری میکرد.
با اینشده حال، پیشرفتِمیکردند خوبی داشتند.
هرچه بیشتر به غرب میرفتند، درههای بیشتری راهشان را میبست.داخلِ حالا دیگر اعضای تیمِ نقشهبرداری چنان با عبور از آنها آشنابسیار بودند که این کار تقریباً برایشان به عادت تبدیل شده بود.
سعی میکردند جایی را پیدا کنند که زمانی پلِ سنگیِمرزهای در آن قرار داشته، چون درهها معمولاً در آن نقاطبسیار باریکتر بودند. بقایای پلها هم عرضِ شکاف را کمتر میکرد.
سپس تامارِ جوان سوارِ پژواکِ گرگش میشد و در حالیکنند که طنابی در دست داشت، از روی دره میپرید. پسپلها از بستنِ طناب در سمتِ دیگر، سیستمِ قرقرهٔ سادهای برپا میکرد.
ابتدا گاریها و تجهیزات از روی شکاف منتقل میشدند و بعد آدمها عبور میکردند. کلِ اینبقایای فرایند کمی خستهکننده بود، اما خطرِ خاصی نداشت؛ حتی اگر صدای زوزهٔ دره بلند میشد وبستنِ ناگهان آبِ خروشان در آن به راه میافتاد، طنابها بالاتر از جریانِ قدرتمندِ آب باقی میماندند.
باربران فقط بایدخطِ مراقب میبودند کهکمی به پایین نگاه نکنند.
درهها بهطرزِ باورنکردنی عمیق بودند و اعماقشان در تاریکیِ قیرگون فرو رفتهسرود بود. سقوط به پایین مساوی با مرگ بود. با این حال جریانِ آبدشت هم بهشدت خروشان بود؛ پس افتادن در آب هم دستکمی از آن نداشت.
تیمِ نقشهبرداری به درهٔ دیگری رسید و روالِ آشنایِ همیشگی را طی کرد. این یکی خیلی عریض نبود،باریکتر اما انتقالِ تمامِ تجهیزات به سمتِ دیگر همچنان کمی زحمت داشت. رین که معمولاً جزوِ آخرین نفراتی بودطناب که از شکاف عبور میکرد، به گاریای که تا آنجا کشیده بود تکیه داد و نفسِ عمیقی کشید.
چون عبور یکنواخت بود و پیش از این بارها این روال را طی کرده بودند، راحت میشد کرخت شدشکاف و اجازه داد ذهن به هر سو پر بکشد. با این حال، رین حتی با وجودِ حفظِ ظاهری آرام،ابتدا همچنان حواسش جمع بود. خیلی خوب میدانست که در عالمِ رؤیا یک لحظه بیاحتیاطی میتواند به قیمتِ جانش تمام شود.
به همین دلیلخطِ جزوِ اولین نفراتی بوداغراق که آن را دید.
تامار و پژواکش از قبل به سمتِ دیگر رفته بودند و طنابهاسرود روی شکاف کشیده شده بود. گاریها به قلابها وصل شده و ازحاشیهٔ روی دره عبور کرده بودند. حالا نوبتِ آدمها بود که عبور کنند.
سه طناب وجود داشت؛ یکی برای راهرفتن و دو تاکنند برای نگهداشتن با دست. فلورِ بیدارشده در میانهٔ راه بودپلها و یکی از متخصصانِ نقشهبرداری منتظر بود تا نوبتش برسد.
اما...
ناگهان چیزی حواسِ رین را پرتکمی کرد. مردِ مرده بود که باقلمروِ کمی فاصله از باربرانِ درحالِاستراحت ایستاده بود.
نگاهش مثلِ همیشه خالی و بیحالتاغراق بود. با این حال، سرش را چرخاندهقرار بود و بیصدا به دره نگاه میکرد.
رین اخم کرد.
زائر همیشه منفعل ومیکردند ساکت بود. هیچوقت کاری جزپلِ دنبال کردنِ تیمِ نقشهبرداری نمیکرد.
پس چراگفته الان تکانمستقیم خورده بود؟
«گندش بزنن...»
پیش از آنکه کسیتبدیل بتواند واکنشی نشان دهد،جایی حرکتی در دره رخ داد.
دستِ عظیم و چنگالداری از جایی در آن پایین بالا آمد و ضربهایمعمولاً به متخصصِ نقشهبرداری زد. کفِ دستِ خشکیدهاش بهاندازهٔ کلِ بدنِ مرد بود ومیشد چنگالهای بیرحمش چنان تیز به نظر میرسیدند که میتوانستند او را تکهتکه کنند.
چشمانِ رین گشاد شد.
خوشبختانه نقشهبردار درست در آخرین لحظه تلوتلو خورد و انگار کهقلمروِ پایش به چیزی گیر کرده باشد، به عقب افتاد. چنگالها باجنوب فاصلهٔ مویی از کنارش گذشتند و نتوانستند بدنش را از هم بدرند.
...اما هربرایشان سه طنابتبدیل را پاره کردند.
«فلور!»
فریادِ ری سکوت را درمیروند هم شکست، اما آنقدر دورداخلِ بود که کاری از دستش برنمیآمد.
«واسه چیخطِ داد میزنی...میروند اون یه بیدارشدهست...»
فلور شاید آنقدر قوی نبود که از سقوطجایی در دره جانِ سالم به در ببرد، امامعمولاً قطعاً میتوانست خودش را به طنابها نگه دارد.
خطرِ واقعی باربران را تهدید میکرد،پیدا چون دستِ عظیم از همین حالادرهها چنگالهایش را به سمتشان دراز کرده بود.
چیزی که نجاتشان دادمستقیم معجزه نبود، بلکه فولادِرودِ سردِ شمشیرِ تامار بود.
دخترِ میراثدار آن سوی دره بود و عبورِ دیگران رامرزهای تماشا میکرد. با دیدنِ نخستین نشانهٔ خطر دست به کار شد.دور پژواک دورتر نگهبانی میداد، برای همین بیدرنگ به داخلِ شکاف پرید.
تامارِ اندوه نیزعادت مانند همهٔ بیدارشدگانسعی دو توانِ بیدار داشت.
اولی به او اجازه میداد روی هوا قدم بگذارد. وقتی خفته بود میتوانست یک بار این کار را بکند،شکاف و حالا که بیدارشده بود، دو بار. توانِ دوم به او امکان میداد برای مدتی کوتاه با سرعتی خیرهکنندهابتدا به جلو یورش ببرد؛ در واقع چنان سریع بود که انگار از نقطهای به نقطهٔ دیگر غیب و ظاهر میشد.
تامار به همینخطِ شکل بدون کمکِکمی پژواکش از دره گذشت.
وقتی آن سوی دره فرود آمد، شمشیرش از جرقههای نور بافته شده بود. شمشیرِ دودستیِ زمخت و بزرگی بودفاصلهٔ که پایینِ تیغهاش را با چرم پیچیده بودند. تامار زنِ جوانی با قدِ متوسط بود و آن شمشیرِ بزرگآنجا در دستانش به طرزِ خندهداری غولپیکر به نظر میرسید... با این حال، راحت و بیزحمت آن را تاب میداد.
دوباره توانِ بیدارش را فعال کرد، به جلو پرید و ضربهٔ هولناکی به مچِ دستِدرهها پلیدِ پنهان زد. با اینکه مچِ جانور به کلفتیِ تنهٔ درختی کهنسال بود، شمشیرِ دودستیحالی پوستِ ضخیم، ماهیچههای فولادین و استخوانِ سختش را درید و دستِ عظیمِ موجود را قطع کرد.
تامار در یک چشمبههمزدن از نقطهای ناپدید وزمانی در نقطهای دیگر ظاهر شد. همزمان، دستِ زشتِبقایای موجود با فورانِ خونِ لزجی از بازویش جدا شد.
با صدای بمی روی زمینمیروند افتاد... اما از حرکت نایستادداخلِ و به سمتِ باربرهای وحشتزده خزید.
«ری!»
سرانجام، ریِ بیدارشده به خود آمد.سعی دوید تا جلوی دست را بگیردپلِ و تامار هم به سمتِ دره چرخید.
در آن لحظه،سعی موجودِ کابوس داشتپیدا از لبه بالا میآمد.
عظیم و زشت بود، با بدنی تکیده و دستوپاهایی بلند ومرزهای پرپیچوتاب. سرش هیچ تناسبی با بالاتنهٔ استخوانیاش نداشت و بیش از حدجنوب بزرگ بود؛ دو چشمِ کوچکِ پرخون داشت و آروارهای عظیم و سرخ.
بدتر از همهمستقیم اینکه دستهایش بیشاغراق از اندازه زیاد بود.
تامار یکی را از مچ قطع کرده بود، اما سهکنند دستِ دیگر داشتند به سمتش میآمدند. دو دستِ دیگر همپلها لبهٔ دره را گرفته بودند و غول را بالا میکشیدند.
فرصتی برای واکنش نمانده بود.
میراثدارِ جوان کاری کرد که بیشترِ جنگجویان هرگزرودِ در میدانِ نبرد نمیکردند؛ به هوا پرید واما شمشیرِ دودستیِ بلند و زمختش را پشتِ سرش کشید.
پریدن معمولاً با مرگ برابر بود، چون در هوا نمیشد تغییرِ مسیر دادقرار یا به حملاتِ حریف واکنش نشان داد. ضربهای هم که در هوا فرودشمال میآمد، از ضربهای که با تکیه بر زمینی سفت زده میشد ضعیفتر بود.
اما اینبرایشان قاعده در موردِشده تامار صدق نمیکرد.
یک بار پایش را روی هوا فشار داد، بالاتر رفتسنگیِ و با قدمِ دوم مسیرش را بهکلی عوض کرد. همزمان مثلِسپس چرخ چرخید و شمشیرِ دودستی را روی دستِ دشمن فرود آورد.
این بار سرعتِ خیرهکنندهٔ توانِ بیدارش پشتوانهٔ ضربه نبود، اما قدرتِ شمشیر همچنانسرود ترسناک بود. دستِ پلید قطع نشد، ولی شمشیرِ بزرگ عمیقاً در آن فرودشت رفت و علاوه بر بریدنِ رگها و ماهیچهها، استخوان را هم ترک انداخت.
از روی دومستقیم دستِ دیگر هم پریدهرودِ و جاخالی داده بود.
تامار قسر در میرفت، اما در همان لحظهجایی دو چشمِ شومِ جانور رویش قفل شد و سهنقاط دستِ دیگر از درونِ دره به سمتش یورش بردند.
میراثدارِ جوانشده کسری ازمیکردند ثانیه جا خورد.
...سپس، تیرِ تیزی زوزهکشان از کنارش گذشت و درماه یکی از چشمانِ پلید نشست. لحظهای بعد، تیرِ دیگری دراین تنها چشمِ باقیماندهٔ موجودِ کابوس فرو رفت و کورش کرد.
غرشِ پردردی دشت را لرزاند.
تامار با فرود روی زمین، توانِ بیدارش را فعال کرد،کنند به راست جاخالی داد و از چنگِ پلیدِ کورشده گریخت. اگرعرضِ جانور میدیدش حسابی به دردسر میافتاد، اما حالا اوضاع فرق میکرد.
خونِ متعفن را از تیغهٔجایی شمشیرِ بزرگش تکاند، آمادهٔ حملهسنگیِ شد و نیمنگاهی به عقب انداخت.
ری درگیرِ پسزدنِ دستِ قطعشدهمیروند بود... پس چه کسی آن تیرهایمرزهای خیرهکننده و دقیق را زده بود؟
دخترِ باربرِ زیبا، رانی، نزدیکِ کپهٔ تجهیزاتِ تخلیهشده ایستاده بودمرزهای و کمانِ خمیدهٔ سادهای در دست داشت. موهای سیاهش دربسیار باد میرقصید و آرامشِ عجیبی در چهرهٔ رنگپریدهاش موج میزد.
چشمانِ سیاهشبرایشان با حسی شبیهبه...شده هیجان برق میزد؟
داشت دوباره کمان رامیکردند میکشید و پرهای تیرِ دستسازشپلِ گونهٔ سفیدش را لمس میکرد.
تامار که کمی جامستقیم خورده بود، دوباره بهرودِ سمتِ پلیدِ عظیم چرخید.
...گفته بودخطِ با کمانمیروند بد نیست.
اگر آن «بد نیست»تبدیل بود... پس تامار اصلاًجایی نمیدانست «عالی» یعنی چه.
همانطور که یورشسعی میبرد، فکرِ گذراییپیدا از ذهنش عبور کرد.
رانی این را هم گفته بود کهاغراق کمی تجربهٔ سفر در طبیعتِ وحشی داردقرار و کار با شمشیر را هم بد نیست.
ناگهان تامار دلش خواستمیروند بداند تعریفِ او ازماه «بد نیست» دقیقاً چیست.