چپتر 1211: تا سپیدهدم
0نبردِ طاقتفرسا هنوز در اطرافشان بیداد میکرد و سانی تقلا میکرد احساسِخود ترسِ بدوی را که میرفت بر عقلش غلبه کند، پس بزند. بااحتیاط به یاد آوردنِ فرارِ دیوانهوارشان در میدانِ نبردِ تاریک، حس کرد دستانش میلرزند.
آخه چطوری زنده موندیم؟
چهره در هم کشیدگسترش و ترس را کناربهنوعی زد. وقتی برای ترسیدن نبود.
سانی با نگاهی به جتساختمانِ و سیشان، بیصدا سر تکان داداحتیاط و قدمی به سمتِ ویرانه برداشت.
مهم نبود آن داخلبزرگ چه چیزی انتظارشان را میکشید،کنند نمیتوانستند در فضای باز بمانند.
سازهٔ باستانی وضعیتِ اسفناکی داشت. هزاران سال در برابرِ گرمااحتیاط و باد تاب آورده بود، اما هرچه که همین چند دقیقهشدند پیش اینجا رخ داده بود، تقریباً آن را نابود کرده بود.
گنبدِ کروی شکافته بود و تکهسنگها روی شنهای سفید افتاده بودند؛ برخی پوشیده در شعلههای رقصان. انگارگنبد انفجاری قدرتمند آن را از درون ویران کرده و آتش و آوار را به هر سو پراکنده بود.معلوم چند تکه از سنگهای خردشده آنقدر بزرگ و سنگین بودند که میتوانستند یک خودروی زرهی را له کنند.
سانی حسِ سایهٔ خود را تا جاییراهِ که میتوانست گسترش داد، اما دیوارهای سیاهویرانِ ساختمانِ ویران بهنوعی راهِ آن را میبستند.
جت و سیشان به دنبالش میآمدند. باخودروی احتیاط به سوراخِ دیوارِ ویرانِ گنبد نزدیکمیتوانست شد، لحظهای درنگ کرد و به داخل پرید.
اولین چیزی که باساختمانِ آن روبهرو شدند، بویدنبالش تعفنِ گوشتِ سوخته بود.
ویرانه بسیار کوچکتر از قبلی بود که در آن پناه گرفته بودند واحتیاط از قرارِ معلوم، هیچ راهی به بخشِ زیرزمینیِ سازه وجود نداشت. تنها همینتعفنِ یک تالارِ کروی بود که کفِ آن تا حدی زیرِ شنها مدفون شده بود.
جسدی زغالشده وسطِ تالارِ گرد افتاده بود. به نظر میرسید انسان باشد، امادیوارِ محال بود بتوان گفت آن انسان چه کسی بوده است؛ جسد بیش ازسوخته حد سوخته بود و شعلهها تمامِ اجزای آن را از بین برده بودند.
شخصِ دیگریخردشده هم دربزرگ تالار حضور داشت.
سانی ناسزایی گفت و به جلو دوید و کسری از ثانیه بعد، کنارِ پیکرِ بیحرکت ظاهر شد. نفیس بااولین چشمانِ بسته روی سنگهای سیاه افتاده بود و زرهش تقریباً از بین رفته بود. رشتههایی از آتشِ سفید از زخمهاینداشت وحشتناکی که بدنش را پوشانده بود بیرون میزد و در آن نورِ کمرمق، چهرهاش رنگپریده و آسیبپذیر به نظر میرسید.
نه، نه، نه...
لحظهای بعد،گسترش آهِ آسودگی ازساختمانِ لبانش خارج شد.
زنده بود، فقط بیهوش شده بود. زخمهاخودروی هم داشتند التیام مییافتند؛ فقط در همین چندگسترش ثانیهٔ کوتاه، لبههایشان به هم نزدیکتر شده بود.
جت و سیشان آرام نزدیکبهنوعی شدند. دروگرِ روح زانو زداحتیاط و جسدِ زغالشده را بررسی کرد.
پس از مدتی، سانیگسترش به زور نگاهش رابهنوعی از نف گرفت و پرسید:
«کیه؟ میتونی تشخیص بدی؟»
جت مکثخردشده کرد، سپسبزرگ سر تکان داد.
«نه... جسد خیلی آسیبساختمانِ دیده. با این حال،دنبالش حسِ بدی بهم میده.»
هر سه نفر چند لحظه ساکتسیاه ماندند و در این فکر بودندمیآمدند که اینجا چه اتفاقی افتاده است.
آیا نفیس با بازماندهٔ دیگریساختمانِ جنگیده بود؟ یا موجودِ دیگریمیآمدند مثلِ شوِ عروجیافته آنجا حضور داشت؟
هر دوخردشده احتمال کمیبزرگ دلهرهآور بود.
سرانجام، سانی سر تکان داد.
«مهم نیست. باید این جسد روسیاه نابود کنیم. وگرنه ممکنه دوباره بلندمیآمدند شه و شروع کنه باهامون حرف زدن.»
هیچکس مخالفتی نکرد.
پس از نابود کردنِ جسد، هر سه دورِزرهی نفیسِ بیهوش جمع شدند و در سکوتی پرتنشدیوارهای نشستند. وحشت قلبهایشان را میفشرد و منتظرِ سپیدهدم ماندند.
صبح، صداهای نبرد خوابید. سانی که چشم روی هم نگذاشتهمیبستند بود و حتی یک لحظه به خودش اجازهٔ استراحت ندادهدرنگ بود، یکی از سایههایش را فرستاد تا نگاهی به بیرون بیندازد.
کاملاً از پا درآمده بود. معمولاً یک عروجیافته میتوانست مدتها بدون نیاز به استراحت سر کند و سانی از مزیتِاولین پوشیدنِ کفنِ غروب هم بهره میبرد... اما در بیستوچهار ساعتِ گذشته، در نبردی بینهایت نفسگیر شرکت کرده، با یک قدیسنداشت جنگیده، کیلومترهای بیشماری از بیابانِ کابوس را پیموده و حتی از درگیریِ ویرانگرِ ارتشهای مردگان جان به در برده بود.
بماند که با موجودِ هولناکیسنگین که جسدِ استاد شو را بهسایهٔ تن داشت نیز روبهرو شده بود.
سانی خسته بود.
بیرون، بیابان آرام و بکر بود. تپههای شنیِ سفید تا جایی کهمیآمدند چشم کار میکرد امتداد داشتند و هیچ اثری از نیروهای مخوفی کهشدند تنها چند ساعت پیش در این جهنم جنگیده بودند، به چشم نمیخورد.
شن همهچیز را بلعیده بود.
شبهنگام بیابان سرمای وحشتناکی داشت، امامیتوانستند حالا که خورشید از افق بالاخود آمده بود، گرمای طاقتفرسا داشت برمیگشت.
آهِ خشداری کشید.
«رفتن.»
جنگجویانِ اسکلتی رفته بودند، اما استاد شو چه؟ آیا آنمیآمدند موجود تا میدانِ نبرد دنبالشان کرده و نابود شده بود،اولین یا صبورانه داخلِ ویرانه منتظر مانده بود تا خورشید طلوع کند؟
حالا داشت سراغشان میآمد؟
سانی نمیدانست.
جت و سیشان پشتبهپشتِ هم نشستهسیاه بودند و او چند قدم آنطرفترمیآمدند بود. سرِ نفیس روی زانوهایش قرار داشت.
سانی چشمهٔ بیپایان را احضار کرد، بطریِراهِ شیشهایِ زیبا را به لبهای او نزدیکویرانِ کرد و کمی آب در دهانش ریخت.
با سرازیر شدنِ آببزرگ به دهانش، نفیس کمیزرهی تکان خورد و سرفه کرد.
چشمانش باز شد وساختمانِ با کمی گیجی ازدنبالش پایین به او خیره ماند.
لبخندِ محویجایی روی صورتِگسترش سانی نشست.
«بیدار شدی. عجله نکن.»
نفیس جا خورد، بعد نشست ومیتوانستند چشمهٔ بیپایان را گرفت. با ولع ازجایی آن نوشید و به سانی نگاه کرد.
جرقههای سفیددیوارهای در چشمانش میرقصیدند؛بهنوعی انگار بیقرار بودند.
«تو... چطور اینجایی؟»
شانه بالا انداخت.
«بهت گفته بودم اونطرف میبینمت.»
سانی چنددیوارهای لحظه مکث کردبهنوعی و پوزخند زد.
«چیه؟ اونجوری نگاهم نکن. راستش رو بخوای، نورِ شعلههاتراهِ رو از دور دیدیم و به امیدِ پیدا کردنِ پناهگاهلحظهای دویدیم سمتش. اگه این نبود، تا الان حتماً مرده بودیم.»
نفیس نگاهی به جتسیاه و سیشان انداخت. اخمِمیبستند کوچکی روی صورتش نشست.
بعد ناگهان لرزید و برگشت؛سنگین به جایی خیره شد کهحسِ جسدِ سوخته پیشتر آنجا بود.
سیشان بالاخره به حرف آمد:
«از شرش خلاص شدیم. ما... به موجودی برخوردیمبهنوعی که میتونه اجساد رو تسخیر کنه. برای همین، نگهگنبد داشتنِ یه جسد پیشِ خودمون امن به نظر نمیرسید.»
نفیس لرزید.
«آره... من...خردشده منم با همچینسنگین موجودی روبهرو شدم.»
سانی مدتی ساکت ماند و در این فکر بود کهاحتیاط نفیس چطور توانسته آن موجودِ لعنتی را بکشد. آیا ربطی بهشدند توانِ عروجیافتهاش، [اشتیاق]، داشت؟ یا بهطور کلی به ماهیتِ سرشتش برمیگشت؟
مردگانِ بیابانِ کابوس همگسترش انگار تمایلی به نزدیکبهنوعی شدن به شعلههای سفید نداشتند.
مهمتر از آن...
آیا بیش از یک موجود شبیه آنچه بازرهی آن جنگیده بودند وجود داشت؟ یا موجودی بوددیوارهای که میتوانست همزمان چندین کالبد را تسخیر کند؟
چهرهاش درهم رفت.
«...میدونی اون چی بود؟»
نفیس چند لحظهدیوارهای مکث کرد وبهنوعی بعد سر تکان داد.
«مطمئن نیستم...خردشده ولی فکربزرگ کنم میدونم.»
چهره در هم کشید، بهبهنوعی زرهِ داغانش نگاه کرد واحتیاط یک دستِ لرزانش را بالا آورد.
«سه تا دروازهٔ کابوس بود، ولی فقطساختمانِ دو تا نگهبانِ دروازه واردِ جهانِ بیداریسوراخِ شدن. سومی... فکر کنم تو عالمِ رؤیا موند.»
نفیس کمیگسترش ساکت شد وساختمانِ بعد اضافه کرد:
«تا ما رو شکار کنه.»