چپتر 830: عزیمت
0روز بعد، خروجِ ارتشِپهنهٔ تخلیهٔ اول از ربعِآیندهای شمالی سرانجام آغاز شد.
سانی و دیگر سروانها از روی دیوارهای بلندِ دژِ بندری، سرازیر شدنِ انبوهِ انسانها، ماشینآلاتتعیینشده و کانتینرهای بار را به داخلِ انبارهای ظاهراً بیانتهای چهل غولِ فلزی تماشا کردند. هیچکدامبکنین از آن شش نفر حرفی نزدند، غرق در افکارِ تاریک. استاد جت هم ساکت ماند.
پشتِ سرشان، اردوگاهِ بزرگی که تا همین چند روز پیش پرچیکار از هیاهو بود، بهکلی برچیده شده و از بین رفته بود.رفتم پیشِ رویشان پهنهٔ خاکستری و بیپایانِ دریا بود و آیندهای نامعلوم.
با وجود اینکه امروز تنها یکچهارم از کلِ نیروهای تخلیه از اینچیکار بندر راهیِ جنوب میشدند، ابعادِ ماجرا بهراستی عظیم بود. سانی با نگاه بهفرماندهی کشتیهای ترسناک و سیلِ سربازانی که سوارشان میشدند، بیاختیار کمی احساسِ شگفتی کرد.
بهراحتی میشد باور کردپهنهٔ که هیچچیز نمیتواند جلویآیندهای چنین نیروی عظیمی را بگیرد.
...اما او بهتر میدانست.
پس ازسمتِ مدتی، استادمیدونین جت آهی کشید.
«خیلی خب. وقتِ رفتنه. با دستههاتون جمع بشین و برین سمتِ کشتیهای تعیینشده. میدونین اگه کاروان تو راه بهبکنین فاجعهای برخورد کرد باید چیکار کنین. تمامِ تلاشتون رو برای زنده موندن بکنین. اگه کشتیِ پرچمدار غرق شد وامیدوارم من هم باهاش رفتم، از سلسلهمراتبِ فرماندهی پیروی کنین. تو غیابِ من وندال رهبریِ گروهان رو به عهده میگیره.»
استاد رندال نگاهِ تاریکیپهنهٔ به او انداخت وآیندهای چهره در هم کشید.
«امیدوارم نیازیبهتر به اینمدتی کار نباشه.»
با وجود اینکه فرستادگانِ خاندانِ شب قرار بود کاروان را راهنمایی کنند، قطعیتمامِ نبود که همهٔ کشتیها به قطبِ جنوب برسند. ناوبریِ دریایی همیشه خطرناک بودغیابِ و بیشترِ بیدارشدگان و عروجیافتگانِ ارتشِ اول در نبردِ آبی تقریباً بیمصرف بودند.
از جمله سانی.
برای آخرین بار نگاهی به همکارانش انداخت، در سایهها قدم گذاشتاینکه و نزدیکِ اسکلهای شلوغ ظاهر شد. پیدا کردنِ اعضای دستهاش سختمیشدند نبود، چون بیشترِ مردم از روی احترام کمی از آنها فاصله میگرفتند.
به سمتشان رفت، نقابِمدتی اعتمادبهنفس به چهره زدوقتِ و با لحنی آرام پرسید:
«آمادهاین؟»
همه سر تکان دادند...تعیینشده بهجز لاستر که ناگهانراه نگران به نظر میرسید.
«آه... راستش، منرویشان تا حالا سوارِ کشتیدریا نشدم. دریازده نمیشم، نه؟»
سانی چند لحظه بهمدتی او خیره شد ووقتِ بعد شانهای بالا انداخت.
«تو یه بیدارشدهای، مگه نه؟ بیدارشدگانکاروان قراره در برابرِ اینجور چیزا مقاوم باشن.تمامِ پس... فکر کنم باید ببینیم چی میشه.»
چهرهٔ لاستر واسمتِ رفت. چند لحظه مکثکاروان کرد و آهی کشید.
«...نمیدونم چرا، ولیرویشان حس میکنم خیلی ازدریا من خوشتون نمیاد، سروان.»
سانی جوابی نداد. بامدتی این حال، بل ناگهانوقتِ زد روی شانهٔ مردِ جوان.
«خب، منسمتِ یکی که خیلیاگه خوشحالم با مایی.»
چهرهٔ لاستر شکفت.
«واقعاً؟»
شمشیرزن لبخندِ دوستانهایمیدانست به او زدکشید و سر تکان داد.
«معلومه. بودنِ آدمایی مثلِ تو این دوروبر خیلی ارزشمنده. منظورم اینه که یهتمامِ نگاه بهت بندازن، معلوم میشه که تو اول از همه میمیری. که در نتیجهوندال معنیش اینه که اون یه نفر من نیستم. از همین الان حالم بهتر شد!»
مردِ جوان چشمغرهایسمتِ به او رفتاگه و پوزخند زد.
«اینطوری شوخیپیشِ نکن. اصلاًپهنهٔ خندهدار نیست.»
بل چند بار پلک زد.
«...شوخی نمیکردم.»
در همین حین، سانی سرمیدونین تکان داد و رویش رابرخورد برگرداند تا لبخندش را پنهان کند.
«دیگه حرف زدن کافیه! بریم.»
با هم واردِ اسکلهٔ طولانی شدند و به سمتِ کشتیِ دوردستجمع به راه افتادند. انبوهِ جمعیت کنار رفت تا به آنها راهباید بدهد و بعد مثلِ آب پشتسرشان بسته شد. حسِ کمی فراواقعی داشت.
طولی نکشید که تودهٔ فولادی و یکپارچهٔ نبردناو آسمانبرخورد را پوشاند. سانی با حسِ اینکه سایهٔ غلیظِ کشتیبکنین او را در آغوش گرفته است، ناگهان کمی آرامتر شد.
نگاهی به امواجِ خاکستریِ پایین انداخت، آهیکاروان کشید و روی پلِ ارتباطیِ پهنی که اسکلهتلاشتون را به شناورِ عظیم وصل میکرد، قدم گذاشت.
چند ثانیه بعد، دهانهٔپهنهٔ تاریکِ انبارِ بار، اوآیندهای و افرادش را بلعید.
بهمحضِ ورود به کشتی، دسته برای انجامِ چند کار از هم جدا شدند. کیم، لاستر و سامارا رفتند تا تدارکاتِ اختصاصیافتهباهاش به دسته را بررسی کنند؛ از جمله کرگدنِ اصلاحشده که مدتی بود در جایگاهی ویژه در یکی از انبارهای بارِ کوچکترِخاندانِ شناورِ غولپیکر نگهداری میشد. چون تا پیش از امروز به آن دسترسی نداشتند، باید بررسیها و عیبیابیهای متعددی رویش انجام میدادند.
بل، دورن و کوئنتین یکی از افسرانِ تدارکاتِ کشتی رابرخورد دنبال کردند تا اقامتگاهِ دسته را تحویل بگیرند و با محیطپرچمدار آشنا شوند، در حالی که سانی به سمتِ عرشهٔ بالایی رفت.
آنجا، نزدیکِ لبه رفت و به نردههای بلند تکیه داد و بهامروز سطحِ دوردستِ آب در پایین نگاه کرد. تصاویری از ساحلِ فراموششده وماجرا دریای تاریک از اعماقِ ذهنش جان گرفت و لرزه بر اندامش انداخت.
همانطور که سانی منتظرِ حرکتِ ناوگان بود، سایههایش نبردناو را کاوش میکردند. حتی اگر در صورتِمیدونین حملهٔ دستهای از موجوداتِ کابوس یا وحشتی عظیم از اعماق به کاروان در حینِ حرکت کاراییِ چندانیباهاش نداشت، باز هم مصمم بود تمامِ سوراخسنبههای این تابوتِ فولادیِ غولپیکر را به خاطر بسپارد... محضِ احتیاط.
دستکم میتوان گفت چشماندازِ سپردنِ جانش به دستِ غریبهها برای سانی هیچ جذابیتی نداشت،تلاشتون اما انتخابِ چندانی هم نداشت. برای دو تا سه هفتهٔ آینده، خدمهٔ نبردناو ورهبریِ شبگردهای مسئولِ کاروان قرار بود تصمیم بگیرند که آیا همهٔ آنها زنده میمانند یا میمیرند.
«لعنت...»
سانی ناگهان از اینکه هیچ خاطرهٔ قدرتمندی برای شنا کردن بهاینکه دست نیاورده بود، سخت کلافه شد. حتی اگر این خاطرهها فقطمیشدند توهمِ امنیت به او میدادند، باز هم از هیچی بهتر بود.
«شاید وقتی رسیدیم قطبِ جنوب، باید اینو تو اولویت بذارم. بعید میدونم این آخرین باری باشه که مجبورم از پهنههای آبیِ بزرگباید رد بشم. حالا که فکرشو میکنم... عجیب نیست که من، بینِ این همه آدم، تا این حد از دریانوردی غافل شدم؟ بعدرندال از اون همه وقتی که برای فرار از دریای تاریک صرف کردم، حتی یه احمقِ تمامعیار هم یاد میگرفت به آب احترام بذاره...»
اما شاید دلیلش همین بود. در ساحلِ فراموششده، سانی خیلیباید عادت کرده بود که اعماق را با مرگ برابر بداند.پرچمدار به همین دلیل هرگز دریا را چیزی جز این ندیده بود.
آرامآرام، آخرین بازماندگانِ ارتشِ تخلیهٔ اول سوارِ غولهای فلزیفاجعهای شدند. دروازههای انبارهای بار بسته و دریچهها محکم شد.موندن با بالا کشیده شدنِ لنگرها، زنجیرهای عظیم به صدا درآمدند.
با روشن شدنِ رآکتورهای قدرتمندِ نبردناو، کلِ کشتی در زیرِ پایش به لرزه درآمد. ابتدا آرام و سپس تندبندر و تندتر، کاروان به حرکت درآمد. چهل کوهِ آلیاژ و فولاد به جلو راندند و سینهٔ کشتیهایشان امواج رابهراحتی مانندِ تیغههایی غولپیکر میشکافت. هزاران نفر در شکمهای فلزیِ آنها در حرکت بودند و به این جانورانِ آهنین جان میبخشیدند.
سانی نگاه میکرد که چطور دژِ بندریخیلی رفتهرفته کوچک و کوچکتر میشد. طولی نکشیدسمتِ که ساحل در غباری تیره پنهان شد.
ارتشِ تخلیهٔ اولتعیینشده ربعِ شمالی راکاروان ترک کرده بود.