---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1436: بارِ سنگین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1436: بارِ سنگین

0

سانی بارِ دیگر روی عرشهٔ زنجیرشکن‌محاسباتی​ بود. کمر راست کرد و با‌تسلیم​ چشمانی گودافتاده به درونِ مه خیره شد.

«جواب نمی‌ده... این‌باز​ جواب نمی‌ده. باید‌بار​ بی‌خیالِ مسیرِ غارها بشیم؟»

صدای بی‌روحش آن‌قدر آرام بود که به گوشِ نفیس و کاسی نرسد. با اینکه‌محاسباتی​ سانی مراقب بود دوباره بیش از حد به خودش فشار نیاورد، اما تقلا برای‌افی​ زنده‌ماندن... و ناکامی در زنده‌ماندن... در گلِ باد داشت کم‌کم او را از پا درمی‌آورد.

سخت بود که نگذارد تسلیمِ ناامیدی و بی‌حسی شود. سانی طعمِ شکست‌های تلخِ زیادی را چشیده‌سریع‌تر​ بود، اما اینکه بارها و بارها لِه شود، هنوز هم باری سنگین بر دوشش بود. بدتر‌تصادفیِ​ از آن، روحیه‌اش داشت رفته‌رفته چنان تحلیل می‌رفت که دیگر برایش مهم نبود زنده می‌ماند یا می‌میرد...

وقتی تنها چیزی که پس از مرگ انتظارش را می‌کشید‌نمی‌شد​ چرخه‌ای دیگر بود، و بعد یکی دیگر، و یکی دیگر، آن‌بچه‌اش​ هم بی‌وقفه و تا ابد، آخه چرا باید برایش مهم می‌بود؟

اگر تنها یک چیز او را سرِ پا نگه می‌داشت و لنگری برای عقلش بود، این حقیقت بود که‌اعضای​ تماشای مرگِ همراهانش همیشه عذاب‌آور بود. حتی با اینکه می‌دانست در این حلقه دوباره زنده می‌شوند، باز هم از‌اجازه​ درد و استیصالی که سانی با هر بار اشتباهِ محاسباتی و به کشتن دادنشان حس می‌کرد، چیزی کم نمی‌شد.

اگر تنها بود، احتمالاً‌عذاب‌آور​ تسلیم نمی‌شد... اما تمرکز و‌باز​ اراده‌اش خیلی سریع‌تر تحلیل می‌رفت.

اما باید اعضای دسته را‌اشتباهِ​ از گلِ باد دور می‌کرد...‌نمی‌شد​ جت، کاسی. افی و بچه‌اش. نفیس...

همین فکر‌درد​ به او‌بار​ انگیزه می‌داد.

او تنها کسی بود که از پسِ این کار برمی‌آمد. بر اثرِ بازیِ تصادفیِ سرنوشت، سانی شمشیرِ نفرین‌شده‌ای‌سریع‌تر​ داشت که به او اجازه می‌داد چرخه‌های قبلی را به یاد بیاورد. همین یک مورد او را از‌شمشیرِ​ همهٔ افرادِ جزیره جلو می‌انداخت... در واقع، صرفِ دانستنِ اینکه باید فرار کنند، خودش نیمی از پیروزی بود.

فقط مشکل اینجا بود‌عذاب‌آور​ که نیمِ دیگرِ ماجرا‌می‌شوند​ غیرممکن از آب درآمده بود.

و سخت بود که‌بار​ تمامِ این بار را‌دادنشان​ به‌تنهایی به دوش بکشد.

«نه، مسیرِ غارها از‌بار​ همه امن‌تره، در نتیجه‌دادنشان​ از همه سریع‌ترم هست.»

سانی چند لحظه ساکت ماند.

«ساده‌ست. حالا که هیچی جواب نمی‌ده، باید احتمالاتِ بیشتری رو بررسی کنم... آینهٔ حقیقت،‌محاسباتی​ جواب همینه. باید کاری کنم موجوداتِ کابوسِ بیشتری رو بازتاب بده... آه، اما نه‌افی​ جانورها، و هیولاها، و دیوها. فقط اهریمن‌ها و بالاتر از اونا به درد می‌خورن.»

سانی بی‌حرکت ماند و مجموعهٔ‌اشتباهِ​ وحشت‌هایی را که در ذهنش‌نمی‌شد​ ذخیره شده بود، مرور کرد.

در گلِ باد موجوداتِ زیادی نبودند که هم با این معیارها جور دربیایند و هم بشود بدونِ‌اعضای​ به کشتن دادنِ خودش، آن‌ها را در بازتابِ آینهٔ حقیقت گیر انداخت. ترورِ غار یکی از آن‌ها‌شمشیرِ​ بود... موجودی هم که در بندر پنهان شده بود همین‌طور، هرچند زنده فرار کردن از دستش آسان نبود...

البته کشتارِ نامیرا و بلعنده‌استیصالی​ هم بودند. اما آن‌ها حتی‌دادنشان​ از این هم مرگبارتر بودند.

ناگهان، ناهماهنگیِ عجیبی واردِ افکارش شد. سانی اخم‌می‌شوند​ کرد و سعی کرد منبعش را پیدا کند... آن‌می‌کرد​ چه بود؟ چرا حس می‌کرد یک جای کار می‌لنگد؟

کمی طول کشید تا متوجه شود کاسی‌کشتن​ و نفیس که قرار بود پشتِ سرش‌اراده‌اش​ دربارهٔ نورِ راهنما بحث کنند، به‌طرزِ عجیبی ساکت‌اند.

به عقب که نگاه کرد، دید دخترِ نابینا از قبل‌نمی‌شد​ با استفاده از عصای مقدس، جای افی را مشخص کرده‌افی​ است. نفیس داشت اَشکالِ مبهمِ صخره‌های تاریک را بررسی می‌کرد.

اخمش عمیق‌تر شد.

عوض شد...؟ چرا؟

سانی مطمئن بود که آن‌ها صدای زمزمه‌اش با خودش را نشنیده‌اند.‌احتمالاً​ کارِ دیگری کرده بود که روی جریانِ معمولِ اتفاقات تأثیر بگذارد،‌همین​ یا در انجامِ کاری برای ثابت نگه‌داشتنِ آن کوتاهی کرده بود؟

ولی فکر‌درد​ نمی‌کنم کاری‌بار​ کرده باشم...

سانی صورتش را مالید. شاید حالتِ‌بار​ بدنش یا حضورش، بی‌آنکه خودش متوجه شود،‌احتمالاً​ روی کاسی و نفیس تأثیر گذاشته بود؟

«سانی؟»

گیجی‌اش را پس‌استیصالی​ زد و به‌محاسباتی​ نفیس نگاه کرد.

«آره... حالم خوبه. راستش، باید‌اشتباهِ​ یه کاری بکنم. آروم باشین. الان‌احتمالاً​ قطعهٔ قلمروِ سایه رو احضار می‌کنم...»

سایهٔ ازلی بارِ دیگر جهان را بلعید. سانی سوارِ‌کشتن​ کابوس شد و بارِ دیگر زنجیرشکن را ترک کرد.‌سریع‌تر​ جت را پیدا کرد و بارِ دیگر او را برگرداند.

اما این بار از آینهٔ حقیقت برای کپی کردنِ شعلهٔ روح و درمانِ فوریِ او استفاده‌دادنشان​ نکرد. با اینکه این کار برای جت کمی بی‌رحمانه بود، سانی نمی‌توانست به خودش اجازه دهد آن‌می‌داد​ خاطرهٔ معجزه‌آسا را این‌طور هدر بدهد. به‌هرحال نفیس تا چند ساعتِ دیگر زخم‌های او را درمان می‌کرد.

همه‌چیز مثلِ همیشه پیش رفت... با این حال، وقتی به‌نمی‌شد​ زنجیرشکن برگشت، این وضعیتِ عجیب ادامه یافت. به نظر می‌رسید‌افی​ مکالمات همان مکالماتِ قبلی است، اما انگار چیزی سرِ جایش نبود.

تازه وقتی به باغِ استخوان رسیدند و شروع به تکه‌تکه کردنِ‌احتمالاً​ پروانهٔ تهی کردند، بالاخره فهمید مشکل کجاست. جت و نفیس استراحت‌همین​ می‌کردند و او و کاسی مشغولِ شکافتنِ کیتینِ سفتِ هیولای اعظم بودند...

و دخترِ نابینا به‌طرزِ عجیبی‌استیصالی​ حواس‌پرت به نظر می‌رسید و کندتر‌می‌کرد​ از چیزی که باید، حرکت می‌کرد.

درسته. همه‌چیز از اونجایی‌عذاب‌آور​ شروع شد که حرف‌های همیشگیش‌باز​ رو دربارهٔ نورِ راهنما نزد.

به این دلیل این‌قدر دیر متوجهِ رفتارِ عجیبِ کاسی شده بود‌احتمالاً​ که او معمولاً وقتی بقیه حرف می‌زدند ساکت می‌ماند. با این‌همین​ حال، واکنش‌های نامحسوسش از همان ابتدا با واکنش‌های آشنای همیشگی فرق داشت.

داره چه اتفاقی می‌افته؟

سانی دست از کار کشید‌استیصالی​ و با اخمی کمرنگ به‌دادنشان​ کاسی خیره شد. در نهایت پرسید:

«کاسی؟ حالت خوبه؟»

خشکش زد، بعد رویش‌بار​ را به سمتِ او برگرداند‌می‌کرد​ و چند لحظه مکث کرد.

«آره؟ فکر‌درد​ کنم... فقط یه‌اشتباهِ​ حسِ عجیبی دارم.»

ابرویش را بالا داد.

«چه حسی؟»

اینکه پیشگوی آن‌ها حسِ عجیبی داشت، نشانهٔ شومی بود. الهاماتِ کاسی هرگز پیش‌پاافتاده نبودند و‌خیلی​ معمولاً خبر از اتفاقاتِ وحشتناکی می‌دادند. اما چه چیزی می‌توانست این الهام را برانگیزد؟ قرار‌اثرِ​ نبود هیچ‌چیز در گلِ باد تغییر کند، مگر اینکه خودِ سانی آن را تغییر می‌داد.

با تنش منتظرِ شنیدنِ جوابش‌اشتباهِ​ ماند، در حالی که انواع و‌احتمالاً​ اقسامِ نظریه‌های وحشتناک از ذهنش می‌گذشت.

اما...

وقتی کاسی بالاخره جواب داد،‌حتی​ تمامِ آن افکار ناپدید شدند و‌استیصالی​ جایشان را به سکوتی بهت‌زده دادند.

شانه بالا انداخت.

«چیزِ مهمی نیست. فقط‌بار​ نمی‌تونم از شرِ این‌دادنشان​ حسِ دژاوو خلاص بشم.»

سانی بی‌آنکه‌می‌شوند​ چیزی بگوید، به‌استیصالی​ او خیره ماند.

دژاوو؟

مگر این... مگر این همان طوری نبود‌کشتن​ که خودش برای اولین بار متوجهِ ماهیتِ‌اراده‌اش​ پیچیدهٔ زمان در گلِ باد شده بود؟

پلک زد.

کاسی هم‌می‌شوند​ داشت متوجهِ‌درد​ حلقه می‌شد؟

ناولها | novelha.net