چپتر 212: شوالیهها و فریبکاران
0سانی گفت: «آه... باشه.»
یک روز کای ناگزیر میفهمید که سانی آنقدرها هم که اوزمانی فکر میکرد آدمِ صادقی نیست، اما تا آن زمان، اینکه کماندارِمیخوای سادهلوح این تصورِ مضحک را باور داشته باشد، تا حدودی... سودمند بود.
سانی که کمی معذب شدهشاید بود، رو برگرداند، نگاهی بهاعضای کاستر انداخت و صدا زد:
«نفرِ بعدی!»
میراثدارِ مغرور با چهرهای درهم به بلبلآنقدر نگاه میکرد. با شنیدنِ صدای سانی، لحظهایاینطور مکث کرد و بعد سر تکان داد.
انگار کاستربالا نمیخواست واردِخود بازیِ او شود.
سانی هم ناگهان با تلخی متوجه شد که از بینِ آن شش نفر،اینطور چهار نفر نقصهایشان را، چه از روی ناچاری و چه از روی اعتماد، آشکارادست با بقیه در میان گذاشته بودند. تنها دو نفر این کار را نکرده بودند.
یکی از آنناگهان دو سانی بودبینِ و دیگری کاستر.
سانی میدانست چرا نقصش را از همه پنهان میکند، اما دلیلِ آن اشرافزادهٔ مغرور چه بود؟بالا این کار تا حدودی با شخصیتِ شرافتمند و قابلاعتمادِ او در تضاد بود. با توجه به اینکهکاسی چقدر نسبت به نفیس و دسته فداکارانه رفتار میکرد، عجیب بود که میدید رازهایی را پنهان میکند.
دلیلش مثلِ دلیلِ سانی بود، نقطه ضعفِ مهلکی که نقصشفایدهای آن را برملا میکرد؟ یا دلیلِ دیگری داشت؟ شاید آنقدرلبخندی که سعی میکرد نشان دهد، به اعضای دسته اعتماد نداشت.
و اگر اینطور بود... چرا؟
سانی شانهای بالا انداخت و کاستر را به حالِ خود رها کرد. درآشکارا حالِ حاضر درگیر شدن با این افکار فایدهای نداشت. تا زمانی که اطلاعاتِهمه بیشتری به دست نمیآورد، هر نتیجهگیریای که میکرد، در هر صورت بیفایده بود.
به کاسیضعفِ نگاه کرد، لبخندیداشت زد و گفت:
«هی، کاس.بالا میخوای یهخود امتحانی بکنی؟»
دخترِ نابینا کمی تردیدداشت کرد و بعد آهستهنشان به او نزدیک شد.
همانطور که به سمتش میآمد، سانی بیاختیار به یادِ گفتگویی افتاد که در گذشتههای دور با اوبودند داشت. آن زمان، کاسی به او گفته بود که دانش میتواند سنگینترین چیز در دنیا باشد. بارِتضاد نقصِ او، با اینکه کاملاً با نقصِ کای تفاوت داشت، در عینِ حال بهشکلِ عجیبی شبیهِ آن بود.
هر دو حسرتِ آسودگیِ بیخبری راشاید میخوردند، اما محکوم بودند که همیشه وزنِاگر خردکنندهٔ دانشِ ناخواسته را به دوش بکشند.
وقتی سانی به این موضوع فکر کرد، متوجه شد که تمامِزمانی اعضای دسته با رشتههایی نامرئی به هم متصلاند. بسیاری از چیزهامیخوای در موردِ آنها مثلِ بازتاب بود؛ همزمان یکسان، اما کاملاً متضاد.
مثلِ این واقعیت که او نمیتوانست دروغ بگوید، در حالی که نمیشد به کای دروغ گفت. یا این واقعیت که نفیس مثلِ نورِفایدهای خورشید بود، در حالی که او از سایهها ساخته شده بود. کاسی نمیتوانست ببیند، در حالی که او عملاً دو جفت چشم داشت.بیاختیار ستارهٔ دگرگون رؤیای نابود کردنِ طلسمِ کابوس را در سر داشت، اما افی رؤیابافی میکرد که آن را به بهشتِ خود تبدیل کند.
و الی آخر.
اینها رشتههای تقدیر بودند؟ یا فقطشاید داشت ارتباطاتی توخالی میساخت، چون این کاریاگر بود که انسانها به آن تمایل داشتند؟
حالا که فکرش را میکرد، انگار فقط کاسترشدن به هیچ شکلِ معناداری به هیچکدام از آنهانتیجهگیریای متصل نبود. جریانِ او از چه قرار بود؟
کاسی نزدیکِ سانیبرملا نشست و او راسعی از افکارش بیرون کشید.
بهزور لبخندی زد.
«آه، درسته. همونطور کهبرملا گفتم، نقشها ممکنه عوضسعی شده باشن. خب، سؤالت چیه؟»
کاسی لبخندبالا زد و بهرها سایه اشاره کرد.
«سؤالم اینه: اگه ازداشت سانی بپرسم کدومتون گنجنشان رو داره، چی میگه؟»
سانی چند لحظه مکث کرد، بعد در ذهنش بهنقصهایشان سنگِ معمولی فرمان داد تا یکی از جوابهایی را کهکار از پیش در گوشش زمزمه کرده بود به زبان بیاورد.
سایه با همانمهلکی صدای بمِ خندهدارشاید به حرف آمد:
«...دستِ سایهست.»
کاسی سر تکان داد وشاید با شادیِ محوی روی چهرهٔ ظریفنداشت و عروسکمانندش به سانی رو کرد.
«سانی، گنجشود دستِ توئه.تلخی بدش من.»
با اینضعفِ حرف، مشتاقانه دستشداشت را دراز کرد.
سانی با آهی از سرِ ناامیدی،حاضر خردهٔ روحِ عروجیافته را در کفِاطلاعاتِ دستش گذاشت و با صدایی بیرمق گفت:
«آفرین. بردی.مهلکی کارت عالیداشت بود، هورا.»
کاسی خردهشود را گرفتتلخی و ریز خندید.
در همین حال،مهلکی افی با نگاهی گیجآنقدر به جلو خم شد:
«چی؟! همین؟!»
با حیرت بهبرملا دخترِ نابینا خیرهآنقدر شد و بعد پرسید:
«آخه چطوری این کارو کردی؟»
کاسی لبخند زد و خرده را درآنقدر مشتِ کوچکش خرد کرد و جوهرِ روح راشانهای جذب کرد. بعد سر تکان داد و گفت:
«راستش خیلی سادهست. مهم نیست از کی دربارهٔ جوابِ اون یکیزمانی بپرسی، جوابشون همیشه برعکسِ جوابِ درسته. چون بیدارشده مجبوره دربارهٔ دروغ راستشوامتحانی بگه، در حالی که اهریمن مجبوره دربارهٔ حقیقت دروغ بگه. متوجه شدی؟»
افی لحظهای فکربرملا کرد و بعدآنقدر سر تکان داد.
«نه. همهٔ کلماتی که گفتیمتوجه به نظر آشنا میان، ولی منناچاری هیچ لعنتی نفهمیدم. آخه منظورت چیه؟»
کاسی خندید.
«خب، باید تو وقتِ آزادت بهش فکر کنی. یاافکار اینکه... دفعهٔ بعد که سانی تصمیم گرفت با اینبیفایده معماها سرِ کارت بذاره، فقط یه کتکِ حسابی بهش بزن.»
با این حرف، درداشت حالی که کاملاً از خودشدهد راضی بود، از آنجا رفت.
سانی باشود دهانِ باز رفتنشمتوجه را تماشا کرد.
واقعاً الان اینو گفت؟!
در همین حال، شکارچیِخود سردرگم با اخمی غلیظشدن به سانی خیره شده بود.
«آره... شایدمهلکی دفعهٔ بعدداشت همین کارو بکنم...»
رنگش پرید.
«فازت چیه؟ اینمهلکی یه مسابقهٔ منصفانهشاید بود! از باختت نسوز!»
افی پوزخندِ تهدیدآمیزی زد.
«نسوزم؟ بذار کارمبرملا باهات تموم بشه، اونوقتسعی میبینیم کی قراره بسوزه.»
منظورش... منظورش از چه نوعمتوجه سوختنی بود؟ وایسا، نه! آخه چراناچاری باید به این موضوع فکر کنم؟!
سانی ایستاد، نگاهیمهلکی به افی انداختشاید و پوزخند زد.
«کارِ کی قراره باخود کی تموم بشه؟ خیلیشدن خودتو تحویل نگیر، درازِ بیقواره.»
با این حرف، درداشت حالی که تحقیر از سردهد و رویش میبارید، دور شد.
با اینشود حال، قدمهایش بهطرزِمتوجه مشکوکی شتابزده بود.
مدتی بعد، روز داشت به پایان میرسید. برخی ازافکار خاطرهها پیشتر خود را ترمیم کرده بودند، بنابراین تقریباًبیفایده همه لباس و زرهِ خود را به تن داشتند.
که ازمهلکی نظرِ سانی،داشت واقعاً حیف بود.
...البته فقط از دیدگاهِ زیباشناختی!
با این حال،مهلکی چیزِ دیگری تمامِشاید توجهش را جلب کرد.
در انتهایِ طاقِ مرمرین، نفیسرها و کاستر روبهروی هم ایستاده بودندزمانی و شمشیرهای تیزی در دست داشتند.
چیزی نماندهمهلکی بود باداشت هم درگیر شوند...