چپتر 1589: رها
0«...خودت رو معرفی کن.»
لبخندِ سانی خشک شد.
بدنش هم یخ کرد.
لحظهای کاملاً گیج شد و شک کردزده که حرفِ نفیس را درست شنیده باشد. اماتخلیه شکی در کار نبود؛ صدایش بسیار واضح بود.
«خودم رو معرفیفریب کنم؟ داره چیکارغریبهفرضکردنش میکنه، تحویلم نمیگیره؟»
میتوانست درک کند اگر به خاطرِ اتفاقاتِ سواحلِ سردِ آستانه ازارتش دستش عصبانی باشد. یا حتی کینه به دل گرفته باشد. امااستیصال باز هم، اینکه وانمود کند او را نمیشناسد زیادی بچگانه نبود؟
سانی سعی کرد آرام شود، اما همزمان میدانست که داردخشکش خودش را فریب میدهد. نفیس از آن آدمهایی نبود کهفرماندهیِ با غریبهفرضکردنش بخواهد تلافی کند... او واقعاً سانی را نشناخته بود.
«چـ... چطور ممکنه؟»
خب... انصافاً... سرتاپایش پوشیده از خاک و غبار بود. راحت میشد او را با کسِ دیگری اشتباه گرفت. نه،میشد واقعاً میشد؟ شاید برای کسِ دیگری اینطور بود، اما نه برای نفیس. او سانی را خیلی بهتر از اینهاردایِ میشناخت، چه رسد به اینکه زرهی کاملاً منحصربهفرد به تن داشت. امکان نداشت کسی ردایِ عقیقی را اشتباه بگیرد.
سانی مکثتنش کرد، نمیدانستشده چه بگوید.
اما باید چیزی میگفت، چونسرگردان فشارِ نقص داشت بیشتر میشدخشکش و مجبورش میکرد جواب بدهد.
«منم... سانی.»
صدایش بهطرزِ عجیبی سرگردان بود.
اخمِ نفیس کمی عمیقتر شد.
«وابستگیات؟»
سانی که خشکش زده بود وخشکش حس میکرد مو بر تنش سیخداد شده، با لحنی خشک جواب داد:
«...فکر کنمخودش ارتشِ تخلیه. فرماندهیِآدمهایی ارتش، فرستادهٔ ویژه.»
چه خبر بود؟
داشت چه اتفاقی میافتاد؟
همانطور که سانی در مرزِ فروپاشیِ روانی قرار داشتسیخ و با استیصال میکوشید احساساتش را از چهرهاش پنهانفرستادهٔ کند، نفیس سر تکان داد. انگار توضیحش را بهراحتی پذیرفت.
نگاهی به اطراف انداخت، سپس دهان باز کرد تا چیزی بگوید... احتمالاً بپرسد چهسرتاپایش خبر است، چه تاریخی است و ربعِ جنوبی در چه وضعیتی قرار دارد. امابهتر بعد حالتِ چهرهاش تغییر کرد و کمی چرخید، انگار داشت به صدایی دوردست گوش میداد.
«کاسی!»
لحظهای بعد، نفیس به جلو شتافت و دستانش را در شیبِ دهانهٔ گودال فرو برد. بالهای سفید و زیبایش بازفرماندهیِ شدند و با نفسنفسزدنی که بهسختی شنیده میشد، صفحهٔ آلیاژیِ عظیمی را از زیرِ زمین بیرون کشید. خودِ صفحه بایدبهراحتی چندین تن وزن میداشت و با اضافهشدنِ وزنِ تمامِ خاک و آواری که رویش تلنبار شده بود، بلندکردنش قدرتی تایتانوار میطلبید.
اما این دقیقاًکمی همان قدرتی بود کهزده نفیس در اختیار داشت.
بدنِ باریکش را تحتِ فشار گذاشت، دندانهایش را به هم فشرد و صفحهٔانصافاً عظیمِ آلیاژِ پارهپاره را به کناری پرتاب کرد. صفحه دهدوازده متر دورتر از آنهاخیلی به زمین افتاد، کلِ گودال را لرزاند و ابری از غبار به هوا برخاست.
سپس، نفیستنش به درونِشده ویرانههای پایین پرید.
و سانیمنم را برای چندسرگردان لحظه تنها گذاشت.
به نفسنفساخمِ افتاد، داشتعمیقتر خفه میشد.
تقدیر... پرندهٔ دزد تقدیرمو دزدید...
اما دزدیدهتنش شدنِ تقدیرش بهلحنی چه معنا بود؟
به زبانِ ساده، یعنی آن موجودِ نفرتانگیز تمامِ رشتههای بیشمارِخشکش تقدیری که سانی را در بند کشیده بودند، گرفته و پارهارتش کرده بود. و سانی را بهکلی از غلوزنجیرشان رها کرده بود.
با این حال... آن غلوزنجیرها...
همان چیزهایی بودند که سانی را به کسی کهواقعاً بود تبدیل میکردند، و او را به تمامِ موجوداتِراحت زندهٔ دیگر و همچنین به خودِ جهان پیوند میدادند.
ناگهان فکری به یادش آمدلحنی که زمانی در اعماقِ یکفرماندهیِ کابوس به سراغش آمده بود...
انسان در گذرِ زندگی، رشتهها و بندهایی جمع میکرد که او را به دیگران پیوند میداد. تقدیرِفکر همه در هم تنیده بود، و همه با این ارتباطاتِ بیشمار، که برخی گذرا و برخی عمیقاحساساتش و ارزشمند بودند، بسته و مقید میشدند. سانی هم به همین شکل به جهان گره خورده بود.
...یا بهتراخمِ است بگوید،عمیقتر گره خورده بود.
با اعلامِ اینکه میخواستمیدهد تقدیر را بشکند... اینکه آرزوواقعاً داشت از زنجیرهایش رها شود...
مگر تمایلش را برایشده رهایی از این بندهاارتشِ هم اعلام نکرده بود؟
دهانش ناگهان بهشدت خشک شد.
سانی یک قدم عقبعمیقتر رفت، تلوتلو خورد وتنش چیزی نمانده بود زمین بیفتد.
چهرهاش مثل ارواح رنگپریده بود.
مراقب باش... چی آرزو میکنی.
خندهای ناباورانهمنم از میانِعجیبی لبانش پرید.
باید میدانست که این کار بهایی دارد...زده نه، میدانست. معلوم است که میدانست. اماارتشِ با این حال، سرسختانه پیش رفته بود.
برای به دست آوردنِ آزادی.
خب، حالا به دستش آورده بود.داد خودش را آزاد کرده بود. نهفرستادهٔ فقط از دستِ تقدیر، بلکه از... همهچیز.
وقتی پرندهٔ دزدِ پست رشتههای تقدیرِ پیچیده به دورش راخشکش دزدید، در واقع وجودش را هم از تاروپودِ تقدیر بیرونفرماندهیِ کشید. و به این ترتیب، وجودش از بافتِ جهان پاک شد.
صفتِ [مقدّر] او ازعمیقتر بین رفته بود. ارتباطش باسیخ طلسمِ کابوس قطع شده بود.
و از همه مهمتر... نامِ راستین خودبخواهد را نیز از دست داده بود. چون نامهایپوشیده راستین ذاتاً به تقدیرِ شخص گره خورده بودند.
به همین دلیل بود که نفیس دیگر نمیتوانستارتشِ به او فرمان بدهد. همهچیزِ سرشتش دستنخورده باقیمیافتاد مانده بود، از جمله توانِ ذاتیاش، پیوندِ سایه.
[استادی شایسته بیاب و نامِ راستینت را به او بگو. بهمحضِ اینکه آن را بلند به زبان بیاورد، به ارادهاش پیوند میخوری و از هیچ فرمانی نمیتوانی سرپیچی کنی. برای یک سایه، چه رسد به سایهای ایزدی، شایسته نیست بدونِ استاد پرسه بزند.]
پیوندِ سایه ناپدید نشده بود. فقطغریبهفرضکردنش سانی دیگر نامِ راستین نداشت، وممکنه بنابراین، شرطِ آن نمیتوانست برآورده شود.
پیوندِ شکلگرفته میانِ او و نفیسداد شکسته بود، و هیچکسِ دیگری هم دیگرویژه هرگز نمیتوانست او را به بردگی بکشد.
چون موجودی بیتقدیربهطرزِ نمیتوانست نامِ راستیناخمِ به دست بیاورد.
سانی واقعاًاخمِ و کاملاًعمیقتر آزاد بود.
اما به چه بهایی؟
یادِ وجودشتنش از جهانشده پاک شده بود.
مراقب... مراقبمنم باش... چی آرزو...سرگردان چی آرزو میکنی...
سانی روی زمین افتاد و بهخشکش بالا نگاه کرد؛ به آسمانِ خاکستریداد که در سیلابِ شمشیرهای پُرهمهمه غرق میشد.
پس از مدتی،فریب لبخندی ترسناک همچون شکافیبخواهد ناهموار صورتش را شکافت.
نفسِ کوتاهی کشید،سیخ خندهای تلخ سرداد داد و زمزمه کرد:
«...من آزادم.»