---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1423: خطوطی در شن • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1423: خطوطی در شن

0

امروز... قرار نیست بمیرم.

سانی روی شن‌های سفید نشسته بود و به نقشهٔ‌خود​ ابتداییِ پیشِ رویش خیره نگاه می‌کرد. روی آن گلِ باد‌همراه​ بود — دست‌کم، هر آنچه دربارهٔ جزیرهٔ مه‌آلود فهمیده بود.

خلیجِ پنهانی که زنجیرشکن در آن سقوط کرده بود، جنوبی‌ترین نقطه به حساب می‌آمد. در‌بتواند​ شرقِ آن، باغِ استخوان و پروانهٔ تهی قرار داشتند. در غربِ آن شکارگاه‌های پلنگِ پوسیده بود.‌غیرمنتظره‌ترین​ کشتارِ نامیرا مستقیم در جلو، به سمتِ شمال بود و پشتِ سرش برجِ جوینده قرار داشت.

البته علامت‌های بسیار بیشتری روی شن به چشم می‌خورد. سانی مکانِ هر موجودِ کابوسی را‌بسیاری​ که می‌شناخت — و تعدادشان هم کم نبود، که بسیاری از آن‌ها دست‌کم یک بار‌جزیره​ او را کشته بودند — و همچنین تمامِ نشانه‌های جغرافیاییِ کشف‌شده‌اش را علامت زده بود.

شکافِ هزارپا که سمتِ دورترِ جزیره را جدا می‌کرد، بندرِ متروکه‌ای که ترورِ تاکِ هولناک در‌کرد​ آن ساکن بود، زیارتگاهِ پوشیده از گیاه که شبیه کابوسی درونِ کابوسی دیگر بود، دریاچهٔ گریزناپذیری‌اینکه​ که به خاطرِ لاشهٔ عظیمی که در آن شناور بود سرخ شده بود، حلقهٔ مرگبارِ ابلیسک‌های سیاه...

در گلِ باد‌اقسامِ​ انواع و اقسامِ راه‌ها‌وجود​ برای مردن وجود داشت.

لحظه‌ای با خود فکر کرد که آیا‌باشد​ تا به حال نقشه‌ای وجود داشته که‌اینکه​ برای سازنده‌اش این‌قدر رنج به همراه داشته باشد.

بدترین قسمتش‌داشت​ اینه که‌علامت‌های​ تقریباً بی‌فایده‌ست.

یک نقشه برای اینکه بتواند در جزیره مسیریابی کند کافی نبود. موجوداتِ کابوسی که مه را پر کرده بودند در‌داشته​ یک جا نمی‌ماندند و همین تلاش‌هایش را برای علامت‌گذاریِ مکانشان بی‌معنی می‌کرد. به‌ویژه بلعنده به خاطرِ سرعتش، راهی پیدا می‌کرد‌تلاش‌هایش​ تا در غیرمنتظره‌ترین مکان‌ها ظاهر شود. آن موجودِ غیرقابل‌توصیفی هم که در مهِ بالای جزیره پنهان شده بود، پیش‌بینی‌ناپذیر بود.

بنابراین، کاری که باید می‌کرد این بود که نه‌تنها مکانِ هر پلیدِ قدرتمندی را که در گلِ باد‌رنج​ زندانی بود روی نقشه بیاورد، بلکه حرکاتشان را هم نقشه‌برداری کند. این نقاشی روی شن تنها نقطهٔ شروع‌علامت‌گذاریِ​ بود — سانی باید ده‌ها نقشهٔ دیگر در ذهنش می‌ساخت که هر کدام کمی با دیگری فرق داشت.

تنها در آن صورت بود که تصویرِ روشنی از مکانِ وحشتناک‌ترین موجوداتِ کابوس در هر لحظه‌مسیریابی​ از حلقه به دست می‌آورد و می‌فهمید چطور باید از آن‌ها دوری کند. این کار هم به‌نوبهٔ‌ظاهر​ خود به سانی اجازه می‌داد تا سریع‌ترین مسیر را تا افی و برگشت از آنجا ترسیم کند.

مشکل اینجا بود که ردیابیِ پلیدها آسان نبود. اتفاقاً کاملاً مرگبار بود. و سانی نباید هر‌آن‌ها​ کدام از این وحشت‌ها را فقط یک بار پیدا می‌کرد... باید آن‌ها را بارها و در‌بندرِ​ زمان‌های مختلف پیدا می‌کرد و در تمامِ این مدت از دستِ بقیهٔ موجوداتِ مرگبار هم می‌گریخت.

تازه این کار را شروع کرده بود، اما از همین الان احساس می‌کرد کاملاً از‌فکر​ پا درآمده است. خستگیِ ذهنی که در فرایندِ کاوشِ جزیره انباشته شده بود، بالاخره داشت غیرقابل‌تحمل‌نقشه​ می‌شد. سانی حتی نمی‌توانست درست فکر کند... ترسیمِ چندین نقشهٔ خیالی که دیگر جای خود داشت.

آه... خسته‌م...

صورتش را مالید؛ احساسِ عجیبی داشت.‌همراه​ بدنش پر از نشاط و انرژی‌بی‌فایده‌ست​ بود، اما ذهنِ تب‌دارش تشنهٔ خواب بود.

«همین‌طور ادامه بده تا واقعاً بشی شاهزادهٔ دیوانه.‌می‌خورد​ خب... حداقل دیوانه می‌شی. ایزدان می‌دونن هیچ آدمِ‌آن‌ها​ عاقلی به کرمِ زشتی مثلِ تو نمیگه شاهزاده.»

سانی سرش را کمی چرخاند و‌سیاه​ به گناهِ تسلا خیره شد. آن‌قدر‌وجود​ خسته بود که حتی نمی‌توانست عصبانی شود.

«...به کی میگی‌اقسامِ​ زشت؟ ما که‌مردن​ دقیقاً عینِ همیم، احمق.»

سرش را تکان‌سازنده‌اش​ داد و دوباره‌همراه​ به نقشه رو کرد.

در آن لحظه، سایهٔ کسی روی‌بیشتری​ او افتاد. سانی سرش را بالا آورد‌تعدادشان​ و نفیس را دید... کمی جا خورد.

انگار واقعاً‌شده​ حواسم سر‌مرگبارِ​ جاش نیست.

سانی نه‌تنها متوجهِ حرکتِ سایه‌ها نشده‌مردن​ بود، بلکه حتی صدای آرامِ زنگوله‌های‌آیا​ نقره‌ایِ پابندش را هم نشنیده بود.

«این نقشهٔ جزیره‌ست؟»

کاسی و جت‌البته​ با فاصلهٔ کمی‌بیشتری​ پشتِ سرش بودند.

در چند چرخهٔ اخیر، سانی خیلی تلاش کرده بود تا زمانِ‌مردن​ لازم برای نجاتِ دروگرِ روح و در جریان گذاشتنِ بقیه را‌این‌قدر​ کوتاه کند. حالا این کار به‌زحمت بیست دقیقه وقتش را می‌گرفت.

البته... همراهانش هنوز پر از سؤال بودند، اما می‌توانست کم‌کم به آن‌ها رسیدگی کند.‌نقشه‌ای​ سانی دست‌کم برای الان عادتِ تنهایی حرکت کردن را کنار گذاشته بود و در حالِ‌مسیریابی​ حاضر سعی می‌کرد اعضای دسته را هم در به مصاف رفتن با حلقه درگیر کند.

سر تکان داد.

«آره.»

سانی تکه‌چوبی برداشت‌حلقهٔ​ و به جنوبی‌ترین علامتِ‌انواع​ روی نقشه اشاره کرد.

«ما اینجاییم.»

سپس به علامتی‌سازنده‌اش​ در دورترین نقطهٔ‌همراه​ شمال اشاره کرد.

«افی اینجاست.»

در نهایت، به علامتی نزدیکِ‌ابلیسک‌های​ زنجیرشکن و علامتِ دیگری کمی‌برای​ بالاتر از آن اشاره کرد.

«و اینجا‌انواع​ جاییه که‌راه‌ها​ باید بریم.»

نفیس چند لحظه غرق در فکر‌همراه​ نقشه را بررسی کرد. با اینکه او‌نقشه​ ساکت ماند، جت با لحنی مردد پرسید:

«چرا مستقیم‌داشت​ نمیریم سراغِ‌علامت‌های​ اون شکمو؟»

سانی سر تکان داد.

«بارها امتحان کرده‌م. ولی... خیلی سخته. بین اینجا و اونجا پلیدهای اعظمِ‌آیا​ زیادی هستن. بدتر از اون، کشتارِ نامیرا و بلعنده هم دارن تو‌تقریباً​ جنگل پرسه می‌زنن. این دو تا... با اختلاف خطرناک‌ترین موجوداتِ این جزیره‌ن.»

سپس به نقشه نگاه کرد.

«اما یه شبکهٔ غار هست که از زیرِ بیشترِ بخش‌های گلِ باد رد میشه. اگه‌بسیاری​ بتونیم زیرِ زمین حرکت کنیم، شاید به‌موقع به افی برسیم. برای همین، می‌خوایم بریم به‌جزیره​ نزدیک‌ترین ورودیِ غارها... البته زیرِ زمین هم موجوداتِ کابوس هستن، پس اول یه توقفِ کوتاه می‌کنیم.»

جت چند لحظه به‌مرگبارِ​ نقشه خیره ماند و‌اقسامِ​ بعد سر تکان داد.

چون چیزِ دیگری برای بحث نمانده بود، زنجیرشکن را پشتِ سر گذاشتند و‌حال​ به سمتِ شرق، به‌سوی باغِ استخوان راه افتادند. سانی درست پشتِ سرِ کابوس راه‌اینکه​ می‌رفت و با نگاهی تهی به دوردست خیره شده بود. حس می‌کرد... نیمه‌خواب است.

نفیس با کمی نگرانی‌این‌قدر​ چهره‌اش را بررسی کرد. مدتی‌قسمتش​ مکث کرد و بعد پرسید:

«حالت خوبه؟»

سانی یکه خورد و با‌ابلیسک‌های​ گیجی به او نگاه کرد. پس‌مردن​ از چند لحظه سکوت، لبخند زد.

«آره. فقط خسته‌م.»

اخمِ کوچکی بر پیشانی‌اش نشست.

«دقیقاً چند‌داشت​ تا از این...‌بسیار​ چرخه‌ها رو... گذروندی؟»

سرش را خاراند.

«آه... الان دقیق یادم‌راه‌ها​ نیست. فکر کنم حدودِ‌لحظه‌ای​ سی‌تا؟ آره، همون حدودا.»

سانی نفسِ عمیقی‌سازنده‌اش​ کشید و بعد‌همراه​ آرام بیرون داد.

«فکر کنم الان پنج ماهه که تو‌چشم​ این کابوسیم. خب... اگه توفانِ زمان رو در‌بسیاری​ نظر نگیریم، چهارده ماه. زمان مثل باد می‌گذره.»

اخمِ نفیس عمیق‌تر شد.‌مرگبارِ​ مدتی به او خیره ماند‌راه‌ها​ و بعد نگاهش را دزدید.

«از نظرِ‌انواع​ فنی، زمان‌راه‌ها​ جریان داره.»

در حالی که سانی داشت فکر می‌کرد آیا‌بدترین​ این حرفش شوخی بود یا نه، او کمی مکث‌کند​ کرد و بعد با همان لحنِ یکنواختِ همیشگی‌اش افزود:

«شاید وقتش باشه‌البته​ استراحت کنی. با خودت‌چشم​ زیادی بی‌رحمانه تا نمی‌کنی؟»

سانی با تعجب ابرویی بالا انداخت. نفیس کسی بود که هرگز انتظار نداشت چنین حرفی‌فکر​ بزند. مگر او کسی نبود که با خودش بی‌رحمانه‌تر از همه تا می‌کرد؟ کسی که اگر‌نقشه​ پای رسیدن به هدف در میان بود، هیچ مشکلی نداشت تا ابد زنده در آتش بسوزد.

نگاهش را‌انواع​ به روبه‌رو دوخت‌برای​ و لبخند زد.

«باشه. اگه تو‌سازنده‌اش​ میگی، به‌زودی یه فرصتی‌باشد​ برای استراحت پیدا می‌کنم...»

سانی این را اضافه نکرد که اگر‌چشم​ قرار بود او استراحت کند، نفیس هم‌نبود​ چاره‌ای نداشت جز اینکه با او استراحت کند.

چی‌کار کنیم؟

لبخندش پهن‌تر‌انواع​ شد، اما بعد‌برای​ آرام‌آرام محو شد.

...اهمیتی نداشت.

به‌هرحال به‌محضِ رسیدنِ چرخهٔ بعدی،‌بسیار​ او قرار نبود هیچ‌کدام از‌موجودِ​ این‌ها را به یاد بیاورد.

سانی تنها کسی‌حلقهٔ​ بود که این‌سیاه​ چیزها یادش می‌ماند.

ناولها | novelha.net