چپتر 161: روبیکون
0هارپر به او خیره ماند؛ با همان لبخندِ رقتانگیز و ترسویی که روی لبانشهمهچیز ماسیده بود. در چشمانش رفاقتی ساختگی، نگرانی و استیصال موج میزد. سانی بیدلیل میلِکتکِ شدیدی در خود حس کرد تا آن لبخند را از روی صورتش پاک کند.
آشغال...
با آن حالِ آشفته، بهسختی میتوانست احساساتش را مهار کند. حتماً چیزی در چهرهاش نمایان شدهنشده بود، چون هارپر ناگهان پلک زد و یک قدم عقب رفت. اما در نهایت، میل بهبیرون بازگشت به قلعهٔ روشن بر احتیاطش چربید. بهزور سرِ جایش ایستاد، چند لحظه مکث کرد و گفت:
«من... میخواستم ازتکاملاً تشکر کنم که امروزآورد صبح دعوتم کردی خونهت.»
سانی به مردِ جوان و تکیده نگاهکشتنمون کرد. در گرگومیشِ غروب، چهرهٔ رنگپریدهاش درهمهچیز سایههایی ژرف پنهان شده بود. سرانجام جواب داد:
«آره. میتونیم حرف بزنیم.»
فکر کن سانی، فکر کن...
اما ذهنش فرمان نمیبرد. بخشِ اعظمِ آن در دریایاون وحشتِ سردی غرق شده بود که با دیدنِ آینده بهچهکار وجود آمده بود. همان اندکبخشِ باقیمانده هم کاملاً سردرگم بود.
سانی دستش رااینجاست بالا آورد وبرای به صورتش کشید.
اون یه جاسوسه. اینجاست تالحظه کارِ گانلاگ رو برای کشتنمونتشکر راحتتر کنه. باید چهکار کنم؟
صبح... آره، همان موقع که هنوز همهچیز عوض نشده بود، سانی دیده بودهنوز که هارپر دارد به یکی از نگهبانان گزارش میدهد. دلش میخواست این جوانِ بزدلبزدل را کتکِ مفصلی بزند و از اقامتگاه بیرون بیندازد... اما این کار اشتباه بود.
بهترین کار این بود که دستِ این جاسوسِ نگونبخت را رو نکند، بلکه خودش راکشتنمون به کوچهٔ علیچپ بزند و به او اطلاعاتِ غلط بدهد. آره... این بهترین راه برای مقابلهدلش با نفوذیها بود. سانی که خودش هم در مسیرِ جاسوسشدن بود، این چیزها را خوب میدانست.
اما اصلاً میتوانست هارپر را فریب دهد؟ از قضا،کنه این خبرچینِ بیعرضه بینقصترین آدمِ ممکن را بهعنوانِ طعمه انتخابیکی کرده بود. سانی رازهای زیادی میدانست و نمیتوانست دروغ بگوید.
اما در عینِایستاد حال استادِ فریبکاریمکث هم بود. پس...
«سانلس؟»
سانی یکه خوردکاملاً و نگاهی بهبالا جوانِ تکیده انداخت.
«ببخشید. اه... بعد ازکارِ شکارِ امروز یکم حواسمراحتتر پرته. میخواستی حرف بزنی؟»
هارپر که خیالشایستاد راحت شده بود،مکث دوباره لبخند زد.
«راستش، میخواستم ازت بابتِ تمامِ کارایی که برای من و بقیهٔ مردمِموقع این سکونتگاه کردی تشکر کنم. وقتی از قلعه اومدم بیرون، یه چیزِمیخواست خیلی خاص با خودم آوردم. با خودم گفتم اونو با تو شریک بشم!»
سانی اخم کرد.
«یه چیزِ خاص؟»
باید ببینم دقیقاً نقشهش چیه، لابهلای دروغهاگفت چندتا حقیقتِ کوچیک هم به خوردش بدم وکردی بعد صبح به نف گزارش بدم. در... درسته؟
در همین حین،اینجاست هارپر با هیجانبرای سر تکان میداد:
«یه... یه بطری مشروبه. هر ماه صنعتگرایی که توی باغجاسوسه کار میکنن چندتا ازش میفروشن. گیر آوردنش خیلی سخته، ولی منهنوز شانس آوردم. دوست داری بیای و امتحانش کنی؟ کلبهم همین نزدیکیاست.»
حواسِ سانی چند لحظه پرت شد،برای اما بعد بهزور تمرکز کرد. هارپر داشتهنوز از چه حرف میزد؟ صنعتگران، مشروب، شانس...
...چرا که نه؟
سر تکان داد، با اشارهگانلاگ از جوان خواست راه بیفتدباید و خودش هم به دنبالش رفت.
وقتی در مسیرِ رسیدن به آلونکِ هارپرآورد از کنارِ دیگر حاشیهنشینها میگذشتند، سانی بیاختیاربرای حس میکرد مردگانی متحرک آنها را احاطه کردهاند.
بیشترِ این مردم ازکارِ قبل مرده بودند. فقطراحتتر هنوز خودشان خبر نداشتند.
...اما او خبر داشت.
سنگینیِ اینجاسوسه آگاهی داشتکارِ رفتهرفته لِهش میکرد.
کلبهٔ کوچکِ هارپر حتی از بقیهٔ آلونکهای محلهٔ فقیرنشین هم رقتانگیزتر بود. با تکهچوبهای پوسیده سرهمبندی شده بود و شکافهای فراوانیهنوز داشت که بادِ سرد از آنها به داخل میخزید. درونش هیچچیز نبود جز کپهای از جلبکِ دریایی که نقشِ تشکی نازککار را ایفا میکرد و یک میزِ چوبیِ کوتاه. سانی حالا میفهمید چرا این خفتهٔ تکیده اینقدر برای بازگشت به قلعه لهله میزد.
حداقل دری داشت.
با ورود به کلبه، هارپر با شرمساری نگاهی به اطراف انداخت و از سانی خواست روی زمین جلوی میز بنشیند. سپسگرگومیشِ شیشهای را از زیرِ جلبکها بیرون کشید و همچون گنجی نایاب مقابلش گذاشت. هارپر چاقویی آهنی و زمخت از جایی درآورد،وحشتِ مهرِ مومیِ شیشه را باز کرد، چاقو را روی میز گذاشت و مایعی شیریرنگ را درونِ فنجانی سفالی و لبپر ریخت.
«بفرما!»
فنجان را بهکاملاً دستِ سانی دادبالا و لبخند زد.
سانی فنجان را گرفت و مشروبِ عجیب را بو کشید. آدمهای زیادی را در حاشیه به یاد آورد که خودشان راگزارش در بطریِ مشروب غرق کرده یا با محرکها و موادِ ارزان به کشتن داده بودند. خوشبختانه، همیشه بدبینتر از آن بود کهکوچهٔ بگذارد چیزی وضعیتِ روانیاش را تغییر دهد. ضمن اینکه تا مدتها، نمیتوانست به خودش اجازه دهد پیش از انجامِ کاری خاص بمیرد.
به همین دلیلایستاد سانی چندان بامکث الکل میانهای نداشت.
فنجان را به لبهایش نزدیک کرد، نفسش را حبس کردباید و آن را یکنفس بالا انداخت. گرمای دلپذیری بیدرنگ درنگهبانان بدنش دوید و با خود تسلایی شیرین به همراه آورد.
«...میفهمم چیش جذابه.»
واقعاً آنقدرها هم بد نبود.
هارپر با شتابایستاد فنجان را دوبارهمکث پر کرد و پرسید:
«دربارهٔ شکارِ اخیر شنیدم. خدایانِ من، توکشتنمون از درگیری با یه پیامآورِ مناره جونِهمهچیز سالم به در بردی! حتماً خیلی وحشتناک بوده...»
سانی کمی مکثکاملاً کرد و بعدبالا شانه بالا انداخت.
«من فقطجاسوسه اون عقبکارِ ایستاده بودم.»
مردِ جوانِجایش تکیده سرچند تکان داد.
«با این حال. تو فوقالعادهای! شنیدم از همونراحتتر اول با بانو ستارهٔ دگرگون بودی و بیشترنشده از دو ماه توی هزارتو دوام آوردی. راسته؟»
بازیگرِ واقعاً بدی بود. حتی اگر سانی از پیش نمیدانستجاسوسه هارپر جاسوس است، در این لحظه حس میکرد یک جایموقع کار میلنگد. اما تظاهر به اینکه متوجهِ چیزی نشده، آسان بود.
«موشهایی مثل من همهچیز روگانلاگ بهت میگن، فقط کافیه یهباید ذره بهشون احترام بذاری، نه؟»
سانی که ازایستاد اثرِ مشروب سرخ شدهگفت بود، آرام لبخند زد:
«اوه... آره! راستش اگه من نبودم،برای خیلی وقت پیش مرده بود. میدونیموقع چند بار جونش رو نجات دادم؟»
این بخش کاملاً از پیش تعیینشده بود؛ هدفش این بود که هارپر به اشتباهبرای بیفتد و خیال کند نقشهاش برای استفاده از حقارت و حسادت و حرف کشیدن ازگزارش او جواب داده است. با این حال، کلماتِ بعدی خودبهخود از دهانِ سانی بیرون پرید.
دندان به هماینجاست سایید، ناگهان رنگشبرای پرید و زمزمه کرد:
«...و برای چی؟ هان؟ برای...لحظه برای این؟ قرار نبود اینطوریتشکر بشه. آخه چطور اینطوری شد؟!»
سپس سانی سرشاینجاست را گرفت و بهزورکشتنمون خندهای تلخ سر داد.
«این بده...باقیمانده آخه دارمسردرگم چی میگم؟»
هارپر که وحشتِ اوکارِ را بهپای اثرِ مشروب گذاشتهکنه بود، جرئتِ بیشتری پیدا کرد:
«حتماً خیلیجایش دوشبهدوشِ بانوچند نفیس جنگیدی!»
سانی سرش رااینجاست پایین انداخت وبرای شانه بالا انداخت.
«آره.»
مردِ جوانِ تکیدهاینجاست چند لحظه تردید کرد،کشتنمون بعد با احتیاط پرسید:
«پس... حتماًجایش توانِ سرشتشچند رو دیدی؟»
شناختِ توانِ دشمن، شناختِ نقصش، شناختِ نقطهضعفهایش... اینگونه است که کلکش را میکنی. سانی همانطور که به هارپر خیرهیکی مانده بود، ناگهان اولین نبردش را پس از آشنایی با نفیس به یاد آورد. آن زمان، نفیس از اوجاسوسِ پرسیده بود که آیا تابهحال یک لاشخورِ زرهپوشِ مرده را کالبدشکافی کرده تا نقاطِ ضعفش را بشناسد یا نه.
این دقیقاً همان کاری بود که خفتهٔ بزدلکشید در این لحظه انجام میداد. داشت آنها راراحتتر کالبدشکافی میکرد. هرچند که نمرده بودند... دستکم هنوز نه.
«آره. میشهجاسوسه ازش برایکارِ درمان استفاده کرد.»
چشمانِ هارپر برقی زد.
«پس اون یه درمانگره! معلومه. همچینبرای توانی خیلی به بانو ستارهٔ دگرگونموقع میاد. همه میدونن که اون فرشتهست...»
«خوبه...»
به هدفِ اولش رسیده بود. سانی با موفقیت سوءتفاهمی ایجاد کرده بود تا هارپر خیال کند سرشتِ نفیس تنها به درمانگزارش محدود میشود. البته که جاسوسانِ دیگری هم در زاغهها بودند. وقتی آنها هم این حرف را تأیید میکردند و خبر میدادند کهکوچهٔ نفیس امروز چطور شکارچیانِ مجروح را درمان کرده، گانلاگ و افرادش بهاحتمالِ زیاد باور میکردند که ستارهٔ دگرگون هیچ توانِ تهاجمیای ندارد.
آخه چه کسی به فکرشلحظه میرسید که شعلههای او همتشکر میتواند مرهم باشد و هم ویرانگر؟
در همین حین،اینجاست هارپر داشت مشروبِبرای بیشتری در فنجان میریخت.
«راستی، همیشه میخواستم بپرسم.سردرگم میدونی بانو نفیس چطورکشید نامِ راستینش رو گرفت؟»
شاید به خاطرِ وضعیتِ روانیِ آشفتهاش بود، شاید به خاطرِباید مشروب، یا شاید صرفاً یک لحظه غفلت؛ دلیلش هرچه بود،نگهبانان سانی پیش از جواب دادن بهاندازهٔ کافی روی حرفش فکر نکرد:
«احتمالاً همونطوری که من گرفتم.»
بعد، خشکش زد.
«لعنت بهت!»
آنقدر درگیرِ ساختنِ تصویری دروغین از نفیس درراحتتر ذهنِ هارپر شده بود که برای یک ثانیهنشده فراموش کرد هویتِ واقعیِ خودش را مخفی نگه دارد.
«احمق! احمق! احمق!»
سانی بیآنکه بگذارد وحشت در چهرهاش نمایان شود، سرش راباید به عقب انداخت و خندید تا اوضاع را جمع کند وگزارش اینطور نشان دهد که حرفِ آخرش فقط یک شوخی بوده است.
خوشبختانه انگار هارپر باورش کرد. اوبالا هم خندید و بعد با برقی ازگانلاگ شوخطبعی در چشمانش به سانی نگاه کرد.
اما کلماتِ بعدیاش سانی را دربرای آغوشِ سردِ وحشت فرو برد. انگار دروازههایهنوز جهنم درست زیرِ پایش باز شده بود.
مردِ جوانِ تکیده که میخواستلحظه با او همراهی کند، نیشخندیتشکر زد و به شوخی گفت:
«اوه! معلومه، معلومهاینجاست سرور سانلس! پسبرای نامِ راستینت چیه؟»
سانی به اوکاملاً خیره ماند؛ لبخندبالا روی لبش خشک شد.
«فکر کن! فکراینجاست کن! چطوری ازبرای این مخمصه خلاص بشم؟!»
اما هیچ راهِ فراریچند نبود، دستکم راهی که بهازت عقلش برسد. گیر افتاده بود.
فشارِ آشنا دراینجاست ذهنش پدیدار شد.برای رنگِ سانی رفتهرفته پرید.
هارپر هنوز نیشخند به لب داشت وآورد منتظرِ جواب بود. چهرهاش تکیده، خسته وبرای پر از ترس و امیدی مستأصلانه بود.
هرچه بود، فقطاینجاست بچهای ضعیف وبرای ترحمانگیز به حساب میآمد.
دردی کورکننده جایِ آنچند فشار را گرفت ومیخواستم لرزهای به جانِ سانی انداخت.
آخه چرا،جاسوسه چرا باید اونگانلاگ سؤال رو میپرسید؟!
اما دیگر دیر شدهسردرگم بود. اتفاقی که افتادهکشید بود را نمیشد تغییر داد.
سانی، همچون جانوریاینجاست گیرتاده، تنها میتوانست بهکشتنمون یک چیز فکر کند...
هارپر بالاخره حسایستاد کرد یک جای کارگفت میلنگد. چشمانش گرد شد.
«سان...»
...اینکه چطور زنده بماند.
درست یک ثانیه پیش از آنکه درد از حدِ تحملش بگذرد و جوابهنوز را بهزور از دهانش بیرون بکشد، سانی ناگهان به جلو خم شد، چاقویجوانِ زمختِ آهنی را برداشت و آن را در قلبِ مردِ جوانِ بیچاره فرو کرد.