چپتر 1416: زخمهای نامرئی
0همانطور که کابوس او را از آن گورستانِ وحشت دور میکرد، سانی توانستهرگز کمی به خودش مسلط شود. در آن زمان، آنها با دنبال کردنِ نورِ عصایحمله مقدس، داشتند بیشتر به عمقِ جزیره میرفتند. قرار بود افی انتهای آن نور باشد.
با گذشتِشده زمان، بیاختیار یادِبین پروانهٔ تهی میافتاد.
هیولای اعظم باید مدتها پیش — اما در عین حال تنها چند ساعتنشنیده پیش — روی این جزیرهٔ پنهان فرود آمده باشد تا تخم بگذارد. بعدحمله در حلقهٔ زمان گرفتار شده و به طریقی روحش از بین رفته بود.
سانی هرگز نشنیده بود موجودِ کابوسیقوی تهی شود، اما غیرممکن هم نبود. سؤالفکر این بود... چطور این اتفاق افتاده بود؟
جوابِ بدیهی این بود که کسی به آن موجودِ غولپیکر حمله کرده که میتوانسته روحها را نابودغیرممکن کند. وقتی روحی نابود میشد، بدن هم معمولاً با آن میمرد... اما در مواردِ نادری، زنده میماند. انسانهایمیشد تهی هم همینطور به وجود میآمدند، پس ممکن بود همین اتفاق برای این هیولای اعظم هم افتاده باشد.
قطعاً در این جزیرهٔ جهنمی موجودی پیدا میشد که بتواند روحها را درسؤال هم بشکند... و آنقدر قوی باشد که هیولای اعظمی را بکشد. در واقع،کند سانی حتی لازم نبود زیاد فکر کند تا یکی از آنها به ذهنش برسد.
مگر کشتارِتخم نامیرا گزینهایبعد بینقص نبود؟
کشتنِ هیولای اعظم برای اعضای دسته کاری تقریباًبکشد محال بود، اما برای آن شبحِ مه، هیچ فرقیمگر با رویاروییِ خفتگانِ ساحلِ فراموششده با سنتوریونهای زرهپوش نداشت.
بهشدت مرگبار، اما بههیچوجه غیرممکن.
ممکن بود روحشکنهایطریقی دیگری هم دررفته گلِ باد باشند.
با این حال...
سانی گمان نمیکردبتواند ماجرا از اینقوی قرار بوده باشد.
نه به این خاطر که فکر میکرد کشتارِ نامیرا توانِ کشتنِبین پروانهٔ تاریک را ندارد، بلکه چون بعید میدانست بتواند این کارافتاده را بدونِ به جا گذاشتنِ هیچ ردّی از نبرد انجام دهد.
پروانهٔ تاریک هیولایی اعظم بود و از همین رو، دو هستهٔ تباهینبود داشت. یعنی شبحِ آلوده برای نابود کردنش باید دستکم دو ضربه به روحِنابود آن وارد میکرد. آیا آن وحشتِ آسمانی در حینِ کشته شدن بیحرکت میماند؟
محال بود. اگر به آن حملهگرفتار میشد، فقط با یک تکانِ بالهایهرگز عظیمش همهجا زیر و رو میشد.
با این حال، هیچ ردّی از خرابی اطرافِ آنواقع پروانهٔ هیولایی به چشم نمیخورد. استخوانهای اطرافش آسیبی ندیدهکشتارِ بودند و زمین دستنخورده بود. تمامِ تخمهایش سالم بودند.
تقریباً انگار...
هیولای اعظم خیلی ساده، دربین کمالِ آرامش و حتی بیآنکه خودشغیرممکن بفهمد، از هستی ساقط شده بود.
این موضوع دربگذارد موردِ لاروهای چندشآورگرفتار هم صدق میکرد.
چطور همچین چیزی ممکن بود؟
سانی حس کردتخم لرزِ سردی ازحلقهٔ تیرهٔ پشتش گذشت.
دلیلی برای رسیدن به اینبین نتیجه نداشت... اما حس میکردکابوسی چیزی به ذهنش رسیده است.
به خاطرِ حلقهٔ زمان بود؟
همانطور که در مهبشکند پیش میرفت، سانی نورِبکشد راهنما را محکمتر چسبید.
گناهِ تسلا پیشتر از او پرسیده بود که سانی قبل از اینکه بههرگز ابلهی آبازدهانآویزان تبدیل شود، چند بار مرگ را میتواند تاب بیاورد. جواب اینغولپیکر بود... خیلی زیاد. اما شکی نبود که او هم حدّ و مرزی داشت.
پس از گذراندنِ چند سال در گلِ باد، وضعیتِ روانیاش ناگزیرغیرممکن رو به وخامت میگذاشت. هرچند هر بار که به نقطهٔ شروعِ حلقهمیتوانسته برمیگشت جسمش به طرزی معجزهآسا ترمیم میشد، اما زخمهای روانی باقی میماندند.
زخمهای روحی چطور؟
سانی چیز زیادی دربارهٔ روح نمیدانست، اما میدانست کهواقع میتواند آسیب ببیند. همچنین درمان میشدند و درست مثل جسم،نامیرا این توانایی را داشتند که رفتهرفته خود را ترمیم کنند.
و درست مثل جسم...بگذارد تحملِ روح در برابرِشده آسیب هم حدی داشت.
پس بعد از مدتها کشتهشدن و تولدِ دوبارهنشنیده در این حلقه، چه بر سرِ روحش میآمد؟افتاده پر از جایِ زخم و جراحتهای عمیق میشد؟
در نهایت فرو میریخت؟
شاید یک سال طولبشکند میکشید، یا چند سال، یاواقع چندصد سال. یا چند ماه.
کِی روحشآمده به مرزِبگذارد تحملِ خود میرسید؟
سانی منحصربهفرد بود، چون از حلقه آگاه شده بود و پس از بازگشت بهچطور گذشته، یادش میماند چه اتفاقی افتاده است. تا جایی که میدانست، هیچکس جز اوروحی بارِ زخمهای روانیِ چرخههای قبلی را به دوش نمیکشید. ذهنِ آنها کاملاً پاک میشد.
اما شایدتخم روحشان اینطور نبود،حلقهٔ دستکم نه بهکلی.
پس اگر پروانهٔ تاریک سالهای بیشماری پیش روی گلِواقع باد نشسته بود... شاید حتی روحِ یک هیولای اعظمکشتارِ هم نمیتوانست در برابرِ نفرینِ وحشتناکِ گردابِ زمان دوام بیاورد.
«من... بایدآمده حواسم روبگذارد جمع کنم.»
اگر یک هیولای اعظم — موجودی با روحی بینهایتموجودِ وسیعتر و قدرتمندتر از او — در این حلقهٔ زمانیکسی تهی شده بود، پس این اتفاق برای سانی هم میافتاد.
هرگز آگاهانه به ماهیتِ تکرارشوندهٔ زمان تکیه نکردهطریقی بود، اما تهِ دلش از این فکر که شکستهایشنبود پاک میشوند و فرصتِ دیگری پیدا میکند، تسلی مییافت.
و بعد یکیبتواند دیگر، و یکیقوی دیگر، و یکی دیگر...
اما تمامِ اینتخم مدت، به احتمالِحلقهٔ زیاد وقتش محدود بود.
زمان بیرحم بود و حتیبین وقتی خودش را تکرار میکرد،کابوسی موجوداتِ زنده قرار نبود جاودانه باشند.
«باید ازتخم هر چرخه نهایتِحلقهٔ استفاده رو ببرم.»
سانی ارادهاش را جمع کرد،آنقدر به مهِ اطراف چشم دوخت ولازم خودش را وادار به آرامش کرد.
در حالِ حاضر، فقط باید از سفر به اعماقِ جزیره جانِبین سالم به در میبرد، افی را پیدا میکرد و به زنجیرشکنافتاده برمیگشت. این تنها چیزی بود که باید به آن فکر میکرد.
بیشک موجوداتِ هولناکِ زیادی در مه پنهان شده بودند. اما اوغیرممکن یکی از گریزپاترین بیدارشدگانِ جهان بود... حتی در مرکزِ قطبِ جنوب،کرده وقتی همه هلاک شده بودند، سانی توانسته بود زنده فرار کند.
شاید نمیتوانست کشتارِ نامیرا، غولِ وحشتناکی که در مه پرسهبین میزد، و دیگر پلیدهای گرفتار در گلِ باد را بکشد...اتفاق اما دستکم شانسِ این را داشت که از دستشان فرار کند.
«شاید خیلی شجاعانه به نظر نیاد، ولیاعظمی آخه کی به شجاعت نیاز داره؟ ترسویکی بودنه که آدمها رو زنده نگه میداره.»
مبهم به یاد آورد که در اینگرفتار باره برای استاد روان سخنرانی کرده بود.نشنیده آن گذشته چقدر دور به نظر میرسید...
سانی با خود فکر کرد که اوضاعِ خاندانِ پرِ سفید چطور است. تاسؤال الان، قطبِ جنوب باید کاملاً نابود شده باشد. قدیس تایریس و افرادش توانستهکند بودند بهموقع آنجا را تخلیه کنند، یا آنها هم از بین رفته بودند؟
سرش را تکان داد، تمامِحلقهٔ افکارِ غیرضروری را دور ریختبین و روی محیطِ اطرافش تمرکز کرد.
کابوس تا الان او را مسافتِ زیادی به داخلِواقع جزیره برده بود. دوباره در جنگلِ کاج بودند، اما...کشتارِ فقط به نظرش میرسید، یا مه اینجا رقیقتر بود؟
سانی با کمی تعجب متوجه شد که میتواندشده فواصلِ بسیار دورتری را در مه ببیند. زمینکابوسی هم شیبدار بود، انگار داشتند از تپهای بالا میرفتند.
هرچه بالاتر میرفتند و بهبین مرکزِ گلِ باد نزدیکتر میشدند،کابوسی از سنگینیِ مه کاسته میشد.
و بعد،تخم وقتی سرانجام بهحلقهٔ بالای تپه رسیدند...
سانی کابوس را نگه داشت وقوی در حالی که حس میکرد سایهٔزیاد سردی رویش افتاده، به بالا نگاه کرد.
روبهرویش، در فاصلهای نهچندانبگذارد دور، برجِ بلندی سرشده به آسمان کشیده بود.
پنجرههایش تاریک بود، جز یکی.
در بالاترین نقطهٔ برج،بعد تنها یک پنجره با نوریروحش روشن، گرم و دعوتکننده میدرخشید.