چپتر 1087: استادان جنگ
0هزارپای رنگپریده در چشماندازی متروک میخزید و ارتشی از موجوداتِ استخوانیِ پلید به دنبالش میآمدند. بدنِ عظیمشجانور به جلو یورش میبرد و ردی از ویرانی به جا میگذاشت. هزار پای تیزش زمین را سوراخ وناگهان زیرورو میکرد، تختهسنگهای باستانی خرد میشدند و جویبارهای آبِ زلال آلوده و به نهرهایی از زهر تبدیل میشدند.
کمی بعد، رودخانهای عریض در دوردست نمایانسایههای شد. تایرنتِ هولناک سرعتش را کم نکردرسید و به پیشرویِ ویرانگرش ادامه داد. اما بعد...
هزارپای هیولاوارگاهی سرعتش رامیشد کم کرد.
سرِ مخوفش چرخید و در هوا بلند شد.هولناکش آروارهٔ هولناکش باز شد. شاخههای درختانِ مردهای که نقشِباد شاخهای جانور را داشتند، در باد بهآرامی تکان خوردند.
باد صدایهیولاوار عجیبی باسرِ خود آورده بود.
نالهٔ دوردستِ یک فلوت.
هزارپا چند لحظه درنگ کرد، بعد ناگهان تغییر مسیر داد و به سمتِبالاخره منبعِ آن صدای ناهنجار خیز برداشت. چشم نداشت، اما انگار کاسهچشمهای سیاه درقرار جمجمههای بیشماری که زرهش را میساختند، کینهای تاریک و وصفناپذیر از خود ساطع میکردند.
تایرنتِ فاسدشده منبعِ آن ملودیِ ساده را دنبال کرد. با این حال، فلوتزننقشِ مثلِ یک روح گریزپا ماند. گاهی انگار جانور به او نزدیک میشد، امانالهٔ او همیشه در آخرین لحظه از چنگش میگریخت. جانور چیزی جز سایههای خالی نمییافت.
اما بالاخره درکرد نقطهای، این تعقیبگریچرخید به پایان رسید.
هزارپای کریهالمنظر در آن نقطه تقریباً به رودخانه رسیده بود. روبهرویش گدارِ طبیعیِ رودخانه قرار داشتنقطه که از ردیفی از تختهسنگهای عظیم تشکیل شده بود و تنها نوکِ آنها از آب بیرون زدهزده بود. در سمتِ مقابلِ رودخانه، انسانی تنها چهارزانو روی سنگی نشسته بود و فلوتِ زمردینِ عجیبی مینواخت.
مردِ جوانی بود با پوستِهمیشه رنگپریده و موهای تیره، که تونیکیخالی از ابریشمِ سیاه به تن داشت.
سانی هیچ توجهی به هزارپای هولناک نکرد و بهباز نواختنِ فلوت ادامه داد. انگشتانش چابک حرکت میکردند، امابهآرامی ملودیای که میساخت... دستکم میشد گفت خیلی گوشخراش بود.
آهی کشید.
«فکر میکردمهمیشه بهتر شدم... ولیمیگریخت شاید هم نه...»
در ساحلِ دیگر، تایرنت یک ثانیه خشکش زد و بعد به جلو یورش برد. جانور درپایان رودخانه شیرجه زد، موجِ بلندی به پا کرد و سربازانش هم به دنبالش رفتند. برخی از پلیدهاینوکِ استخوانی بهسنگینی از روی تختهسنگها پریدند، بیشترشان فقط به دنبالِ فرمانروای خود در آبِ سرد شیرجه زدند.
سانی لحظهای صبر کرد، بعد نوایِ استخوان را مرخصباز کرد و به آسمان نگریست. خورشید هنوز پیدا بود،بهآرامی اما چون به افق نزدیک بود، نورش کمرمق میتابید.
همانطور که نگاهکرد میکرد، چند اتفاقچرخید همزمان رخ داد.
اول، رشتهانفجارهایی غرید و تختهسنگهای گدار را متلاشی کرد. فوارههای عظیمِ آب به هوا برخاستند.کریهالمنظر دوم، صدها پیکرِ انسانی از سنگرهایی که بالاتر در شیب حفر شده بودند، بلند شدند. سوم،آنها رگباری از گلولههای توپخانه و گلولههای تنگستن از آنسوی تپهها بر سرِ پلیدهای استخوانی فرود آمد.
جانوران به لرزه افتادند، اما درآخرین برابرِ ادواتِ جنگیِ عادی مقاومت کردند.نمییافت با این حال، پیشرویشان کند شد.
همان موقع بیدارشدگان حمله کردند.
تیرهای افسونشده و پرتابههای جادوییِ متعددیچرخید بر سرِ سربازانِ ارتشِ هزارپای جمجمهایشاخههای بارید. این بار، آسیب آشکار بود.
جانورِ درشتهیکلی که تازه در رودخانه افتاده بود، منفجر شد و به صدها قطعه استخوان تبدیل گشت.تقریباً یکی دیگر عضوی از بدنش را از دست داد. جانوری دیگر ناگهان با لایهای از مایعِ کهرباییِمقابلِ جلزولزکنندهای پوشیده شد که استخوانها را میخورد و مانند اسید در آنها نفوذ میکرد... و خیلی چیزهای دیگر.
اما این تازه شروعِ کار بود. با اینکهمیگریخت آن رگبارِ اولیه دهها پلیدِ هولناک را نابودپایان کرد، هنوز صدها تن از آنها باقی مانده بودند.
خودِ تایرنت هم بود.
پیکری زیبا که انگار از فولاد ریخته شده بود، با نیزه و سپریدرختانِ بزرگ و گرد در دست روی شیبِ جلوی خندقها ظاهر شد. صدایش درآورده میدانِ نبرد طنین انداخت و دلِ سربازان را از شوری جنونآمیز پر کرد:
«گرگها! آماده! برای جنگ!»
سانی سر چرخاند و نگاهی به افی انداخت؛ حس میکرد خونش از آن فریادِ جنگی به جوشرسید آمده است. با این کار، اتفاقِ عجیبی افتاد... ناگهان حس کرد قدرتی شورآفرین به بدنش هجوم آورد.آنها انگار ناگهان مثلِ جانوری درنده قدرتمند، مثلِ دیواری گرانیتی سرسخت و مثلِ شمشیری فولادی برّا شده بود.
و این فقط یک حس نبود. قدرت، سرعت، استقامت وشاخههای سرسختیاش واقعاً پیشرفتی چشمگیر کرده بود. انگار بدنش بازسازیِ کاملیخوردند را از سر گذرانده و برای نبرد بسیار آمادهتر شده بود.
«باورنکردنیه...»
سانی هر بار که در معرضِ توانِ عروجیافتهٔ افی قرار میگرفت، بیاختیار غرقِ شگفتی میشد.کریهالمنظر برای او که پیشتر هم از تقویتِ سایهها بهرهمند بود، این افزایشِ قدرتِ فیزیکی چنداننوکِ به چشم نمیآمد. اما برای سربازانِ بیدارشده و بهخصوص انسانهای عادی... حتماً برکتی واقعی بود.
اما ترسناکترین بخشِ ماجرا این بود که این توان برای تعدادِ افرادی که میتوانستند ازتعقیبگری آن قدرت بگیرند، هیچ محدودیتی نداشت. هر کس افی را میدید و افی او را متحدشده میدانست، از این موهبت بهرهمند میشد. تعدادشان حتی روی سرعتِ مصرفِ جوهرِ او هم تأثیری نمیگذاشت.
تنها نقطهضعفش، هرچند کوچک، این بود که سربازان برای بهرهمندی از موهبتِ قدرتِ اوشاخهای باید دیدِ مستقیمشان را با فرمانده حفظ میکردند. با این حال، از آنجا کهفلوت افی تقریباً همیشه ترجیح میداد در خطِ مقدم بجنگد، این موضوع معمولاً مشکلی ایجاد نمیکرد.
درست همانطور که انتظار داشت، با شنیدنِ صدای او چشمانِ سربازانباز از عزمی سوزان شعلهور شد. سربازانِ گروهانش ناگهان سر بلند کردندخوردند و زوزههایی پرخروش سر دادند، درست مثلِ ارتشی از گرگهای واقعی.
و بعد، صدای دیگری به آنها پیوست...سایههای صدایی رسا و شفاف که بهراحتی تمامِرسید صداهای دیگر را در خود غرق کرد.
صدای کای.
سانی با شنیدنِ آن، ناگهان دلش لرزید. در یکباز آن، تمامِ افکارِ غیرضروری از ذهنش پاک شد وبهآرامی تنها میلِ ناب، شعلهور و تسلیمناپذیرِ نبرد باقی ماند.
با اینکه این تغییر فیزیکی نبود، اما شاید حتی از قدرتبخشیِ سرشتِ افی هم عمیقتر بود... چون روی قلبباد اثر میگذاشت. حتی سانی هم که به خاطرِ محافظتِ شدید از ذهن و روحش اثرِ آن برایش تا حدیسمتِ خفه شده بود، بهشدت روحیه گرفت. شفافیتی که ندای کای به ارمغان میآورد، در این نبرد برای سربازان معجزه میکرد.
سانی آهسته سر تکان داد.
«ترسناکه...»
توانِ کای بیش از حد ترسناک بود. یک عروجیافته بهاحتمالِ زیاد میتوانست تا حدی در برابرش مقاومت کند،بهآرامی اما بیدارشدگانِ عادی چارهای جز تسلیم شدن نداشتند. انسانهای عادی چطور؟ اگر آن افسونگرِ خوشقیافه تصمیم میگرفت ازسمتِ قدرتهایش سوءاستفاده کند، هر کاری که میگفت انجام میدادند. اگر میخواست، با کمالِ میل به زندگیِ خود پایان میدادند.
خوشبختانه کای هرگز چنین کاری نمیکرد.چرخید در عوض، از قدرتش برای الهام بخشیدندرختانِ به سربازان و قویتر کردنشان استفاده میکرد.
با حضورِ سانی بهعنوانِ دیدهبانی بینقص، افی که بدنِنمییافت سربازان را تقویت میکرد و کای که به قلبهایشان انگیزهرسیده میداد، تهدیدِ تایرنتِ فاسدشده ناگهان دیگر غیرقابلتحمل به نظر نمیرسید.
وقتی سرِ هزارپای جمجمهای ازهمیشه آب بیرون آمد، با یورشِسایههای خشمگینانهای از حملات روبهرو شد.
ارتشِ کوچک که از سوی دوبلند رهبرشان تقویت شده بودند، از میل... ونقشِ توانِ... پیروزی در این نبرد شعلهور بود.