چپتر 50: تلهٔ مرگ
0لاشخور مرده بود. اماگوش این شمشیرِ سانی نبودپردهای که جانش را گرفته بود.
وقتی داشت هدف را دور میزد، تمامِ تمرکزش بر این بود کهباد پیش از رسیدن به بهترین موقعیت برای حمله، پنهان بماند و دشمن راآذرخشی از حضورش باخبر نکند. پس از آن هم فقط پشتِ هیولا را میدید.
به همین دلیل متوجهِ زخمِ وحشتناکِ روی بدنِگوشت موجود نشد؛ زخمی که از بالای نیمتنه تا پاهایخونِ بندبندش کشیده شده و زیرِ باران پنهان مانده بود.
زرهِ نشکنش مثل قوطیِ کنسرو شکافته بود. گوشت و اندامهای لهشدهٔ لاشخور ازسفیدیِ میانِ آن شکافِ بزرگ بهوضوح دیده میشد و خونِ لاجوردی از آن بیروناحتیاط میزد. خون روی زمین راه میافتاد، اما توفان بلافاصله آن را میشست و میبُرد.
سانی آبدهانش را قورت داد.
اگر ترس از عاملِ این کشتارپوشاند نبود، شاید از اینکه برای هیولایی مردهصدایی چنین کمینِ بینقصی چیده، احساسِ حماقت میکرد.
نگاهی به اطراف انداخت، مکثیقوطیِ کرد و شمشیرِ لاجوردی را برگرداند،میانِ سپس خود را در سایه پوشاند.
جزیرهٔ کوچک غرق در سکوت بود و جز زوزهٔ باد صدایی به گوش نمیرسید. باران همچنانرعد میبارید و پردهای پیوسته میساخت که تمامِ جزئیات و اجسامِ دوردست را پنهان میکرد. گاه آذرخشی نادرفهمید این دنیای دلگیر را غرق در سفیدیِ مطلق میکرد. سپس صدای رعد درمیآمد و آسمان را میلرزاند.
ترسِ سردی تا مغزِ استخوانش نفوذ کرده بود. سانی با احتیاط به سمتِ لاشخورِ بعدی رفت. از همان فاصلهسفیدیِ هم میشد فهمید که آن یکی هم مرده است، اما باید نزدیکتر میرفت تا مطمئن شود. حق با اوفاصله بود: مهاجمِ ناشناس موجود را تقریباً به دو نیم کرده بود. احشای خیسِ جانور روی زمین تلنبار شده بود.
تاریکی دیگر اصلاً آرامشبخش نبود،سایه بلکه به چیزی رعبآور وسکوت خفهکننده تبدیل شده بود. سانی لرزید.
...وقتی هر هشت هیولا را بررسی کرد و مطمئن شد همگی مردهاند، حالتِ تهوع گرفته بودمیشد و از ترس قالبِ تهی کرده بود. سانی وقتی تازه فهمیده بود آن سایههای سیاه در واقععاملِ لاشخورند، با خود فکر کرده بود اوضاع دیگر از این بدتر نمیشود. اما حالا دیگر مطمئن نبود.
در واقع، حالا کاملاًمیساخت یقین داشت که اوضاعگاه از بد، بدتر شده است.
سانی کنارِ آخرین لاشخور ایستاد، نگاهی به اطراف انداخت و به فکر افتاد که پیشِآذرخشی نف و کاسی برگردد. شاید آن قاتلِ وحشتناک تا الان جزیره را ترک کرده بود.نفوذ میتوانستند همانجا پنهان شوند و امید داشته باشند که خطر رفع شود. اینطوری دستکم تنها نبود.
با این حال، اینکه نداند چه خطری در تاریکی کمین کرده، خیلیباد پیشتر از رسیدنِ صبح او را به مرزِ جنون میکشاند. تازه، با وجودِآذرخشی صفتِ مقدّر، امید بستن به اینکه خطر خودبهخود رفع شود حماقتِ محض بود.
به همین دلیل، با اینکه بدنش غرق در عرقِ سرد بود، دندانهایش را روی هم فشردمیشد و آرام به سمتِ برآمدگیِ صخرهای رفت که دیدش را به بقیهٔ جزیره مسدود کرده بود.ترس وقتی نزدیک شد، شروع به بالا رفتن کرد و سعی کرد تا جای ممکن بیسروصدا باشد.
برآمدگیِ صخرهای چندان بلند نبود، برای همین توانست بیزحمتِآذرخشی چندانی از آن بالا برود. خودش را به صخرههاآسمان چسباند، سرش را بالا آورد و به پایین نگاه کرد.
و همان لحظه دلشگوش خواست صخره را ولپردهای کند و روی زمین بیفتد.
درست زیرِ پایش، در فاصلهٔ چندمتری، شبحِ تاریکی در پسزمینهٔ صخرهها به چشم میخورد. هیکلش بسیار بزرگتر از لاشخورهاپیوسته بود و خارهای دندانهداری از زرهِ ضخیمش بیرون زده بود. پوستهٔ کیتینیاش سیاه و زرشکی بود؛ درست مثل زرهیمغزِ باستانی که خونِ تازه رویش پاشیده باشند. بهجای انبرک، دو داسِ استخوانیِ رعبآور از مفاصلِ بازوهایش بیرون زده بود.
هرکدامشان آنقدر بلند و تیزقوطیِ بود که میتوانست یک لاشخور رامیانِ از وسط به دو نیم کند.
سانی خشکش زد و از ترساجسامِ جرئت نکرد تکان بخورد. حتی نفسشدلگیر را هم در سینه حبس کرد.
پس قاتل اینه.
این موجود یکی از همان هیولاهایی بود که دیده بودند دارند خردههای روحِ متعالی را از لاشهٔ کوسهٔ عظیم بیرون میکشند،جزئیات یا دستکم همنوعِ آنها بود. یادش آمد که چطور آن دو موجود گلهٔ لاشخورها را شکافتند و هر جانوری را کهاحتیاط سرِ راهشان سبز میشد، میکشتند یا به گوشهای پرت میکردند. قتلعامِ تنها هفت لاشخور برای موجودی تا این حد مرگبار، کاری نداشت.
چه برسد بهنشکنش سر به نیستکنسرو کردنِ سه خفته.
سانی با احتیاطِ تمام و بیآنکه صدایی درآورد، آرام خودش را پایین کشید. تمامِ بدنش میلرزید. دستدرمیآمد و پایش را با نهایتِ دقت حرکت داد و شروع به پایین رفتن از صخره کرد، دریکی حالی که دعا میکرد هیولا صدایش را نشنود، حسش نکند یا به هر شکلِ دیگری متوجهِ حضورش نشود.
خوشبختانه هیولاباد بویی ازگوش حضورش نبرد.
به زمین که رسید، چند قدم به عقب برداشت، در حالی که هنوز رویش به سمتِ صخره بود.پردهای با هزار زور و زحمت خودش را مجبور کرد که برگردد. مردِ جوان با این حس که انگارترسِ سوزنهایی نامرئی در پشتش فرو میروند، دزدکی به سمتی حرکت کرد که همراهانش را آنجا جا گذاشته بود.
چند دقیقه بعد، پیش نفیس و کاسی برگشت. دخترها مضطربلهشدهٔ و عصبی در تاریکی انتظارش را میکشیدند. سانی پیش ازخون بیرون آمدن از سایهها، خبر داد که دارد نزدیک میشود.
«منم.»
نفیس تکانی خورد وگوش شمشیرش را کمی پایینپردهای آورد. چهرهاش درهم رفته بود.
که حواسش بودسپس صدایش را پایین نگهجزیرهٔ دارد، پرسید: «اوضاع چطوره؟»
سانی نفسش را آرام بیرون داد؛ بالاخره کمیگوشت احساس امنیت میکرد. برای اولین بار واقعاً خوشحالمیشد بود که در این مکانِ نفرینشده تنها نیست.
«هشت تا لاشخور دور و برمون هست. ولی همهشون مردهن. قاتلشون یکی از همونمطلق هیولاهای بزرگیه که دیدیم، همونی که روی زرهش نقشِ سرخ داره و به جایلاشخورِ انبرک، داس داره. از دستِ توفان زیرِ یه برآمدگیِ سنگی همین نزدیکیها قایم شده.»
آذرخشی زد و همهجا را روشن کرد. در پیِ آن، گوییجزئیات دو جرقهٔ سفید در چشمانِ ستارهٔ دگرگون درخشید. طولی نکشید که آندرمیآمد بازتاب محو شد و چشمانش را دوباره خاکستری و ناخوانا رها کرد.
سر کج کردسپس و انگار با خودشجزیرهٔ حرف بزند، زمزمه کرد:
«یه هیولای بیدار.»
سانی لبهایش را لیسید.
«آره. خب، باید چیکار کنیم؟»
نفیس که به شمشیرش تکیهسایه داده بود، کمی فکر کرد. بعدزوزهٔ به او نگاه کرد و گفت:
«بکشیمش.»
سانی ماتومبهوت به او خیره ماند. سرانجاممیبارید به خودش مسلط شد و اولین چیزیگاه را که به ذهنش رسید به زبان آورد...
«دیوونه شدی؟»
فکرِ جنگیدن با آن موجود اگر نگوییم کاملاً دیوانهوار،اندامهای دستکم خیلی مضحک بود. وقتی فهمید حرفش شاید کمی بیادبانهبیرون به نظر رسیده باشد، گلویش را صاف کرد و افزود:
«منظورم اینه که... بهشمیساخت خوب فکر کردی؟ آخه چطورآذرخشی قراره اون هیولا رو بکشیم؟»
نفیس نفسشباد را آرامگوش تو داد.
«مسئله فکر کردنسپس بهش نیست. ماپوشاند بهسادگی هیچ چارهای نداریم.»
به کاسی که با چهرهایقوطیِ رنگپریده به آنها گوش میدادلهشدهٔ نگاهی انداخت و توضیح داد:
«ما نمیتونیم قبل از صبح صخرهها رو ترک کنیم، اون هیولا هم نمیتونه. با اینصدای حال، وقتی خورشید طلوع کنه، راحت ما رو میبینه و حمله میکنه. اونوقت تنها برتریمون، یعنیهمان غافلگیری، از بین میره. اگه در هر صورت مجبوریم باهاش بجنگیم، بهتره ما شروعکنندهٔ مبارزه باشیم.»
ستارهٔ دگرگونباد به اطراف نگاهنمیرسید کرد و افزود:
«هنوز کاملاً تاریک نشده. هرچند بهسختی، ولی هنوزکوچک میتونم ببینم. شب که بشه، دیگه اینطور نیست. پسمیبارید باید اول ما بهش حمله کنیم، اونم خیلی زود.»
سانی سر تکان داد.
«این بازم توضیح نمیده که چطور قراره بکشیمش. اون جونور همیندنیای الان هشت تا لاشخور رو جوری از پا درآورد که انگارمغزِ هیچی نبودن. ما حریفش نیستیم. حتی نقاط ضعفش رو هم نمیدونیم!»
نفیس اخمباد کرد. پس ازنمیرسید مکثی کوتاه گفت:
«فقط یه هیولای بیداره.»
سانی بیاختیارزرهِ با ناباوری بهقوطیِ او خیره شد.
«منظورت چیه که "فقط" یه هیولای بیداره؟ یادت رفته که هر سهتای ماسفیدیِ فقط خفتهایم؟! آدمای خفته اصلاً قرار نیست بتونن از پسِ جانورهای بیدار بربیان،احتیاط چه برسه به هیولاها. همین که میتونیم لاشخورها رو راحت بکشیم خودش غیرعادیئه!»
نفیس بیتفاوت بهصدایی او نگاه کرد ومیبارید خیلی ساده جواب داد:
«ولی ما غیرعادیایم.»
سانی با دهانِنشکنش باز همانجا ایستادکنسرو و نمیدانست چه بگوید.
نفیس آهی کشید.
«من و تو هیچکدوم خفتههای کاملاً معمولیای نیستیم.پردهای مگه نه؟ سعی نکن انکارش کنی. یه آدمنادر معمولی اصلاً نمیتونست تو این مکان زنده بمونه.»
سانی که از طرز فکرسایه او راضی نبود، اخم کرد. درزوزهٔ همین حین، ستارهٔ دگرگون ادامه داد:
«تو، من، بهعلاوهٔ اون جانورِ بیداری که به عنوانِاندامهای پژواک داری، بهعلاوهٔ برتریِ حملهٔ غافلگیرانه. نمیگم آسون قراره باشه.بیرون ممکنه بمیریم. ولی شانسِ خوبی هم هست که زنده بمونیم.»
به پایین، به تیغهٔمیساخت نقرهای شمشیرش نگاه کرد وآذرخشی بعد از چند ثانیه افزود:
«در هر صورت.صدایی همونطور که قبلاًهمچنان گفتم، ما چارهای نداریم.»
سانی دندان به هم سایید و سعی کرد جوابی منطقیسکوت پیدا کند. با این حال، استدلالِ نفیس جای بحث نداشت. فقطجزئیات تهِ دلش از جنگیدن با آن هیولا حسِ واقعاً بدی داشت.
در سکوتی که به وجودقوطیِ آمد، کاسی که تمام این مدتمیانِ ساکت بود، ناگهان به حرف آمد:
«دارین برتریِ اصلیمونپیوسته نسبت به اوناجسامِ موجود رو فراموش میکنین.»
هر دوباد با تعجب بهنمیرسید او نگاه کردند.
دختر نابینا رو بهخود آنها چرخید و سرشکوچک را کمی بالا گرفت.
«ما باهوشیمزرهِ و اونمثل هیولا نیست.»
حرفهایش درپردهای تاریکی پیچید.میساخت سانی آهی کشید.
انگار مبارزهباد با هیولایگوش داساستخوانی گریزناپذیر بود.
مدتی بعد در تاریکی ایستاده بود و به موجودِ ترسناکِلهشدهٔ روبهرویش نگاه میکرد. چهرهاش عبوس و گرفته بود. سانی که شمشیرِزمین لاجوردی را محکم در دست میفشرد، نفسش را آرام تو داد.
حسِ شومی که قبلاًمیساخت داشت هنوز هم پابرجاگاه بود، حالا قویتر از همیشه.
اصلاً ازباد این وضعگوش خوشم نمیاد.
با این فکر، نفسشخود را بیرون داد وکوچک دستش را بالا برد.