چپتر 1355: لطفِ سقوطکرده
0«نه... قطعاًنمیدانستند خیالاتی نشدم.انتظارِ این آدما عجیبن!»
شهروندانِ لطفِ سقوطکرده واقعاً داشتند جورِ عجیبی به سانی نگاه میکردند. پیرمردِ نحیفِ روبهرویش با ترکیبِ عجیبی از شادیشناور و وحشت لبخند میزد، درست مثلِ بقیهٔ افرادِ مسنی که در اسکله به استقبالشان آمده بودند. آنها همزمان بیشبیشترشان از حد هیجانزده و بیش از حد ترسیده بودند، مثلِ مشتی نوجوان که برای اولین بار بتِ خود را میبینند.
میتوانست تا حدودی بفهمد چرا خوشحالاند — هرچه بود،زرشکیِ به نظر میرسید غروب از قبل منتظرِ سانی وشهرِ نفیس بوده است. چیزی که میتوانست خبرِ خوبی باشد...
اما آن هیبتامتداد و وحشت ازشهرِ کجا آمده بود؟
«آه... شاید نبایدباید به شکلِ یهاستقبالی مار ظاهر میشدم؟»
سانی فکر میکرد مردمِ رود به دیدنِ انواعواقسامِ موجودات عادتزیادی دارند، اما شاید اشتباه میکرد. با این حال... ناهماهنگیِ عجیبیجایی میانِ سنوسالِ این افراد و واکنشهای پرشورشان به چشم میخورد.
تمامِ این شهر عجیب بود.
وقتی سانی و نفیس برای اولین بار آن را دیدند،توسعهیافتهتر هر دو مضطرب و محتاط بودند. نمیدانستند باید انتظارِ چه جورمرتب استقبالی را داشته باشند و گاردشان را بالا نگه داشته بودند.
لطفِ سقوطکرده شباهتِ زیادی به بافت داشت، اما متفاوت هم بود. غرق در درخششِ زرشکیِ غروب،متفاوت روی امواج شناور بود و تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشت. بسیار بزرگتر ازتوسعهیافتهتر شهرِ متروکِ پیروانِ بافنده بود و توسعهیافتهتر؛ حسوحالِ مکانی را داشت که ریشههای بسیار عمیقتری دوانده است.
کشتی-جزیرههای بیشتری به چشم میخورد که بیشترشان با سنگفرشهایی مرتب پوشیده شده بودند و ساختمانهای ظریف وروی تماشایی را به دوش میکشیدند. جزیرهها با پلهای طنابی به هم متصل میشدند و زیرشان کانالهای عریضی جریانکشتی داشت. قایقهای باریکی با نقشونگارهای پیچیده که روی چوبِ رنگپریدهشان کندهکاری شده بود، از میانِ این کانالها میگذشتند.
برخلافِ بافت، اینجا خبری از بادگیر نبود. در عوض، بادبانهایی از پارچهٔ سرخِ درخشان میانِ ساختمانهای بلندتر کشیدهشهرِ شده بود که شهر را شبیه به ناوگانی باشکوه میکرد. خودِ ساختمانها از سنگِ سفید و چوبِ رنگپریده ساختهظریف شده بودند و رگههایی از رنگِ زرشکی اینجا و آنجا به چشم میخورد تا به نماهای تماشاییشان جان ببخشد.
لطفِ سقوطکرده مانندِ گلی سفید، خالص ومتروکِ بینقص بود که میانِ آسمانِ زرشکیِ شومعمیقتری و آبهای خونینِ رودِ بزرگ شناور بود.
با ایننمیدانستند حال... گلی بودجور در حالِ پژمردن.
هرچند ساختمانهای زیبا به شکلی استادانه ساخته شده بودند، اما بیشترشان نشانههایی از فرسودگی داشتند. ساختمانهای جدیدتر هم اصلاًشناور به آن زیبایی نبودند. پلهای طنابی ساییده شده و رسیدگیِ چندانی ندیده بودند. بادبانهای سرخ شاید زمانی باشکوه بهبیشترشان نظر میرسیدند، اما اکنون رنگِ پارچهشان پریده بود و سطحشان پر از وصلهپینه و نشانههایی از تعمیراتِ سرهمبندیشده بود.
از همه بارزتر... خیابانهای شهر بیش از حد متروک بود. تاامواج جایی که سانی میدید، نیمی از ساختمانها هیچ سکنهای نداشتند وتوسعهیافتهتر متروکه و خالی رها شده بودند. این وضعیت عمیقاً غیرطبیعی بود.
هر چه باشد، او در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی بزرگ شده بود. در شهری محصوردوانده میانِ موانعِ دفاعی، فضا بهشدت ارزشمند بود... و ازآنجاکه فضای کافی برای همه وجود نداشت،پلهای آدمهایی مثلِ او محکوم به زندگی در حاشیه بودند. حتی آنجا هم فضای خالی تحمل نمیشد.
تازه، تنها آدمهایی که به چشم میخوردندداشته همین پیرمردها و پیرزنها بودند... ملوانها کجابافت بودند؟ سربازها کجا بودند؟ بیدارشدگان کجا بودند؟
چرا اجازه داده بودند زنجیرشکنباشند بدونِ روبهرو شدن با نگهبانها تابافت این حد به شهر نزدیک شود؟
این وضعیتشباهتِ برای سانیبافت بسیار عجیب بود.
«خب... حداقل بهمون حمله نمیکنن.»
این مایهٔ نگرانیِ او و نفیساستقبالی بود و برای همین هم بهشباهتِ شکلِ مار در آب شیرجه زده بود.
به پیرمرد خیره شد و سعی کرد بفهمدنگه چرا مردِ بومی لحظهبهلحظه رنگپریدهتر میشود. سپس درزرشکیِ دل سر تکان داد، آهی کشید و گفت:
«پس خیلی هم خوبه.بافت ما هم بیصبرانه منتظرِدرخششِ دیدار با بانو غروب بودیم.»
شاید بالاخره میتوانستند جوابِبسیار بعضی سؤالها را ازپیروانِ آخرین کاهنهٔ مصب بگیرند.
سانی لحظهاینمیدانستند مکث کرد وجور بعد بیپرده پرسید:
«دفاعِ شهرتون خیلی ضعیف به نظرگاردشان میرسه. جنگجوها کجان؟ چرا کسی جلویداشت ورودِ کشتیِ ما رو به آبهاتون نگرفت؟»
پیرمرد خندهای عصبی کرد.
«اوه... چرا باید این کار رو بکنن؟ اگهپیروانِ خطری در کار بود، بانو بهمون هشدار میداد.کشتی چون چیزی نگفته، پس حتماً خطری نیست. برای همین...»
مکثِ معذبی کرد و افزود:
«ولی لطفاً نگران نباشید! همینباشند الان کسی میاد تا شمازیادی مهمونهای محترم رو راهنمایی کنه. مطمئنم.»
سانی و نفیسزیادی با ناباوری بهمتفاوت پیرمرد خیره ماندند.
«عجب.»
پس دلیلش این بود. لطفِ سقوطکرده را یک پیشگو اداره میکرد... و ازاینرو،زیادی شهروندانش با قواعدِ کاملاً متفاوتی زندگی میکردند. وقتی میشد هر حملهای را ازبسیار پیش دید، دیگر چه نیازی به نگهبان بود؟ احتمالاً ماجرا از این قرار بود.
مطمئن نبود که اصلاً بتواندباشند درک کند چنین زندگیای چهزیادی تفاوتِ عظیمی با زندگیِ عادی دارد.
«آدم میمونه که بابافت وجودِ همهٔ اینها، چطوردرخششِ شهرهای کاهنهها سقوط کردن...»
شاید دقیقاً به همین خاطر بود که این مردم تا این حدمکانی به کاهنهها وابسته بودند... و کاهنهها، هر چقدر هم که توانِ پیشگوییشانساختمانهای قدرتمند بود، نمیتوانستند همهچیزدان باشند. بهخصوص وقتی پای قدرتهای شومتری در میان بود.
سانی غرق در این افکار بود که هیاهوی کوچکی انتهای اسکله به پا شد.بافت دوازده نفر پدیدار شدند که همگی زره به تن و سلاح به دست داشتند. زرههایشانمتروکِ سفید بود و شالهای سرخی به دورِ کمر بسته بودند. خوشبختانه سلاحها در غلاف بود.
پیرمردها و پیرزنها کنار رفتند تاگاردشان سربازها جلو بیایند. با نزدیک شدنِداشت آنها... سانی بارِ دیگر جا خورد.
جنگجوها، تکتکشان... درست به اندازهٔ مردمی که روی اسکله به استقبالشان آمده بودند،جایی پیر بودند. زرهها روی اندامِ تکیدهشان زار میزد و انگار زیرِ بارِ وزنِ سلاحهایشاندوانده تقلا میکردند. با این حال، سربازهای پیر سعی داشتند ظاهرِ باوقارشان را حفظ کنند.
اما هنوزکار آتشی دربسیار چشمانشان روشن بود.
رهبرِ جوخه، پیرزنی سالخورده که کلاهخودی روباز باباشند پَرِ سرخ بر سر داشت، تعظیمِ بلندی کردمتفاوت و بعد با دستی لرزان سلامِ نظامی داد.
«خوش اومدین، فرزندانِ بافنده. مایهٔ افتخارِگاردشان منه که شاهدِ روزِ ورودتون باشم.داشت من... شما رو پیشِ بانو میبرم. بفرمایید...»
پیرزن با دستزیادی اشاره کرد و ازغرق آنها خواست دنبالش بروند.