چپتر 1371: باغِ تاریک
0زنجیرشکن روی پهنهٔ خونرنگِ آبِ روان پیش میرفت. زیرِ آسمانِ سرخکرد و سوزان، انگار هیچ نیروی مرموزی بر آن اثر نمیگذاشت... بامعذب این حال، کسی غیر از سکاندار داشت مسیرش را تعیین میکرد.
کشتی به سمتِمدتها معبدِ گمشدهٔ لطفِاحضار سقوطکرده کشیده میشد.
روی عرشه، سهپرسید استاد داشتند براینابینا نبرد آماده میشدند.
سانی بدنش را کش میداد. چهرهاش آرام و متمرکز بود. البته کاسیکرد و نفیس نمیتوانستند چهرهاش را ببینند؛ مدتها پیش نقابِ بافنده را احضار کردهمگه بود. در نبرد با پیشگویی فاسدشده، این نقاب بهترین سلاح و سپرش بود.
کاسی زره و نیمنقابش را احضار کرده بود. رقصندهٔ خاموش و خنجری بلند، در غلافهای دوقلویی روی کمرش جایمکث گرفته بودند. نفیس هنوز همان تونیکِ سفیدش را به تن داشت، اما حالا شمشیرِ بلند و زیبایی در دستچیه گرفته بود. قبضهاش سیاه بود و روی تهکفشکِ آن، نشانِ سندانی سرخ حک شده بود که شمشیری از وسطش میگذشت.
«آخه چطور باید بانقابِ دشمنی بجنگیم که میتونهپیشگویی روی آینده تأثیر بذاره؟»
سانی که این راکردند پرسید، او و نفیس هرکرد دو به کاسی رو کردند.
دخترِ نابینا کمی اخم کرد.
«...من از کجا بدونم؟»
جز اون کی میتونست بدونه؟
سانی چند لحظهپرسید مکث کرد و بعدکمی با لحنی معذب گفت:
«مگه کسی که میتونه آینده روپرسید ببینه، بهتر از هر کسی نمیدونهکرد چطور باید یکی مثلِ خودش رو کشت؟»
دخترِ نابینا جابهجا شد و بهکردند سمتِ او چرخید. پس از مکثیکجا کوتاه، لبخندِ محوی زد و پرسید:
«چیه، تا حالا به اینبافنده فکر نکردی که چطور یکینقاب مثلِ منو بکشی؟ اونم خیلی زیاد؟»
سانی سرفهای کرد.
«...اصلاً به فکرم نرسیده.»
کاسی با شنیدنِ حرفش خندید.
«همونطور که نفیس گفت، قدرتش باید یه محدودیتی داشته باشه. فرض کنسلاح میتونه مسیرِ یه تیر رو عوض کنه... خب، دوتا تیر بهش بزن.گرفته اگه میتونه مسیرِ صدتا تیر رو عوض کنه، صد و یکی بهش بزن.»
سانی سر تکان داد. در واقع، این همان روشی بود که وقتی به چگونگیِ مقابله با کاسی فکر میکرد، به ذهنش رسیدهمگه بود... البته کاملاً از روی کنجکاویِ علمی. از آنجا که میتوانست چند ثانیه از آینده را ببیند، تنها راهِ شکست دادنش این بوداصلاً که یا جوهرش را تمام کند یا آیندهای بسازد که راهِ فراری نداشته باشد. آنوقت، دانستنِ آینده دیگر هیچ کمکی به او نمیکرد.
روی کاغذ، همین اصل در برابرِ کسی که قدرتِ تغییرِ آینده را داشت هم جواباون میداد. با فرضِ اینکه کاهنهٔ آلوده میتوانست احتمالِ وقوعِ اتفاقاتِ خاصی را بالا ببرد، کلیدِمثلِ شکست دادنش ایجادِ موقعیتی بود که در آن، تمامِ نتایجِ ممکن به مرگش ختم شود.
آهی کشید.
«پس، توسلببینند به زور... ازبافنده این روش متنفرم.»
نفیس بابذاره ناباوری بهکردند او خیره شد.
«یعنی ازش خوشت میاد؟»
سانی باآینده جدیت سربذاره تکان داد.
«نه.»
نفیس چند لحظهپرسید مکث کرد ونابینا بعد آهِ آرامی کشید.
«این نقاب... گیجکنندهست.»
واقعاً بود؟ سانی فکر نمیکرد آنقدرها هم گیجکننده باشد. تنها کاری که میکردبدونم معکوسکردنِ نقصش بود؛ طوری که فقط میتوانست دروغ بگوید. ظاهراً همیشه دروغگفتن بسیار رهاییبخشترنمیدونه از همیشه راستگفتن بود... چون دروغهای بیشماری وجود داشت، اما حقیقت فقط یکی بود.
با این حال، دلش نمیخواست تا آخرِ عمر با نقابِ بافنده روی صورتشسپرش زندگی کند. دروغ شاید رهاییبخش بود، اما فکر نمیکرد کسی که کارش فقطهنوز فریبدادن است بتواند بخشی از یک جامعه باشد... دستکم نه به شکلی معنادار.
و هیچکس در عالمِکردند رؤیا بهتنهایی زنده نمیماند.اخم اما بسیار مهمتر از آن...
گرفتار شدن به نفرینِ همیشه راستگفتن، بارها او را به دردسر انداخته بود، اما حالا که به زندگیِ گذشتهاش نگاه میکرد، سانی بهوضوح میدیدگفت که این موضوع چقدر به نفعش هم تمام شده است. اگر این نقص را نداشت، به دروغگفتن و فریبدادن ادامه میداد و منزوی واصلاً بدگمان باقی میماند. همان طرزِ فکری که بارها جانش را در حاشیه نجات داده بود، در دنیای پرخطرِ طلسم به قیمتِ جانش تمام میشد.
با کسی صمیمی نمیشد و دوستانِ ارزشمندیدخترِ پیدا نمیکرد. و این، بهاحتمال زیاد، باعثاون میشد در گودالی، بدبخت و تنها بمیرد.
...سانی هنوز هم احتمالش زیاد بوداحضار که در گودالی بمیرد، اما دستکمسلاح مرگش قرار نبود آنقدرها هم تلخ باشد.
«رشدِ شخصی که میگن همینه...»
زیرِ لب خندیدآینده و به آسمانِپرسید سرخ نگاه کرد.
شاید آنانکه حق داشت. فقط چیزهایکردند ناقص دلیلی برای بهتر شدن داشتند... وبدونم بنابراین، ناقص بودن بزرگترین منبعِ رشد بود.
پس این برایمدتها ایزدان و دیمونهااحضار چه معنایی داشت؟
ایزدان که بینقص زاده شده بودند، قانونِ جهانیِ نقص راکجا خلق کردند تا به قدرتگرفتنِ خودشان دامن بزنند؟ اگر چنینمعذب بود، کدام ایزد چنین چیزِ مکارانهای را خلق کرده بود؟
سانی مدتی بیحرکتآینده ماند، بعد آهی کشیدکردند و سر تکان داد.
کی به این چیزها اهمیت میداد؟ بههرحالدخترِ ایزدان مرده بودند. و اگر آن سهاون نمیتوانستند کاهنهٔ آلوده را بکشند، او هم میمرد.
«هیچی نمیبینم.»
نفیس ابرویی بالاپرسید انداخت و ناگهاننابینا بدنش منقبض شد.
«یعنی یه چیزی میبینی...»
برگشت وآینده به افقبذاره خیره شد.
آنجا، هیبتی تاریکمدتها آرامآرام از دلِاحضار درخششِ سرخ پدیدار میشد.
معبدی کج از آب سر برآورده بود که بخشِ اعظمش غرق شده و از دید پنهان بود.مکث دیوارهایش که زمانی سفید و زیبا بودند، حالا پر از ترک بود و خزه رویشان را پوشاندهلبخندِ بود. پیچکهای تاریک همچون کفن از نمایِ درهمشکسته بالا رفته و گلهای سیاه و زیبایی داده بودند.
جزیرهٔ مصنوعی که معبد زمانی روی آن بنا شده بود، درهمشکسته وکرد تا حدی زیرِ آب رفته بود. همان مقدارِ کمی که روی امواج باقیمگه مانده بود، به باغی وحشی میمانست که گسترهٔ تاریکش پر از خار بود.
با نزدیک شدنِ زنجیرشکن به آن متروکهٔدخترِ سرگردان، انگار خودِ آسمان هم تاریکتر میشد.اون حسِ وهمآورِ پسِ ذهنِ سانی قوت گرفت.
«فقط آرومببینند باشین. مطمئنم جایبافنده هیچ نگرانیای نیست.»
نگاهِ عبوسی به گناهِ تسلا انداخت و بعد به سایههایکجا ظهوریافته دستور داد بادبانها را پایین بکشند. همزمان، سایههای خودش همگفت به حرکت درآمدند و روی عرشه به سمتِ اربابشان سُر خوردند.
کاسی شمشیرِ باریک و خنجرش را ازکردند غلاف بیرون کشید. نفیس در سکوت شمشیرش رااون بالا آورد و تیغهاش را روی شانه گذاشت.
نفیس مدتی ساکت ماند، بعدپرسید ناگهان آهِ کشداری کشید واخم صورتش را با کفِ دست پوشاند.
سانی نگاهی به او انداخت.
«ها؟»
«صبر کن...میتونه نگو کهتأثیر واقعاً نگران شدی؟»
نفیس از نگاه کردن بهپرسید او طفره رفت، کمی مکثاخم کرد و سر تکان داد.
«نه... فقط تازه دارمنقابِ میفهمم... معنیِ تمامِ چیزاییپیشگویی که سرور ولگرد گفت...»
صدایش بهطرزِبذاره عجیبی رنجیدهکردند به نظر میرسید.
سانی خیالاتی شده بود،تأثیر یا گونههای نفیس واقعاًدخترِ کمی گل انداخته بود؟
کمی خیرهآینده ماند، بعد باپرسید دستپاچگی سرفهای کرد.
«آه، خب... تکتکِمدتها اون حرفا ازاحضار تهِ دلم بود.»
با این حرف،پرسید به سمتِ سینهٔنابینا زنجیرشکن به راه افتاد.
طولی نکشید که کشتی سرعت کم کرد. با رسیدن به جزیرهٔ نیمهغرقشده، کفِ کشتی بهآرامی روی سطحِبدونه آن کشیده شد و از حرکت ایستاد. درست مثلِ قبل همهچیز آرام به نظر میرسید... هیچ حرکتیچرخید در باغِ وحشیِ گلهای سیاه به چشم نمیخورد و هیچ پلیدی از داخلِ معبد به سمتشان یورش نمیبرد.
دیوارهای درهمشکسته لرزان ایستادهبذاره بودند و با تاریکیِنابینا شومی دهان باز کرده بودند.
انگار چیزیببینند آنها را بهبافنده داخل دعوت میکرد.
سانی شمشیرِ نفرینشدهاش را احضاردخترِ کرد، چهره در هم کشید وبدونم پایین پرید، روی آن ساحلِ شوم.
«حالا که دعوتآینده شدیم، بهتره میزبانپرسید رو زیاد منتظر نذاریم...»