---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 537: منحنیِ یادگیری • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 537: منحنیِ یادگیری

0

قرار بود مراسمِ افتتاحیهٔ مسابقات رویدادی تماشایی باشد؛ هزاران چالشگر که هر کدام مبارزی بیدارشده‌برای​ و بااستعداد بودند، در حیاطِ مرکزی و باشکوهِ حصارِ وهم‌آلود گرد هم آمده بودند. کمی‌می‌شدند​ بیشتر از هزار نفرِ آن‌ها در رقابتِ انفرادی شرکت می‌کردند و بقیه اعضای دسته‌های رقیب بودند.

نمایندهٔ خاندانِ بزرگِ دلاوری به آن‌ها خوشامد گفت و سخنرانیِ کوتاهی کرد. پس از او شخصی با ظاهرِ دوجنسیتی و سنی نامعلوم‌می‌شود​ در لباس‌های ابریشمیِ نفیس رشتهٔ کلام را به دست گرفت؛ همان قدیسِ عجیب‌وغریبی که مسئولِ خلقِ رؤیاشهر بود. این متعالی چهره‌ای مسحورکننده‌پیاپی​ و زیبا داشت که به دلیلی نامعلوم زیرِ مقدارِ نامعقولی آرایش پنهان شده بود، و رفتاری متشخص و تا حدی زنانه داشت.

اگر سانی آنجا بود، صدای‌قدیسِ​ دلنشینِ او را می‌شناخت؛ همان صدایی‌متعالی​ که تمامِ اعلان‌های رؤیاشهر را می‌خواند.

اما او آنجا نبود.

چرا باید وقتش را سرِ این نمایش‌ها تلف می‌کرد؟ او بی‌خیالِ سخنرانی‌ها، اجراها، مونتاژِ فوق‌العادهٔ هیجان‌انگیزترین‌مهم​ لحظاتِ نبردهای روزِ قبل، و حتی رویدادی شد که همه با نفسِ حبس‌شده منتظرش بودند: شکل‌گیریِ‌دریافتِ​ جدولِ مسابقات که تعیین می‌کرد چه کسی با چه کسی و به چه ترتیبی روبه‌رو می‌شود.

برای سانی مهم نبود چه کسی‌هیجان‌انگیزترین​ قرار است با او بجنگد، فقط‌همه​ می‌خواست هرچه زودتر یک نفر را بکشد.

با هر دور از دوئل‌ها، نیمی از شرکت‌کنندگان حذف می‌شدند. این یعنی برای دریافتِ بهترین پاداش، باید‌زیرِ​ در ده مبارزهٔ پیاپی پیروز می‌شد. البته کارِ آسانی نبود... تا الان دیگر هیچ آماتوری در مسابقات باقی‌اعلان‌های​ نمانده بود. تک‌تکِ آن هزار چالشگر جنگجویانی مهیب بودند و در پایانِ کار، تنها استعدادهای واقعی باقی می‌ماندند.

همچنین فرصتِ بی‌نظیری برایش بود‌دست​ تا سبک‌های نبردِ صیقل‌یافته‌شان را‌مسئولِ​ امتحان کند و یاد بگیرد.

سانی منتظر ماند تا جدول تقریباً کامل شود و سرانجام قدم به رؤیاشهر گذاشت.‌می‌شود​ قامتِ سیاه و تهدیدآمیزِ ولگرد در میانِ جمعیتِ چالشگران ظاهر شد و کمی هیاهو‌شرکت‌کنندگان​ به پا کرد. بلافاصله، کسانی که به او نزدیک‌تر بودند شروع به پچ‌پچ کردند.

«هی! خودشه!»

«پسر. این عوضی تو واقعیت ترسناک‌ترم هست. اون‌خلقِ​ صحنه از مونتاژ... خدایان، خیلی خوشحالم که تصمیم‌دلیلی​ گرفتیم به عنوانِ یه دسته واردِ مسابقات بشیم!»

«تفو! مگه چیه حالا؟ امیدوارم‌دست​ حریفِ من بشه... لِه کردنِ‌مسئولِ​ این آدمِ پرادعا باید باحال باشه...»

سانی بی‌اعتنا به پچ‌پچ‌ها، با کنجکاوی به اطراف نگاه کرد. علاقه‌ای به آدم‌های دوروبرش نداشت، بلکه خودِ حیاط برایش جالب بود.‌هرچه​ این اولین باری بود که داخلِ حصار می‌رفت... خب، نسخهٔ وهم‌آلودش. با این حال، بی‌اختیار کمی احساسِ شگفتی می‌کرد. اینجا مکانی‌الان​ افسانه‌ای بود... یکی از اولین دژهایی که انسان‌ها فتح کرده بودند، بزرگ‌ترین پایگاهشان در عالمِ رؤیا. مقرِّ قدرتِ یک خاندانِ بزرگ.

...و پایگاهِ‌سخنرانی‌ها​ پیشینِ یکی‌مونتاژِ​ از دیمون‌ها.

انگار بخشی از تاریخ بود.

اما کنجکاویِ سانی دوامِ چندانی‌دست​ نیاورد و خیلی زود در‌مسئولِ​ خشم و کلافگی غرق شد.

«اون دختره! اصلاً چی می‌دونه!»

دست‌هایش برای‌سخنرانی‌ها​ سلاخی کردنِ‌مونتاژِ​ یک نفر می‌خارید.

سرانجام جدول کامل شد. سانی زحمتِ‌عجیب‌وغریبی​ بررسیِ آن را به خود نداد و‌مسحورکننده​ فقط خودش را برای نبرد آماده کرد.

چند ثانیه بعد، دیدش برای لحظه‌ای تاریک شد و بعد دوباره خودش‌رؤیاشهر​ را در حیاط دید — با این تفاوت که این بار، جمعیتِ‌پنهان​ چالشگران رفته بودند و تنها او و حریفش روبه‌روی هم ایستاده بودند.

پرچم‌هایی در هوا در اهتزاز بود و هزاران‌شکل‌گیریِ​ تماشاگرِ هیجان‌زده از روی سکوها به پایین نگاه می‌کردند.‌است​ آن‌ها شعار می‌دادند، جیغ می‌کشیدند و دست تکان می‌دادند.

حریفش مردِ جوانی بود با زرهِ سرخِ‌لحظاتِ​ خونیِ چشمگیری که یک شمشیرِ دودستیِ بلند در‌منتظرش​ دست داشت. چهره‌اش کمی آشنا به نظر می‌رسید.

مردِ جوان به‌گرفت​ محضِ دیدنِ نقابِ سیاه،‌مسئولِ​ رنگ از چهره‌اش پرید.

«می‌دونستم این‌طوری‌نفیس​ می‌شه! گندش‌کلام​ بزنن، دوباره نـ...»

سانی غرید و در حالی‌نفسِ​ که مارِ روح را بالا‌تعیین​ می‌آورد، به جلو یورش برد.

چند لحظه بعد، سرِ انسانی به‌هیجان‌انگیزترین​ هوا پرتاب شد، غریوِ شادیِ تماشاگران به‌نفسِ​ هوا برخاست و صدای دلنشین اعلام کرد:

«مبارز، بهشتِ سرخ، حذف شد!»

سیکلوس گرمِ گفتگویی صمیمانه با دیمی بود که تهیه‌کنندهٔ برنامه از‌کسی​ طریقِ گوشی او را خطاب قرار داد و مردِ جوان را‌زودتر​ واداشت چند بار پلک بزند و غافلگیری‌اش را با لبخندی بپوشاند.

«آه، ببخشید حرفت را قطع می‌کنم‌هیجان‌انگیزترین​ دیمی، اما انگار همین الان یک‌همه​ برنده داریم! وای، چقدر سریع بود!»

تصویرِ پخش عوض شد و بازپخشِ دوئلِ سریع و بی‌رحمانه‌ای را نشان داد که‌زیبا​ پیش از آنکه صدای رؤیاشهر حتی فرصت کند مبارزان را معرفی کند، به پایان‌سانی​ رسیده بود. تا جایی که یادش می‌آمد، این اولین بار بود که چنین چیزی می‌دید...

«آه، ها-ها! معلوم‌رشتهٔ​ است، ولگرد بود. دیگر‌همان​ چه کسی می‌توانست باشد؟»

همکارش خندید.

«عجب بدشانسیِ بزرگی برای حریفش! امیدوارم دلسرد نشده باشد. باختن به چنین دشمنِ‌نفسِ​ ترسناکی هیچ خجالتی ندارد... هر کسی که توانسته از دورِ مقدماتی بالا بیاید، همین‌فقط​ حالا هم شایستهٔ احترامِ ماست. زمانِ ما، راه یافتن به مسابقات خیلی آسان‌تر بود...»

سیکلوس حرفش را تأیید کرد، نگاهی به‌مسئولِ​ قامتِ سیاه‌پوش انداخت که بی‌حرکت بالای جسدِ‌زیبا​ حریفش ایستاده بود، و بی‌اختیار به خود لرزید.

فقط او این‌طور فکر‌کلام​ می‌کرد، یا ولگرد امروز‌قدیسِ​ واقعاً درنده‌خوتر شده بود؟

«شاید واقعاً یه موجودِ کابوسه...»

پس از آن پیروزیِ غیرمنتظرهٔ اول، چند دوئلِ نفس‌گیرِ دیگر هم پخش شد. سیکلوس و‌منتظرش​ دیمی بینِ گزارشِ مبارزات و پخشِ پیام‌های بازرگانی در رفت‌وآمد بودند و گاهی هم برای‌زودتر​ تماشای جذاب‌ترین نبردهای دسته‌ای، به گزارشگرانِ دیگر می‌پیوستند. پس از مدتی، دوباره نوبتِ مبارزهٔ ولگرد رسید.

این بار، تهیه‌کنندگان از قبل تصویر را روی دوئلِ او بردند، به این امید که شاهدِ کشتارِ سریع و بی‌رحمانهٔ دیگری باشند.‌شده​ اما ناامید شدند. در آن دوئل — و چند دوئلِ بعدی — انگار شمشیرزنِ مرموز تمامِ بُرندگی‌اش را از دست داده بود؛ او‌می‌کرد​ درگیرِ نبردهای طولانی، کُند و طاقت‌فرسا با حریفانش می‌شد و تازه پس از مبارزاتی سخت و نفس‌گیر می‌توانست آن‌ها را از پای درآورد.

سیکلوس که تا حدی طرفدارِ ولگرد‌گرفت​ به حساب می‌آمد اما کشته‌مرده‌اش نبود، از‌این​ این تغییرِ ناگهانی کمی گیج شده بود.

خوشبختانه، همکارِ متخصصی کنارش داشت.

«هی، دیمی... چرا انگار ولگرد یک‌دفعه به‌لحظاتِ​ دردسر افتاده؟ بعد از نمایشِ دیروزش، مطمئن بودم‌منتظرش​ که دوباره شاهدِ یک کشتارِ تمام‌عیار خواهیم بود!»

مردِ مسن‌تر خندید.

«آه، می‌بینم که درس‌هایت را خوب نخوانده‌ای! کارِ ولگرد همین است و دقیقاً‌این​ همین او را تا این حد خطرناک می‌کند. بله، شاید به نظر برسد‌رفتاری​ که به دردسر افتاده، اما در واقع این‌طور نیست. او دارد... یاد می‌گیرد.»

سیکلوس نگاهی‌قبل​ به چت‌همه​ انداخت و خندید.

«نه، مطمئنم منظورِ دیمی "یاد‌فوق‌العادهٔ​ گرفتنِ گند زدن" نبود. اما،‌قبل​ اِ... منظورت دقیقاً چه بود، دیمی؟»

کارشناسِ برنامه لبخندی زد.

«ولگرد به عنوان مبارزی نابغه شناخته می‌شود، اما نه به خاطرِ قدرت و مهارتش — از این دست آدم‌ها بینِ دوئل‌کننده‌ها‌مقدارِ​ زیاد پیدا می‌شود — بلکه به این دلیل که تواناییِ خارق‌العاده‌ای در جذب و بازتابِ سبکِ نبردِ حریفانش دارد. پس چیزی که‌باید​ می‌بینید باختنِ او نیست، بلکه تلاشش برای درکِ تکنیکِ دشمن از طریقِ دریافتِ ضرباتِ آن‌هاست. واقعاً شگفت‌انگیز است! و البته کمی ترسناک...»

سیکلوس به تصویرِ پخش خیره شد و سرانجام متوجه شد که بله،‌ترتیبی​ سبکِ ولگرد در هر دوئل تغییر می‌کرد و شباهتِ زیادی به سبکِ حریفانش‌دور​ می‌یافت. سلاحِ عجیبش نیز تغییرِ شکل می‌داد تا بازتابی از سلاحِ آن‌ها باشد.

«...چقدر باحاله!»

با لبخندی گشاد‌گرفت​ و ذوق‌زده رو‌عجیب‌وغریبی​ به دوربین کرد.

«خب، شنیدید دوستان! پس هنوز کارِ‌گرفت​ ولگرد را تمام‌شده ندانید... چه کسی می‌داند،‌این​ شاید باز هم همه‌مان را غافلگیر کند!»

طولی نکشید که نوبت به آخرین دوئلِ آن روزِ سانی رسید. یک‌همه​ بارِ دیگر در حیاط ظاهر شد و نگاهی به حریفش انداخت؛ با‌مهم​ هیجان منتظر بود ببیند او قرار است از چه سبکی استفاده کند.

اما با دیدنِ‌گرفت​ دشمن، لبخندی شوم‌عجیب‌وغریبی​ بر لبانش نقش بست.

«چه غافلگیریِ جالبی... پس دوباره همدیگه رو‌همان​ دیدیم! یا بهتره بگم، برای اولین بار. دیروز‌چهره‌ای​ فرصت نشد درست‌وحسابی با هم آشنا بشیم، عوضی...»

روبه‌رویش مردِ جوانی قدبلند با شانه‌هایی پهن و هیکلی‌جدولِ​ فوق‌العاده عضلانی ایستاده بود. قدرتمند و بااعتمادبه‌نفس به نظر‌بجنگد​ می‌رسید، درست مانندِ مجسمهٔ ایزدی باستانی که جان گرفته باشد.

...همان کماندارِ لعنتی بود که در‌هیجان‌انگیزترین​ جریانِ نبردِ همگانی، چیزی نمانده بود از‌نفسِ​ آن سرِ میدان با تیر شکارش کند.

«دار از خاندانِ مهارانا‌همان​ بود دیگه، نه؟ خُب،‌خلقِ​ خُب. بذار خودمو معرفی کنم...»

ناولها | novelha.net