چپتر 1548: پردهٔ آخر
0او آبها رادربارهاش بررسی کرد و دستمیتوانست روی قبضهٔ شمشیرش گذاشت.
غلافِ افسونشده همان بود، اما تیغهای که در آن جای داشت تفاوت میکرد. شمشیرِ بلندیمیتوانست که خاندانِ بزرگِ دلاوری به او پیشکش کرده بود، در گرگومیش نابود شده و جایسایهها خود را به تیغهٔ نقرهای داده بود؛ تیغهای که اکنون به شکلی مشابه درآمده بود.
آن سلاح پاداشی بود که نفیس برای کشتنِ روحدزد دریافت کرد؛سرشتش قدیسی آلوده که زمانی شاهزادهٔ همان خاندان بود. سانی نمیدانست که آیاتروری جایگزین شدنِ یکی با دیگری نماد و معنای خاصی دارد یا نه.
نفیس کمی چرخید،باشیم به کاسی نگاهبذاریم کرد و پرسید:
«چقدر موندهزیادی تا بهمیدانستند آستانه برسیم؟»
دخترِ نابینا در هدایتِ زنجیرشکن از همه بهتر بود، بیشترین آشناییدربارهاش را با نقشهٔ سنگیِ ساختهٔ کاهنهها داشت و بیشتر از همهحدودِ میانِ مردمِ رود وقت گذرانده بود. بنابراین، او راهیابِ آنها بود.
کاسی لحظهای مکث کرد.
«اگه با سرعتِ متوسط بریم، بیشتر از دوشنیدنِ روز نمیشه. اگه بخوایم خیلی محتاط باشیم بیشتر...هست و اگه بخوایم احتیاط رو کنار بذاریم کمتر.»
نفیس با شنیدنِدربارهاش این جواب، نگاهیفاصلهای به موردرت انداخت:
«خطری نزدیکمون هست؟»
شاهزادهٔ هیچ دربارهٔ جزئیاتِ نحوهٔهست کارِ سرشتش کمی تودار بود، اماسرشتش حالا دیگر چیزهای زیادی دربارهاش میدانستند.
برای مثال، فاصلهای که سانی میتوانست بهعنوان تروری عروجیافته سایههایش را مهار کند، حدودِ ۲۴ کیلومتر بود. با این حال، درکِ اوسرشتش تنها به چیزی محدود میشد که سایهها حس میکردند. در مقابل، توانِ خفتهٔ موردرت به او اجازه میداد جهان را از طریقِچیزی هر بازتابی در همان محدوده درک کند؛ البته با در نظر گرفتنِ این واقعیت که او در حالِ حاضر فقط یک جانور بود.
این توان همچنین به اومثال اجازه میداد از نظرِ فیزیکیعروجیافته بینِ این بازتابها سفر کند.
با توجه به اینکه کلِ رودِ بزرگ یکدیگر سطحِ بازتابندهٔ عظیم بود، شاهزادهٔ هیچ در محدودهٔبهعنوان قابلتوجهی از اطرافش تقریباً به همهچیز آگاه بود.
در این میان، توانِ بیدارِ او چیزی بود که اینقدر ترسناکشسرشتش میکرد؛ تواناییِ ورود به روحِ موجودات از طریقِ چشمانشان و تسخیرِبهعنوان کالبدِ آنها، تا آن را مانندِ یک لباس به تن کند.
این توان نیز اواحتیاط را در نبردِ پیش رواین به متحدی گرانبها تبدیل میکرد.
موردرت چند لحظهدربارهاش ساکت ماند وفاصلهای بعد سر تکان داد.
«چیزی نمیبینم که حرکت کنه. هرچند خودِ جریانِ آب یکم عجیبه. یه جورایی...مثال مورمورکنندهست. بهزودی میبینیمش؛ منطقهای که آب یکم از حالتِ عادی تاریکتره. پیشنهاد میکنمتنها کلاً از اون منطقه و هر جای دیگهای که شبیهش باشه دوری کنیم.»
نفیس به روبهروخطری خیره شد وهیچ سر تکان داد.
«پس یه روز با سرعتِ متوسط پیش میریم.شنیدنِ بعد زنجیرشکن رو لنگر میکنیم و قبل از اینکههیچ نزدیکتر بشیم، مسیرِ رسیدن به آستانه رو شناسایی میکنیم.»
مکثی کردزیادی و با لحنیمثال محکم ادامه داد:
«حواستون جمع باشه. این آبها باید پر از آلودهها باشه... اگه با یکیشون روبهروفاصلهای شدیم، نباید بذاریم زنده دربره و به بقیه خبر بده. نباید اجازه بدیم قبلمحدود از اینکه ما چیزی رو ببینیم، اون ما رو ببینه. همهتون میدونین باید چیکار کنین.»
سانی کمی احساسِ نگرانی میکرد. از آنجا که نفیس گروه راسرشتش خطاب قرار میداد و نه شخصِ او را، حرفهایش حکمِ دستوربهعنوان نداشت. با این حال، با شنیدنِ این کلمات سرمایی در وجودش دوید.
اما حق با او بود.
در واقع، میدانستند چه باید بکنند. پیش از این بارها و بارهامهار دربارهٔ همهٔ اینها بحث کرده بودند. با در نظر گرفتنِ کمبودِ اطلاعاتمقابل دربارهٔ وضعیتِ شهرِ آلوده و حاکمِ کنونیاش، دسته تا حدِ ممکن آماده بود.
عذاب...
سانی اخم کرد.
حتماً میدانست که در راهند. پس چرا کسی اینجا نبود تا در آستانهانداخت به آنها خوشامد بگوید؟ همگی انتظار داشتند به محضِ خروجِ زنجیرشکن از خلأِچیزهای سیاه، پلیدهای آلوده به آنها شبیخون بزنند. با این حال، هیچ اتفاقی نیفتاد.
آخرین طاعونزیادی چه نقشهایمیدانستند در سر داشت؟
ناآرام و مضطرب، مشغولِ برافراشتنِ بادبانهای کشتیحالا شد. فعلاً قرار بود روی آب حرکتفاصلهای کنند تا به این راحتی دیده نشوند.
هفت خورشید در آب غرق شدند و نوری زیبا در آن پراکندند. تاریکیِ نفوذناپذیر آسمان رازیادی فروبلعید؛ حالا که سانی از وجودِ دستهٔ عظیمِ پروانههای هیولایی خبر داشت که جایی آن بیرونتنها در آن تاریکی پنهان شده بودند، شب بسیار هولناکتر به نظر میرسید. تقریباً بیش از حدِ تصور.
اما درمحتاط رود هم هیولاهاییکنار پنهان شده بودند.
پیش از رسیدنِ سپیدهدم، دسته با چند پلیدِ آلوده درگیر شد. هر کدامشان ازحدودِ موجوداتِ کابوسی که معمولاً در بالادستِ رود با آنها میجنگیدند قویتر و بسیار مکارترمیداد بودند. خوشبختانه قدرتِ هفت استاد برای مقابله با این پلیدهای تنها کاملاً کفایت میکرد.
با اینکه کمی زحمت برد، هیچکدام از آلودهها نتوانستند فرار کنند. کای، که از همهشان سریعتر بود،تروری آنهایی را که قصدِ فرار داشتند تعقیب کرد و از پای درآورد. تیرهایش از فاصلهای حیرتانگیز همخفتهٔ به هدف میخوردند؛ این کماندار با داشتنِ بیناییِ شگفتانگیز و کمانی قدرتمند، حضوری مرگبار روی رودِ بزرگ داشت.
بسیار خطرناکتر از پلیدهای تنها، خودِ آبها بودند. اینجا در نزدیکیِ سرچشمه، آبها متلاطم و پیشبینیناپذیر بودنددربارهاش و اغلب خطراتی مرگبار را در خود پنهان میکردند. زنجیرشکن به لطفِ شهودِ کاسی از خطراتِ واقعاً گریزناپذیرمیشد دوری کرد و به کمکِ افسونهایش و درختِ مقدس، با بقیهٔ آنها جنگید و راهش را باز کرد.
سرانجام آسمان دوباره روشن شد. تا وقتی هر هفتاین خورشید بالا آمدند، روزِ اول از دو روزی که قرارجزئیاتِ بود برای سفر به آستانه صرف کنند، به پایان رسید.
در آن لحظه برنامهشان این بود که کشتی را از آبسایههایش بیرون بکشند تا جریانِ آب آن را به پاییندست نبرد وسایهها مأموریتی شناسایی ترتیب دهند تا مخفیانه به شهرِ آلوده نزدیک شوند.
با اینجزئیاتِ حال... آن برنامهسرشتش باید تغییر میکرد.
چون برخلافِانداخت انتظار، بهنزدیکمون آستانه رسیده بودند.
یا بهترمحتاط است بگوییم،احتیاط به شالودهاش.
سانی با چهرهای ناباورمیدانستند به جلو خیره شد.بهعنوان چشمانش کمی گشاد شد.
این دیوانهها...جزئیاتِ چطور اینکارِ رو ساختن؟
پیشِ رویشان آبهای همیشه در جریانِ رودِ بزرگ یخ زده بودند. تودهٔ خشکیِ پهناوری که از آندربارهاش شکل گرفته بود تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشت و در آنسوی افق ناپدید میشدمحدود — آنقدر بزرگ بود که نمیشد فقط یک جزیره نامیدش و بهنوعی اصلاً تحتِ تأثیرِ جریانِ آب نبود.
سرِ جایش یخ زده بود.
شن و خاکی بیجان سطحِ ناهموارِ دشتِ بیپایانِ یخی را پوشانده بود، همراه با تپههای ماهورحال و بسترهای خشکِ رودخانه. درختانی اسکلتوار، عاری از برگ یا حیات، سر به آسمان کشیده بودند.محدوده اینجا و آنجا تپههایی از سنگِ سیاه بالا آمده و جنگلی از ستونهای درهمپیچیده ساخته بودند.
خلاصه، سانی چیزی دیدکارِ که هرگز انتظار نداشتدیگر در مقبرهٔ آریل ببیند...
خشکی.