چپتر 690: یک سؤال
0مدتی بعد، سانی از اتاق بیرون رفت، از میان خرسنگهای بلند گذشت و وارد باغِروبهرو پهناورِ پناهگاه شد. دسته قصد داشتند دستهجمعی با نوکتیس صحبت کنند، اما پس از افشاگریِمورد تکاندهندهاش، بقیه برای هضمِ اطلاعاتِ تازه به کمی زمان نیاز داشتند و تصمیم گرفتند همانجا بمانند.
قابلِ درکه...
در حقیقت، سانی هم میخواست چند دقیقهای تنها باشد. با اینکه حس میکرد تصمیمِآماده درستی گرفته، اما فاش کردنِ رازهایش... تجربهٔ ناخوشایندی بود. حس میکرد کمی از بارِ نامرئیِقبل روی دوشش برداشته شده، اما در عین حال آشفته و مضطرب بود. احساسِ... برهنگی میکرد.
سانی هم برایکرده جمعوجور کردنِ افکارش بههمه کمی خلوت نیاز داشت.
پس از شوکِ اولیه، با جزئیاتِ بیشتری دربارهٔ تواناییهایش حرف زده بود و توضیح داده بود کهعلاوه یک سرشتِ ایزدی چطور کار میکند و تحت چه شرایطی آن را به دست آورده است. باتفاوت این حال، از آنجا که خودش هم چیزِ زیادی در این باره نمیدانست، مکالمه خیلی طولانی نشد.
این کار به بقیه کمک کرده بود تا قدرتهای او و همینطور نفیس... و از همه مهمتر، موردرت را بهتر درک کنند. حالا،دربارهٔ تا جای ممکن آماده بودند تا در صورتِ بروزِ درگیری با شاهزادهٔ هیچ، با او روبهرو شوند. علاوه بر این، از آنجا کهمکالمه همه شناختِ عمیقتری از قدرتهای سانی پیدا کرده بودند، هماهنگیِ عمیقی که از قبل بهعنوان یک یگانِ رزمی داشتند، قطعاً بینقصتر هم میشد.
سانی چند مورد را هم پیشِ خودش نگه داشته بود. تفاوت در این بود که اگر پیش از این فضایهیچ عجیبی میان او و دوستانش وجود داشت، که در آن آنها وانمود میکردند نمیدانند سانی با آنها کاملاً صادق نیست،تفاوت و او هم وانمود میکرد نمیداند که آنها میدانند... حالا، خودش علناً به وجودِ آن نقاطِ مبهم اعتراف کرده بود.
افی و کای درک میکردند که هنوز برای درموردرت میان گذاشتنِ بعضی چیزها آماده نیست و چرا از ایندرگیری کار بیمیل است. به نظر میرسید به خواستهاش احترام میگذارند.
در مجموع،موردرت همهچیز بهشکلِ غافلگیرکنندهایحالا خوب پیش رفت.
سانی با قدم زدن در باغِ زیبا که با نورِحال رنگپریدهٔ ماهِ کامل روشن شده بود، از هوای آرامِ پناهگاه لذتجزئیاتِ میبرد. اما در مقطعی، فکری نسبتاً دلهرهآور به ذهنش خطور کرد:
برام سؤاله... آیا این تصمیمم تا حدی تحتتأثیرِ زهرِ امید بود؟حالا اگه اینطوره... کدوم خواستهٔ عمیقم رو تشدید کرده تا منو سوقشوند بده که برای تنوع هم که شده، با دوستام صادق باشم؟
سانی که ناگهان به فکر فرو رفته بود، بهموردرت درِ مخفیگاهِ جادوگر نزدیک شد، صبورانه منتظر ماند تا عروسکهایدرگیری ملوان آن را باز کنند و بعد به داخل رفت.
شاید همیشه...
چشمانش ناگهان باریک شد و دستش را سریع به پهلو برد، آماده تا دستهٔ نگاهِ بیرحم را چنگ بزند. یک جای کاربیشتری در سالنِ تاریک بهشدت میلنگید... بوی غلیظ و تهوعآورِ خون به مشامش هجوم آورد و آدرنالین را در خونِ خودش به جریانباره انداخت. بو مانندِ موجی خفهکننده او را در بر گرفت، گویی همین الان قتلعامِ وحشتناکی در اقامتگاهِ جادوگرِ نامیرا رخ داده بود.
...اما سانی هیچ جسدی ندید. تالارِ مرکزی درست همانطور بود که دفعهٔ پیش ترکش کرده بود؛ خالی از هرگونه اثاثیه،هیچ با دایرهٔ وسیعی از رونها که روی کفِ سنگی کشیده شده بود. نه، نه کاملاً همانطور... کفِ زمین در چندتفاوت جا ترک خورده بود، انگار چیزی از پایین به آن فشار میآورد و فشارِ ویرانگری بر سنگهای باستانی وارد میکرد.
نوکتیس هنوز در مرکزِ دایره بود. یکی از آستینهایش بالا زده شده بود و بریدگیِ عمیقی روی مچِ دستِ چپش دیدههیچ میشد؛ جویِ خون از دستش پایین میدوید و همچون روبانی سرخرنگ فرو میریخت. در دستِ دیگرش، داسِ الماسی را نگه داشتهاگر بود. گودالِ کمعمقی از خون جادوگر را احاطه کرده بود، با این حال، خون به شکلی عجیب به لبهٔ لباسهایش نمیرسید.
سانی چند لحظه به او خیره ماند و متوجه شدصورتِ که سطحِ سنگی... انگار داشت بهآرامی خون را جذب میکرد.پیدا سپس، حرزِ زمردین را در دست فشرد و خونسرد پرسید:
«...داری سعیبود میکنی خودتنامرئیِ رو بکشی؟»
نوکتیس بهآرامی چشمانش را باز کرد، نگاهی به سانی انداخت و لبخندِ درخشانیممکن زد. سپس، طوری که انگار هیچ اتفاقِ غیرعادیای نیفتاده، داسِ الماسی را پاکپیدا کرد، آن را در چینهای لباسِ ابریشمیاش پنهان کرد و از جا برخاست:
«چی؟ معلومهکمک که نه! برایهمینطور مردن خیلی جوونم!»
سانی باموردرت تردید نگاهشدرک کرد و گفت:
«جوون؟ دستکم هزار سالته.»
جادوگر سر کج کرد، با چهرهایهمه متفکر گونهاش را خاراند و بعدجای لبخندش از قبل هم درخشانتر شد:
«...چی؟ معلومه کهکرده نه! من براینفیس مردن زیادی خوشگلم!»
نوکتیس که از خودش راضی بود، نمیدانم چطورآماده بریدگیِ مچش را بست، از روی گودالِ خونشوند پرید و با چهرهای آسوده به سمت سانی رفت.
«بیا... فکر کنم اینجانامرئیِ باید هوا بخوره. ولیشده باغ قشنگ و خنکه.»
سانی آخرین نگاه را به گودالِ خون که داشت ناپدید میشد انداخت.جای خیالاتی شده بود... یا کفِ سنگیِ اتاق درست همان لحظه کمی لرزیدهشناختِ بود؟ سر تکان داد، رو برگرداند و به دنبالِ نوکتیس بیرون رفت.
با هم آرام به سمتِ جزیرهٔ قربانگاه به راهموردرت افتادند. انگار نوکتیس از سکوتِ باغِ مهتابی حسابی لذت میبرد...درگیری اما یکیدو دقیقه بعد، با پرسشی بیخیال آن را شکست:
«خب، چی میخواستیبهتر بهم بگی؟ تو وممکن دوستات به نتیجهای رسیدین؟»
سانی لحظهایبود درنگ کرد وروی بعد جواب داد:
«رسیدیم. ما...کرده کمکت میکنیم امیدنفیس رو آزاد کنی.»
نوکتیس نیشخند زد.
«اوه، عالیه!»
بعد ازبود آن، دیگرنامرئیِ چیزی نگفت.
سانی کمی گیج شده بود و مدتی منتظر ماند. دیگر به قربانگاهِ سفید رسیده و رویصورتِ نیمکتی سنگی نشسته بودند. از منظرهٔ دریاچهٔ دستنخورده لذت میبردند و قرصِ رنگپریدهٔ ماه روی سطحِرزمی آرامش بازتاب یافته بود. با این حال، انگار جادوگر تواناییِ حرف زدنش را از دست داده بود.
سانی با کمیکرده کلافگی لحظهای درنگ کردهمه و بعد معذب پرسید:
«...خب؟ نیازهموردرت چاقوها رودرک بهت بدم؟»
نوکتیس با لبخندیبارِ آسوده نگاهش کرددوشش و شانه بالا انداخت.
«آه، لازمکرده نیست. پیشهمینطور خودت باشن.»
چشمِ سانی پرید.
«یعنی چی پیشبهتر خودم باشن؟! مگهجای دنبالِ همین چاقوها نبودی؟»
جادوگرِ نامیرا به بازتابِنامرئیِ ماه نگاه کرد و بعدعین دستش را بیتفاوت تکان داد.
«وقتش که برسهقدرتهای بهشون رسیدگی میکنیم. اوضاعمهمتر یهجوری خودش درست میشه.»
کمی ساکت ماند وقدرتهای بعد درحالیکه لبخندش رفتهرفتهمهمتر محو میشد، اضافه کرد:
«حالا که اونی که توی شمال بودممکن مرده، همهچی سریعتر پیش میره. بقیهٔ سرورانِهیچ زنجیر هم احتمالاً تا الان دستبهکار شدن.»
نوکتیس آهی کشید، بهنامرئیِ عقب تکیه داد وشده به آسمان چشم دوخت.
«اونقدری که امید داشتم برای آماده شدن وقت نداریم. شاید دو ماه... شایدمممکن کمتر. تو و دوستات باید از این زمان درست استفاده کنین. وقتی پایانپیدا شروع بشه، دیگه تا تموم شدنِ همهچی فرصتِ اینطوری استراحت کردن رو نداریم.»
سانی ساکت شد وقدرتهای به دریاچهٔ آرام نگاه کرد.موردرت پس از چند لحظه گفت:
«ما کمکتموردرت میکنیم، ولیدرک چندتا سؤال دارم.»
نوکتیس ازبود این حرفنامرئیِ خندهاش گرفت.
«توی همچین شبی هم سؤال داری؟ سانلس... باید یادبهتر بگیری هرازگاهی خوش بگذرونی. یه لحظه وقت بذار ودرگیری از دنیا لذت ببر. وگرنه اصلاً زندگی چه فایدهای داره؟»
سانی باکمک چهرهای بیحالتقدرتهای نگاهش کرد.
«به قیافهم میخوره بدونم فایدهٔ زندگیجای چیه؟ ممنون بابت نصیحت، حرفاتو آویزهٔ گوشمشاهزادهٔ میکنم. با این حال بازم سؤال دارم.»
جادوگر قیافهاش رابارِ در هم برددوشش و آه کشید.
«...خیلی خب. یه سؤال. فقطنفیس به یه سؤال جواب میدم. پسحالا قبل از پرسیدنش خوب فکر کن!»
سانی مدتی حرفی نزد و بهنفیس بازتابِ ماه خیره ماند. چهرهاش جدیحالا شد و سایههایی ژرف چشمانش را پوشاند.
پس از چند دقیقهدرک سکوت، سرانجام اخم کرد، بهبودند نوکتیس نگاه کرد و گفت:
«...پس فقط همینو بهمنامرئیِ بگو. چرا ایزدِ خورشیدشده پادشاهیِ امید رو نابود کرد؟»
مردِ نامیرا ابرو بالاهمینطور انداخت، بعد سرش راموردرت به عقب برد و خندید.
«به ماه قسم... بینقدرتهای اینهمه سؤال توی دنیا،مهمتر حتماً باید همینو میپرسیدی، نه؟»
سر تکانموردرت داد و بعدحالا نگاهش را دزدید.
«خب، قول قوله. جواب میدم... مثل خیلیای دیگه که توی این قرنها سعی کردن به این سؤال جواب بدن. بعضیا میگفتن چون اون یه دیمون بود،زده بعضیا هم میگفتن چون زیادی قدرتمند بود. میگفتن زیادی مغرور شده، یا زیادی درخشان شده و حتی از سرورِ نور هم پیشی گرفته. اما همهشون اشتباهقدرتهای میکردن. در حقیقت... حداقل چیزی که من فکر میکنم حقیقته اینه که... امید بهخاطر این مجازات نشد که زیادی قدرتمند، زیادی مغرور یا زیادی درخشان بود.»
چند لحظهکرده ساکت ماند ونفیس بعد آه کشید.
«...بهخاطر اینکمک بود کهقدرتهای پرستش میشد.»