چپتر 1750: چیزی جز زمان
0برجِ آبنوس درست مثل آخرین باری بود که سانیآرام دیده بودش؛ شوم و تهدیدآمیز در خلأِ سیاه و بیکرانیلباسِ شناور بود و دریایی از آتش بیوقفه بالای سرش میسوخت.
آتشبانان پاسگاهی اینجا برپا کرده بودند، اما از وقتی زنجیرشکن توانست به دلِنظامیاش فشارِ خردکننده بزند، دیگر فقط حضوری نمادین در آسمان زیرین داشتند. حالا کهبگیرند پیروانِ نفیس برای به مصاف رفتن با کابوسها رفته بودند، هیچکس آن اطراف نبود.
از طاقِ سیاه در بالاترین طبقهٔ پاگودای ابسیدین بیرون رفت و مدتی همانجا ماند و به دوردست خیرهبرهنه شد. جایی دوردست، در جهانی دیگر، یکی از سایههایش داشت رین را تعقیب میکرد... سانی باید راهی پیداعطشش میکرد تا آشکارا به او نزدیک شود، اما وضعیتِ روانیِ فعلیاش برای این کار بیش از حد ناپایدار بود.
...بعداً یهآرام فکری بهسپس حالش میکنم.
در آسمان زیرین هیچچیز تکان نمیخورد. هیچچیز سکوتِ سرد راداد بر هم نمیزد. رها از فشارِ خفهکنندهٔ حضورِ آدمها، بعد ازلتوپاره مدتها برای اولین بار احساسِ... راحتی کرد. یا دستکم احساسِ کرختی.
در تنهایی تسلایی نهفته بود.
سانی نفسش را آرام بیرون داد، سپس گذاشت ردای عقیقی به زیرِ پوستش برگردد. از آنجا کهعملاً لباسِ نظامیاش لتوپاره شده بود، عملاً برهنه مانده بود؛ سانی بعد از کمی مکث، گذاشت سایههای وحشیبیپایان بدنِ باریک و چالاکش را در بر بگیرند و آنها را به شکلِ پارچهای نرم متجلی کرد.
چشمهٔ بیپایان را احضار کرد،گذاشت عطشش را فرونشاند و طبقهٔ ششمِآنجا برجِ آبنوس را پشت سر گذاشت.
طبقهٔ پنجم از یک تالارِ بزرگ تشکیل میشد. غرق در تاریکیسپس بود و رونهای بیشماری دیوارهای ابسیدین را پوشانده بودند. این رونهاشده همان دلیلی بودند که سانی تصمیم گرفته بود به اینجا بیاید.
بیاحساس به آنها خیره ماند.
میدونستم.
پیشتر، سانی نمیتوانست رونهای ممنوعه را بخواند. در واقع، صرفِ نگاه کردن به آنها تقریباً بهعملاً قیمتِ جانش تمام شده بود... اما حالا اوضاع فرق میکرد. نهتنها از روزهایی که یک بیدارشدهچشمهٔ بود بسیار قدرتمندتر شده بود، بلکه مکاشفاتِ جنون را هم از گناهِ تسلا دریافت کرده بود.
به لطفِ آن، رازهایی را که آریل از خود بهداد جا گذاشته بود به چشم دید و ظاهراً با دانشِنظامیاش ایزدِ فراموششده، در برابرِ قدرتِ رونهای ممنوعه مصونیت یافته بود.
و از این رو... سانی دیگر از رونهایزیرِ حکشده بر دیوارهای برجِ آبنوس پس رانده نمیشد.عملاً تنها چیزی که حس میکرد، کمی ناراحتی بود.
البته همچنان باید هنگامِ مطالعهشان احتیاط میکرد؛ دانشِ خلأ که یک دیمون توانِ تحملش رالتوپاره داشت، بهراحتی میتوانست بذرهای تباهی را در روحِ متعالیِ او بکارد و هیچ معلوم نبود کهنرم آیا چیزی از آن در میانِ متونِ مربوط به ایزدِ فراموششده رخنه کرده است یا نه.
یک مشکلِآرام کوچک همسپس در کار بود...
نِتِر برای نوشتنِ یادداشتهای روی دیوار، از الفبای رونی که سانی بیشترین آشنایی را با آن داشت استفاده نکرده بود، و ازشده آنجا که طلسم هرگز رونهای ممنوعه را ترجمه نمیکرد، خودش هم نمیتوانست از حفظ این کار را بکند. بعد از سالها پرسهششمِ زدن در عالمِ رؤیا و کاوش در ویرانههای باستانی، تا حدودی میتوانست معنایشان را رمزگشایی کند، اما ترجمهٔ دقیقِ آنها زمانِ زیادی میبُرد.
که البته اشکالی نداشت.
سانی ایننفسش روزها چیزیداد جز زمان نداشت.
با این حال،داد بیدرنگ دستبهکار نشد.ردای چه عجلهای بود؟
در عوض، سانی طبقهٔ پنجم را پشت سر گذاشت و پایینتر رفت. از معبدِ پروقارِ طبقهٔ چهارم،برگردد کارگاههای طبقهٔ سوم و مخزنِ شعلهٔ ایزدی در طبقهٔ دوم — جایی که زمانی بازوی بافنده رها شدهشکلِ بود تا بسوزد و طعمهٔ پوسیدگیِ عذابآور شود — گذشت و سرانجام به طبقهٔ اولِ برجِ آبنوس رسید.
آنجا همان جاییداد بود که آتشبانان اقامتگاهشانعقیقی را برپا کرده بودند.
تالار مرکزی زمانی غرق در تاریکی بود، اما حالازیرِ با انبوهی از فانوسهای افسونشده کاملاً روشن شده بود.برهنه سانی با آرامش آنها را شمرد و لبخند زد.
هر یک از فانوسها خاطرهای متعلق به یکی از آتشبانان بود. آنها بیدلیل اینجا جاشده گذاشته نشده بودند. تا زمانی که صاحبِ فانوس زنده بود، فانوسش به درخشش ادامه میداد. اگرمتجلی میمردند، فانوس در بارانی از جرقه محو میشد و همراه با بقیهٔ خاطرههایشان از بین میرفت.
تالار مشابهی در برجِ عاج وجودتسلایی داشت که نشان میداد آیا کسیگذاشت از آنها مرده است یا نه.
از قرار معلوم، آتشبانان در کابوسهایردای دوم وضعیت خوبی داشتند. تعداد فانوسهالباسِ اصلاً کم نشده بود... دستکم تا الان.
سانی نگاهش را گرفت، به سمت یکی از تختهازیرِ رفت و با سنگینی روی آن افتاد. به محضبرهنه اینکه سرش به بالش رسید، چشمانش خودبهخود بسته شد.
خسته بود...
وقتِ خواب بود.
فردا، زندگیِ جدیدشداد به عنوان یکردای آوارهٔ بیهدف آغاز میشد.
سانی باآرام احساسِ شادابی ازگذاشت خواب بیدار شد.
هنوز برایش عجیب بود که بخوابد در حالی که یکی از تجسمهایش بیدار میماند. در چنینپوستش لحظاتی، انگار هوشیاریاش دوپاره میشد؛ یک بخش آن عادی کار میکرد و بخش دیگر در آغوشِ آرامبخشِبگیرند خواب شناور بود. حتی گاهی خواب میدید، در حالی که همزمان رؤیاهایش را از بیرون تماشا میکرد.
در هر صورت، فرقی نمیکرد کدامردای تجسم بخوابد، تا زمانی که یکیلباسِ از آنها میخوابید خستگیِ ذهنیاش کمتر میشد.
سانی از رویآرام تخت برخاست و خوابآلودردای به اطراف نگاه کرد.
هیچ کارِ فوریای نداشت، برای همین عجله نمیکرد. صندوقِ حریص را احضارلباسِ کرد، مقداری آذوقه درآورد و به کمی گوشتِ هیولا ادویه زد. در حالیچالاکش که گوشت داشت کباب میشد، سانی برای خودش یک قوری قهوه دم کرد.
سپس قوری و بشقابِ گوشت را بیرون بردنفسش و در حالی که پاهایش را روی پرتگاهِپوستش بیانتهای آسمانِ زیرین آویزان کرده بود، صبحانه خورد.
دریای شعلههای ایزدی در بالا، آسمانی تماشایی ساخته بود. مدتی از مناظرلباسِ لذت برد، قهوهاش را جرعهجرعه نوشید و به چیزِ خاصی فکر نکرد. اماچالاکش در نهایت حوصلهاش سر رفت و سرانجام به طبقهٔ پنجمِ برجِ آبنوس برگشت.
مدتی به رونها نگاه کردسپس و در نهایت نزدیکِ بخشِپوستش آشنایی از نوشتههای نِتِر ایستاد.
آنجا روی دیوارِداد ابسیدین، نقشهٔ عجیبی رویعقیقی سنگ کنده شده بود.
برجِ عاج، مقبرهٔ آریل، قلبِ زاغ، حصار، کشتیِ بزرگی که به عنوانگذاشت دژِ خاندانِ شب عمل میکرد، جهانِ زیرین... و نقابِ بافنده که بالاتربرهنه از شش نشانهٔ دیگر قرار داشت، با یک علامت سؤال در کنارش.
شش پایگاهِ دیگر هرسپس کدام تنها با یکزیرِ رون مشخص شده بودند.
آرزو، فراموشی،نفسش هراس، خیال، آسودگی،سپس سرنوشت... و «تقدیر؟».
سانی باآرام تفریح نقشهسپس را بررسی کرد.
قبلاً کمی عجیب به نظر میرسید؛ هرچه باشد، هیچ مرز، هیچ عوارضِگذاشت زمین و هیچ معیاری برای فاصله بین پایگاهها وجود نداشت. همهٔ آنهابرهنه به طرز عجیبی بیارتباط به نظر میرسیدند، انگار اصلاً نقشهای در کار نبود.
البته حالا سانی میدانست که دیمونها دژهایشان را در عوالمِ مختلفی ساخته بودند، بنابراین میتوانست نقشهٔعملاً عوالم باشد. تنها پس از آنکه عالمِ رؤیا تمامِ عوالمِ فانی و پنج عالم از ششچشمهٔ عالمِ ایزدی را در خود ادغام کرد، پایگاههای دیمونها از طریقِ خشکی به هم متصل شدند.
در نهایت، نگاهشآرام روی نقشکندهٔ نقابِگذاشت بافنده ثابت ماند.
نِتِر نمیدانست برادرِ بزرگترش کجاگذاشت زندگی میکرده، یا اصلاً چنینبرگردد جایی وجود داشته است یا نه.
شاید بافنده همدستکم درست مثلِ سانی یکنهفته آوارهٔ بیخانمان بوده است.
سانی با لبخندی تلخ، نگاهشگذاشت را از نقشه گرفت وبرگردد توجهش را به رونها معطوف کرد.