---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1730: قلب‌شکن • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1730: قلب‌شکن

0

نبرد ادامه یافت و آن سه رفته‌رفته داشتند میدان را‌همکاری​ واگذار می‌کردند. اهریمنِ اعظم آن‌ها را بیشتر و بیشتر به عقب‌موذی​ می‌راند، به سمتِ خطِ آتشی که ارتشِ گرگ ایجاد کرده بود.

حالا که به قلبِ شهر نزدیک‌تر شده بودند، موجوداتِ کابوسِ بسیاری در اطرافشان پرسه می‌زدند. جت از خدا می‌خواست به‌تجربه‌شان​ سیمِ آخر بزند و تعدادی از آن‌ها را از پای درآورد تا جوهرش را پر کند، اما افسوس، آن دیوِ‌شن‌های​ باستانی بیش از حد قدرتمند و مهارناپذیر بود. اگر می‌خواست زنده بماند، نمی‌توانست حتی یک لحظه حواسش را پرت کند.

پلیدها نیز انگار جنونِ دیوانه‌وارِ خود را کنار گذاشته‌آن‌قدر​ بودند و پراکنده می‌شدند تا از گردبادِ غلتانِ ویرانی‌حریفشان​ که همان نبرد با قلبِ کاناخت بود، در امان بمانند.

جت، افی و کای همین حالا هم لت‌وپار و کوفته شده بودند. هم روح و هم کالبدشان زخم‌های‌بمانند​ فراوانی برداشته بود—خب، در موردِ جت، کالبدش نه. با این حال، همچنان خوب دوام آورده بودند. درد و‌دوام​ جراحت برایشان تازگی نداشت. هر یک از آن‌ها به‌خوبی تجربهٔ سینه‌خیز بیرون آمدن از دلِ هولناک‌ترین جهنم‌ها را داشت.

همهٔ قدیس‌ها این‌گونه بودند... اما این سه نفر به‌طور خاص،‌همکاری​ آن‌قدر وحشت‌های گوناگون را تجربه کرده بودند که با چند‌موجی​ خراش پا پس نکشند، مهم نبود حریفشان چقدر ترسناک باشد.

همچنین به لطفِ همین تجربه‌شان بود که بی‌نقص با‌چند​ هم همکاری می‌کردند، و نه‌تنها در برابرِ قدرت‌های نامقدسِ اهریمنِ‌لطفِ​ اعظم مقاومت می‌کردند، بلکه رفته‌رفته او را به تله می‌کشاندند.

قلبِ کاناخت همچون موجی از ویرانی بود. موذی، مرگبار و ظاهراً نامیرا بود. مهم نبود چند بار‌نبود​ اندام‌های غول‌پیکرِ شن‌های روان را فرومی‌ریختند، شن‌ها خیلی راحت دوباره به شکلِ قبلیِ خود درمی‌آمدند. مهم نبود‌می‌کشاندند​ چه تعداد از روح‌هایی را که دیو بلعیده بود نابود می‌کردند، سپاهِ نالانِ او بی‌پایان به نظر می‌رسید.

با این حال...

لحظهٔ مرگش به‌سرعت نزدیک می‌شد. جت برای اطمینان از عملی شدنِ نقشه‌اش باید چند کار‌مقاومت​ را به انجام می‌رساند—باید محدودیت‌های تجلیِ غول‌پیکرِ شنی که اهریمنِ اعظم احضار کرده بود و‌فرومی‌ریختند​ کالبدِ اصلی‌اش را می‌سنجید، فرصتی ایجاد می‌کرد و با زمان‌بندیِ بی‌نقص از آن فرصت بهره می‌برد.

سرانجام، همه‌چیز آماده بود.‌خاص​ جت داسش را بالا‌تجربه​ برد و فریاد زد:

«حالا!»

در لحظهٔ بعد، هر سه‌جنونِ​ قدیس مانندِ سه بخش از‌پراکنده​ یک کالبدِ واحد حرکت کردند.

اژدها به پایین شیرجه زد و آرواره‌اش را باز کرد تا آوازی دلهره‌آور‌قدرت‌های​ سر دهد. آن آواز به تودهٔ عظیمِ شن برخورد کرد و انفجاری زمین‌لرزان‌اندام‌های​ به وجود آورد و شکلِ مبهمِ آن مردِ بلندقامت را برای لحظه‌ای متلاشی کرد.

تقریباً در همان زمان، افی سپرش را به درونِ شکافی که در اثرِ انفجار ایجاد شده بود پرتاب کرد. سپر همچون گلولهٔ‌همکاری​ توپ هوا را شکافت و با پیکرِ نحیفی که در توفانِ شن پنهان شده بود برخورد کرد. آن پیکر کالبدِ اصلیِ اهریمنِ‌خیلی​ اعظم بود—که البته، درست مانندِ تجلیِ غول‌پیکری که برای جنگیدن با آن‌ها استفاده کرده بود، آن هم از شن ساخته شده بود.

سپرِ افی نمی‌توانست واقعاً آن را نابود کند یا حتی آسیبی به آن برساند.‌خراش​ اما قدرتِ مهیبی که در پرتابش نهفته بود چنان عظیم بود که بالاتنهٔ دیو را‌قدرت‌های​ خرد کرد و آن را در کسری از ثانیه به ابری از شن تبدیل کرد.

خیلی زود، شن‌ها دوباره‌انگار​ به عقب کشیده می‌شدند تا‌گذاشته​ کالبدِ پلید را بازسازی کنند.

اما هنوز نه.

چشمانِ یخیِ‌نفر​ جت با رضایتی‌آن‌قدر​ تاریک برقی زد.

انگار حق با من بود...

آنجا، در سینهٔ اهریمنِ‌انگار​ اعظم، که با متلاشی‌کنار​ شدنِ کالبدش نمایان شده بود...

قلبِ سیاه و انسانی نمایان‌باشد​ شد که همچون تلفیقی از‌همکاری​ بی‌شمار نفرین در هوا شناور بود.

قلبِ کاناخت.

اگر کاناخت واقعاً پادشاهی نفرین‌شده بود که کالبدش را تکه‌تکه و پراکنده‌تجربه​ کرده بودند تا از بازگشتش به زندگی جلوگیری کنند، پس مگر هستهٔ‌تجربه‌شان​ واقعیِ بقایای او، یعنی اهریمنِ اعظم، یکی از همان اعضای بدن نبود؟

شبح تنها تجلیِ ارادهٔ شومی بود که هنوز‌کنار​ در آن قلبِ پست سکونت داشت، و کالبدِ‌کاناخت​ شنی فقط پوسته‌ای برای محافظت از آن بود.

درست همان‌طور که‌چقدر​ کوهِ استخوان‌ها از کرمِ‌لطفِ​ مردار محافظت کرده بود.

اما حالا...

سپرِ محافظِ‌داشت​ قلبِ کاناخت‌قدیس‌ها​ کنار رفته بود.

پیش از آنکه شن‌های نابودنشدنی فرصت کنند‌خود​ دوباره به شکلِ آن مردِ نحیف درآیند،‌ویرانی​ جت با سرعتی حیرت‌انگیز به جلو یورش برد.

داسش برقی زد...

و قلبِ سیاه را شکافت.

ضربه سریع و دقیق بود، تقریباً شبیهِ یک برشِ جراحی. با این‌تجربه​ حال، موجِ شوکِ ویرانگری از نقطه‌ای که تیغهٔ مه قلب را سوراخ‌تجربه‌شان​ کرد غرید، به‌شکلِ مخروطی پهن پخش شد و چند ساختمان را فروریخت.

جت تلوتلو خورد و داسش‌جنونِ​ را عقب کشید؛ ناگهان حس‌پراکنده​ کرد به‌کلی از رمق افتاده است.

کارش تموم شد؟ بهتره‌ترسناک​ که شده باشه... وگرنه‌تجربه‌شان​ بدجور تو دردسر می‌افتیم...

گردباد آرام‌آرام از حرکت ایستاد.

توفانِ نامرئی فروکش کرد.

رودهای شن روی‌نیز​ زمین ریختند و‌دیوانه‌وارِ​ تپه‌های بلندی ساختند.

ناله‌های ارواحِ شکنجه‌شده‌چقدر​ آرام گرفت و‌همچنین​ سپس به‌کلی محو شد.

جت سر بلند کرد‌خاص​ و به پیکرِ درهم‌شکستهٔ‌تجربه​ پوستهٔ اهریمنِ اعظم خیره شد.

خطوطِ آن رفته‌رفته‌همهٔ​ تار شد و سپس،‌به‌طور​ مثلِ قلعه‌ای شنی فروریخت.

طلسم در گوشش زمزمه کرد:

[اهریمنی اعظم کشته شد: قلبِ کاناخت.]

[...خاطره‌ای به دست آمد.]

جت لبخند زد و‌ترسناک​ با تحقیر به تکه‌های‌تجربه‌شان​ خونینِ قلبِ سیاه نگاه کرد.

پس از چند‌به‌طور​ لحظه، سر تکان داد‌گوناگون​ و نگاهش را گرفت.

«...باید تو همون امنیتِ جهنم‌این‌گونه​ می‌موندی، احمق. چرا به این‌وحشت‌های​ دنیای شوم و خطرناک اومدی؟»

نبرد هنوز تمام نشده بود. هنوز موجوداتِ کابوسِ بسیاری در شهر بودند و مدتی‌ویرانی​ طول می‌کشید تا نیروهای حکومت همهٔ آن‌ها را از پای درآورند. اما با نابودیِ‌برداشته​ قدرتمندترین نگهبانانِ دروازه، آن سه قدیس می‌توانستند بدونِ مشکلِ چندانی بر پاک‌سازی نظارت کنند.

سپس باید بازماندگان را گرد می‌آوردند،‌همچنین​ مجروحان را درمان می‌کردند و تمامِ‌برابرِ​ غیرنظامیان را از شهرِ ویران‌شده انتقال می‌دادند.

کار، کار، کار. هیچ پایانی نداشت. جت یادش نمی‌آمد آخرین‌خراش​ بار کی بود که تا این حد از او کار نکشیده‌بی‌نقص​ بودند... خب، کابوسِ سوم از این نظر کمی استراحت محسوب می‌شد.

شاید در آینده‌همهٔ​ باز هم به‌نفر​ چنین تعطیلاتی می‌رفت.

اما اول...

جت روحِ متلاشی‌شدهٔ قلبِ کاناخت را درونِ تیغهٔ مه‌آلودش جذب کرد. هم‌زمان، نفسِ عمیقی‌نامقدسِ​ کشید و حس کرد چند قطعهٔ روح به درونِ هسته‌اش کشیده می‌شود. هسته‌اش را‌شن‌های​ کمی بزرگ‌تر می‌کرد و آن را قادر می‌ساخت جوهرِ بیشتری در خود جا دهد.

حالتِ چهره‌اش کمی تغییر کرد.

صبر کن، این چیه...

فقط یک قطعه نبود، یا حتی چند‌خود​ قطعه. ناگهان سیلابی از آن‌ها به درونِ روحش‌همان​ کشیده شد؛ آن‌قدر زیاد که به شمارش درنمی‌آمد.

بی‌شمار.

...آخه این دیگه چه وضعشه؟!

مدت‌ها بعد...

نبرد تمام شده بود.

موجوداتِ کابوس ریشه‌کن شده بودند و با اینکه هفت‌چند​ دروازه همچنان پابرجا بود، حصارهایی دورشان کشیده بودند و سربازان‌لطفِ​ نگهبانی می‌دادند تا در صورتِ ورودِ پلیدهای بیشتر، آماده باشند.

شهر... دیگر جای نجات دادن نداشت. بیش از حد آسیب دیده بود و افرادِ بی‌شماری‌نکشند​ کشته شده بودند. بازماندگان آرام‌آرام از پناهگاه‌ها بیرون می‌آمدند، درحالی‌که سربازان در میانِ ویرانه‌ها به‌نامقدسِ​ دنبالِ کسانی می‌گشتند که بختِ آن را نداشتند تا راهی به جای امن پیدا کنند.

جت دلِ آن را نداشت که به چهره‌های‌کنار​ سرگشتهٔ غیرنظامیان نگاه کند، پس به بالای تپه‌ای مصنوعی‌امان​ رفت و همه‌چیز را از دور زیر نظر گرفت.

پس از شرکت در پاک‌سازیِ نهایی،‌همچنین​ جوهرش را تا حدِ زیادی پر‌برابرِ​ کرده بود. بنابراین، حالش خوب بود.

کای و افی همان نزدیکی‌آن‌قدر​ نشسته بودند و با چهره‌هایی‌خراش​ خسته به ویرانه‌ها خیره شده بودند.

پس از‌داشت​ مدتی، افی‌قدیس‌ها​ ناگهان گفت:

«یکم ترسناک بود، نه؟»

کای مدتی در سکوت‌ترسناک​ به او خیره ماند‌تجربه‌شان​ و بعد سر تکان داد.

«ترسناک... می‌دونی ترسناک چی بود؟ اینکه ببینی‌گوناگون​ یه تایتان مثلِ بادکنک تو آسمون پرواز‌حریفشان​ می‌کنه. اون... اون واقعاً منو زهره‌ترک کرد!»

با وجودِ‌داشت​ خستگی، جت‌قدیس‌ها​ لبخند زد.

«حیف شد.‌پلیدها​ من ندیدمش...‌انگار​ واقعاً حیف.»

افی نیشخند زد.

«مشکلش چیه؟ دفعهٔ بعد یه‌آن‌قدر​ تایتان پرت می‌کنم طرفت. می‌تونی‌خراش​ از ردیفِ اول تماشاش کنی!»

اما بعد، لبخند از روی‌این‌گونه​ لب‌هایش محو شد. آهی کشید، کمی‌گوناگون​ مکث کرد و با حسرت افزود:

«اما به‌هرحال. نبردهایی مثلِ‌انگار​ این تو آینده فقط‌کنار​ بیشتر می‌شن، مگه نه؟»

جت تردید‌حریفشان​ کرد، بعد به‌سادگی‌باشد​ سر تکان داد.

«گمونم.»

شکارچی نگاهش را پایین انداخت.

هر سه مدتی‌نیز​ ساکت ماندند و‌دیوانه‌وارِ​ نمی‌دانستند چه بگویند.

با وجود اینکه نبردِ امروز با پیروزی به پایان‌بی‌نقص​ رسیده بود — آن هم یک پیروزیِ تاریخی —‌می‌کشاندند​ هیچ‌کدام از آن سه نفر چندان خوشحال به نظر نمی‌رسیدند.

در عوض،‌نفر​ چهره‌هایشان گرفته و‌آن‌قدر​ نگاهشان سرد بود.

سرانجام، افی سکوت را شکست.

«خب، بی‌خیال. حالا درموردِ‌انگار​ اون خاطره‌ای که گرفتی...‌کنار​ لطفاً بگو که یه سلاحه!»

جت نگاهِ‌حریفشان​ عجیبی به‌ترسناک​ او انداخت.

«شرمنده. سلاح‌نفر​ نیست. راستش، اون‌آن‌قدر​ خاطره... یکم عجیبه.»

افی ناسزایی گفت، بعد با‌این‌گونه​ کلافگی به عقب تکیه داد‌وحشت‌های​ و به آسمان چشم‌غره رفت.

«پس چیه؟»

جت به‌جای جواب دادن، دستش را دراز‌لطفِ​ و خاطره را احضار کرد. طولی نکشید‌نامقدسِ​ که شیءِ عجیبی در کفِ دستش ظاهر شد.

ابرویی بالا انداخت، با‌خاص​ حالتی کلافه به آن‌تجربه​ نگاه کرد و آرام گفت:

«...یه ساعتِ شنیه.»

ناولها | novelha.net