---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 887: خطای قضاوت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 887: خطای قضاوت

0

سانی در کسری از ثانیه فهمید چه اتفاقی افتاده است.‌ظهورِ​ یکی از دانشمندانِ حبس‌شده در پناهگاه به خواب رفته بود...‌خود​ و در خواب، به درونِ کابوسِ اول کشیده شده بود.

و مرده بود.

شاید آزمونِ طلسم بیش از حد سخت بود، یا‌آنکه​ شاید آن دانشمند بیش از حد ضعیف بود. شاید هم‌انداخت​ فقط بخت با او یار نبود. در نهایت، اهمیتی نداشت.

مهم این بود که بذرِ کابوس‌مرگ​ در روحش شکفته و پلیدی مرگبار‌انجام​ در جهانِ بیداری رها شده بود.

خونِ سرخ روی روپوشِ سفیدِ آزمایشگاه. پیکری عجیب‌وغریب که به تلفیقی هولناک از یک انسان‌پیر​ و مانکنی هیولاوار از جنسِ گوشت شباهت داشت. جیغ‌های وحشت، چشمانی پر از بهت. با آنکه‌آسیب​ موجودِ کابوس تازه متولد شده بود، بی‌درنگ جنونِ مرگبارش را به جانِ غیرنظامیانِ بی‌دفاعِ پناهگاه انداخت.

واکنشِ همه کند بود —‌احضارِ​ سیستم‌های دفاعیِ خودکار، نگهبانانِ مستقر‌اما​ در پناهگاه... حتی خودِ سانی.

با اینکه همان موقع در سایه‌ها شیرجه زده بود، می‌دانست همان زمانِ کوتاهی‌بی‌درنگ​ که طول می‌کشد تا فاصلهٔ زیادِ میانِ میدانِ نبردِ غرق در خون تا‌نگهبانانِ​ پناهگاه را طی کند، می‌تواند برای پروفسور اوبل مرزِ میانِ مرگ و زندگی باشد.

احضارِ قدیس سریع انجام‌اوبل​ می‌شد، اما آن هم‌باشد​ یکی‌دو ثانیه زمان می‌بُرد.

پس به سراغِ راهکاری فوری رفت... با استفاده از ظهورِ‌ظهورِ​ سایه، به سایه‌ای که مراقبِ دانشمندِ پیر بود دستور داد‌خود​ فرمی ملموس به خود بگیرد و جلوی موجودِ کابوسِ دیوانه‌وار بایستد.

تقریباً در دم، دردِ تندوتیزی تمامِ وجودش‌سریع​ را درید. سایه آسیب دیده بود و‌سراغِ​ این یعنی روحِ او نیز آسیب دیده بود.

...مهم نبود سانی تا به حال‌وحشت​ چند بار حملاتِ روح را تاب آورده‌بی‌درنگ​ بود، عذابِ خالصِ آن‌ها همچنان غافلگیرکننده بود.

تنها یک تپشِ قلب بعد، از میانِ سایه‌های جاخوش‌کرده‌احضارِ​ در گوشه‌وکنارِ پناهگاهِ زیرزمینی بیرون غلتید و نگاهی به‌سراغِ​ اطراف انداخت تا در همان حالِ درد وضعیت را بسنجد.

تنها چند ثانیه از تبدیل شدنِ آن دانشمندِ بخت‌برگشته به پلیدی عجیب‌وغریب می‌گذشت.‌مراقبِ​ با این حال، شماری از کسانی که نزدیکِ این هیولای تغییرشکل‌یافته بودند، در همان‌تندوتیزی​ دم جان باخته بودند. اندام‌های قطع‌شده‌شان کفِ زمینِ لغزنده از خون را پوشانده بود.

خودِ موجود داشت به گروهی از غیرنظامیانِ وحشت‌زده یورش می‌بُرد که پروفسورِ بهت‌زده و بث نیز‌فوری​ در میانشان بودند. زنِ جوان سعی داشت با بدنش سپرِ بلای پیرمرد شود؛ تلاشی بی‌فایده، چراکه‌دیوانه‌وار​ گوشتِ شکننده و فانیِ او ذره‌ای از سرعتِ موجود نمی‌کاست. جیغ‌های وحشت در هوا پیچیده بود...

با این حال،‌شباهت​ انگار پلید سرِ‌وحشت​ جایش میخکوب شده بود.

دلیلش سایه‌ای مغرور بود که میانِ هیولا و دانشمند ایستاده بود و با یک‌اما​ دست او را به عقب می‌راند. دستِ دیگرش دورِ داسی استخوانی حلقه شده بود‌پیر​ که پهلوی سایه را شکافته بود، و به این شکل جلوی نفوذِ بیشترش را می‌گرفت.

برخلافِ خودِ سانی، سایه هیچ نشانه‌ای از درد کشیدن بروز نمی‌داد... خب، معلوم است! آن عوضیِ مغرور خیلی بالاتر از آن‌بگیرد​ بود که به خاطرِ چیزِ کوچک و بی‌اهمیتی مثلِ به سیخ کشیده شدن با تیغهٔ یک موجودِ کابوس، وقارش را زیر‌آورده​ پا بگذارد. گذشته از آن، هرگز آن‌قدر شأنِ خود را پایین نمی‌آورد که در برابرِ زیردستانش ضعف یا ناراحتی نشان دهد.

...که شاملِ همه می‌شد.‌باشد​ طبیعتاً همه در دو‌انجام​ جهان، از آن پایین‌تر بودند.

این یارو...

درست در همان لحظه، سایهٔ مغرور یک پایش را بلند کرد و لگدی‌می‌شد​ به شکمِ پلید زد. پلید تلوتلوخوران به عقب رفت. سپس ناپدید شد و‌مراقبِ​ دوباره به شکلِ شبحی سیاه روی کفِ زمین درآمد. کارش دیگر تمام شده بود.

سانی با پریدن از روی جسدِ یکی از دانشمندانِ مقتول، مثلِ برق از میانِ پناهگاهِ زیرزمینی‌دستور​ گذشت و پیش از آنکه موجودِ کابوس تعادلش را بازیابد، به آن حمله برد. گناهِ تسلا‌دیده​ تقریباً بی‌هیچ مقاومتی از بدنِ پلید عبور کرد و سپس، جهش‌یافتهٔ هولناک بی‌صدا روی زمین افتاد.

تازه در آن لحظه نگهبانان توانستند تفنگ‌هایشان‌سریع​ را بالا بیاورند. برجک‌های روی سقف هم به‌راهکاری​ کار افتادند و به سمتِ پلیدِ متلاشی‌شده چرخیدند.

سانی از‌گوشت​ همهٔ آن‌ها سریع‌تر‌جیغ‌های​ عمل کرده بود.

هیولایی بیدارشده کشته شد: استخوان‌کُش.

اما باز هم... باز هم...

سانی بالای سرِ موجودِ‌داشت​ مرده ایستاد و اخم‌بهت​ کرد. چهره‌اش درهم رفت.

متوجهش نشده بود. حواسش‌اوبل​ پرت شده بود و اصلاً‌احضارِ​ نفهمیده بود دوروبرش چه می‌گذرد.

این از سانی بعید بود.

آخه چطور همچین اتفاقی افتاد؟

حتی وسطِ مبارزه با هزارخوار هم‌وحشت​ حواسش به پروفسور بود، اما بعد، یک‌بی‌درنگ​ جایی... توجهش به جای دیگری جلب شد.

به خاطرِ ندا بود؟ یا گناهِ تسلا؟‌زندگی​ یا صرفاً خستگیِ انباشته از این‌همه مبارزهٔ‌اما​ سنگینِ پشت‌سرهم؟ یا ترکیبی از همهٔ این‌ها؟

در هر صورت، سانی اصلاً از خودش راضی نبود. دردی که در روحِ مجروحش پرسه می‌زد، شکستش‌داد​ را به او یادآوری می‌کرد. یک دیوِ فاسد‌شده را کشته و در نبرد پیروز شده بود، اما‌روحِ​ چیزی نمانده بود مأموریتش با شکست روبه‌رو شود. چیزی نمانده بود جانِ آدم‌های بی‌شماری از دست برود.

سانی با آهی تلخ، شمشیرِ یشمی و کلاه‌خودِ زنجیرِ نامیرا را مرخص کرد.‌می‌بُرد​ چهرهٔ رنگ‌پریده و موهای خیس از عرقش نمایان شد. سپس یک بارِ دیگر‌داد​ به اطراف نگاه کرد؛ کشته‌ها را شمرد و به چهرهٔ وحشت‌زدهٔ بازماندگان خیره شد.

شش قربانی، اون هم فقط‌جیغ‌های​ تو چند ثانیه. می‌تونست خیلی‌موجودِ​ خیلی بدتر از این باشه.

با وجودِ این، با دیدنِ منظرهٔ هولناکِ اجسادِ تکه‌پارهٔ‌احضارِ​ روی زمین، بی‌اختیار یکه خورد. بدشانسیِ محضی بود که شکست‌راهکاری​ در کابوسِ اول، به پیدایشِ یک هیولای بیدارشده ختم شود.

«اس—استاد سانلس! شما اینجایین!»

یکی از سربازها در حالی که‌قدیس​ هنوز سلاحش را به سمتِ پلیدِ‌زمان​ بی‌حرکت نشانه رفته بود، صدایش زد.

سانی نفسش را آرام بیرون داد. بعد به پروفسور اوبل نگاه‌تازه​ کرد تا مطمئن شود حالش خوب است. بث هنوز خودش را سپرِ‌سیستم‌های​ او کرده بود و طول کشید تا بفهمد خطر رفع شده است.

«...آره. می‌تونین‌برای​ تفنگاتون رو‌اوبل​ بیارین پایین. مُرده.»

لحظه‌ای مکث کرد‌زمان​ و بعد رو به‌فوری​ جمعیتِ وحشت‌زدهٔ غیرنظامیان گفت:

«یک نفر تو کابوسِ اولش شکست خورد، برای‌انجام​ همین... اما دیگه تموم شد. نبردِ اون بالا‌فوری​ هم تموم شده. ما بردیم. الان دیگه جاتون امنه.»

...فعلاً.

البته قسمتِ آخر را به زبان نیاورد. در عوض، یک بارِ دیگر به اجساد خیره شد و دندان به‌راهکاری​ هم سایید. این اولین باری بود که طعمِ پیروزی تا این حد تلخ بود. در واقع، با وجودِ اینکه‌تقریباً​ یکی از سرسخت‌ترین دشمنانش تا به امروز را از پای درآورده بود، اصلاً حس نمی‌کرد چیزی به دست آورده است.

اوضاع داشت روزبه‌روز بدتر می‌شد.

یک هفته... دو هفته...

پیش از رسیدنِ آریادنه‌داشت​ برای بردنِ آن‌ها، چند‌بهت​ نفرِ دیگر باید می‌مردند؟

سانی در گودالی از خون ایستاده بود و صدها غیرنظامیِ‌قدیس​ وحشت‌زده با نگاهی پر از قدردانی و آسودگی چشم به‌فوری​ او دوخته بودند؛ اما هیچ جوابی برای این سؤال نداشت.

ناولها | novelha.net