---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1514: زنگارِ سوزان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1514: زنگارِ سوزان

0

گنبدِ کاخِ شاهِ مار به‌کلی فروریخت و زیرِ وزنِ خودش در ابری عظیم‌مانندِ​ از گردوغبار آوار شد. دو پیکرِ تاریک و غول‌پیکر از میانِ ابر برخاستند‌همراه​ که به‌طورِ محوی پیدا بودند و در کشمکشی خشم‌آگین با هم گلاویز شده بودند.

...پایین در خیابان‌های شهر، نفیس داشت راهش را به سمتِ کاخِ در حالِ فروپاشی باز می‌کرد.‌قدمی​ او در برابرِ سیلِ انسانی می‌جنگید و درخششِ پوستش در گرگ‌ومیشِ کم‌نورِ سپیده‌دمِ زودرس به‌روشنی می‌تابید.‌پوشانده​ شمشیرِ تابانش به شبحی تار تبدیل شده بود و ردّی از مهِ سرخ‌رنگ به دنبالش کشیده می‌شد.

خیلی وقت بود حسابِ اینکه چند دشمن را از‌کشیده​ پای درآورده، چند بدن را دریده و چقدر زمان از‌بدن​ آغازِ این نبردِ کابوس‌وار گذشته، از دستش در رفته بود.

مهم نبود چند ظرفِ روح‌دزد را نابود می‌کرد، تعدادشان هرگز کم نمی‌شد. در عوض، فقط بیشتر می‌شد. شمارِ‌چقدر​ بیشتری از آن‌ها از هر سو سرازیر می‌شدند و هجوم می‌آوردند تا گوشتش را با شمشیرها، نیزه‌ها، تیرها، ناخن‌ها‌بیشتر​ و دندان‌هایشان سوراخ کنند. قدرتشان هم بیشتر شده بود. حالا جنگجویانِ بیدارشدهٔ بیشتری محاصره‌اش کرده بودند، و عروج‌یافتگانِ بیشتری.

قدرت‌هایشان مانندِ تگرگی بی‌وقفه بود که بی‌رحمانه‌جنگجویانِ​ به او هجوم می‌آورد، مرگبار و غیرقابلِ‌پیش‌بینی،‌تگرگی​ و با هر قدمی که برمی‌داشت خطرناک‌تر می‌شد.

اما چیزِ دیگری‌جنگجویانِ​ هم همراه با‌کرده​ آن رشد می‌کرد.

اراده‌اش.

آهسته اما پیوسته... نفیس داشت بارِ شکی را که در نقطه‌ای مانندِ زنگار‌دشمن​ قلبش را پوشانده بود، از خود می‌تکاند. کم‌کم وزنش روی هم تلنبار شده‌رفته​ بود، تا اینکه بی‌آنکه حتی متوجه شود، زیرِ بارِ آن زمین‌گیر شده بود.

اینجا، در کشاکشِ‌سوراخ​ این کشتارِ هولناک،‌حالا​ جایی برای شک نبود.

فقط نبرد در کار بود. قدم‌ها، یورش‌ها و فریب‌ها.‌مانندِ​ حرکاتِ شمشیرش، حرکاتِ بدنش. بی‌رحمیِ حساب‌شدهٔ ذهنش، مرگباریِ سردِ مهارتش.‌اما​ چشمانِ خالیِ دشمنانش، درخششِ خطرناکِ سلاح‌هایشان، و لحظاتِ اجتناب‌ناپذیرِ مرگشان.

این شفافیت بود. این همان‌ردّی​ جهانِ عریانی بود که در آن‌خیلی​ تنها درد و اراده حاکم بود.

او همیشه از دردی جانکاه عذاب‌کشیده​ می‌کشید. درد همه‌چیز را خاکستر می‌کرد‌چند​ و تنها اراده را باقی می‌گذاشت.

و ارادهٔ نفیس...

این بود‌حالا​ که همهٔ‌بیدارشدهٔ​ آن‌ها را بکشد.

او انسان‌های بی‌شماری را درید و با شمشیرش آن‌ها را از هستی ساقط‌حسابِ​ کرد. بدن‌هایشان زیرِ تیغهٔ آن متلاشی می‌شد و مسیری هولناک می‌ساخت. رودخانه‌ای از خون‌گذشته​ در جایی که از آن گذشته بود جریان یافت و راه را هموار کرد.

...خونِ خودش‌ردّی​ هم در‌سرخ‌رنگ​ آن رودخانه بود.

نفیس با سرعتی وحشتناک و دقتی مورمورکننده حرکت می‌کرد و گوشتِ دشمنانش را مانندِ ماشینی‌بی‌وقفه​ درخشان، بی‌نقص و مرگبار می‌درید. اجسادِ بی‌جان پیشِ پایش می‌افتادند — مرد و زن، پیر‌پیوسته​ و جوان. همه تکه‌تکه و مثله‌شده، با بدن‌هایی که از زخم‌های وحشتناک دهان باز کرده بودند.

اما خودش‌حالا​ هم بی‌گزند‌بیدارشدهٔ​ نمانده بود.

درست در همان لحظه، یک جنگجوی بیدارشده از توانِ سرشتِ عجیبی استفاده‌وقت​ کرد و از دیوارِ فولادیِ دفاعش گذشت. ساطورش روی شانهٔ نفیس فرود‌این​ آمد و زرهِ زنجیری را شکافت. زرهش دوام آورد، و استخوان‌هایش هم.

اما ضربه سرعتش را کم کرد‌کشیده​ و به یک قهرمانِ عروج‌یافته اجازه‌چند​ داد نیزه‌ای را در پشتش فرو کند.

زرهِ زنجیری در هم شکست.‌قدرتشان​ تونیکِ سفیدِ زیرِ آن سوراخ‌کرده​ شد. سرنیزه در گوشتش فرو رفت.

نفیس غرید و با یک لگد بیدارشده را به پرواز درآورد و چرخید،‌می‌آورد​ شمشیرش دستهٔ نیزه و سرِ عروج‌یافته را شکافت. سرنیزهٔ خونین در بارانی از جرقه‌بارِ​ حل شد و درخششی که پوستِ نفیس را فرا گرفته بود، کمی کم‌نور شد.

به‌جای خون، شعلهٔ سفیدی از زخمِ‌مهِ​ پشتش جاری شد و ماهیچه‌های پاره‌وقت​ و پوستِ شکافته را ترمیم کرد.

لحظه‌ای بعد، زخم‌مهِ​ ناپدید شد. تنها‌کشیده​ درد باقی ماند.

نفیس دندان‌هایش را به‌کنند​ هم سایید، در حالی که‌محاصره‌اش​ همان شعله در چشمانش می‌سوخت.

بیاید، همه‌تون!

به میانِ انبوهِ‌تبدیل​ جنون‌زده یورش برد و‌سرخ‌رنگ​ آتشِ روحش را فراخواند.

طولی نکشید که توفانی از شعله‌های خاکسترکننده در رودِ انسانی پیچید و هر‌دشمن​ که را یارای مقاومت نداشت، فروبلعید. مقاومت‌کنندگان هم به دستِ شبحِ نوری که‌رفته​ در دلِ آن جهنمِ کورکننده می‌رقصید، از پای درمی‌آمدند؛ با شمشیری بی‌رحم و مهارنشدنی.

کاخِ دوردست نزدیک‌تر شد.

نفیس شعله‌ها را رها کرده بود تا دشمنانش را بسوزاند، اما نمی‌توانست این حریق را مدام‌قدمی​ دورِ خودش حفظ کند. ذخایرِ جوهرش، هر چقدر هم که ژرف بود، با این کار خیلی زود‌خود​ ته می‌کشید. در نهایت، مهارِ شعله را رها کرد و خیابانی شعله‌ور پشتِ سرش بر جا گذاشت.

آتشِ گرسنه زبانه‌تبدیل​ کشید و ساختمان‌های‌مهِ​ ویران را فروبلعید.

یورشِ بی‌پایان و‌مهِ​ بی‌امانِ ظرف‌های چشم‌گودافتاده‌کشیده​ بی‌هیچ تغییری ادامه یافت.

دشمنانِ بیشتری از سدِ دفاعی‌اش‌قدرتشان​ عبور می‌کردند و زخم‌های وحشتناکی‌کرده​ روی بدنش به جا می‌گذاشتند.

استخوان‌هایش می‌شکست. گوشتش چاک می‌خورد. زرهش خرد و پاره می‌شد، پر‌بی‌وقفه​ از سوراخ... تا اینکه به‌کلی از هم پاشید و در گردبادی‌همراه​ از جرقه ناپدید شد؛ حالا تنها پیراهنی پاره بدنِ درخشانش را می‌پوشاند.

شمشیری تیز به‌تبدیل​ سمتِ سینه‌اش خزید و‌سرخ‌رنگ​ قلبش را سوراخ کرد.

نفیس کمی تلوتلو خورد و به‌کشیده​ مردی که شمشیر را در دست داشت‌دشمن​ خیره ماند؛ جهنمی سپید در چشمانش می‌سوخت.

سپس دست دراز کرد، گلوی‌قدرتشان​ مرد را گرفت و آن‌کرده​ را در چنگی خاکسترکننده خرد کرد.

شمشیر از سینه‌اش بیرون‌بیدارشدهٔ​ لغزید و به دنبالش‌قدرت‌هایشان​ فورانی از شعله بیرون زد.

هم‌زمان، تبرِ جنگی روی شانه‌اش فرود‌مهِ​ آمد و عمیق برید، و نوکِ‌وقت​ یک چکشِ جنگی به سرش کوبیده شد.

اما از آن‌مهِ​ زخم‌های مهلک خونی‌کشیده​ بیرون نریخت. فقط آتش.

نفیس تکان خورد و بدنِ تمامِ‌حالا​ اطرافیانش را دو نیم کرد. نیفتاد،‌قدرت‌هایشان​ تلوتلو نخورد. حتی سرعتش هم کم نشد.

تازه انگار سریع‌تر، درخشان‌تر و مرگبارتر هم‌عروج‌یافتگانِ​ شده بود. زخم‌های دلخراش، شسته‌شده در شعله‌های‌مرگبار​ سپید، در آن درخششِ زیبا ناپدید می‌شدند.

نفیس هنوز قرار نبود بمیرد.

نه... شاید،‌ردّی​ تازه داشت‌سرخ‌رنگ​ شروع می‌کرد...

تمامِ قیدوبندها را رها کرد و دیگر به‌بیدارشدهٔ​ درد و آسیبِ بدنش اهمیتی نداد؛ به سوی دشمنان‌می‌آورد​ یورش برد و آن‌ها را وادار کرد عقب بکشند.

«من...»

شمشیرش بدن‌هایشان را درید و‌ردّی​ در مسیرش تنها مرگ و‌می‌شد​ خاکسترِ پراکنده بر جا گذاشت.

«بهتون نشون می‌دم...»

ضرباتِ وحشتناکی بر بدنش بارید،‌قدرتشان​ اما تمامِ آسیب‌های هولناکی که وارد‌عروج‌یافتگانِ​ می‌کردند، در درخششِ سپید شسته می‌شد.

«وحشتِ...»

در اطرافش، خیابان‌های‌تبدیل​ گرگ‌ومیش در کامِ‌مهِ​ حریقِ گسترده فرومی‌رفت.

«شعلهٔ جاودان رو.»

نفیس مانندِ هیولای نامیرا و سیری‌ناپذیری از شعله بود که‌کرده​ به شکلِ زنِ جوانِ باریک‌اندامی درآمده بود. حالا که شک و‌برمی‌داشت​ ترسش را کنار گذاشته بود، وحشتِ واقعیِ سرشتش سرانجام رها شد.

مهم نبود دشمنانش چقدر بدنِ درخشانش را می‌بریدند و سوراخ می‌کردند، انگار هیچ‌چیز نمی‌توانست‌مرگبار​ او را از پا درآورد. اما شمشیرِ خودش مانندِ پیکِ گداخته‌ای از نابودی و ویرانی‌نقطه‌ای​ بود، حتمی و گریزناپذیر، و هر چه را سرِ راهش قرار می‌گرفت، از پای درمی‌آورد.

جان‌های بی‌شماری‌تار​ در برابرِ تیغهٔ‌ردّی​ بی‌رحمش ذوب می‌شدند.

ذهنش شبیهِ خلأی سپید‌سرخ‌رنگ​ بود. درد به اراده بدل‌وقت​ شده بود. اراده به شعله.

شک به‌دندان‌هایشان​ خاکستر بدل‌کنند​ شده بود.

نفیس از میانِ سیلِ انسانی راهی از خون و بدن‌های سوخته باز کرد و حاضر نبود از پا بیفتد. چرا باید می‌افتاد؟‌همراه​ این شمشیرها، این نیزه‌ها، این تیرها، این ناخن‌ها و دندان‌ها... او در برابرِ همهٔ آن‌ها تاب می‌آورد. استفاده از توانِ خفته‌اش جوهرش‌اینجا​ را تحلیل نمی‌برد، و بنابراین، به کشتن، لت‌وپاره کردن و سوزاندن ادامه می‌داد تا زمانی که روح‌دزد شخصاً بیاید و جلویش را بگیرد.

تا وقتی آتش بود، خودش‌ردّی​ را به آتش می‌کشید. برکتِ دلخراشِ‌خیلی​ آن را تاب می‌آورد. دوام می‌آورد.

فعلاً.

البته، حتی نامیراها هم آسیب‌ناپذیر نبودند. هیچ‌کس نبود. نفیس سرانجام اشتباهی مرگبار‌قدرت‌هایشان​ مرتکب می‌شد. خستگی و فشارِ روانی روی هم انباشته می‌شد و توانش‌چیزِ​ را می‌گرفت. آن‌وقت گیر می‌افتاد و زمین‌گیر می‌شد، یا به‌کلی از بین می‌رفت.

اما تا آن زمان...

به سوختن ادامه می‌داد.

درخشان می‌سوخت‌ردّی​ در گرگ‌ومیشِ‌سرخ‌رنگ​ کم‌نورِ سپیده‌دمِ بی‌پایان.

ناولها | novelha.net