چپتر 1514: زنگارِ سوزان
0گنبدِ کاخِ شاهِ مار بهکلی فروریخت و زیرِ وزنِ خودش در ابری عظیممانندِ از گردوغبار آوار شد. دو پیکرِ تاریک و غولپیکر از میانِ ابر برخاستندهمراه که بهطورِ محوی پیدا بودند و در کشمکشی خشمآگین با هم گلاویز شده بودند.
...پایین در خیابانهای شهر، نفیس داشت راهش را به سمتِ کاخِ در حالِ فروپاشی باز میکرد.قدمی او در برابرِ سیلِ انسانی میجنگید و درخششِ پوستش در گرگومیشِ کمنورِ سپیدهدمِ زودرس بهروشنی میتابید.پوشانده شمشیرِ تابانش به شبحی تار تبدیل شده بود و ردّی از مهِ سرخرنگ به دنبالش کشیده میشد.
خیلی وقت بود حسابِ اینکه چند دشمن را ازکشیده پای درآورده، چند بدن را دریده و چقدر زمان ازبدن آغازِ این نبردِ کابوسوار گذشته، از دستش در رفته بود.
مهم نبود چند ظرفِ روحدزد را نابود میکرد، تعدادشان هرگز کم نمیشد. در عوض، فقط بیشتر میشد. شمارِچقدر بیشتری از آنها از هر سو سرازیر میشدند و هجوم میآوردند تا گوشتش را با شمشیرها، نیزهها، تیرها، ناخنهابیشتر و دندانهایشان سوراخ کنند. قدرتشان هم بیشتر شده بود. حالا جنگجویانِ بیدارشدهٔ بیشتری محاصرهاش کرده بودند، و عروجیافتگانِ بیشتری.
قدرتهایشان مانندِ تگرگی بیوقفه بود که بیرحمانهجنگجویانِ به او هجوم میآورد، مرگبار و غیرقابلِپیشبینی،تگرگی و با هر قدمی که برمیداشت خطرناکتر میشد.
اما چیزِ دیگریجنگجویانِ هم همراه باکرده آن رشد میکرد.
ارادهاش.
آهسته اما پیوسته... نفیس داشت بارِ شکی را که در نقطهای مانندِ زنگاردشمن قلبش را پوشانده بود، از خود میتکاند. کمکم وزنش روی هم تلنبار شدهرفته بود، تا اینکه بیآنکه حتی متوجه شود، زیرِ بارِ آن زمینگیر شده بود.
اینجا، در کشاکشِسوراخ این کشتارِ هولناک،حالا جایی برای شک نبود.
فقط نبرد در کار بود. قدمها، یورشها و فریبها.مانندِ حرکاتِ شمشیرش، حرکاتِ بدنش. بیرحمیِ حسابشدهٔ ذهنش، مرگباریِ سردِ مهارتش.اما چشمانِ خالیِ دشمنانش، درخششِ خطرناکِ سلاحهایشان، و لحظاتِ اجتنابناپذیرِ مرگشان.
این شفافیت بود. این همانردّی جهانِ عریانی بود که در آنخیلی تنها درد و اراده حاکم بود.
او همیشه از دردی جانکاه عذابکشیده میکشید. درد همهچیز را خاکستر میکردچند و تنها اراده را باقی میگذاشت.
و ارادهٔ نفیس...
این بودحالا که همهٔبیدارشدهٔ آنها را بکشد.
او انسانهای بیشماری را درید و با شمشیرش آنها را از هستی ساقطحسابِ کرد. بدنهایشان زیرِ تیغهٔ آن متلاشی میشد و مسیری هولناک میساخت. رودخانهای از خونگذشته در جایی که از آن گذشته بود جریان یافت و راه را هموار کرد.
...خونِ خودشردّی هم درسرخرنگ آن رودخانه بود.
نفیس با سرعتی وحشتناک و دقتی مورمورکننده حرکت میکرد و گوشتِ دشمنانش را مانندِ ماشینیبیوقفه درخشان، بینقص و مرگبار میدرید. اجسادِ بیجان پیشِ پایش میافتادند — مرد و زن، پیرپیوسته و جوان. همه تکهتکه و مثلهشده، با بدنهایی که از زخمهای وحشتناک دهان باز کرده بودند.
اما خودشحالا هم بیگزندبیدارشدهٔ نمانده بود.
درست در همان لحظه، یک جنگجوی بیدارشده از توانِ سرشتِ عجیبی استفادهوقت کرد و از دیوارِ فولادیِ دفاعش گذشت. ساطورش روی شانهٔ نفیس فروداین آمد و زرهِ زنجیری را شکافت. زرهش دوام آورد، و استخوانهایش هم.
اما ضربه سرعتش را کم کردکشیده و به یک قهرمانِ عروجیافته اجازهچند داد نیزهای را در پشتش فرو کند.
زرهِ زنجیری در هم شکست.قدرتشان تونیکِ سفیدِ زیرِ آن سوراخکرده شد. سرنیزه در گوشتش فرو رفت.
نفیس غرید و با یک لگد بیدارشده را به پرواز درآورد و چرخید،میآورد شمشیرش دستهٔ نیزه و سرِ عروجیافته را شکافت. سرنیزهٔ خونین در بارانی از جرقهبارِ حل شد و درخششی که پوستِ نفیس را فرا گرفته بود، کمی کمنور شد.
بهجای خون، شعلهٔ سفیدی از زخمِمهِ پشتش جاری شد و ماهیچههای پارهوقت و پوستِ شکافته را ترمیم کرد.
لحظهای بعد، زخممهِ ناپدید شد. تنهاکشیده درد باقی ماند.
نفیس دندانهایش را بهکنند هم سایید، در حالی کهمحاصرهاش همان شعله در چشمانش میسوخت.
بیاید، همهتون!
به میانِ انبوهِتبدیل جنونزده یورش برد وسرخرنگ آتشِ روحش را فراخواند.
طولی نکشید که توفانی از شعلههای خاکسترکننده در رودِ انسانی پیچید و هردشمن که را یارای مقاومت نداشت، فروبلعید. مقاومتکنندگان هم به دستِ شبحِ نوری کهرفته در دلِ آن جهنمِ کورکننده میرقصید، از پای درمیآمدند؛ با شمشیری بیرحم و مهارنشدنی.
کاخِ دوردست نزدیکتر شد.
نفیس شعلهها را رها کرده بود تا دشمنانش را بسوزاند، اما نمیتوانست این حریق را مدامقدمی دورِ خودش حفظ کند. ذخایرِ جوهرش، هر چقدر هم که ژرف بود، با این کار خیلی زودخود ته میکشید. در نهایت، مهارِ شعله را رها کرد و خیابانی شعلهور پشتِ سرش بر جا گذاشت.
آتشِ گرسنه زبانهتبدیل کشید و ساختمانهایمهِ ویران را فروبلعید.
یورشِ بیپایان ومهِ بیامانِ ظرفهای چشمگودافتادهکشیده بیهیچ تغییری ادامه یافت.
دشمنانِ بیشتری از سدِ دفاعیاشقدرتشان عبور میکردند و زخمهای وحشتناکیکرده روی بدنش به جا میگذاشتند.
استخوانهایش میشکست. گوشتش چاک میخورد. زرهش خرد و پاره میشد، پربیوقفه از سوراخ... تا اینکه بهکلی از هم پاشید و در گردبادیهمراه از جرقه ناپدید شد؛ حالا تنها پیراهنی پاره بدنِ درخشانش را میپوشاند.
شمشیری تیز بهتبدیل سمتِ سینهاش خزید وسرخرنگ قلبش را سوراخ کرد.
نفیس کمی تلوتلو خورد و بهکشیده مردی که شمشیر را در دست داشتدشمن خیره ماند؛ جهنمی سپید در چشمانش میسوخت.
سپس دست دراز کرد، گلویقدرتشان مرد را گرفت و آنکرده را در چنگی خاکسترکننده خرد کرد.
شمشیر از سینهاش بیرونبیدارشدهٔ لغزید و به دنبالشقدرتهایشان فورانی از شعله بیرون زد.
همزمان، تبرِ جنگی روی شانهاش فرودمهِ آمد و عمیق برید، و نوکِوقت یک چکشِ جنگی به سرش کوبیده شد.
اما از آنمهِ زخمهای مهلک خونیکشیده بیرون نریخت. فقط آتش.
نفیس تکان خورد و بدنِ تمامِحالا اطرافیانش را دو نیم کرد. نیفتاد،قدرتهایشان تلوتلو نخورد. حتی سرعتش هم کم نشد.
تازه انگار سریعتر، درخشانتر و مرگبارتر همعروجیافتگانِ شده بود. زخمهای دلخراش، شستهشده در شعلههایمرگبار سپید، در آن درخششِ زیبا ناپدید میشدند.
نفیس هنوز قرار نبود بمیرد.
نه... شاید،ردّی تازه داشتسرخرنگ شروع میکرد...
تمامِ قیدوبندها را رها کرد و دیگر بهبیدارشدهٔ درد و آسیبِ بدنش اهمیتی نداد؛ به سوی دشمنانمیآورد یورش برد و آنها را وادار کرد عقب بکشند.
«من...»
شمشیرش بدنهایشان را درید وردّی در مسیرش تنها مرگ ومیشد خاکسترِ پراکنده بر جا گذاشت.
«بهتون نشون میدم...»
ضرباتِ وحشتناکی بر بدنش بارید،قدرتشان اما تمامِ آسیبهای هولناکی که واردعروجیافتگانِ میکردند، در درخششِ سپید شسته میشد.
«وحشتِ...»
در اطرافش، خیابانهایتبدیل گرگومیش در کامِمهِ حریقِ گسترده فرومیرفت.
«شعلهٔ جاودان رو.»
نفیس مانندِ هیولای نامیرا و سیریناپذیری از شعله بود کهکرده به شکلِ زنِ جوانِ باریکاندامی درآمده بود. حالا که شک وبرمیداشت ترسش را کنار گذاشته بود، وحشتِ واقعیِ سرشتش سرانجام رها شد.
مهم نبود دشمنانش چقدر بدنِ درخشانش را میبریدند و سوراخ میکردند، انگار هیچچیز نمیتوانستمرگبار او را از پا درآورد. اما شمشیرِ خودش مانندِ پیکِ گداختهای از نابودی و ویرانینقطهای بود، حتمی و گریزناپذیر، و هر چه را سرِ راهش قرار میگرفت، از پای درمیآورد.
جانهای بیشماریتار در برابرِ تیغهٔردّی بیرحمش ذوب میشدند.
ذهنش شبیهِ خلأی سپیدسرخرنگ بود. درد به اراده بدلوقت شده بود. اراده به شعله.
شک بهدندانهایشان خاکستر بدلکنند شده بود.
نفیس از میانِ سیلِ انسانی راهی از خون و بدنهای سوخته باز کرد و حاضر نبود از پا بیفتد. چرا باید میافتاد؟همراه این شمشیرها، این نیزهها، این تیرها، این ناخنها و دندانها... او در برابرِ همهٔ آنها تاب میآورد. استفاده از توانِ خفتهاش جوهرشاینجا را تحلیل نمیبرد، و بنابراین، به کشتن، لتوپاره کردن و سوزاندن ادامه میداد تا زمانی که روحدزد شخصاً بیاید و جلویش را بگیرد.
تا وقتی آتش بود، خودشردّی را به آتش میکشید. برکتِ دلخراشِخیلی آن را تاب میآورد. دوام میآورد.
فعلاً.
البته، حتی نامیراها هم آسیبناپذیر نبودند. هیچکس نبود. نفیس سرانجام اشتباهی مرگبارقدرتهایشان مرتکب میشد. خستگی و فشارِ روانی روی هم انباشته میشد و توانشچیزِ را میگرفت. آنوقت گیر میافتاد و زمینگیر میشد، یا بهکلی از بین میرفت.
اما تا آن زمان...
به سوختن ادامه میداد.
درخشان میسوختردّی در گرگومیشِسرخرنگ کمنورِ سپیدهدمِ بیپایان.