چپتر 1303: سرور سانلسِ بزرگ و مهیب
0سرانجام غذایشان تمام شد. جعبهٔ چوبیِ آنانکه حالا کاملاً خالی بود — بهجز بشقابها و لیوانهاییپرپشت که سانی شسته و با دقت سر جایشان گذاشته بود. حتی شراب هم نمانده بود، بااستواری وجود اینکه نه او و نه نفیس میانهای با الکل نداشتند، چه رقیقشده و چه خالص.
به نظر میرسید پیرزن ازلحظه اینکه چیزی برای خوردنِ آنهالازم ندارد، عذاب وجدان گرفته است...
هرچند دیگردومون آنقدرها همسختی پیر نبود.
آنانکه حالا شصتساله به نظر میرسید. اندامش همچنان کوچک و تکیده بود، اما پشتش مثل تیر صاف بود. آبمروارید ازباشین چشمانش محو شد و رنگِ آبیِ نافذ و اصلیشان را نمایان کرد. موهای سفید و کمپشتِ کاهنهٔ پیر، خاکستری وبعد پرپشت شده بود، و با اینکه پوستِ سبزهاش هنوز پر از چینوچروک بود، دیگر شکننده و شفاف به نظر نمیرسید.
ضعف و شکنندگیاش از بین رفته و جایاصلیشان خود را به سرسختی و استواری داده بود.پرپشت در مجموع، حالا کاملاً شبیه به پیرزنی سالم بود.
...همین پیرزن حالاکردند مستأصل روی عرشهٔسکوت چوبی قدم میزد.
«وای، نه. وای،گرسنگی چه اشتباهی. بایدداریم بیشتر تدارک میدیدم...»
سانی و نفیس با گیجی به یکدیگرگیجی نگاه کردند. پس از چند لحظه سکوت،گلویش نفیس گلویش را صاف کرد و گفت:
«مادرب... آنانکه. لازم نیست نگرانِ ما باشین.نافذ من و سانی... هر دومون به گرسنگیکاهنهٔ و سختی عادت داریم. این که چیزی نیست.»
کاهنهٔ پیرنگاه در سکوت بهلحظه آنها نگاه کرد.
«اما شمادومون فرزندانِ بافندهاین.سختی چطور میتونم...»
نفیس سر تکان داد.
«فکر میکنینآبمروارید فرزندانِ بافندهمحو چطور زندگی میکنن؟»
آنانکه ساکتنگاه شد و بعدلحظه با تردید گفت:
«نمیدونم.»
سانی آهی کشیدباید و با لبخند بهگیجی لبهٔ قایق تکیه داد.
«ایشون یه بار دو سالِ تمام تنهایی توی جهنمهای متروک سفر کرده. خودِ من همین اواخر توی سرمای استخوانسوزِ زمستون، کلی پناهنده رو از سه هزارشکنندگیاش کیلومتر کوهستانِ پر از پلیدها عبور دادم. ما عادت داریم به دژِ هیولاهای وحشتناک یورش ببریم، با تایتانها سرشاخ بشیم و از انواعواقسامِ خطراتِ غیرقابلتوصیف جونِیکدیگر سالم به در ببریم. لعنتی... یه بار نفیس یه خورشیدِ کامل رو نابود کرد. پس وقتی میگه چند روز غذا نخوردن چیزی نیست، حرفش رو باور کنین.»
پیرزن مدتی در سکوت بالحظه چشمانی گشادشده به آنها خیرهلازم ماند. سرانجام نفسِ عمیقی کشید.
«شکوهِ شما با شاهِ مارعادت برابری میکنه، سرورم و بانوی من...چطور جای تعجب نیست، جای تعجب نیست...»
سانی ابرویی بالا انداخت.
«شاهِ مار؟»
آنانکه بانگاه حالتی حواسپرتچند سر تکان داد.
«بله... دایرون، پادشاهِ گرگومیش. ما هرگزداریم خودش یا مردمش رو ندیدیم، امامیتونم آوازهٔ کارهاش حتی به بافت هم رسید.»
سانی پشتِ سرش را خاراند.
«اوه؟ ولی من دیدمش.»
پیرزن خشکش زد.
«سرورم... شمادومون شاهِ مارسختی رو دیدین؟»
سانی بااشتباهی کمی خجالتبیشتر سر تکان داد.
«آره...»
بعد، سانینگاه نگاهش را دزدیدلحظه و اضافه کرد:
«...من کشتمش.»
چشمانِ آبیِ آنانکهباید گشاد شد و سانیگیجی با عجله اضافه کرد:
«آه، اما اون ازمحو قبل فاسدشده بود! اینطوراصلیشان نبود که بیدلیل بکشمش.»
پیرزن مدتی ساکتکردند ماند و بعدسکوت آرام آهی کشید.
«...ماهی. میروم کمی ماهی بگیرم. بهزودی به بافتشما میرسیم، اما با این حال. سرور و بانوی منبافنده تا وقتی تحتِ مراقبتِ من هستند نباید گرسنگی بکشند.»
با این حرف، با چهرهای مصمممیدیدم از آنها روی برگرداند... هرچند نتوانستلحظه حیرتِ محضِ نگاهش را پنهان کند.
سانی آرام خندید و چشمانش را بست تا از گرمای هفتموهای خورشید روی صورتش لذت ببرد. اما پس از چند لحظه، دوبارهشکننده آنها را باز کرد و با کنجکاوی به آنانکه نگاهی انداخت.
هنوز مطمئن نبودکردند آدمها چطور درسکوت رودِ بزرگ ماهی میگیرند.
همانطور که مشخصگرسنگی شد... آنانکه تصورِ بسیاراین عجیبی از ماهی داشت.
ابتدا دریچهای را باز کرد و چند وسیله از فضای ذخیرهسازیِ زیر عرشه بیرون آورد: یک بطریِ بزرگِ سفالی،نگرانِ طنابی دستهشده که قلابی دندانهدار به آن وصل بود، چند وزنهٔ سنگینِ سنگی، و تعدادی خردهٔ روح که درخششیمیکنن ملایم داشتند و همگی در مشکی شفاف که به نظر میرسید از کیسهٔ شنای ماهی ساخته شده باشد، قرار داشتند.
سپس بطری را برداشت و روی نیمکتِ سکاندار رفتنمایان و از بالا به آب نگاه کرد. وقتی آنانکه ظرفِسبزهاش سفالی را باز کرد، بوی تعفنِ خون در هوا پیچید.
بطری درنگاه واقع پرچند از خون بود.
پیرزن چند کلمه زمزمه کرد که سانی با وجودِ اینکه واضح میشنیدشان، نمیتوانستتکان دقیقاً متوجهشان شود. همزمان، قایق ناگهان شروع به کند شدن کرد و تغییری ظریفلبهٔ و نامحسوس در جهان پخش شد. او ناگهان دیگر مثل قبل احساس امنیت نمیکرد.
«اختفامون از بین رفت.»
همینطور که سانی خودش را سفت میکرد، آنانکه خون را درموهای آب ریخت و یکی از دستانش را دراز کرد. گردبادی از جرقهشفاف دورِ دستش پدیدار شد و طولی نکشید که زوبینی بلند شکل گرفت.
پیرزن زوبین را بالای سرش برد، نفسِگلویش عمیقی کشید و سپس یک کلمهٔ دیگردومون را با صدای بلند به زبان آورد.
در لحظهٔ بعد، انگار موجِ شوکِ نامرئی و ناملموسی از قایقچطور به بیرون پخش شد. سانی نمیدانست هدف از این کار چیست،تردید اما حس کرد چیزی در اعماقِ روحش به حرکت درآمده است.
خونِ غلیظ در آب حل شد و آن رانگاه به رنگ سرخ درآورد. سپس، گویی در پاسخ به یکنگرانِ فراخوان... سایهای سریع از اعماق به سمتِ قایق هجوم آورد.
«لعنت!»
سانی با عجله از جا پرید، اما پیش از آنکه بتواند کاری کند،باشین بازوی استخوانی و عضلانیِ آنانکه به جلو شلاق خورد و زوبینش با سوتیداد تند هوا را شکافت. زوبین در آب فرو رفت و از دید پنهان شد.
...یک دقیقه بعد، پیرزن جسدِ یک موجودِ کابوسِ سقوطکردهفرزندانِ را روی عرشه کشید. پلید چندان بزرگ نبود وزندگی بدنی بهطرزِ مضحکی بدشکل و گوشتی شبیهِ اسفنج داشت.
سانی با انزجار لرزید.
«قراره... اونو بخوریم؟»
پیرزن سر تکان داد.
«نه، سرورم. این صرفاً طعمهست.»
او چاقویی خمیده احضار کرد و با مهارت لاشهٔ موجودکردند را شکافت. خونش دوباره بطریِ سفالی را پر کرد، درباشین حالی که خردهٔ روحش به بقیه در مشکِ شفاف پیوست.
در نهایت، آنانکه قلابِ دندانهدار را در گوشتِ پلید فرو کرد، وزنههای سنگی را به آنپرپشت بست و کیسهٔ خردههای روح را به داخلش هل داد. همهچیز تمیز، با سرعت و دقتیاستواری تمرینشده انجام شد، انگار که هزار بار پیش از این، این کارها را انجام داده بود.
سانی ونگاه نفیس درچند سکوت تماشایش کردند.
سرانجام، سانیدومون شانههایش راسختی چرخاند و پرسید:
«آه. اگه اینباید طعمهست... پس دقیقاًمیدیدم داریم چی شکار میکنیم؟»