---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 730: آخرین آرزو • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 730: آخرین آرزو

0

سانی به خورشید که از افقِ شرقی بالا‌مگه​ می‌آمد نگاه کرد و قلب‌هایش یخ زد. مردمک‌های‌وقتی​ عمودی‌اش تنگ شد و مشت‌هایش را گره کرد.

شب... تمام‌غُرشی​ شده بود؟ یعنی‌قطع​ این‌قدر گذشته بود؟

در طولِ نبردِ بی‌رحمانه در آسمان حسابِ زمان‌حالتی​ از دستش در رفته بود، اما انگار حملهٔ ناامیدانه‌شان‌سویراکس​ به ناوگانِ پرنده تنها یک ثانیه طول کشیده بود.

اما البته‌سوراس​ که در‌دنیا​ واقعیت این‌طور نبود.

آرام به سمتِ نوکتیس چرخید. صورتِ لت‌وپارهٔ او تقریباً ترمیم‌این​ شده بود و حالا دوباره آرام و بی‌خیال به نظر‌محروم​ می‌رسید. جادوگر با حالتی عجیب و خنثی به آسمان نگاه می‌کرد.

«یادم بیار... مگه نقشه این نبود که‌سرِ​ سویراکس رو قبل از سپیده‌دم شکست بدیم، وقتی‌می‌رسه​ که از قدرت‌های عظیم و ترسناکش محروم بود؟»

نامیرا آهی کشید.

«خب، خوبه که آدم نقشه‌بهش​ داشته باشه. با این حال، نقشه‌ها‌اصلاً​ به‌ندرت همون‌طوری که می‌خوای پیش می‌رن.»

سانی دندان‌هایش‌حالتی​ را روی‌خنثی​ هم سابید.

«پس... حالا چی‌خفه​ می‌شه؟ چطوری می‌خوای‌برو​ از پسِ اژدها بربیای؟»

نوکتیس شانه‌ای بالا انداخت.

«الان باید خیلی خیلی عصبانی باشه. هرچی باشه، ما همین‌می‌گم​ الان برادرش رو کشتیم؛ تنها کسی که سوراس هنوز تو این‌مطلب​ دنیا بهش اهمیت می‌ده. راستی، تبریک می‌گم! اصلاً انتظار نداشتم تو...»

سانی با‌حالتی​ غُرشی خفه حرفش‌می‌کرد​ را قطع کرد.

«برو سرِ اصلِ مطلب! حالا که خورشید داره‌اصلِ​ بالا میاد، قدرت‌های تو کم می‌شه، در حالی که‌زنده​ قدرت‌های اون به اوج می‌رسه. چطوری قراره زنده بمونیم؟!»

جادوگر چند لحظه‌دوباره​ ساکت ماند و بعد‌جادوگر​ پشتِ سرش را خاراند.

«من، اِم... یه فکری می‌کنم؟»

سانی با‌حالتی​ ناباوری به‌خنثی​ او خیره ماند.

«داری شوخی می‌کنی، مگه نه؟ بی‌خیال... حتماً یه حقهٔ کثیف تو آستینت داری! هرچی باشه، تو یه برتریِ فوق‌العاده داری!‌لحظه​ تو چاقویی رو داری که می‌تونه اونو فانی کنه، در حالی که اون مالِ تو رو نداره. باید چاقوها رو‌فوق‌العاده​ بهت بدم؟ تو هیچ‌وقت اون چاقوهای لعنتی رو ازم نخواستی! مگه همون اولش به خاطر همین با من دوست نشدی؟!»

نوکتیس مدتی نگاهش‌دوباره​ کرد و بعد‌می‌رسید​ فقط سر تکان داد.

«نه. نه، دلیلش این نبود، سانلس. در هر صورت، دادنِ چاقو به من فایدهٔ زیادی نداره. من در هر حال‌اصلِ​ باید سوراس رو شکست بدم، چه فانی بشه چه نشه. یا من زمینش می‌زنم و می‌تونیم از چاقو برای تموم کردنِ‌می‌کنم​ کار استفاده کنیم، یا اون منو زمین می‌زنه که در اون صورت دیگه فایده‌ای نداره. و... واقعاً هیچ حقه‌ای برام نمونده.»

لبخندی زد‌حالتی​ و بعد با‌می‌کرد​ حسرت اضافه کرد:

«آه، به جز یکی.»

سانی با‌حالا​ آسودگی نفسش‌بی‌خیال​ را بیرون داد.

«بالاخره! چیه؟»

جادوگر با‌حالتی​ لبخند به‌خنثی​ سمتش چرخید.

«خب... اون تویی، سانلس!‌حرفش​ معلومه. مگه نگفتم تقدیر ما‌مطلب​ رو بی‌دلیل کنارِ هم نیاورده؟»

سانی به او‌دوباره​ خیره ماند؛ حالتِ‌می‌رسید​ چهره‌اش رفته‌رفته تاریک شد.

«گفتی... ولی منظورت چه وضعشه؟»

نوکتیس نگاهش را گرفت و‌می‌کرد​ به شبحِ زیبای شهرِ پرنده‌این​ دوخت. پس از چند لحظه گفت:

«مهم نیست نبردم با سوراس چطور پیش بره، نزدیکِ برجِ‌داره​ عاج تموم می‌شه. یکی از ما از پا درمیاد... شاید‌لحظه​ اون باشه، و شاید من. با این حال، این مهم نیست.»

آهی کشید‌حالا​ و بعد نگاهی‌نظر​ به سانی انداخت.

«همین که یکی از ما بمیره، فقط یه‌راستی​ زنجیر باقی می‌مونه. اون هم امید رو برای‌حرفش​ مدتِ طولانی نگه نمی‌داره. پس، سانلس، دوستِ عزیزِ من...»

نوکتیس لحظه‌ای‌حالتی​ مکث کرد و‌می‌کرد​ بعد لبخند زد.

«اگه من باختم...‌خفه​ می‌خوام که تو منو‌سرِ​ بکشی. این آرزوی منه.»

جادوگر نگاهش کرد و‌بی‌خیال​ لبخند از روی لب‌هایش‌حالتی​ محو شد. سپس آرام گفت:

«این همون تقدیریه که‌دنیا​ ازش حرف می‌زدم. تو‌راستی​ مرگِ منی سانلس. نمی‌دونستی؟»

سپس، نوکتیس ناگهان گلویش‌خنثی​ را صاف کرد و‌مگه​ معذب نگاهش را برگرداند.

«البته اگه ببازم! یه وقت... یه‌برو​ وقت اگه بردم اشتباهی منو نکشی.‌حالی​ خیلی دردسر میشه... هرچند یه‌کمی هم خنده‌داره...»

سانی مدتی به او چشم‌غره‌نظر​ رفت، بعد رو به شهرِ‌خنثی​ عاج کرد و پوزخند زد.

«می‌دونم... پس بهتره ببری!»

ماه که ناپدید شد و آسمان رفته‌رفته روشن‌تر‌اصلِ​ شد، نوکتیس و اعضای دسته دورِ هم جمع‌قراره​ شدند و در سکوت به تماشای طلوعِ خورشید نشستند.

آن پنج نفر به‌تازگی کارِ واقعاً غیرممکنی کرده‌حالتی​ بودند؛ زیرِ نورِ کم‌جانِ ماهِ سرخ با یک ارتش‌سویراکس​ و دو متعالیِ نامیرا جنگیده و پیروز شده بودند.

ارتش عقب‌نشینی کرده بود و نامیراها‌اهمیت​ کشته شده بودند. آن پنج نفر هم،‌نداشتم​ هر طور که بود، هنوز زنده بودند.

با این حال،‌عجیب​ هیچ‌کدامشان احساسِ آسودگی‌یادم​ یا پیروزی نمی‌کردند.

قرصِ درخشانِ خورشید همچون‌حرفش​ تیغهٔ گیوتین بالا می‌آمد،‌اصلِ​ آماده تا جانشان را بگیرد.

جادوگر با چشمانِ بسته روی چمن نشسته بود، داشت‌عجیب​ قدرتش را برای نبردِ پیش‌رو با اژدهای عاج جمع‌قبل​ می‌کرد و می‌کوشید تا جای ممکن از زخم‌هایش التیام یابد.

افی روی زمین دراز کشیده بود، آن‌قدر‌می‌ده​ کوفته و خسته بود که نمی‌توانست تکان‌غُرشی​ بخورد. کاسی داشت به زخم‌های او رسیدگی می‌کرد.

کای با چهره‌ای درهم تیرهایی را که توانسته‌مگه​ بود جمع کند می‌شمرد. نقابِ زغالی‌اش دیگر نبود‌وقتی​ و صورتِ سوخته و ازریخت‌افتاده‌اش را نمایان می‌کرد.

سانی با کمی فاصله ایستاده بود و‌سرِ​ به مجسمهٔ کوچکی نگاه می‌کرد که کفِ دستش‌می‌رسه​ قرار داشت و به زنجیری نازک وصل بود.

مجسمه از آهن ریخته شده بود و زنِ جوانِ زیبایی را نشان می‌داد که نیزه‌ای‌نقشه​ در یک دست داشت و قلبِ انسانی را در دستِ دیگر می‌فشرد؛ برهنگی‌اش تنها با‌خوبه​ پوستِ جانوری که دورِ ران‌هایش بسته شده بود پوشانده شده و چهره‌اش در سایه‌ها گم بود.

بسیار شبیهِ مجسمهٔ ایزدبانوی جنگ بود که در روزِ اولش در کابوس دیده‌نداشتم​ بود، اما در یک جزئیات فرق داشت: از زخمِ روی سینهٔ مجسمه خون جاری‌می‌رسه​ بود، انگار قلبی که در دست داشت زمانی متعلق به خودِ زنِ جوان بود.

هیکلش به‌طرزِ‌حالتی​ عجیبی آشنا‌خنثی​ به نظر می‌رسید.

این خاطره را برای‌حرفش​ دومین بار کشتنِ سولوین‌اصلِ​ به دست آورده بود.

روی رون‌ها نوشته شده بود:

خاطره: [آخرین آرزو].

رتبهٔ خاطره: متعالی.

ردهٔ خاطره: ۱.

نوعِ خاطره: تعویذ.

توصیفِ خاطره: [زنِ جوانی روزگاری آرزوی رهایی داشت، اما آزادی‌اش را تنها می‌توانست در مرگ بیابد. مرگ را فرا خواند و مرگ، متأثر از خلوصِ او، فرا رسید. اما زنِ جوان به‌جای آنکه خودش آن را در آغوش بکشد، مرگ را به کسانی پیشکش کرد که او را در غل‌وزنجیر نگه داشته بودند.]

افسون‌های خاطره: [آرزوی مرگ].

توصیفِ افسون: [کسانی که دارندهٔ این خاطره را می‌بینند، بی‌اختیار وادار می‌شوند؛ دوستان الهام می‌گیرند و دشمنان به دنبالِ دارنده می‌گردند. قدرتِ خاطره هرچه هدیهٔ مرگ را به دشمنانِ بیشتری بدهند افزایش می‌یابد، و می‌تواند برای التیامِ زخم‌های دارنده مصرف شود.]

شارژِ مرگ: [۰/۱۰۰۰].

سانی کمی تردید کرد‌راستی​ و بعد با آهی‌انتظار​ تعویذ را مرخص کرد.

این خاطرهٔ قدرتمندِ جدیدش بی‌شک می‌توانست بی‌نهایت مفید باشد، به‌ویژه توانایی‌اش در‌قراره​ بازگرداندنِ او از آستانهٔ مرگ. با این حال، حدس می‌زد برای اینکه‌فکری​ آن التیام واقعاً ارزشش را داشته باشد، باید هزار دشمن را می‌کشت.

همچنان توانِ قدرتمندی محسوب می‌شد، اما نه‌این​ در وضعیتِ فعلی. برای استفاده از آن باید‌عظیم​ مدت‌ها برای پر کردنِ شارژِ تعویذ وقت می‌گذاشت.

در حالِ حاضر،‌دنیا​ فقط دغدغهٔ یک‌می‌ده​ قتل را داشت.

قرار بود ضربهٔ کشنده‌راستی​ را یا به نوکتیس‌انتظار​ بزند، یا به سرورِ عاج.

گویی در پاسخ به افکارش،‌مطلب​ حرکتی ناگهانی در آن بیرون در‌می‌رسه​ شهرِ عاج توجهش را جلب کرد.

سپس، غرررشی‌می‌کرد​ رعدآسا دنیا‌بیار​ را شکافت.

...اژدها داشت می‌آمد.

ناولها | novelha.net