چپتر 232: پیش از توفان
0در چند ساعتِ بعد، سانی کاری نکردمیزیستند جز تماشایِ آسودهخاطرِ چشماندازهای هزارتو. هرچند یکنواخت بودند،تشخیصشان اما همچنان تماشایی و نفسگیر به چشم میآمدند.
ساحلِ فراموششده جایی هولناک اما زیبا بود. آسمانِ خاکستریِ تیره و زمینِ سیاه پسزمینهایویرانهٔ بینقص برای دریای زرشکی و پرجنبوجوشِ تیغههای مرجانیِ درهمپیچیده میساختند. اینجا و آنجا، عوارضِمانده عجیبِ زمین یکنواختیِ منظره را میشکستند و شعلههای کنجکاوی را در دلِ سانی روشن میکردند.
هر چه نباشد،میکردند او اگر هیچچیز نبود،نبود دستکم کاوشگری پرشور بود.
گیرم که بیشترِ کاوشهایش بهکامل مرگِ چیزی زیرِ تیغهٔ اونامشخصی ختم میشد. اما باز هم...
آن بیرون در اعماقِمیبردند هزارتو، سانی چیزهای بسیاری دیدحتی که توجهش را جلب کرد.
بقایای اسکلتیِ هیولاهای عظیم، با نشانههایی از نبردهای درندهخویانه که روی استخوانهایشان نقش بسته بود. لاشههای درهمشکستهٔ کشتیهای غولپیکر، بامیبودند شکافهای وحشتناک در بدنههای مستحکمشان. مغاکهای عمیقی که پر از تاریکی و خلأ بودند و به اعماقِ این سرزمینِ نفرینشده راهوجود میبردند، جایی که وحشتهای واقعی در آن میزیستند. و چیزهایی که حتی نمیتوانست توصیفشان کند، چه رسد به اینکه تشخیصشان دهد.
حتی چندین ویرانهٔ پهناور دید که زمانی باید شهرهایی کامل میبودند.گیرم حالا تنها اشکالِ نامشخصی از ساختمانهای باشکوه باقی مانده بود، پوشیدهاعماقِ از مرجانهای زرشکی، که بهسختی شباهتی به ساختهٔ دستِ انسان داشتند.
نمیدانست پیش از شهرِ تاریک وجود داشتهاند یا همزمان با آن.ساختمانهای در هر حال، انگار هیچ سکونتگاهِ انسانیِ دیگری در ساحلِ فراموششدهداشتند نتوانسته بود مانندِ آن شهرِ نفرینشده در برابرِ نفرینِ تاریکی دوام بیاورد.
همه نابود و بلعیده شده بودند؛ ابتدا به دستِ مرجانهاینمیتوانست زرشکی و سپس با جریانِ بیرحمِ زمان. حالا کسی نماندهزمانی بود تا به یاد بیاورد این شهرهای مغرور زمانی وجود داشتهاند.
هفت قهرمانی که سپاهِ نورِ ستارگان را بنیان گذاشتند، کسانی توصیف میشدند که در تاریکیِ همهچیزخوار زادهباید شده بودند. این نشان میداد انسانها دستکم مدتی در برابرِ نفرین مقاومت کرده بودند. شاید شهرِ تاریک مدتهاانسان پس از آنکه تاریکی این سرزمین را بلعید، بهعنوان آخرین پناهگاه و دژ برای بازماندگان ساخته شده بود.
...که در نهایتمیکردند خیلی هم بههیچچیز دردشان خورده بود.
کاسی رشتهٔ افکارش را پاره کرد؛ ناگهانحالا به سمتِ جنوب چرخید و اخم کرد.مانده حرکتِ سریعش توجهِ همه را جلب کرد.
سانی بیدرنگنفرینشده حسِ بدیمیبردند به دلش افتاد.
نفیس به سمتِمیزیستند دخترِ نابینا چرخیدنمیتوانست و اخم کرد.
«کاسی؟ چیزی حس میکنی؟»
کاسیا چند لحظهباید مکث کرد و بعدحالا با صدایی نامطمئن گفت:
«فکر کنم...نفرینشده فکر کنممیبردند توفانی تو راهه.»
سانی به آسمان نگاه کرد که مثلِ همیشه با پردهای خاکستریتشخیصشان از ابرها پوشیده بود. هیچچیز نشان نمیداد قرار است بهزودی توفانیتنها در بگیرد و آن را در تاریکیِ نفوذناپذیر و خشم فرو ببرد.
اما سازوکارِ ساحلِ فراموششده همین بود. توفانهانبود از غیب میرسیدند و هر تیرهبختی را کهچیزی در آغوشِ مرگبارشان گرفتار میشد، از بین میبردند.
اگر کاسی میگفت نزدیکشدنِ توفانی را حسحالا میکند، پس حتماً همینطور بود. پیشگوی آنهامانده سابقهٔ خوبی در حسکردنِ اینجور چیزها داشت.
«لعنتی...»
توفان یعنی دریای نفرینشده زودتر از معمول ازکند اعماق بالا میآمد. همچنین یعنی باران و رعدوبرق درباید راه بود، که رفتارِ ساکنانِ اعماق را پیشبینیناپذیر میکرد.
همچنین یعنی بادهای توفانی، و وقتی روینبود غولی متحرک در ارتفاعِ دویستمتریِ زمین گیر افتادهچیزی بودی، این خبرِ واقعاً بدی به شمار میرفت.
نفیس دندانقروچه کرد.
«شنیدین. آماده...»
اما دخترِواقعی نابینا حرفشچیزهایی را قطع کرد.
«صبر کنین.روشن یه چیزِنباشد دیگه هم هست.»
ستارهٔ دگرگونزمانی لحظهای مکث کردکامل و بعد پرسید:
«خطرِ دیگهای حس میکنی؟»
کاسی اخمواقعی کرد و باحتی لحنِ عجیبی گفت:
«نه، حس نمیکنم.میکردند فقط... یه صدایهیچچیز عجیبی میشنوم. مثلِ خشخشه.»
همه چند ثانیه بهشهرهایی او خیره ماندند و سعیاشکالِ کردند معنیِ حرفش را بفهمند.
عجیب بود که کای اولین نفری بود که واکنش نشان داد. ناگهان رنگش پرید، چرخید و کمانش راویرانهٔ احضار کرد. پیش از آنکه کسی بفهمد چه خبر است، چیزی در هوا سوت کشید و پیکرِ تاریکی باساختهٔ شدت به سکوی سنگی برخورد کرد و آن را به خون کشید. تیرِ سیاهی از بدنش بیرون زده بود.
سانی از سرِ راه کنار پرید و نفسش بند آمد؛ از شدتِ برخوردِ هیولاویرانهٔ به سنگ خشکش زده بود. حتماً پیش از آنکه تیرِ کای سوراخش کند، در حالِپوشیده شیرجهای طولانی بود و تنها چند لحظه فاصله داشت تا یکی از آنها را برباید.
جانور تا حدودی شبیه به ملخی عظیم بود. بدنش از کیتینِ سیاه پوشیده شده بود و نسبتاً کوچک بود؛ نه بزرگتر ازاعماقِ انسانی بالغ. بالهای پهنش نازک و شفاف بود. در حالِ جانکندن که تشنج میکرد، بالهایش تکان میخورد و چیزی نمانده بود اعضایشکافهای دسته را از روی سکو به پایین پرت کند. نفیس به جلو شتافت، جانورِ چندشآور را گرفت و به پایین پرت کرد.
کای همان موقع داشتشهرهایی تیرِ دیگری برمیداشت. وحشتتنها در چهرهاش موج میزد.
سانی پلک زد.
چرا اینقدرواقعی ترسیده؟ هیولاچیزهایی که دیگه...
کای انگار که افکارش را شنیدههیچچیز باشد، با چشمانی گشاد به اعضایبیشترِ دسته نگاهی انداخت و داد زد:
«گلهای! اینزمانی دیوها گلهای شکارکامل میکنن! آماده باشین!»
پیش از آنکه حرفش تماموحشتهای شود، سانی تکهٔ نیمهشب ونمیتوانست قدیسِ سنگی را احضار کرده بود.
...مُرده!
حالا دیگر همه میتوانستند صدای خشخشی را که کاسی گفته بود بشنوند. معلومکاوشهایش نبود از کجا میآید، اما مثلِ موجی آنها را در بر میگرفت. چندتوجهش لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد. اعضای دسته مضطربانه به بالا خیره ماندند و منتظر...
ناگهان نقطهٔ سیاهی در ابرهای خاکستری پدیدار شد و بهسرعت پایین افتاد؛ فاصلهٔ تا گردنِ غولِ سنگیبهسختی را تقریباً در یک چشمبههمزدن طی کرد. اما پیش از آنکه بتواند حمله کند، نیزهٔ افی بهانسانیِ آن برخورد کرد. ملخِ عظیم عملاً منفجر شد و بارانی از خون را روی پشتِ سنگیِ غول پاشید.
اما تا شکارچی نیزهاش را مرخص کند وچیزهایی پیش از آنکه فرصت یابد دوباره احضارش کند، نقطهٔچندین دیگری پیدا شد، و یکی دیگر، و یکی دیگر...
کای جانورِ دیگری را در هوا هدف گرفت و انداخت، و همزماندهد کاستر با استفاده از قلابسنگِ عجیبی که از دریای روحش احضار کرده بود،ساختمانهای بالهای یکی دیگر را شکست. نفیس شمشیرش را بالا برد و داد زد:
«کاسی! باد!»
دخترِ نابینا یکهباید خورد و شروع بهحالا فراخواندنِ عصای چوبیاش کرد.
در حالی که جرقههای سفیدِ نور هنوز داشتند شکلِ عصا راتوصیفشان در دستانش میبافتند، رقصندهٔ خاموش خودبهخود از غلافش بیرون پرید، درشهرهایی هوا درخشید و ملخی را که نزدیک میشد کاملاً سوراخ کرد.
چند لحظه بعد، تندبادِ قدرتمندی از عصای چوبیکند به آسمان شلیک شد، سرعتِ ملخهای مهاجم رازمانی گرفت و آنها را به تلوتلو خوردن انداخت.
یکی از این واماندگان هر طورهیچچیز که بود توانست روی سکو فرود بیایدکاوشهایش و بیدرنگ به سمتِ سانی جَست زد.
سانی در همان حالِ حرکت گاردشمیبودند را عوض کرد و با شمشیر ضربهایباقی زد که سرِ جانورِ زننده را برید.
با این حال، به خاطرِ اینرسی، بدنِمیزیستند حجیم همچنان به جلو حرکت کرد واینکه با سرعتِ زیاد به او کوبیده شد.
سانی با دشنامی به عقب پرتاب شد و از روی نردهها پایین افتاد. روی سنگ سُرزمانی خورد، تا روی شانهٔ غولِ سنگی غلت زد و خودش را به بخشی از حصارِ دفاعیشباهتی که افی و کای ساخته بودند گرفت. سپس برخاست و دهانی پر از خون تف کرد.
لحظهای بعد، سانیمیکردند خشکش زد وهیچچیز چشمانش گشاد شد.
بر اثرِ غلتخوردن، تصادفاً نگاهش بهمیبودند پایین و به زمین افتاد. چیزیباشکوه که آنجا دید به لرزهاش انداخت.
...پیکرهای تاریکِ بیشماری داشتند از هزارتو پدیدار میشدندچیزهایی و به سمتِ غولِ سنگی جَست میزدند ودهد بهسرعت از بدنِ سنگی و عظیمش بالا میرفتند.