چپتر 1954: عالمِ سایه
0سانی به خودش که آمد، دید بالای تپهٔ بلندی ایستاده است. پیشِ رویش، گسترهٔ متروکیحرکت از تپههای تاریک به هر سو امتداد داشت. نه علفی در کار بود، نه درختی،اثیری نه خزه و گلی. هیچ نشانی از حیات به چشم نمیخورد؛ فقط سکون بود و سکوت.
این منظره تضادی فاحش با گسترههای هولناکِ گورِ خدا داشت؛میخواست جایی که همهچیز در کامِ جنگلِ پهناور و شنگرفیرنگی فروبخارِ رفته بود که از حیاتی گرسنه، بیقرار و کریه موج میزد.
زمین با لایهای نرم از غبارِ ریزنداشت و سیاه پوشیده شده بود، اما زیرِحال پا سفتتر از تپههای شنی حس میشد.
اما چیزی که نفسش را در سینهتاریکی حبس کرد این چشماندازِ متروک نبود، بلکهعظیمی تمامِ چیزهای دیگری بود که حس میکرد.
...آنجا نور بود.
انتظار داشت عالمِ سایه سرزمینی در تاریکیِ ابدی باشد، کاملاً بینور و پوشیده در پردهایابرها از سایهها. اما در عوض، درخششِ نقرهایِ زیبایی این گسترهٔ تاریک را روشن کرده بود؛بادهایی گویی زیرِ آسمانی پرستاره آرمیده باشد... فقط با این تفاوت که هیچ ستارهای در کار نبود.
سانی سرش را که بالا گرفت، آسمانی سیاه دید. دستکم فرض را برمیخورد این گذاشت که آسمان است — راهی برای فهمیدنش وجود نداشت. نه ستارهایصدایش بود و نه ماهی، فقط گسترهای ظاهراً بیپایان از تاریکی به چشم میخورد.
با ایننداشت حال، ابرهاییگسترهای در آسمان بود.
در دوردست، جبههٔ توفانِ عظیمی روی دشتِ تاریک در حرکتجبههٔ بود. دستکم سانی دلش میخواست اینطور صدایش کند؛ در حقیقت،کند ابرها واقعاً ابر نبودند و توفان هم واقعاً توفان نبود.
ابرها نه از بخارِ آب، بلکه از ذراتِ نورِ اثیری شکل گرفته بودند. با درخششی نقرهای در حرکت بودندتوفان و میچرخیدند، گویی بادهایی شبحوار آنها را با خود میبردند. جریانهای عرشی همچون رودهای زیبای نورِ ستارگان بودند کهرودهای این سرزمینِ متروک را روشن میکردند و سایههای عظیم و باستانیِ ساکن در آن را به جریان و رقص وامیداشتند.
منظرهای نفسگیر بود.
اما فراتر از آن... سانی حتی از این فاصله هم میتوانست خشونتِ هولناکِتوفانِ این توفانِ درخشان را حس کند. هم رعبآور بود و هم دلهرهآور، وابر باعث میشد دلش بخواهد برای پنهان کردنِ خودش، عمیقتر در آغوشِ سایهها فرو برود.
توفانی از نور بود.
نه...
نور نبود.
سانی وقتی دقیقترماهی نگاه کرد، لرزهٔبیپایان خفیفی بر تنش نشست.
آن جرقههای نورِظاهراً نقرهای... تازه فهمیدمیخورد واقعاً چه هستند.
جوهرِ روح بود.
توفانی که برراهی فرازِ دشتِ تاریک میخروشید،نداشت توفانی از جوهر بود.
دقیقاً نمیدانست چهماهی برداشتی باید ازبیپایان این موضوع داشته باشد.
در همان حال که چشمانش مسحورِ منظرهٔ زیبا ودوردست در عین حال هولناکِ این توفانِ روح شده بود، حواسِصدایش دیگرِ سانی نیز ذهنش را غرق در حسهای شدیدی میکردند.
البته حسِ سایهاش هم بود.
وقتی این حس بهبرای هر سو جریان مییافت، سانیگسترهای حس کرد... در خانه است.
چیزی جز سایهها احاطهاش نکرده بود؛ سایههایی که همگی به شکلی وصفناپذیر باستانی و به شکلی درکناپذیر عمیق بودند.میخواست اعماقِ تاریکشان چنان پهناور بود که سانی کم مانده بود حس کند در آنها گم شده است، و چنان عظیمبادهایی بود که کم مانده بود از عظمتشان مرعوب شود. بیتفاوتیِ آرام و خفتهشان به او حسِ صلح و آرامش میداد.
هرچه بود،گسترهای سایهها عنصرِبیپایان بنیادینِ او بودند.
اینجا در عالمِ سایه، سانی حس میکرد جوهرِ جان بیشتر از هر زمانِ دیگری به درونِ روحش سرازیر میشودتوفان و آن را تسکین داده و سیراب میکند. کار به جایی رسیده بود که سرعتِ بازیابیِ جوهرِ سایهاش آنقدررودهای بالا رفته بود که میتوانست دستکم یک آواتارِ دیگر را تا ابد و بدون هیچ افتِ جوهری حفظ کند.
...این خوبه.
سانی تلاش میکرد تعادلِ دقیقی میانِ مصرف و بازیابیِ جوهرش برقرار کند. حفظِ دو آواتار در تمامِ اوقات —میخواست سرورِ سایهها و همراهِ رین — کاری بود که میتوانست بدونِ خالیکردنِ مداومِ ذخایرش انجام دهد. پس اینکه فهمیدمیچرخیدند میتواند بدونِ گذشتن از حدِ مجاز، یک تجسمِ دیگر هم برای کاوش به عالمِ سایه بفرستد، خبرِ خوشی بود.
«خب پس...گسترهای برم یه نگاهیتاریکی به اطراف بندازم؟»
خطرِ فوری و مستقیمی در اطرافش حس نمیشد، امادلش سانی فعلاً در همان شکلِ سایهای بیجسم ماند. هیچ سازهایتوفان نمیدید و هیچ حرکتی هم در آن نزدیکی حس نمیکرد.
اما به دلیلی دلشوره داشت.
راستش کاملاً منطقی بود که ناآرام باشد. هرچهمیخورد باشد، قرار بود عالمِ سایه سرزمینِ مرگ باشد. اگرحرکت هر چیزی که میمرد سر از اینجا درمیآورد، پس...
سایههای تایتانهای نامقدس و وحشتهای وصفناپذیر هم باید اینجا میبودند، مگرتوفانِ نه؟ درست است که قرار بود آن موجوداتِ هولناک مرده باشند...ابرها اما موجوداتی از رتبههای بالاتر اغلب فراتر از چنین محدودیتهایی بودند.
مگر ایزدِ سایه ازتوفانِ آن سوی گور بهحرکت او برکت نداده بود؟
حالا کهآسمان به آنبرای فکر میکرد...
آیا سایههای ایزدانماهی و آن هفتبیپایان دیمون هم اینجا بودند؟
سانی لرزید و با احتیاطتاریکی چند قدم به جلو سُر خوردتوفانِ و به تاجِ تپه نزدیک شد.
«یه چیزی...دوردست فکر کنم یهعظیمی چیزی درست نیست.»
حسِ نسبتاً عجیبی داشت.
نه دردی بود و نهظاهراً ناراحتیای، اما قطعاً حس میکردابرهایی چیزی در وجودش درست نیست.
دلشورهاش بیشتر شد.
«چیه؟»
بعد، خشکش زد.
اگر سانی در آنگسترهای لحظه چشم داشت، بیشکمیخورد آنها را ریز میکرد.
چون دید ذرهٔ کوچکی از نورِ نقرهای بهآرامی ازدوردست روی کالبدِ بیجسمش بلند شد و در بادِ شبحواراینطور به رقص درآمد. بعد یکی دیگر، و یکی دیگر...
چرا داشت جرقههایجبههٔ جوهرِ روح ازروی خود ساطع میکرد؟
اصلاً منطقی نبود. نه فقط به این خاطر که قرار نبود بیدلیلتاریکی جوهر نشت کند، بلکه چون سانی از همان اول هم هرگز جوهرِمیخواست روح نداشت؛ او نسبتاً منحصربهفرد بود و در عوض جوهرِ سایه داشت.
سانی با حسی شوم، رونهاظاهراً را احضار کرد و با اضطرابدوردست به شمارشگرِ قطعههای سایهاش چشم دوخت.
لحظهای بعد،گسترهای رگهای از وحشتتاریکی به جانش افتاد.
قطعههای سایهاش... داشتند کم میشدند.
سرعتش زیاد نبود، فقطبرای لحظهای یکی دو تا،ماهی اما جای هیچ شکی نبود.
روحش داشت تخلیه میشد.
نه، نه دقیقاً. تخلیه نمیشد؛ در عوض، داشت بهآرامی متلاشی میشد. عجیب و دور ازحرکت عقل بود، اما نمیتوانست این حقیقت را انکار کند. نه تحتِ حملهٔ روحی بود واثیری نه آسیبِ روحی میدید، حتی دردی هم حس نمیکرد، اما روحش داشت رفتهرفته از هم میپاشید.
داشت تجزیه میشدجبههٔ و به جوهرِروی روحِ خالص درمیآمد.
اگر آن ذراتِ درخشانِبرای نور نبودند، سانی حتیماهی به چیزی شک هم نمیکرد.
با احساسِ وحشت، به دوردست نگاهبیپایان کرد؛ جایی که توفانِ عظیمِ روحجبههٔ بر فرازِ دشتِ تاریک بیداد میکرد.
توفانی متشکلگسترهای از تعدادِ بیشماریتاریکی از جرقههای جوهر.
اگر سانی در آنتوفانِ لحظه مو داشت، موحرکت به تنش سیخ میشد.
«لـ... لعنت...»
آخه اینجا چه جهنمی بود؟
سانی از روی غریزه شکلِ انسانیاش را به خود گرفتجبههٔ و بیدرنگ ردایِ عقیقی را ظاهر کرد. هرچه باشد، سایه کاملاًحقیقت آسیبپذیر بود و روح را بدونِ محافظِ کالبدِ فیزیکی رها میکرد.
سرانجام، جریانِ جرقههای جوهرتوفانِ که از روی اوحرکت بلند میشد قطع شد.
سانی لرزیدآسمان و آهِبرای آسودگی کشید.
«نزدیک بود...»
اما پیش از آنکه بتواند نجاتش راحال جشن بگیرد، حسِ سایهاش حرکتِ نامحسوسی رادشتِ در فاصلهٔ کوتاهی از او دریافت کرد.
...و بعد، ناگهان تیرِ سیاهیعظیمی از تاریکی بیرون جهید ومیخواست بهراحتی سینهاش را سوراخ کرد.