چپتر 1676: جداییناپذیر
0گیاهانِ گوشتخوار و حشراتِ موذی و کریهِ جنگل از نزدیک شدنِساده اربابانِ ویرانهٔ باستانی وحشت کرده و از ترس پنهان شده بودند. پسنقطهای نفیس با سرعت دوید و هر ثانیه مسافتِ زیادی را طی کرد.
باد خنک بودآورد و بدنِ باریکشبگیرد را تسکین میداد.
سرورِ سایهها پیشتاز بود و مثلِ جانوری گام برمیداشت. دستوپای قدرتمندشقدمهایش زمین را میشکافت و هرازگاهی از تنهٔ درختانِ سربهفلککشیده کمک میگرفتپوشیده تا به جلو بپرد و تراشههای چوب را به هوا بفرستد.
خیلی زود، نفیسبگیرد نزدیک شدنِ دشمنِصدای تازهای را حس کرد.
همان نوع گولم دیوارِ تاکها را در هم شکست و زمین از برخوردِ خردکنندهٔ قدمهایشمهیبی لرزید. این موجود دقیقاً شبیه همانی بود که یک دقیقه پیش کشته بودند — بلندقامت،وسعتِ پوشیده از خزهٔ سرخ، با پوستهٔ سنگیِ باستانیای که شبکهای از ترکها رویش را گرفته بود.
این یکی بهجای گرز به عصایی الماسیساده مسلح بود — کسری از ثانیه بعد،شوکِ عصا به سمتِ سرِ دیوِ سایه پرتاب شد.
سرعتش چنان مهیب بود که ضربهٔ مرگبارتاکها اجتنابناپذیر به نظر میرسید. خودِ جنگل همموجود در مسیرِ حرکتِ سلاحِ الماسی تاب خورد.
نفیس شمشیرش رابگیرد بالا آورد تاصدای جلوی ضربه را بگیرد.
کسری از ثانیه بعد، سرورِ سایهها... خیلی ساده از مسیرِ عصا ناپدیدناپدید شد. صدای غرمبِ مهیبی بلند شد و موجِ شوکِ ویرانگری بهشکلِ مخروطیقرار پهن، از نقطهای که قرار بود سلاحِ آسورا به آن بخورد، پخش شد.
بخشِ وسیعی از جنگلجلوی به وسعتِ صدها متر،ناپدید در یک آن ویران شد.
از بختِ بد، نفیس درست وسطِ این مخروطِ ویرانی بود. شمشیری کهلرزید بالا آورده بود، تیز و تسلیمناپذیر، موج را شکافت و اجازه دادسرخ بدونِ اینکه سرعتش خیلی کم شود، به حرکت رو به جلو ادامه دهد.
جَست زد، روی عصای الماسی پا گذاشت، در امتدادشبلند دوید و ضربهٔ هولناکی رو به پایین فرود آوردآسورا — همهٔ اینها تنها در یک لحظه رخ داد.
پوستهٔ سنگی و سختِ جانورِ اعظم نشکافت،آورد اما هدفش این نبود. نفیس میخواست آنغرمبِ را به پوسیدگیِ [عهدِ کینه] آلوده کند.
پیش از آنکه موجود بتواندضربه بگیردش، به عقب جهیده وغرمبِ با ظرافت در هوا چرخیده بود.
سرورِ سایهها از تاریکیِ پشتِ موجود ظاهر شد و اوداچیِ عظیمش مثلِ تیغهٔ یک گیوتینِ غولپیکر فرودهمانی آمد. در آن هیبتِ دیوآسا، محصور در زرهِ عقیقیِ ترسناکش، ابهتش کمتر از آسورای کریه نبود. قدرتِگرز ضربهاش چنان هولناک بود که زانوهای جانورِ اعظم خم شد و پاهایش تا عمقِ خزه فرو رفت.
خودِ زمین شکافت.
تکههای سنگسلاحِ مثلِ ترکش بهشمشیرش هوا پرتاب شدند.
«یکی دیگه هم هست!»
او که بالای سرِ موجودِ کابوسِ بهزانودرآمده قد برافراشته بود، با دو دستش سرِ موجود را وحشیانههمانی گرفت و در یک فنِ خفهکننده قفل کرد. با دو دستِ دیگرش اوداچیِ سیاه را رو بهگرز پایین چرخاند و نوکش را در ترکی که به پوسیدگیِ [عهدِ کینه] آلوده شده بود، فرو کرد.
نفیس چرخید و شمشیرش را تاب داد. تا این لحظه، تنها از توانِ خفتهاشمخروطی استفاده کرده بود. اما در آن لحظه، جرقهای از شعلهٔ روح را احضار کرددرست و درحالیکه درد را تاب میآورد، نامهای آتش و باد را به زبان آورد.
همان یک جرقه به جهنمی خروشان بدل شد وضربه هرچه را در مسیرش بود سوزاند. جنگلِ پیشِ رویششوکِ خاکستر شد و هیبتِ هولناکِ دومین آسورا را نمایان کرد.
یورشِ آن پلید با موجِ شوکِ انفجارِ هدایتشده درصدای هم شکسته بود و شعله به پوستهاش چسبید؛ چنانپهن داغ میسوخت که میتوانست فولادِ متعالی را ذوب کند.
زرهِ سنگیِ آسورا دوام آورد، اما حرارتِ هولناکشکست آن را نرم کرد. با این حال، گوشتِشبیه خشکیدهای که درونش دفن شده بود، آتش گرفت.
موجودِ کابوسِ بلندقامت،بگیرد غرق در آتش،صدای همچون دیوی جهنمی برخاست.
«وقت نیست...»
نفیس از این تأخیرِ لحظهای استفاده کرد تا به پلیدی که سرورِ سایهها زمینگیرششوکِ کرده بود، یورش ببرد. حالا که میدانستند چطور باید یکی از آنها را نابودمتر کنند، میتوانستند با سرعتِ نسبی کارش را تمام کنند... اما جانورِ اعظم، جانورِ اعظم بود.
همین که یک قدیسنوع توانسته بود آن را بهبرخوردِ زمین بکوبد، خودش معجزه بود.
شمشیرش با درخششی خیرهکننده شعلهورناپدید شد و تمامِ نیرویِ افزودهٔ روحِشوکِ تایتانیاش را به خود جذب کرد.
انفجاری از نورِ کورکننده رخ داد و زرهِ سنگیِ پلید فروریخت. حملهٔناپدید مشترکِ نور و سایه بر مقاومتِ روبهزوالِ آن غلبه کرده بود وقرار وحدتِ بینقصِ ارادههای مرگبارشان، ارادهٔ آن برای زندهماندن را در هم شکسته بود.
آسورای بهزانودرآمده آرامآورد افتاد و عصایِ الماسیساده از چنگش رها شد.
دومین موجودِتازهای کابوس تقریباً بهگولم آنها رسیده بود...
در حالی که تاریکیِ سردی در شکافِ نقابش لانه کرده بود، سرورِ سایهها غرشِ بمیپهن کرد و به بدنِ قدرتمندش فشار آورد. نفیس خم شد و جسدِ عظیمِ آسورای کشتهشدهمخروطِ به هوا پرتاب شد؛ تودهٔ مهیبِ آن مثلِ یک دژکوب به پلیدِ درحالسوختن برخورد کرد.
بعد از آن، خیلی زودشمشیرش کارِ موجودی را که تعادلشبگیرد به هم خورده بود، تمام کردند.
او اولی راآورد کشت و سرورِبگیرد سایهها دومی را.
سه جانورِ اعظم تنها درگولم عرضِ سه دقیقه... حتی برایخردکنندهٔ نفیس هم این نتیجهای چشمگیر بود.
اما هنوزضربه هم بهاندازهٔساده کافی سریع نبود.
آن دو بدون اینکه حتی برای برداشتنِ خردههای روحِ مطلقبگیرد توقف کنند، با شتاب دور شدند. موجوداتِ وحشتناکِ بیشتری دربهشکلِ راه بودند و جانِ آن دو خفته به مویی بند بود.
همانطور که میدویدند،آورد سرورِ سایهها ناگهانبگیرد به حرف آمد:
«اینجا... خیلی ممکنه همینجا بمیریم.»
صدایش یکنواخت و واضحساده بود، انگار در هرمهیبی صورت برایش مهم نبود.
نفیس که مدتها بودخورد به حسکردنِ نفسِ سردِ مرگضربه عادت داشت، کوتاه جواب داد:
«درسته.»
سرورِ سایهها لحظهای مکث کرد.
«واقعاً ارزشش روبگیرد داره که برایصدای دو تا خفته بمیریم؟»
نفیس از روی درختی افتادهشمشیرش پرید، چابک فرود آمد و باساده سرعتی خیرهکننده به جلو یورش برد.
«داره!»
برای او، این سؤالِ عجیبی بود... اما خب،شکست مردم اغلب او را اشتباه میفهمیدند. صادقانه جوابشبیه داده بود، اما خودِ سؤال اشتباه و گمراهکننده بود.
چون جانش را برای این خفتهها به خطر نمیانداخت. خفتهها صرفاً یک پیشامد بودند، اما چیزینقطهای که حاضر بود برایش بمیرد، اصولش بود. باور داشت که نجاتدادنِ این نوجوانها کارِ درستی استشمشیری و برای همین، میخواست انجامش دهد. و همچنین کارِ درستی بود چون خودش میخواست انجامش دهد.
پیشترها، خیلی وقتِ پیش... نفیس واقعاً درمانده بود. با ترس تماشا میکرد که چطورغرمبِ هرچه خانوادهشان داشت، از آنها گرفته میشد. یادگارهای خانوادگیشان، ثروتشان، خانهشان. حتی آدمهای دوروبرش هموسیعی یکی پس از دیگری یا کشته میشدند یا فراریشان میدادند و بیهیچ ردی ناپدید میشدند.
جایِ خالیِبالا آنها زخمی برضربه جا گذاشته بود.
شاید به همین خاطر بود که برای داراییهای مادی و خیلی چیزهای دیگری کهموجود مردم معمولاً عزیز میداشتند، ارزشی قائل نبود. چیزهایی که بیشتر از همه برایش ارزششبکهای داشتند، درونِ خودش بودند و به همین دلیل، هیچکس نمیتوانست آنها را از او بگیرد.
باورهایش، اصولش، ارادهاش. تا زمانی که به آنهامهیبی چنگ میزد، هیچچیز نمیتوانست او را بترساند ونقطهای هیچچیز نمیتوانست باعث شود احساسِ درماندگیِ مطلق کند.
با این حال...
گرچه کسی نمیتوانست این چیزها را از او بگیرد، اما امکانمهیبی داشت از دست بروند. میتوانست به خودش خیانت کند و بهبخورد این ترتیب، آنها را دور بیندازد. گمکردنِ خود، آسانترین کارِ دنیا بود.
آنوقت، دیگر واقعاً هیچچیز نداشت.
فکرکردن به آن... بیشساده از حد هولناک بود.مهیبی خیلی وحشتناکتر از مرگ.
برای همین،سلاحِ نفیس ترجیحخورد میداد بمیرد.
فرقی نمیکرد جانش را برای دو خفته به خطر بیندازد یا برایبلند رسیدن به بزرگترین آرزویش. برای او، هر دو یکی بودند؛ هر دوبخشِ جلوهای از وجودِ خودش بودند و در نتیجه، به یک اندازه اهمیت داشتند.
سرورِ سایهها خندید.
«چرا؟»
مگر قبلاً به او نگفته بود که دلیلش اینضربه است که خودش میخواهد؟ به همین سادگی بود... وشوکِ در عین حال، به همان اندازه هم عمیقاً پیچیده بود.
مدتها بود که از تلاش برای توضیحدادنِ خودشناپدید به دیگران دست کشیده بود. اما، نفیس بهنوعیبهشکلِ حس میکرد... که شاید، سرورِ سایهها بتواند درکش کند.
نفیس در حالیهمان که با تمامِ سرعتتاکها میدوید، لبخندِ کمرنگی زد.
«چون درضربه غیرِ این صورت،ناپدید دیگه خودم نبودم!»