چپتر 311: آخرین
0چند روز در انتظاری پرتنش گذشت. سانیمرحلهای این روزها را مثل قبل گذراند: تمرینقدم و آمادهسازیِ ذهنی برای آنچه در راه بود.
کارهای زیادی داشت.
اول از همه تکنیکش بود؛ تکنیکی مبتنی بر سبکِ نبردِ روانی که نفیس به او آموخته بود،اما و حالا عناصری از سبکِ استوارِ قدیسِ سایه هم به پایهٔ انعطافپذیرش اضافه میشد. مهارتش مدام صیقلآزاد میخورد و رفتهرفته در سطحی که درکِ کنونیاش از مبارزه اجازه میداد، ارتقا مییافت و تثبیت میشد.
سانی دیگر تازهکار نبود. از صدها نبردِ مرگباردارد جان به در برده بود و هر کدامتلنگرِ او را قویتر و باتجربهتر از قبل کرده بود.
اما بینقص کردنِ تکنیکش هنوز آسان نبود،مرحلهای چون ابتدا باید خود را شکستناپذیر میکرد وتبدیلِ سپس آن استحکام را به انعطافپذیری تغییر میداد.
حالا که سانی بالاخره وقتِ آزاد داشت، از آن استفاده کرد تا سبکش را بارقصِ واقعیتِ جدیدِ محدودیتهای جسمانیِ بهبودیافتهاش تطبیق دهد. بسیاری از کارهایی که پیش از سفر بهانگار کوههای تهی برایش غیرممکن بود، حالا ممکن شده بود. رویکردش به مبارزه هم باید تغییر میکرد.
رسیدن به همهٔارتقا اینها نیازمندِ تلاشدیگر و تفکرِ زیادی بود.
دومین کار، رقصِ سایه بود. سانی هنوز در مرحلهای بود که داشت رفتهرفته مجموعهای از حرکاتِ کاربردی را برای تمرین در اینتمریناتش سبکِ گریزپا شکل میداد. حس میکرد حالا تنها یک قدم با تبدیلِ تصورش از رقصِ سایه به واقعیت فاصله دارد. با اینجلسه حال، انگار یک عنصرِ حیاتی کم بود. برای برداشتنِ این قدمِ آخر، به یک تلنگرِ نهایی نیاز داشت؛ به یک لحظه الهام.
با این وجود، تمریناتش بیفایده نبود. تا رسیدنِ آن لحظهٔ الهامبخش، این تمرینها بهقدم آمادهسازیِ جسم و ذهنش کمک میکردند و آنها را مانند سایهها انعطافپذیر و شکلپذیرنهایی میساختند. وقتی آخرین مکاشفه رخ میداد، جسم و ذهنش برای پذیرشِ آن آماده بودند.
پس از هر جلسه تمرینِ فشرده،رویکردش تکتکِ عضلاتِ بدنش درد میگرفت و موجیدومین از خستگیِ ذهنی وجودش را فرا میگرفت.
سومین مورد، مهمترین کار بود. باید ذهنتازهکار و روحش را به دژی تبدیل میکردقویتر که در برابرِ شوکِ آینده دوام بیاورد.
باید به چنان شفافیتی دست مییافت که اجازهدارد دهد در پایانِ تمامِ این ماجراها پیروز بیرون بیاید،نهایی و فعلاً، این کار دستنیافتنیترین هدف به نظر میرسید.
تبدیل کردنِ جسم و ذهن به ابزاری بینقص سخت بود، اماگریزپا انجامِ همین کار با روح بهمراتب سختتر بود. با این حال،عنصرِ این دقیقاً همان مانعی بود که باید از سرِ راه برمیداشت.
درست بهبرایش همین منوال،ممکن شش روز گذشت.
...در روزِ هفتم پس از رفتنش، کای بالاخره برگشت. این مردِ جوانِ جذاب خسته و ژولیدهکرده به نظر میرسید؛ زره و لباسهایش پوشیده از خاک، غبار و خونِ خشکشده بود. تیردانی کهبالاخره با خود برده بود حالا خالی بود و بریدگیهای کمعمقی روی پارچهٔ کتش به چشم میخورد.
سایهٔ سانی تمام این مدت آسمانِ بالایفاصله قلعهٔ روشن را زیر نظر داشت، پس اوآخر یکی از اولین کسانی بود که خبردار شد.
سانی که به اتاقِ کوچکی رسید که نقشِ اتاقِ شورای نفیس را داشت،تنها کای آنجا بود؛ کنارِ آتش نشسته بود و با ولع از لیوانی سفالی وتلنگرِ زمخت آب مینوشید. افی کنارش بود و داشت بشقابِ غذایی را به دستش میداد.
کای بابرایش دیدنِ اوممکن لبخندِ بیجانی زد.
«هی، سانی.»
سانی کمی مکث کرد، بعدتصورش به مردِ جوانِ زیبارو نزدیکانگار شد و دستی به شانهاش زد.
«هی، کای. خوش برگشتی.»
پس از آن نه او حرفی زد وهمهٔ نه افی؛ به دوستشان فرصت دادند تا نفسمرحلهای تازه کند و منتظر ماندند تا بقیه هم بیایند.
یکی پس از دیگری، کاسی، کاستر و سیشاننبود در اتاق حاضر شدند و با کای احوالپرسیکرده کردند. نفیس آخرین نفری بود که وارد شد.
نگاهی به همه انداخت و بعدواقعیت نزدیکِ کای نشست. پس از چند لحظهبرداشتنِ مکث، در چشمانش خیره شد و پرسید:
«چند نفر؟»
کای مدتی ساکت ماند و رفتهرفته حالتی جدیهمهٔ در چشمانش نقش بست. سرانجام رو برگرداند ومرحلهای آهی کشید. تنها یک کلمه از لبانش خارج شد:
«...هیچکس.»
صدایش در اتاقِقدم کوچک پیچید و چهرهٔفاصله حاضران را تاریک کرد.
«کلِ هزارتو رو گشتم تا شاید نشونهای از عبورِ یه خفته پیدا کنم.تنها ولی هیچی نبود. نه کسی زنده بود و نه جسدی افتاده بود، حتیآخر یه استخونِ تازه هم پیدا نکردم. طلسم... امسال هیچکس رو به این جهنم نفرستاد.»
سالِ بعد همغیرممکن نمیفرسته. درست همونطوررویکردش که فکر میکردم.
سانی آهی کشید.ارتقا گاهی بد نبوددیگر آدم اشتباه کند.
پانزده سال پیش، طلسم هفت نفر را به ساحلِ فراموششده فرستاده بود. سالِ بعد، این تعداد دو برابر شدلحظه و بعد هر سال بیشتر و بیشتر. کار به جایی رسید که پس از هر انقلابِ زمستانی، صدها خفتهوقتی به شهرِ تاریک میرسیدند... تا سالِ گذشته که تنها چهار نفر از آنها آمده بودند: سانی، نفیس، کاسی و کاستر.
سه نفرِ دیگر هم درکار هزارتو کشته شده بودند، بیآنکهکاربردی هرگز پایشان به ویرانههای نفرینشده برسد.
به همین دلیل، ساکنانِ قلعهٔ روشن نظریهای ساخته بودند که تعدادِ افرادِ فرستادهشدهدومین به این منطقه از عالمِ رؤیا، از چرخهٔ خاصی پیروی میکند. اگر حق بافاصله آنها بود، دستکم چهارده خفته باید یک هفته پیش جایی در هزارتو ظاهر میشدند.
اما سانیمیداد هرگز به اینتثبیت نظریه باوری نداشت.
در ذهنِ او، آن چهار نفر هرگز قراردارد نبود آغازگرِ چرخهٔ جدیدی باشند. همیشه فکر میکردتلنگرِ که در عوض، قرار بوده آخرین نفرات باشند.
آخرین فرصتی کهتفکرِ طلسم به مردمِرقصِ ساحلِ فراموششده داده بود.
و حالا میدانستغیرممکن که حق بارویکردش او بوده است.
نفیس با آهی آرام سر تکان داد و مدتیصدها به آتشِ درونِ شومینه خیره ماند. همه در سکوتبینقص ایستاده بودند و انتظار میکشیدند تا او تصمیمش را بگیرد.
سرانجام، بیآنکه نگاهشان کند گفت:
«...به همه بگین تودومین تالارِ تاجوتخت جمع بشن.مجموعهای میخوام باهاشون حرف بزنم.»
کاستر بیدرنگ تعظیمِ کوتاهی کرد و از اتاق بیروناینها رفت. افی نگاهِ گذرا و کوتاهی به نفیس انداختحرکاتِ و به دنبالش رفت. بقیه هم همین کار را کردند.
سانی آخرین نفریارتقا بود که خارج شد؛تازهکار قلبش مثلِ طبل میکوبید.
داره شروع میشه!