---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 769: شاید • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 769: شاید

0

لبخندِ زیبایی چهرهٔ نفیس را روشن کرد و باعث شد بسیار لطیف‌تر و جوان‌تر از همیشه به نظر برسد.‌آرامی​ در تمامِ مدتی که یکدیگر را می‌شناختند، سانی تنها چند بار لبخندش را دیده بود و هر بار با‌مشابهی​ دیدنِ آن، رگه‌ای از حسرت بر دلش می‌نشست. حیف بود که چنین لبخندِ درخشانی این‌قدر کم بر لبانش بنشیند...

شاید ستارهٔ دگرگون در‌چی‌کار​ رؤیاهایش به خود اجازه می‌داد‌سرش​ آن را بیشتر نشان دهد.

نگاهی به میزِ پذیرش انداخت که‌پرسید​ پشتش پناه گرفته بود، سعی کرد‌بعد​ صدایش را آرام نگه دارد و پرسید:

«اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

نفیس لحظه‌ای مکث‌می‌کنی​ کرد و بعد‌بعد​ سرش را پایین انداخت.

«...قایم شدم.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«از چی؟»

در حالی که هنوز‌لحظه‌ای​ به زمین نگاه می‌کرد،‌پایین​ با صدای آرامی جواب داد:

«آدمای بد.»

آهی کشید.

انگار یادی که این کابوس از آن شکل گرفته بود، به دورانِ خردسالیِ نفیس تعلق داشت. حتماً وقتی بچه‌هرگز​ بود اتفاقِ مشابهی برایش افتاده بود... و از این رو، هرچند ستارهٔ دگرگون ظاهرِ بزرگسالِ خود را داشت، اما‌می‌شم​ هم‌زمان یک کودک بود. این یعنی قرار نبود هیچ یادی از دیدار و آشنایی با سانی داشته باشد، اما داشت.

رؤیاها همین‌قدر عجیب بودند. انواعِ تضادها می‌توانستند در‌پایین​ آن‌ها شکل بگیرند و چیزهایی را در هم‌نگاه​ بیامیزند که در واقعیت هرگز کنارِ هم قرار نمی‌گرفتند.

سانی روی زمین نشست، کنارِ نفیس جا‌مکث​ گرفت و به بدنهٔ میز تکیه داد. مدتی‌حالی​ ساکت ماند و سپس با لبخندی دلگرم‌کننده گفت:

«خب... نترس. منم همین‌جا پیشت قایم می‌شم.‌اینجا​ می‌دونی، من تو قایم‌شدن خیلی کارم درسته. اگه‌قایم​ آدمای بد بیان، عمراً بتونن ما رو ببینن.»

نفیس آرام‌هیچ​ سرش را‌آشنایی​ تکان داد.

«نمی‌دونم...»

سانی دست‌به‌سینه شد.

«اگه هم ما رو‌نگه​ ببینن، خودم به حسابشون می‌رسم.‌می‌کنی​ تو این کارم خیلی واردم.»

مدتِ زیادی‌هیچ​ بی‌حرکت ماند و‌داشته​ بعد ناگهان گفت:

«این یه خوابه، مگه نه؟»

نزدیک بود جا بخورد، تمامِ تلاشش‌لحظه‌ای​ را کرد تا جلوی ناسزایی را‌شدم​ بگیرد. این سؤال... بی‌نهایت غافلگیرکننده بود.

خب، دیگر چه انتظاری داشت؟ هر چه بود، او‌می‌کنی​ نفیس بود. حتی تروری از رتبهٔ بیدارشده در کابوسِ اولش‌حالی​ هم نتوانسته بود او را در یک رؤیا اسیر کند.

سانی که خونسردی‌اش را‌آشنایی​ بازیافته بود، فقط سر‌همین‌قدر​ تکان داد. نفیس آهی کشید.

«برای واقعی‌بودن زیادی قشنگه.‌لحظه‌ای​ عجیبه... خیلی وقته که‌پایین​ خواب ندیدم. خیلی وقت.»

آرام‌آرام، فضای میانشان شروع به تغییر کرد. به جریان افتاد و به چیزِ دیگری بدل شد. درخششِ خورشیدی‌نگاه​ سوزان تاریکی را پس زد. آب‌های سرد پس نشستند و جای خود را به ماسه‌های سفید و دست‌نخورده‌حتماً​ دادند. حالا بالای سرشان آسمانی لاجوردی و بی‌کران گسترده بود. سانی حس کرد گرمایی طاقت‌فرسا به پوستش هجوم می‌آورد.

چند لحظه بعد،‌آرام​ بیابانی پهناور و‌پرسید​ سوزان دورتادورشان را گرفت.

به‌جای یک میزِ مدرن، پشتشان به تنهٔ درختی بلند تکیه داشت. پوسته‌اش به‌می‌توانستند​ سفیدیِ همان ماسه‌های دست‌نخورده بود و برگ‌هایش سرخ. ده‌ها هزار جمجمه از شاخه‌های‌میز​ زیبایش آویزان بود که با رشته‌های درخشانِ ابریشمِ سیاه به آن‌ها بسته شده بودند.

دلهره‌آورتر اینکه، دو پیکرِ انسانی بی‌رحمانه به درخت میخ شده و همچون زندانیان از آن آویزان‌نگاه​ بودند. یکی از آن‌ها مردی با موهای سیاه بود که لباسِ تیره به تن داشت. دیگری زنی‌داشت​ سفیدپوش بود با موهایی که همچون نقره می‌درخشید. از جایی که سانی نشسته بود، چهره‌هایشان دیده نمی‌شد.

...شاید این‌طور بهتر بود.

دهان باز کرد،‌آرام​ اما خشکش زد؛‌پرسید​ فهمید نمی‌داند چه بگوید.

خیلی چیزها بود. خیلی چیزها که می‌خواست به او بگوید، خیلی چیزها که می‌خواست از او بپرسد.‌بیامیزند​ مسائلی بود که باید درباره‌شان بحث می‌کردند، مسائلی مربوط به آینده‌شان، خاندان‌های بزرگ، فرمانروایان. مسائلی بود که‌نترس​ باید درباره‌شان بحث می‌کردند، مسائلی مربوط به گذشته‌شان، تصمیماتی که گرفته بودند، اشتباهاتی که مرتکب شده بودند.

احساساتش هم‌چی‌کار​ بود. کینه‌اش، خشمش،‌مکث​ دردش، شادی‌اش، شعفش.

احساساتِ او هم بود...

همهٔ این‌ها بسیار عظیم بود. سانی حالا خیلی بزرگ‌تر از زمانِ اولین دیدارشان بود... با اینکه تنها سه سال گذشته‌هنوز​ بود، اما همان سال‌ها به‌اندازهٔ چند عمر درس‌های تلخی در خود داشت که او آموخته بود. هیچ‌وقت در احساساتِ پیچیده‌حتماً​ خوب نبود و با اینکه در این زمینه پیشرفتی کرده بود، سانی هنوز تا تسلط بر این مسائل فاصلهٔ زیادی داشت.

پس قرار بود چه بگوید؟

مدتی ساکت ماند. سرانجام به‌مکث​ او نگاه کرد و تنها چیزی‌ابرویی​ را گفت که به ذهنش می‌رسید.

صادقانه‌ترین حرف را.

«دلم برات تنگ شده بود.»

نفیس لبخند‌هیچ​ زد و او‌داشته​ هم نگاهش کرد.

«...من هم‌چی‌کار​ دلم برات‌لحظه‌ای​ تنگ شده بود.»

سانی آهِ سنگینی کشید‌چی‌کار​ و کمی وا رفت؛ سرشار‌سرش​ از آسودگیِ عجیبی شده بود.

اما لحظه‌ای‌صدایش​ بعد، چهره‌اش تاریک‌دارد​ و درهم شد.

دندان غروچه کرد،‌دیدار​ به او چشم‌غره رفت‌رؤیاها​ و با حرص گفت:

«اگه واقعاً دلت برام‌لحظه‌ای​ تنگ شده بود... پس‌پایین​ آخه چرا منو جا گذاشتی؟!»

لبخندِ نفیس رفته‌رفته محو‌چی‌کار​ شد. چند لحظه بعد، نگاهش‌سرش​ را برگرداند و آه کشید.

«چون انتخابِ بهتری بود.»

سانی مشت‌هایش را گره کرد.

«آخه فکر کردی کی هستی؟! کی ازت خواست‌پایین​ فداکاری کنی؟! اصلاً می‌دونی چی رو ازم گرفتی؟! کی‌می‌کرد​ بهت حق داد اون انتخاب رو برای من بکنی؟!»

ستارهٔ دگرگون سر به‌چی‌کار​ زیر انداخت و کمی‌بعد​ ساکت ماند. سپس گفت:

«ولی من این‌آرام​ انتخاب رو برای تو‌اینجا​ نکردم. برای خودم کردم.»

مدتی به بیابانِ‌دیدار​ سفید خیره ماند‌باشد​ و بعد آه کشید.

«اگه با من می‌موندی... آره، شاید با هم قوی‌تر می‌شدیم. شاید با هم سریع‌تر رشد می‌کردیم.‌نگاه​ شاید... با هم بهتر می‌بودیم. شاید زنده می‌موندیم. ولی چقدر احتمال داشت این‌طوری بشه؟ برخلافِ من،‌تعلق​ تو نمی‌تونی زخم‌های وحشتناکت رو درمان کنی. روحِ تو با آتش آمیخته نشده. شاید فقط می‌مردی.»

نفیس نگاهش کرد؛‌اینجا​ جرقه‌های ملایمی در‌لحظه‌ای​ چشمانِ خاکستری‌اش روشن شد.

«این "شاید"ها خیلی زیاد بودن، سانی. باید بدترین نتیجه رو در نظر می‌گرفتم. پس تصمیمی گرفتم که جونت رو به‌هنوز​ خطر نندازه. اما... اشتباه نکن؛ این کار رو به خاطرِ تو نکردم. به خاطرِ خودم بود. قضیه این نبود که‌حتماً​ نمی‌خواستم بمیری، قضیه این بود که می‌خواستم خودم رو از تماشای مرگت معاف کنم. من هم باید از خودم محافظت می‌کردم.»

به شن‌های‌هیچ​ سفید خیره شد‌داشته​ و زمزمه کرد:

«من آدمای خیلی زیادی رو‌مکث​ دفن کردم، سانی. حق داشتم خودخواه‌ابرویی​ باشم. حتی اگه بهت آسیب می‌زد...»

سانی با چهره‌ای تاریک‌چی‌کار​ به او خیره شد‌بعد​ و با حرص گفت:

«آخه چرا برات‌آرام​ مهمه من زنده‌پرسید​ بمونم یا بمیرم؟!»

نفیس نگاهش کرد و لبخند‌داشته​ زد. باد موهای نقره‌ای‌اش را‌بودند​ تکان داد و به رقص درآورد.

سپس شانه بالا‌می‌کنی​ انداخت و با‌بعد​ لحنی آرام گفت:

«چون برام مهمه.»

ناولها | novelha.net