---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 128: پادشاهِ تپه • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 128: پادشاهِ تپه

0

سانی به او خیره‌امید​ شد و کوشید معنایِ‌نیاد​ آن حرف‌های عجیب را بفهمد.

«منظورت چیه؟»

افی شانه‌ای بالا انداخت.

«قلعه متعلق به مردیه به اسمِ گانلاگ. اگه می‌خوای وارد بشی‌اصلاً​ و در امنیتِ دیوارهای قلعه زندگی کنی، جوری که شکارچی‌هاش ازت‌اشاره​ محافظت کنن و نیازهاتو تأمین کنن، باید باج بدی. هفته‌ای یه خرده.»

...معلوم بود که حتی در این گودالِ یأس هم‌ببلعه​ استثمار در جریان بود. دیگر چه انتظاری داشت؟ تا‌لعنتی​ زمانی که انسان‌ها وجود داشتند، عاقبت کسی طعمه می‌شد.

سانی حس کرد احساسِ تاریک و آشنایی از اعماقِ روحش‌چطور​ بالا می‌آید. زمانی آن را به خواب فرو برده و‌اشاره​ فراموشش کرده بود، اما حالا سرانجام به جایگاهِ برحقش بازمی‌گشت.

گوشهٔ لبش بالا رفت.

«اگه نتونی‌تاریکی​ باج بدی‌نیاد​ چی می‌شه؟»

زنِ شکارچی‌شبا​ با گیجی‌امید​ نگاهش کرد.

«فکر می‌کنی چی می‌شه؟ اجازه نداری حتی نزدیکِ دروازه‌ها بشی. یه سکونتگاهِ کوچیک برای ما بیچاره‌های‌بیارن​ بدبخت زیرِ دیوارهای قلعه هست؛ همون‌جا با هر چیزِ کمی که داریم سر می‌کنیم و شبا‌قلقش​ می‌لرزیم، به این امید که چیزی از تو تاریکی بیرون نیاد تا ما رو ببلعه. کلش همینه.»

سانی مکث کرد.

«ولی آدما اصلاً چطور‌نیاد​ باید تو این جای‌مکث​ لعنتی خردهٔ روح گیر بیارن؟»

افی به جسدِ‌می‌لرزیم​ هیولاهایی که کشته‌تاریکی​ بود اشاره کرد.

«با شکار. آدم می‌تونه این‌ور و اون‌ورِ شهر موجوداتی از رتبهٔ بیدارشده پیدا کنه. قلقش اینه که پیداشون کنی و بکشیشون،‌شکار​ بی‌اینکه به پستِ یه چیزِ خیلی کشنده‌تر بخوری. آدمای گانلاگ گروه تشکیل می‌دن و می‌رن شکار، و راهیاب‌های باتجربه هم راه‌گروه​ رو نشون می‌دن. اونا غذا، خاطره، مصالح و خردهٔ روح برمی‌گردونن. هیچ‌چیز جلوِ بقیه رو نمی‌گیره که همین کار رو امتحان کنن.»

چند لحظه ساکت‌همینه​ شد و بعد‌آدما​ با لحنی تاریک‌تر گفت:

«البته بدونِ خاطره‌های خوب، مقدارِ زیادی جوهرِ روحِ انباشته‌شده و شناختِ دقیق از شهر، این آدما معمولاً زیاد‌بیارن​ زنده نمی‌مونن. بیشترشون یا می‌میرن یا به راه‌های دیگه‌ای برای به دست آوردنِ خرده رو میارن. شکارچی‌های مستقلِ‌پیداشون​ خیلی کمی هستن که بیشتر از یکی دو تا شکارِ موفق تو کارنامه‌شون باشه. منظورم اوناییه که هنوز زنده‌ن.»

سانی نگاهی به هیولاهای مرده‌چیزی​ انداخت. هر کدامشان آن‌قدر بزرگ بودند‌همینه​ که او را به درنگ وامی‌داشتند.

«تو چی؟ از‌ببلعه​ چند تا جونِ‌مکث​ سالم به در بردی؟»

افی لبخند زد.

«بیشتر از یکی دو تا.»

خنده‌ای کرد، دستش را بالا آورد‌تاریکی​ و با حالتی متفکرانه در چهره،‌مکث​ شروع به تا کردنِ انگشتانش کرد:

«بذار ببینم...‌نیاد​ یک، دو...‌کلش​ اِم، پنج...»

با تمام شدنِ انگشتانِ‌مکث​ یک دستش، سر خاراند‌چطور​ و با کمی تردید گفت:

«خیلی مطمئن نیستم، ولی‌نیاد​ باید حدودِ صد یا‌مکث​ دویست تا باشه. آره.»

چشمانِ سانی‌شبا​ گشاد شد.‌امید​ دو... دویست تا؟

اگر حرف‌های افی حقیقت داشت، پس او قدرتی بود که باید جدی گرفته می‌شد. کشتنِ حتی یک موجود از رتبهٔ بیدارشده هم شایستهٔ احترام بود. اما‌شهر​ کشتنِ صدها مورد از آن‌ها چیزی کم از یک کارِ خارق‌العاده، و شاید حتی قهرمانانه نداشت... و کمی هم ترسناک بود. به‌خصوص از آنجا که او‌خاطره​ آن‌ها را به‌تنهایی در میانِ ویرانه‌ای نفرین‌شده و پر از پلیدهای سقوط‌کرده شکار کرده بود؛ بدونِ هیچ کمکی، و بی‌آنکه به کسی جز خودش تکیه کند.

این زنِ شکارچیِ بی‌خیال،‌مکث​ به آن سادگی که‌چطور​ به نظر می‌رسید نبود.

اخم کرد.

«اگه این راسته، پس نباید برای دادنِ‌بیرون​ باج و موندن تو قلعه مشکلی می‌داشتی. با‌اصلاً​ عقل جور درنمیاد. چرا این کار رو نکردی؟»

افی با بی‌تفاوتی شانه‌ای‌کلش​ بالا انداخت. انگار این‌آدما​ موضوع برایش جذابیتی نداشت.

«فقط این‌طوری بگم‌همینه​ که از... حال‌وهوای‌آدما​ اونجا خوشم نمیاد.»

سانی می‌خواست بیشتر بداند، اما‌ببلعه​ ناگهان نفیس دوباره به حرف آمد‌اصلاً​ و صدایش به‌طرز عجیبی عصبی بود:

«گفتی... راه‌های دیگه‌ای هم‌امید​ برای به دست آوردنِ‌نیاد​ خرده‌های روح هست. چه راه‌هایی؟»

شکارچی به سمتش چرخید و مدتی ساکت ماند؛‌آدما​ رگه‌ای از احساسی تاریک در چشمانش دیده می‌شد. اما‌جسدِ​ لبخندِ بی‌خیالِ همیشگی‌اش خیلی زود آن را پاک کرد:

«خب، چندتا راه هست. اگه توانِ کاربردیِ مفیدی داشته باشی، می‌تونی توی قلعه صنعتگر یا سازنده بشی. خفته‌های این‌شکلی‌شکار​ زیاد نیستن، برای همین خیلی تحویلشون می‌گیرن و بهشون می‌رسن. اگه نه، اِ... فرصت‌های دیگه‌ای هم هست. پسرا می‌تونن‌بخوری​ بشن سربازِ گانلاگ، دخترا هم... می‌تونن برن تو حرمسراش. مخصوصاً خوشگلایی مثل شما دو تا. البته هیچ‌کس مجبورتون نمی‌کنه.»

نفیس اخم کرد.‌بیرون​ سانی می‌دید که جرقه‌های‌همینه​ سفیدی در چشمانش می‌رقصند.

«پس... یا می‌تونی سربازش بشی، یا خدمتکارش، یا‌نیاد​ بازیچه‌ش، یا اینکه بمیری. ولی این... انتخابِ خودته.‌چطور​ هیچ‌کس کسی رو مجبور به کاری نمی‌کنه. معلومه.»

افی نیشخند زد.

«دخترِ باهوش. گرفتی چی شد.»

ستارهٔ دگرگون نگاهش را پایین انداخت؛ چهرهٔ بی‌تفاوتش‌مکث​ سخت و سرد شد. مشت‌هایش چنان محکم گره‌روح​ شده بود که انگار خونی در آن‌ها جریان نداشت.

«پس چرا‌شبا​ کسی... تا‌امید​ حالا اونو نکشته؟»

شکارچی خندید.

«کشتنِ گانلاگ؟ اوه، خیلیا امتحانش کردن. آدمای بزرگ،‌چطور​ آدمای وحشتناک، و هر کسی بینِ این دو‌هیولاهایی​ دسته. اتفاقاً می‌تونی جمجمه‌هاشونو بالای دروازهٔ قلعه ببینی.»

سر تکان داد.

«از طرزِ فکرت خوشم میاد شاهزاده‌خانم، ولی باید فراموشش کنی.‌کلش​ فقط فرض کن جاودانه‌ست. عملاً هم همین‌طوره. حرفمو باور کن وقتی‌گیر​ می‌گم هیچ خفته‌ای نمی‌تونه گانلاگ رو شکست بده، هیچ‌وقت. رسماً غیرممکنه.»

افی آه کشید.

«تازه، هرچقدر هم که از اون عوضی متنفر باشم،‌جای​ اون تنها چیزیه که اینجارو سرِ پا نگه داشته.‌اشاره​ با همهٔ پستی‌ش، اگه نبود، همه‌مون تا الان مرده بودیم.»

سانی به نفیس چشم دوخت‌ببلعه​ و منتظرِ واکنشش ماند. چیزی‌آدما​ که دید اصلاً خوشحالش نکرد.

در چهرهٔ عاجی و‌امید​ زیبایش چیزی جز بی‌تفاوتیِ سرد‌ببلعه​ و عزمی راسخ دیده نمی‌شد.

این همان حالتی بود که اول پیش از نبرد با سنتوریونِ زره‌پوش‌لعنتی​ و بعد با دیوِ زره‌پوش در صورتش دیده بود. حتی بدونِ نیاز‌این‌ور​ به توانِ پیش‌گوییِ کاسی هم به‌راحتی می‌توانست حدس بزند در سرش چه می‌گذرد.

این... قراره دردسرساز بشه.

افی که انگار متوجهِ‌نیاد​ همین موضوع شده بود،‌مکث​ چهره در هم کشید.

«نه، جدی می‌گم. درافتادن با گانلاگ فقط به کشتنت می‌ده...‌کلش​ اونم اگه شانس بیاری. اصلاً بهش فکر نکن. به‌هرحال اینجا‌روح​ توی شهرِ تاریک، زیاد فکر کردن برای سلامتی خوب نیست.»

سپس لبخند‌نیاد​ زد و به‌همینه​ آتش اشاره کرد.

«به‌جاش یکم از این گوشتِ خوشمزه بخور. وقتی شکمت پر باشه‌خردهٔ​ زندگی قشنگه، مگه نه؟ بذار بهت بگم، این احتمالاً آخرین فرصتته که‌اون‌ورِ​ می‌تونی غذای مجانی بخوری. غذا تو این دورواطراف واقعاً کمیابه. باورت می‌شه؟»

سانی آه کشید، به‌نیاد​ جلو خم شد و تکه‌گوشتی‌ولی​ را برداشت که جلزولز می‌کرد.

هر اتفاقی هم که می‌افتاد،‌چیزی​ باید ادامه می‌دادند. قدم‌به‌قدم. این‌کلش​ تنها راهِ زنده ماندن بود.

«معلومه که باورم می‌شه. می‌دونی، من‌مکث​ از حاشیه‌ام. قبل از اینکه برم آکادمی‌خردهٔ​ اصلاً نمی‌دونستم گوشتِ واقعی چه بویی می‌ده!»

با این حرف، تکه‌گوشت را به‌آدما​ دستِ کاسی داد، یکی دیگر برداشت‌روح​ و با ولع مشغولِ خوردن شد.

نفیس کمی مکث‌بیرون​ کرد، اما بعد کارِ‌همینه​ او را تکرار کرد.

افی ریز خندید.

«همینه! ببین،‌نیاد​ خنگول می‌فهمه‌کلش​ چی می‌گم.»

به نظر می‌رسید ستارهٔ دگرگون نصیحتش را‌اصلاً​ گوش داده است. دست‌کم در ظاهر پذیرفته بود‌جسدِ​ که شکست دادنِ اربابِ فعلیِ قلعه غیرممکن است.

اما سانی می‌دانست که‌نیاد​ او در اعماقِ وجودش‌مکث​ هنوز قانع نشده است.

به‌هرحال، نفیس‌شبا​ عادت داشت غیرممکن‌ها‌چیزی​ را ممکن کند.

ناولها | novelha.net