---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 457: برجِ عاج • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 457: برجِ عاج

0

«قدیس... بیا اینو ببین...»

سانی روی چمنِ نرم نشست و از نورِ خورشید و بادِ خنک لذت می‌برد. حتی خودش هم نمی‌دانست چقدر دلش برایشان تنگ شده‌شوم​ بود... در واقع، دلش برای همه‌چیز تنگ شده بود. حالا که به گذشته نگاه می‌کرد، تصورش سخت بود که چطور بیش از یک‌هم‌زمان​ ماه نیستیِ مطلق را تاب آورده و عقلش را از دست نداده بود. انگار تجربه‌هایش در شهرِ تاریک او را بسیار جان‌سخت‌تر کرده بود.

...سایهٔ برجِ عاج با نزدیک شدنِ غروب آرام‌آرام‌سبزِ​ جلوتر می‌آمد و گذرِ زمان را نشان می‌داد. در‌همان​ چمنزارِ سبزِ جزیرهٔ بهشتی همه‌چیز آرام و ساکت بود.

دیوِ کم‌حرف در پاسخ به احضارش همان نزدیکی ظاهر شد‌داخلش​ و در سکوت ایستاد و به برجِ سفید و باشکوه‌سنگی​ چشم دوخت. با این حال، چشمانِ یاقوتی‌اش هیچ احساسی نشان نمی‌داد.

سانی آهی کشید.

«...خب، به نظرم قشنگه.»

جزیرهٔ معلق چندان بزرگ نبود، برای همین سانی کم‌وبیش می‌توانست لبه‌اش را در همان نزدیکی ببیند که در محاصرهٔ تخته‌سنگ‌های شناور‌ایستاد​ از مرمرِ خردشده بود. در این سمتِ جزیره چمنزاری قرار داشت، بیشه‌ای که در باد خش‌خش می‌کرد، و آلاچیقی ظریف که‌کم‌وبیش​ از همان مادهٔ سفیدِ خودِ برجِ عاج ساخته شده بود. طاقِ سنگیِ داخلش هم سفید و خالی بود. گذرگاه ناپدید شده بود.

کمی دورتر، پاگودای بزرگ و باشکوهی ایستاده بود که با مسیری سنگی به آلاچیق وصل می‌شد و زمانی‌ایستاده​ به دیمونِ امید تعلق داشت. اگر کپیِ آن در آسمان زیرین تاریک و شوم بود، نسخهٔ اصلی‌اش کاملاً برعکس‌زیبا​ بود. زیبا، ظریف و کمی وهم‌انگیز بود؛ انگار آن‌قدر متعالی بود که نمی‌توانست در عالمِ فانی وجود داشته باشد.

...به‌نوعی، وجود هم نداشت.

با این حال، چیزی در برجِ عاج بود که سانی را معذب می‌کرد. نمی‌توانست این حس‌دیمونِ​ را دقیقاً توصیف کند، اما انگار هم‌زمان به سمتش کشیده می‌شد و از آن احساسِ خطر می‌کرد.‌عالمِ​ این حس از شهودش نشئت نمی‌گرفت، بلکه بیشتر از ژرف‌ترین گوشه‌های روحش برمی‌خاست. حسِ نسبتاً قدرتمندی بود.

تازه در شکلِ‌گذرِ​ خودِ برج هم چیزِ‌چمنزارِ​ عجیبی به چشم می‌خورد.

چیزِ عجیبی دورِ پایه‌اش پیچیده بود؛ کلِ محیطِ پاگودای بزرگ را‌خالی​ دور می‌زد و از دید پنهان می‌شد. آن چیز تقریباً هم‌رنگِ برج‌می‌شد​ بود، اما کمی کدرتر، و از بخش‌های بلند و فرسوده‌ای تشکیل می‌شد.

سانی پس از‌مادهٔ​ مدتی تماشا، بالاخره‌ساخته​ فهمید آن چیز چیست.

...استخوان. آنچه دورِ برج پیچیده‌کمی​ بود، بقایای دمِ موجودی عظیم‌مسیری​ و مرده بود. اخم کرد.

«...خوبه که‌می‌آمد​ مرده. امیدوارم‌زمان​ همین‌جوری بمونه.»

سانی آهی کشید، با کمکِ نگاهِ بی‌رحم از جا بلند شد‌خالی​ و به سمتِ لبهٔ جزیره رفت. قدیس در حالی که تیغهٔ‌وصل​ تکهٔ نیمه‌شب را روی شانه‌اش گذاشته بود، به دنبالش راه افتاد.

وقتی به لبه رسید، با احتیاط پایین را نگاه کرد و تکه‌های ازهم‌گسیختهٔ جزایرِ زنجیری‌پاگودای​ را در اعماقِ زیرِ پایش دید. از این ارتفاع، شبیه قطعاتِ موزاییکی زیبا بودند که‌زیرین​ کسی روی پس‌زمینه‌ای از تاریکیِ مخملی چیده باشد و مشتی ستارهٔ درخشان هم لابه‌لایشان سوسو بزند.

سانی مدتی به پایین خیره‌کمی​ ماند، سپس سنگی از زمین‌مسیری​ برداشت و به پایین پرت کرد.

سنگ حدود صد متر بی‌هیچ مانعی سقوط کرد.‌سبزِ​ اما بعد، ناگهان ترک برداشت و تکه‌تکه شد؛ تکه‌هایی‌همان​ که پودر شدند و در باد از هم پاشیدند.

«...لعنت.»

انگار فشارِ خردکننده هنوز آنجا بود. فقط خودِ‌سنگیِ​ برجِ عاج، جزیره‌ای که رویش ایستاده بود و‌باشکوهی​ محدودهٔ کوچکی در اطرافش از آن در امان بودند.

چطور می‌خواست پایین برود؟

سانی مدتی با چهره‌ای شاکی لبهٔ جزیره ایستاد،‌سبزِ​ سپس برگشت و به سمتِ داخلِ جزیره رفت‌احضارش​ و برجِ عاج را از چپ دور زد.

آن‌سوی پاگودای بزرگ دریاچهٔ زلالی قرار داشت که جویبارهایی از آن‌خالی​ سرچشمه می‌گرفت و از لبهٔ جزیره به پایین می‌ریخت. زیرِ نورِ‌وصل​ درخشانِ خورشید، انگار تمامِ سطحِ دریاچه پرتویی طلایی و ناب ساطع می‌کرد.

سانی نگاهی به انعکاسِ خود در آب انداخت و‌داخلش​ سپس به نیمکتی در همان نزدیکی خیره شد که‌مسیری​ از سنگِ سفید تراشیده شده بود و کنده‌کاری‌های ظریفی داشت.

سرانجام جلوتر رفت و به‌کمی​ نقطه‌ای رسید که دروازهٔ برجِ‌مسیری​ باشکوه از آنجا دیده می‌شد.

«اوه...»

دروازه‌ها بسیار شبیهِ همان‌هایی بودند که در اعماقِ آسمان زیرین‌داخلش​ باز کرده بود، با این تفاوتِ اصلی که رنگشان فرق‌سنگی​ داشت و اثری از دوده روی آن‌ها به چشم نمی‌خورد.

...و البته این تفاوت که بقایای اسکلتِ جانوری عظیم جلوی آن‌ها افتاده بود؛ بدنِ مارمانندش دورِ‌باشکوهی​ برج پیچیده و جمجمهٔ بزرگش درست کنارِ درهای بلند و سفید قرار داشت. هر یک از نیش‌های‌اصلی‌اش​ ترسناکِ آن جانورِ عظیم دست‌کم به‌اندازهٔ قدِ سانی بود. تاریکیِ ژرفی در چشمانِ خالی‌اش لانه کرده بود.

بدنش لرزید.

«اون... یه اژدهاست؟»

در واقع همین‌طور بود. درست جلوی سانی، استخوان‌های فرسوده و‌داخلش​ سفیدچون‌برفِ یک اژدهای واقعی قرار داشت. تصویرِ آن موجودِ قدرتمند که‌آلاچیق​ مرده جلوی برجِ دست‌نخورده افتاده بود، باوقار، مرموز و ترسناک بود.

چه چیزی‌ظریف​ می‌توانست چنین‌سفیدِ​ موجودی را بکشد؟

سانی با این فکر که اصلاً دلش نمی‌خواست جوابِ این سؤال را بداند، کمی مکث کرد‌دیمونِ​ و سپس به سمتِ بقایای اژدها رفت. از تهِ دل امیدوار بود که جانورِ عظیم تکان‌نمی‌توانست​ نخورد و زنده نشود. اگر این اتفاق می‌افتاد... خب. بهتر بود اصلاً به آن فکر نکند.

با رسیدن به جمجمهٔ سفیدِ آن موجودِ‌چمنزارِ​ قدرتمند، سانی کمی تردید کرد، سپس از میانِ‌پاسخ​ نیش‌های ترسناک گذشت و به دروازه‌ها نزدیک شد.

...کمی لایِ آن‌ها باز بود،‌سفیدِ​ بنابراین حتی نیازی نداشت برای‌داخلش​ باز کردنشان از جوهر استفاده کند.

سانی شجاعتش را جمع کرد،‌خودِ​ دستش را بالا آورد... و دروازه‌ها‌گذرگاه​ را هل داد و باز کرد.

ناگهان کمی احساسِ خواب‌آلودگی کرد.

«چی... این دیگه چیه؟»

سانی سرش را تکان داد تا خواب‌آلودگی را بپراند، واردِ برج شد و‌ناپدید​ دید در تالارِ بزرگی است که نورِ درخشانی از پنجره‌های بلندش به داخل‌امید​ می‌ریخت. با این حال، هوای داخل با تاریکیِ عجیب و سوسوزنی آمیخته بود.

و در مرکزِ آن...

زنجیر.

هفت زنجیر روی کفِ سفید و بی‌نقص کشیده شده بودند، گویی از آن روییده باشند، و هر‌همان​ کدام به غلی شکسته ختم می‌شدند. غل‌ها پر از رون‌های حکاکی‌شده بودند و مخدوش به نظر می‌رسیدند؛ فلزشان‌نظرم​ از هم دریده بود. آن‌ها همچنین منبعِ همان سوسوزدنِ عجیب بودند که همچون رشته‌های اثیری از سطحشان برمی‌خاست.

توده‌ای آشفته و پیوسته در حالِ تغییر از تاریکیِ مطلق، درست در‌گذرگاه​ مرکزِ تالارِ بزرگ می‌تپید. نه، تاریکی نبود... بلکه بیشتر شبیهِ شکافی در‌زمانی​ تاروپودِ واقعیت بود، شکافی که می‌توانست حتی خودِ نور را هم ببلعد.

سانی خودش را جمع کرد، سپس قدمی‌طاقِ​ محتاطانه به جلو برداشت به این امید‌دورتر​ که ببیند چه چیزی پشتِ تاریکی پنهان است.

اما تا این کار‌ناپدید​ را کرد، صدای آشنایی‌باشکوهی​ در سکوتِ تالارِ بزرگ پیچید:

«بایست، سانلس!‌می‌آمد​ اگر می‌خواهی‌زمان​ زنده بمانی برگرد.»

ناولها | novelha.net