---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1157: ریشهٔ خون‌پرورده • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1157: ریشهٔ خون‌پرورده

0

در شرایطِ عادی، مبارزه با موجودی که در سمتِ تاریکِ جزیره لانه کرده بود کارِ سختی می‌شد؛‌کندویی​ هرچه باشد، زیرش پهنهٔ بی‌انتهای مغاکی تاریک قرار داشت و انسان‌ها هم به تواناییِ پرواز معروف نبودند.‌هدایت​ مبارزه با پلیدی فاسد‌شده، آن هم درحالی‌که از سطحِ سنگی و خطرناکِ زیرِ جزیره آویزان باشی، خودکشی بود.

البته حتی در آن وضعیت هم راه‌هایی برای برتری یافتن وجود داشت. مثلاً کای واقعاً می‌توانست پرواز‌عظیم​ کند. سانی می‌توانست به شکلِ دیوِ سایه دربیاید، که دقیقاً برای همین نوع نبردها ساخته شده بود. افی‌کرد​ آن‌قدر زور داشت که در یک چشم‌به‌هم‌زدن از روی سطح، تونلی به سمتِ موجود بکَند؛ و راه‌های دیگر.

اما امروز هیچ‌کدام از این‌ها لازم نبود، چون کاسی و کشتیِ پرنده را در اختیار داشتند. کشتیِ باشکوه در‌شبیه​ آسمان زیرین شیرجه زد و آن‌قدر پایین رفت تا جزیرهٔ کشتیِ شکسته و موجودی که در سایه‌اش پنهان شده‌رها​ بود، بالای سرشان قرار گرفت. فعلاً فاصلهٔ امنی را حفظ کرده بودند، اما نقطه‌ضعفِ اصلی دیگر از بین رفته بود.

سانی به تاریکی‌ای که زیرِ جزیره را در خود فرو برده بود، چشم دوخت. حفره‌های‌چشم‌به‌هم‌زدن​ بزرگی در سنگ و خاک به چشم می‌خورد که باعث می‌شد کلِ جزیره شبیه کندویی عظیم‌کشتیِ​ به نظر برسد. این غارها باریک و عمیق بودند و چیزی در اعماقشان پنهان شده بود.

بزرگ...

با این حال،‌خود​ مجبور نبود فقط‌چشم​ به چشمانش متکی باشد.

کاسی پاروهای هدایت را رها کرد، از دایرهٔ رونی‌برده​ بیرون آمد و به نرده‌های چوبی نزدیک شد. مدتی‌کلِ​ دره‌های تاریک را برانداز کرد و بعد آه کشید.

«یه هیولای‌شکلِ​ فاسد‌شده‌ست. پیر‌سایه​ و قدرتمند.»

دخترِ نابینا می‌توانست سرشت‌ها، توان‌ها و صفت‌های بیدارشدگان را ببیند... اما این‌خاک​ قدرت به او اجازه می‌داد از موجوداتِ کابوس هم اطلاعات کسب کند. نقاطِ‌چیزی​ قوت، نقاطِ ضعف و ماهیتشان؛ کاسی در این زمینه منبعِ دانشی بی‌بدیل بود.

و دانش، سرچشمهٔ قدرت بود.

کمی سرش را کج کرد.

«یه پلیدِ گیاهیه. ریشهٔ‌سایه​ خون‌پرورده. من... من حدس‌نوع​ می‌زنم چطور به وجود اومده.»

بقیه با کنجکاوی به‌خود​ او نگاه کردند. سانی‌دوخت​ ابرویی بالا انداخت و پرسید:

«از کجا می‌دونی؟»

کاسی به‌نقطه‌ضعفِ​ دکلِ کشتی‌شان‌بین​ اشاره کرد:

«انرژیِ افسون‌های این کشتی باید از درختِ مقدسی از بیشهٔ ایزدِ دل تأمین‌آن‌قدر​ بشه. من یه نهال پیدا کردم تا جایگزینِ درختِ اصلی کنم که موقعِ‌این‌ها​ سقوطِ کشتی از بین رفته بود... اما فکر کنم همون موقع نمرده بوده.»

چند لحظه فکر کرد.

«درختِ مقدس باید از نابودیِ کشتی جونِ سالم به در برده باشه و توی خاکِ جزیره ریشه دوونده باشه. با این حال، پیچکِ کرم توی‌اعماقشان​ لاشهٔ کشتی رها شده بود. رشد کرد و درخت رو خفه کرد و ازش فقط یه جسد موند. اما ریشه‌ها باقی موندن... سولوین هم همین‌طور.‌پیر​ خونِ اون توی خاک نفوذ کرد و در طولِ قرن‌ها جذبِ ریشه‌ها شد. سولوین تسلیمِ تباهی نشد، اما ریشه‌ها شدن. این هیولا این‌طوری متولد شد.»

آهی از‌نقطه‌ضعفِ​ میانِ لبانِ‌بین​ کاسی گریخت.

«به هر حال، عظیم و باستانیه، اما‌همین​ نقطه ضعفش آتیشه. می‌تونیم بدونِ نابود کردنِ‌زور​ جزیره، ریشه رو بسوزونیم و خاکستر کنیم.»

پس از گفتنِ این حرف، همه‌برده​ بی‌اختیار به نفیس نگاه کردند. حالتِ‌خاک​ چهرهٔ ستارهٔ دگرگون هیچ تغییری نکرد.

لحظه‌ای بعد، گفت:

«...من انجامش می‌دم.»

سانی سر تکان داد.

«نیازی نیست.»

می‌دانست نف می‌تواند ریشهٔ خون‌پرورده را بی‌دردسر بکشد. می‌توانست شعله‌هایش را‌خاک​ هم به او یا قدیس قرض بدهد... اما برای این کار‌باریک​ باید از سرشتش استفاده می‌کرد، و این نقصش را فعال می‌کرد.

برای بیشترِ بیدارشدگان، استفاده از سرشت به اندازهٔ نفس کشیدن طبیعی بود — به‌ویژه برای سانی که همیشه‌کلِ​ دنیا را از میانِ سایه‌هایش می‌دید. با این حال، نفیس به‌ندرت از سرشتِ خود استفاده می‌کرد. شاید غریبه‌ها‌پاروهای​ متوجه نمی‌شدند، اما نزدیکانش می‌دانستند که توان‌هایش را فقط در نبردها فعال می‌کرد، آن هم تنها در وخیم‌ترینشان.

در ساحلِ فراموش‌شده همین‌طور بود و حالا‌همین​ هم همین‌طور. معمولاً نف برای جنگیدن تنها‌زور​ به قدرتِ بدنی و مهارتش تکیه می‌کرد.

چون هر بار‌تاریکی‌ای​ که توان‌هایش را‌برده​ فرامی‌خواند، زنده‌زنده می‌سوخت.

پس... اگر مجبور می‌شد‌فرو​ وسطِ آن چنان رنجی بکشد،‌بزرگی​ دیگر چه جور تعطیلاتی بود؟

سانی نگاهی به‌اصلی​ او انداخت و‌تاریکی‌ای​ شانه‌ای بالا داد.

«فقط تکهٔ سپیده‌دم‌دیوِ​ رو احضار کن. خودمون‌همین​ از پسِ جونور برمیایم.»

هر نقص نفرینی بود،‌خود​ اما مالِ آن‌ها نفرین‌هایی‌دوخت​ از جنسی دیگر بودند.

کنارش، افی آه کشید.

«لعنت بهش.»

ناگهان لایهٔ نازکی از فلزِ صیقلی پوستش را پوشاند و شکارچی را شبیه مجسمهٔ فولادیِ زیبایی کرد. کنارش،‌تونلی​ کای زرهِ عاج و کمانِ متعالی‌اش را احضار کرد؛ کمانی که پس از کشتنِ تایرنتِ فاسد‌شده، ریشهٔ گورِ‌آسمان​ بدخیم، به دست آورده بود. تیری که انگار دریایی از شعله در خود داشت، روی زهِ سیاه ظاهر شد.

سانی هم نگاهِ بی‌رحم را‌فرو​ احضار کرد که با درخششِ‌بزرگی​ خیره‌کنندهٔ شعلهٔ ایزدی گُر گرفت.

نفیس با‌تاریکی‌ای​ چهره‌ای گرفته به‌برده​ آن‌ها نگاه کرد.

«...من از پسش برمیام.»

افی لبخند زد.

«شاهزاده... تو این سن دیگه باید فرقِ بینِ تونستن و لازم بودن رو‌می‌خورد​ بدونی. هیچ‌کس شک نداره که می‌تونی اون هیولا رو بکشی. اما برای یه‌اعماقشان​ بارم که شده بی‌خیال شو و بذار بقیه هم یکم تفریح کنن، باشه؟»

با این حرف، شکارچی پوزخندی زد و به سمتِ لبهٔ عرشه‌خاک​ دوید. با پریدنش، خطوطِ افسون‌شده کمی روشن‌تر درخشیدند؛ انگار زور می‌زدند تا‌عمیق​ جلوی متلاشی شدنِ چوبِ باستانی را زیرِ نیروی وحشتناکِ پرشِ او بگیرند.

افی از میانِ تاریکی به سمتِ زیرِ جزیره پرتاب شد. در حالِ پرواز، پوستِ فولادی‌اش ناگهان درخشید و از شدتِ حرارت سفید‌نظر​ شد. لحظه‌ای بعد، ریشهٔ عظیمی از یکی از غارها بیرون زد و به سمتِ شکارچی کشیده شد — افی چرخید، از چنگش‌نرده‌های​ جاخالی داد و در عوض روی آن شاخکِ چوبیِ دراز فرود آمد. هر نقطه‌ای که زرهِ گداخته‌اش لمس می‌کرد، در دم آتش می‌گرفت.

ریشه‌های بیشتری‌شکلِ​ از درونِ‌سایه​ جزیره بیرون زدند.

کای از پیش در‌خود​ هوا بود و زهِ‌دوخت​ کمانِ سیاهش را می‌کشید.

سانی اما‌تاریکی‌ای​ هنوز تکان‌فرو​ نخورده بود.

با چهره‌ای درهم، سایه‌های چسبیده به زیرِ جزیره را فراخواند. سایه‌ها‌دوخت​ بی‌درنگ به جلو هجوم بردند و همچون تیغه‌های گیوتین روی ریشه‌ها‌نظر​ فرود آمدند. فشار از روی افی و کای در دم برداشته شد.

سانی نگاهی به نفیس‌سایه​ انداخت، بالِ تاریک را‌نوع​ احضار کرد و لبخند زد.

«آره، شرمنده.‌رفته​ این یکی رو‌فرو​ باید تماشاچی باشی.»

سپس نگاهِ بی‌رحم‌خود​ را تاب داد و‌دوخت​ از عرشه پایین پرید.

...نبرد چندان طول نکشید.

ناولها | novelha.net