---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 156: غذای مجانی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 156: غذای مجانی

0

اولین شکارشان‌افراد​ به‌طرزِ غافلگیرکننده‌ای‌انتظار​ بی‌دردسر بود.

با راهنماییِ یک راهیابِ باتجربه و به کمکِ سایهٔ پنهان‌کارِ سانی، توانستند‌می‌کنند​ از هرگونه موجودِ سقوط‌کرده دوری کنند و صحیح و سالم به مقصد برسند.‌رفت​ آنجا، گروه در ویرانه‌ها پنهان شد و منتظر ماند تا شکارشان پیدایش شود.

نقشهٔ نبرد از پیش در میان گذاشته شده بود. پس از اینکه افی‌رفت​ نوعِ هیولایی را که برای کشتنش آمده بودند همراه با فهرستِ دقیقی از نقاطِ‌احتمالاً​ قوت و ضعفش توصیف کرد، نفیس بی‌درنگ نقش‌های مختلف را بین افراد تقسیم کرد.

سانی انتظار داشت که همه‌چیز درست مثلِ هزارتو پیش برود، اما در کمالِ تعجب این‌طور نشد. درست مثلِ قبل، نف‌ناراحتی‌اش​ قرار بود بیشترِ خطر را به جان بخرد و دشمن را فریب دهد تا نقطه‌ضعفش را لو بدهد. با این‌هماهنگ​ حال، این کاستر بود که قرار بود از این فرصت استفاده کند و ضربهٔ مهلک را فرود بیاورد، نه سانی.

واقعاً هم منطقی بود. هرچه باشد، توانِ او حداقل به‌طورِ رسمی یک‌کمالِ​ توانِ رزمی نبود. عاقلانه بود که این نقش به کسی سپرده شود که‌نقطه‌ضعفش​ توانِ رزمیِ فوق‌العاده قدرتمندی داشت، مثلِ چیزی که کاستر از آن برخوردار بود.

با این حال، سانی نمی‌دانست‌چرا​ چرا از این بابت حرص‌دارند​ می‌خورد. حس می‌کرد دارند جایگزینش می‌کنند.

چون نمی‌خواست بچه‌گانه به‌نظر​ نظر برسد، ناراحتی‌اش را‌ساکت​ فروخورد و ساکت ماند.

وقتی هیولا بالاخره پیدایش شد، همه‌چیز بی‌نقص پیش رفت. نفیس و کاستر توانستند بدونِ اینکه هیچ آسیبی ببینند کارِ موجود را تمام کنند.‌وقتی​ کارِ تیمیِ آن‌ها، هرچند بی‌زحمت نبود، اما به‌طرزِ عجیبی هماهنگ بود؛ احتمالاً به این دلیل که هر دو میراث‌دار بودند و آموزش‌های مشابهی دیده‌وظیفه‌اش​ بودند. سانی که وظیفه‌اش این بود که در صورتِ خراب شدنِ اوضاع واردِ درگیری شود، در نهایت حتی لازم نشد انگشتش را تکان دهد.

افی هم کاری نکرد و صرفاً پیشِ کاسی‌مثلِ​ ماند تا اگر دخترِ نابینا به محافظت نیاز‌قبل​ پیدا کرد، کنارش باشد. وقتی همه‌چیز تمام شد، خندید:

«ها، این بی‌دردسرترین‌برخوردار​ غذایی بود که تا‌حرص​ حالا به دست آوردم!»

جایگاهِ افی در گروه کمی عجیب بود. برخلافِ بقیه، او هیچ تمایلی برای پیوستنِ رسمی به دسته‌ببینند​ نشان نداده بود. در عوض، او تا حدودی شبیهِ یک نیروی اجیرشده بود — وظایفش شاملِ راهنماییِ گروه‌خراب​ در میانِ ویرانه‌ها و دادنِ اطلاعات به آن‌ها می‌شد و بس. او حتی مجبور نبود دوشادوشِ آن‌ها بجنگد.

پس از کشته شدنِ موجودِ کابوس، آن‌ها به‌سرعت آن را قصابی کردند و صحنهٔ نبرد‌چون​ را در حالی که بارِ سنگینی از گوشت به دوش می‌کشیدند ترک کردند. پیش از آنکه‌ببینند​ سایهٔ منارهٔ سرخ بر شهرِ تاریک بیفتد، دسته داشت به طاقِ مرمرینِ پای تپه نزدیک می‌شد.

اینجا بود که بالاخره‌انتظار​ اتفاقِ غیرمنتظره‌ای رخ داد.‌مثلِ​ و مسببِ آن نفیس بود.

پس از اینکه سهمِ منصفانه‌ای از غنائم‌حرص​ را به شکارچیِ پرانرژی داد، نگاهی به سانی،‌بچه‌گانه​ کاسی و کاستر انداخت. سپس ستارهٔ دگرگون گفت:

«می‌خوام شما سه‌بچه‌گانه​ نفر سهمِ گوشتتون‌ناراحتی‌اش​ رو به من بسپارین.»

چی؟ قضیه چیه؟

پیش از آنکه سانی فرصتی‌داشت​ برای پرسیدنِ سؤال پیدا کند،‌برود​ کاسی لبخندی زد و گفت:

«معلومه، نف!»

کاستر هم معطل نکرد.‌نظر​ با تعظیمِ کوچکی سر‌ساکت​ تکان داد و گفت:

«هرطور شما بخواین، بانو نفیس.»

سانی دندان‌هایش را روی هم فشرد. بعد از آن، اگر شروع به بازجویی از او می‌کرد، شبیهِ یک‌بیشترِ​ آدمِ عوضیِ تمام‌عیار به نظر می‌رسید. به‌خصوص به این دلیل که در عمل، او هیچ کاری جز قرض‌بیاورد​ دادنِ سایه‌اش به افی نکرده بود. نفیس و کاستر کسانی بودند که واقعاً جانشان را به خطر انداخته بودند.

«...باشه.»

نفیس سر تکان داد‌نظر​ و در امتدادِ جادهٔ‌ساکت​ سفید به راهش ادامه داد.

وقتی به سکونتگاهِ بیرونی بازگشتند، سهمِ باقی‌مانده از گوشتِ هیولا را به دو‌جایگزینش​ بخش تقسیم کرد. یک بخش را که بسیار کوچک‌تر بود، به کاسی داد. بخشِ‌رفت​ دیگر را که به‌مراتب بزرگ‌تر بود، خیلی ساده روی سنگ‌های سفیدِ جلوی اقامتگاهشان گذاشت.

افی با کنجکاوی به کلِ این‌همه‌چیز​ ماجرا نگاه می‌کرد. حاشیه‌نشینانی هم که برای‌تعجب​ استقبال از آن‌ها جمع شده بودند، همین‌طور.

سانی اخم کرد:

«داری چه‌کار می‌کنی؟»

ستارهٔ دگرگون نگاهی به او‌نظر​ انداخت و بعد به تکه‌گوشتِ‌وقتی​ کوچکِ توی دستِ کاسی اشاره کرد.

«این برای خودمونه تا‌چیزی​ سرپا بمونیم. تا شکارِ‌بابت​ بعدی همین گوشت رو می‌خوریم.»

کسی از‌افراد​ میانِ جمعیت‌انتظار​ داد زد:

«بقیه‌اش چی؟ می‌فروشیش؟ قیمتت چنده؟»

رسم بود که شکارچیانِ سکونتگاهِ بیرونی بخشی از غنایمشان را بفروشند. مردمِ‌وقتی​ اینجا از همین راه شکمشان را سیر می‌کردند. می‌شد گوشت را با‌تیمیِ​ کالا، خدمات، یا در مواردِ بسیار نادر، با خودِ خرده‌های روح معاوضه کرد.

نفیس رو به مردمی کرد که دورشان جمع‌فروخورد​ شده بودند و با اخم به آن‌ها نگریست.‌هیچ​ وقتی همه ساکت شدند، با لحنی سرد گفت:

«گروهِ شکارِ‌فوق‌العاده​ من هیچ‌چیزی​ گوشتی نمی‌فروشه. هیچ‌وقت.»

پیش از آنکه کسی فرصت کند واکنشی نشان دهد، در‌برود​ حالی که همه از این جواب جا خورده بودند، یک قدم‌بخرد​ به کنار رفت، به کپهٔ بزرگِ گوشت اشاره کرد و گفت:

«...در عوض،‌دارند​ همه‌اش رو‌می‌کنند​ مجانی می‌دیم.»

سکوتی مرگبار بر حاشیهٔ سکونتگاهِ بیرونی حاکم شد. حاشیه‌نشینانی که برای دیدنِ‌بالاخره​ ستارهٔ دگرگون یا به امیدِ گیر آوردنِ کمی غذا آمده بودند، همگی‌هرچند​ با ترکیبی تاریک از بی‌اعتمادی، ناباوری و بدگمانی به نفیس نگاه می‌کردند.

پس از‌افراد​ مدتی، کسی‌انتظار​ داد زد:

«داری چه حقه‌ای سوار‌انتظار​ می‌کنی؟ مردمِ اینجا گرسنه‌ن،‌مثلِ​ ستارهٔ دگرگون! خجالت بکش!»

نفیس دست‌به‌سینه شد،‌برخوردار​ ابرو در هم‌بابت​ کشید و جواب داد:

«هیچ حقه‌ای در کار نیست. هر‌بچه‌گانه​ کسی آزاده سهمِ کوچکی از گوشت‌وقتی​ برداره تا شکمش رو سیر کنه.»

مردِ جوانی که‌نمی‌خواست​ پیش‌تر به او‌برسد​ اتهام زده بود، خندید.

«چرا باید همین‌طوری‌قدرتمندی​ مجانی پخشش کنی؟‌نمی‌دانست​ فکر می‌کنی ما احمقیم؟»

همین سؤال داشت سانی را هم عذاب می‌داد. اغلب با شرافتِ احمقانهٔ نفیس‌تعجب​ شوخی می‌کرد، اما خوب می‌دانست که او واقعاً احمق نیست. همیشه برای هر‌بدهد​ کاری که می‌کرد دلیلی داشت، حتی اگر آن دلایل گاهی به نظرش دیوانه‌وار می‌رسید.

تازگی‌ها حتی به این شک افتاده بود که نفیس‌می‌کرد​ بسیار بدبین‌تر و عمل‌گراتر از چیزی است که همیشه فکر‌فروخورد​ می‌کرد. فقط جنسِ بدبینی‌اش با بدبینیِ او خیلی فرق داشت.

داشت چه‌کار می‌کرد؟

در همین حال، نفیس با نگاهی سرد‌چرا​ به مردِ فریادزن خیره شد، اخم کرد‌می‌کنند​ و با ته‌مایه‌ای از خشم در صدایش گفت:

«...چرا؟ مگه من آدم نیستم؟ مگه شماها‌درست​ آدم نیستین؟ مگه یه آدم برای کمک‌این‌طور​ به هم‌نوعش تو این جای نفرین‌شده دلیل می‌خواد؟!»

یک قدم جلو رفت و‌چون​ به مردمِ جمع‌شده نگاه کرد؛‌ناراحتی‌اش​ نگاهِ سنگینش لرزه بر اندامشان انداخت.

«من خجالت بکشم؟ نه. همه‌تون باید خجالت بکشین‌می‌خورد​ که یادتون رفته کی هستین. ما آدمیم، نه جانور.‌برسد​ تو دنیای واقعی یا تو عالمِ رؤیا، ما همینیم.»

صدایش روی سنگ‌های سفید‌نظر​ پیچید و با زوزهٔ‌ساکت​ باد در هم آمیخت.

«حالا بیاین جلو‌نمی‌خواست​ و اگه گرسنه‌این‌برسد​ یه کم غذا بردارین!»

حاشیه‌نشینان هنوز قانع نشده بودند. با این حال، گرسنگی‌شان از احتیاطشان قوی‌تر‌کمالِ​ بود. طولی نکشید که اولین نفرشان جلو آمد، با تردید تکهٔ باریکی از‌نقطه‌ضعفش​ گوشت برداشت، نگاهی دزدانه به نفیس انداخت و بعد با عجله دور شد.

بقیه وقتی دیدند اتفاقی برایش نیفتاد، جرئت پیدا کردند. مردان و زنانِ جوانی که‌هیولا​ لباس‌های ژنده‌ای به تن داشتند، صفِ نامنظمی تشکیل دادند. یکی‌یکی جلو می‌آمدند، تکه‌گوشتِ کوچکشان را‌عجیبی​ می‌گرفتند و بعد با شتاب دور می‌شدند، از ترسِ اینکه مبادا گوشت را پس بگیرند.

رفته‌رفته، نورِ تازه‌ای در چهره‌هایشان پدیدار شد. همان احساسِ ترسان‌فروخورد​ و ضعیفی بود که سانی پس از آنکه نفیس نامش‌ببینند​ را اعلام کرده بود، در چشمانِ ساکنانِ قلعه دیده بود.

چیزی بود که‌نمی‌خواست​ نویدِ امید می‌داد،‌برسد​ یا شاید ایمان.

سانی با چهره‌ای درهم به بالا نگاه‌درست​ کرد، به سایه‌های کوچکِ نگهبانانی که از روی‌نشد​ دیوارهای قلعهٔ باشکوه آن‌ها را زیر نظر داشتند.

حق با نفیس بود وقتی می‌گفت‌نمی‌خواست​ که همهٔ آن‌ها هنوز آدم‌اند. با این‌وقتی​ حال، دربارهٔ هر چیزِ دیگری اشتباه می‌کرد.

چون آدم‌ها‌جایگزینش​ بسیار بدتر‌چون​ از جانوران بودند.

...اصلاً از‌چون​ اتفاقی که داشت‌نظر​ می‌افتاد خوشش نمی‌آمد.

ناولها | novelha.net