---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 175: تجدیدِ دیدار • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 175: تجدیدِ دیدار

0

در مسیرِ خروج از قلعه، کای به‌طرزِ‌ازت​ عجیبی ساکت بود. سانی اهمیتی نمی‌داد، چون‌ارزون​ خودش هم فکرهای زیادی در سر داشت.

بازگشت به آن اقامتگاه... آنجا چیزهای زیادی بود که امیدوار بود دیگر‌الان​ هرگز نبیند، حس نکند و دوباره از سر نگذراند. حتی لحظه‌ای به‌برود​ سرش زد که بی‌خیالِ قولش شود و یکراست به کلیسای جامعِ خودش برگردد.

اما چرا باید این کار را می‌کرد؟‌باهات​ خودش که نخواسته بود دعوتش کنند. این نفیس‌مکثی​ بود که برای کاری به کمکش نیاز داشت.

فقط وانمود کن برات مهم نیست. تازه، برای‌اخم​ هر کاری که ازت می‌خوان درخواستِ دستمزد کن.‌خنده‌ای​ تو الان یه غریبه‌ای و خدماتت هم ارزون نیست.

آره، این بهترین گزینه بود. قصد نداشت زیرِ بارِ هیچ کاری برود‌غریبه‌ای​ که منافعِ خودخواهانه‌اش را تأمین نمی‌کرد. تازه چیزهای زیادی هم بود که ستارهٔ‌خودخواهانه‌اش​ دگرگون می‌توانست با آن گروهِ شکارِ پررونق و پیروانش برای او فراهم کند.

به‌خصوص یک کار بود که خیلی دلش‌تازه​ می‌خواست انجام دهد، اما به‌تنهایی از پسش برنمی‌آمد.‌ارزون​ شاید آن‌ها می‌توانستند در این مورد کمکش کنند...

نزدیکِ اقامتگاه که‌جدی​ شدند، کای ناگهان‌خواستی​ با لحنی جدی پرسید:

«سانی... واقعاً‌می‌خوام​ چرا خواستی‌بگی​ باهات بیام؟»

سانی آهی کشید. نگاهی‌مهم​ به کماندارِ جذاب انداخت،‌می‌خوان​ مکثی کرد و گفت:

«می‌خوام بهم بگی‌وانمود​ دارن بهم دروغ‌نیست​ می‌گن یا نه.»

کای اخم کرد و گفت:

«فکر می‌کردم بانو‌بهم​ نفیس دوستته. چرا‌دروغ​ این‌قدر بهش بی‌اعتمادی؟»

سانی خنده‌ای کرد. دوستش بود؟ حتی خودش هم نمی‌دانست‌درخواستِ​ دقیقاً چه نسبتی با هم دارند. بدتر از آن، مطمئن‌نداشت​ نبود در آینده قرار است به چه چیزی تبدیل شوند.

«اون از اون دسته‌برات​ دوستاست که اصلاً دلت نمی‌خواد‌می‌خوان​ پیششون گاردت رو بیاری پایین.»

لحظه‌ای مکث کرد و افزود:

«یه پسری هم هست‌بگی​ به اسمِ کاستر. مخصوصاً به‌فکر​ اون یکی اصلاً اعتماد ندارم.»

کماندار ابرو بالا انداخت:

«من که فقط‌وانمود​ چیزای خوبی دربارهٔ کاستر‌تازه​ شنیدم. چرا دقیقاً اون؟»

سانی نگاهی چپ‌چپ به او انداخت و اخم کرد. راستش را‌نگاهی​ بخواهد، کاستر واقعاً کاری نکرده بود که سزاوارِ خصومتش باشد. اما‌دروغ​ چیزی در آن میراث‌دارِ مغرور بود که حسِ آشنایی به سانی می‌داد.

بیش از حد کامل بود. بنا به تجربهٔ سانی، فقط آدم‌هایی با نیت‌های شوم‌بهش​ می‌توانستند تا این حد بی‌نقص به نظر برسند. شاید اشتباه می‌کرد، اما سیاستِ «همیشه بدترین‌تبدیل​ حالت را در نظر بگیر» کارنامه‌اش درخشان‌تر از آن بود که حالا بخواهد کنارش بگذارد.

«فقط حسِ بدی بهم می‌ده.»

کای که ظاهراً از این جواب‌نیست​ قانع شده بود، شانه‌ای بالا انداخت‌الان​ و به دنبالِ سانی واردِ اقامتگاه شد.

مقرِ گروهِ شکارِ ستارهٔ دگرگون از آخرین باری که آنجا بود‌نگاهی​ خیلی تغییر کرده بود. همان موقع که خودش هم عضوی از‌دروغ​ گروه بود ظاهرِ آبرومندی داشت، اما حالا، اقامتگاه بسیار چشمگیرتر شده بود.

اولین چیزی که به چشم می‌آمد، بزرگ‌تر شدنش بود. در طولِ ماه‌های غیبتِ او، سازه‌های جدیدی‌خنده‌ای​ ساخته بودند تا آن را هم در طول و هم در ارتفاع گسترش دهند. حالا با‌دسته​ اختلاف بزرگ‌ترین ساختمانِ سکونتگاهِ بیرونی به شمار می‌رفت و کم‌کم داشت شبیهِ تالارِ یک شهرِ کوچک می‌شد.

به‌شدت هم مستحکم شده بود، به‌ویژه از سمتی که رو به جادهٔ سفید‌خدماتت​ بود. چند دیده‌بان روی پشت‌بام به چشم می‌خوردند که ویرانه‌های پایین را زیر نظر‌نمی‌کرد​ داشتند. خاطره‌هایی از نوعِ زره به تن داشتند و کمان به دست گرفته بودند.

زمین تا‌فقط​ آسمان با اوضاعِ‌مهم​ قبل فرق داشت.

داخلِ ساختمان، افرادِ زیادی مشغولِ کارهای مختلف بودند.‌بیام​ سانی لحظه‌ای خشکش زد؛ این‌همه هیاهو گیجش کرده بود.‌گفت​ تقریباً حس کرد نکند اشتباهی به قلعه برگشته است.

دلیلش فضای داخلیِ مرتب و باسلیقهٔ آنجا نبود؛ نه فرش‌های گرمی که کفِ‌این‌قدر​ سنگی را پوشانده بودند و نه پرده‌های نقش‌دارِ متنوعی که از دیوارهای سنگیِ‌قرار​ محکم آویزان بودند. نه، تفاوتِ اصلی در نحوهٔ رفتار و برخوردِ آدم‌های آنجا بود.

پوسیدگیِ ناامیدی تقریباً از چشمانشان رخت‌تازه​ بربسته و جایش را به انرژی‌غریبه‌ای​ و نشاط داده بود. سانی اخم کرد.

«چرا گانلاگ‌فقط​ هنوز به همهٔ‌مهم​ اینا پایان نداده؟»

با توجه به چیزهایی که می‌دید، نفیس‌باهات​ تقریباً داشت با پای خودش به پیشوازِ‌انداخت​ نابودی می‌رفت. چطور چنین چیزی ممکن بود؟

افکارِ شومش با صدای زنِ‌دارن​ جوانی که با لبخند به‌می‌کردم​ آن‌ها سلام کرد، پاره شد.

«خوش اومدین! می‌تونم کمکتون کنم؟»

سانی به دخترِ خندان خیره شد و سعی کرد به یاد‌دستمزد​ بیاورد که او را می‌شناسد یا نه. کسی به ذهنش نرسید.‌بارِ​ سعی کرد اخمش را باز کند و با لحنی بی‌تفاوت جواب داد:

«نف منتظرمه.»

زنِ جوان پلک زد.

«اوه... ببخشید. نف کیه؟»

سانی چشمانش را چرخاند.

«ببخشید. بانو نفیس‌جدی​ منتظرمه. همون... ستارهٔ دگرگون‌باهات​ از خاندانِ شعلهٔ جاودان؟»

چشمانِ زنِ جوان گشاد شد.

«آها! فهمیدم.‌وانمود​ بذارین راه‌مهم​ رو نشونتون بدم...»

سانی می‌خواست جواب بدهد که خودش راه را بلد است،‌درخواستِ​ اما راستش را بخواهید، مطمئن نبود. با تمامِ تغییراتی که‌نداشت​ در اقامتگاه رخ داده بود، اصلاً نمی‌دانست هر چیزی کجاست.

در راه، از کنارِ اتاقِ کوچکی گذشتند که قبلاً مالِ او‌نگاهی​ بود. درست وقتی داشتند از کنارش رد می‌شدند، سانی نگاهی به‌دروغ​ داخل انداخت و دید که حالا کسِ دیگری در آن ساکن است.

در واقع، چند وسیله را که صاحبِ‌می‌گن​ جدید روی تختِ باریک گذاشته بود، شناخت.‌بهش​ مالِ کاستر بودند. گوشهٔ لبش بالا رفت.

«معلومه.»

انگار وارثِ خاندانِ هان لی کاملاً جایش را گرفته بود.‌درخواستِ​ خب، هرچه باداباد. به‌هرحال آن تختِ باریک چندان راحت نبود،‌نداشت​ نه مثلِ تختِ پهن و مجللش در تالارِ مخفیِ کلیسای جامع.

سرانجام، زنِ جوان آن‌ها را به قسمتی برد که قبلاً تالارِ‌نگاهی​ مرکزیِ اقامتگاهِ قدیمی بود. حالا با دیواری ضخیم از بقیهٔ ساختمان‌دروغ​ جدا شده بود و درِ چوبیِ محکمی راهِ ورود را می‌بست.

سانی نفسِ‌می‌خوام​ عمیقی کشید‌بگی​ و وارد شد.

در گذشته بارها‌برات​ این لحظه را‌تازه​ تصور کرده بود.

...البته، هرگز فکر نمی‌کرد تجدیدِ دیدارش با‌تازه​ دسته در حضورِ یک ستارهٔ پاپِ افول‌کرده‌خدماتت​ و به‌طرزِ غیرمنطقی جذاب اتفاق بیفتد. اما به‌هرحال.

داخلِ اتاق، پنجرهٔ عریضی رو به منظرهٔ وهم‌انگیز و نفس‌گیرِ شهرِ تاریک باز‌جذاب​ می‌شد. روی دیوارِ کنارش، نقشهٔ ویرانه‌ها پر از علامت‌های مختلفی بود که اطلاعاتِ‌می‌کردم​ ارزشمندی در خود داشتند. به نظر می‌رسید این علامت‌ها خیلی بیشتر از قبل شده‌اند.

میزِ چوبیِ بزرگی کنارِ پنجره قرار داشت که‌اخم​ هفت صندلیِ دست‌ساز دورش چیده شده بود. در‌خنده‌ای​ حالِ حاضر، فقط دو تا از آن‌ها پر بود.

افی روی یکی نشسته بود و پاهایش را بی‌هیچ تعارفی روی میز‌غریبه‌ای​ گذاشته بود. مثلِ همیشه، بسیار راحت و آسوده به نظر می‌رسید. روی صندلیِ‌خودخواهانه‌اش​ کنارش، دخترِ نابینای زیبایی فنجانی را در دستانِ ظریفش گرفته بود. کاسی بود.

نفیس و کاستر نزدیکِ‌برات​ نقشه ایستاده بودند و دربارهٔ‌می‌خوان​ چیزی با هم بحث می‌کردند.

آن چهار نفر‌جدی​ هستهٔ اصلیِ گروهِ‌خواستی​ شکارِ شعلهٔ جاودان بودند.

با ورودِ سانی‌بهم​ و کای، همه‌دروغ​ به سمتشان برگشتند.

سانی ظاهرِ شجاعانه‌ای‌برات​ به خود گرفت‌تازه​ و به‌زور پوزخندی زد.

«اوه، چقدر چهرهٔ آشنا. سلام به همگی. نیازی نیست بگین چقدر دلتون‌الان​ برام تنگ شده بود. به‌هرحال، ایشون کایه. کای، به همه سلام کن —‌منافعِ​ اینا کاسی، کاستر و افی هستن. نفیس رو هم که از قبل می‌شناسی.»

کاماندارِ جذاب نگاهِ عجیبی به او‌خواستی​ انداخت، لبخندِ خیره‌کننده‌ای زد و با‌کماندارِ​ آن صدای به‌طرزِ احمقانه‌ای زیبایش گفت:

«اوه... سلام. بانو نفیس،‌بگی​ کاسی، کاستر، آتنای شکارچی...‌اخم​ از دیدنتون خیلی خوشبختم.»

کاسی ریز خندید.

«ها، بچه‌ها باورتون نمیشه، فکر کردم‌نیست​ الان شنیدم که نایت از گروهِ‌الان​ نایتینگل اسممو صدا زد. دیوانه‌واره، مگه نه؟»

کای پلک زد.

«اوه، ببخشید. راستش‌بهم​ من همون نایت‌دروغ​ از گروهِ نایتینگل هستم.»

افی به جلو‌برات​ خم شد و یک‌ازت​ دستش را دراز کرد.

در همین حین، چهرهٔ کاسی رنگ‌پریده و بی‌جان شد.‌می‌خوان​ حالتی از وحشتِ مطلق در آن پدیدار گشت. دستانش‌گزینه​ لرزید و فنجانی که در دست داشت رها شد.

افی درست یک لحظه قبل از اینکه‌باهات​ فنجان به زمین بخورد، آن را گرفت،‌انداخت​ آهی کشید و سرش را تکان داد.

«هر بار...‌می‌خوام​ هر بار‌بگی​ همین اتفاق می‌افته...»

سانی اخم کرد‌برات​ و با تحقیر به‌ازت​ کماندارِ زیبا نگاهی انداخت.

«آخه بی‌خیال!‌فقط​ واقعاً همچین‌برات​ واکنشی لازم بود؟!»

ناولها | novelha.net