چپتر 175: تجدیدِ دیدار
0در مسیرِ خروج از قلعه، کای بهطرزِازت عجیبی ساکت بود. سانی اهمیتی نمیداد، چونارزون خودش هم فکرهای زیادی در سر داشت.
بازگشت به آن اقامتگاه... آنجا چیزهای زیادی بود که امیدوار بود دیگرالان هرگز نبیند، حس نکند و دوباره از سر نگذراند. حتی لحظهای بهبرود سرش زد که بیخیالِ قولش شود و یکراست به کلیسای جامعِ خودش برگردد.
اما چرا باید این کار را میکرد؟باهات خودش که نخواسته بود دعوتش کنند. این نفیسمکثی بود که برای کاری به کمکش نیاز داشت.
فقط وانمود کن برات مهم نیست. تازه، برایاخم هر کاری که ازت میخوان درخواستِ دستمزد کن.خندهای تو الان یه غریبهای و خدماتت هم ارزون نیست.
آره، این بهترین گزینه بود. قصد نداشت زیرِ بارِ هیچ کاری برودغریبهای که منافعِ خودخواهانهاش را تأمین نمیکرد. تازه چیزهای زیادی هم بود که ستارهٔخودخواهانهاش دگرگون میتوانست با آن گروهِ شکارِ پررونق و پیروانش برای او فراهم کند.
بهخصوص یک کار بود که خیلی دلشتازه میخواست انجام دهد، اما بهتنهایی از پسش برنمیآمد.ارزون شاید آنها میتوانستند در این مورد کمکش کنند...
نزدیکِ اقامتگاه کهجدی شدند، کای ناگهانخواستی با لحنی جدی پرسید:
«سانی... واقعاًمیخوام چرا خواستیبگی باهات بیام؟»
سانی آهی کشید. نگاهیمهم به کماندارِ جذاب انداخت،میخوان مکثی کرد و گفت:
«میخوام بهم بگیوانمود دارن بهم دروغنیست میگن یا نه.»
کای اخم کرد و گفت:
«فکر میکردم بانوبهم نفیس دوستته. چرادروغ اینقدر بهش بیاعتمادی؟»
سانی خندهای کرد. دوستش بود؟ حتی خودش هم نمیدانستدرخواستِ دقیقاً چه نسبتی با هم دارند. بدتر از آن، مطمئننداشت نبود در آینده قرار است به چه چیزی تبدیل شوند.
«اون از اون دستهبرات دوستاست که اصلاً دلت نمیخوادمیخوان پیششون گاردت رو بیاری پایین.»
لحظهای مکث کرد و افزود:
«یه پسری هم هستبگی به اسمِ کاستر. مخصوصاً بهفکر اون یکی اصلاً اعتماد ندارم.»
کماندار ابرو بالا انداخت:
«من که فقطوانمود چیزای خوبی دربارهٔ کاسترتازه شنیدم. چرا دقیقاً اون؟»
سانی نگاهی چپچپ به او انداخت و اخم کرد. راستش رانگاهی بخواهد، کاستر واقعاً کاری نکرده بود که سزاوارِ خصومتش باشد. امادروغ چیزی در آن میراثدارِ مغرور بود که حسِ آشنایی به سانی میداد.
بیش از حد کامل بود. بنا به تجربهٔ سانی، فقط آدمهایی با نیتهای شومبهش میتوانستند تا این حد بینقص به نظر برسند. شاید اشتباه میکرد، اما سیاستِ «همیشه بدترینتبدیل حالت را در نظر بگیر» کارنامهاش درخشانتر از آن بود که حالا بخواهد کنارش بگذارد.
«فقط حسِ بدی بهم میده.»
کای که ظاهراً از این جوابنیست قانع شده بود، شانهای بالا انداختالان و به دنبالِ سانی واردِ اقامتگاه شد.
مقرِ گروهِ شکارِ ستارهٔ دگرگون از آخرین باری که آنجا بودنگاهی خیلی تغییر کرده بود. همان موقع که خودش هم عضوی ازدروغ گروه بود ظاهرِ آبرومندی داشت، اما حالا، اقامتگاه بسیار چشمگیرتر شده بود.
اولین چیزی که به چشم میآمد، بزرگتر شدنش بود. در طولِ ماههای غیبتِ او، سازههای جدیدیخندهای ساخته بودند تا آن را هم در طول و هم در ارتفاع گسترش دهند. حالا بادسته اختلاف بزرگترین ساختمانِ سکونتگاهِ بیرونی به شمار میرفت و کمکم داشت شبیهِ تالارِ یک شهرِ کوچک میشد.
بهشدت هم مستحکم شده بود، بهویژه از سمتی که رو به جادهٔ سفیدخدماتت بود. چند دیدهبان روی پشتبام به چشم میخوردند که ویرانههای پایین را زیر نظرنمیکرد داشتند. خاطرههایی از نوعِ زره به تن داشتند و کمان به دست گرفته بودند.
زمین تافقط آسمان با اوضاعِمهم قبل فرق داشت.
داخلِ ساختمان، افرادِ زیادی مشغولِ کارهای مختلف بودند.بیام سانی لحظهای خشکش زد؛ اینهمه هیاهو گیجش کرده بود.گفت تقریباً حس کرد نکند اشتباهی به قلعه برگشته است.
دلیلش فضای داخلیِ مرتب و باسلیقهٔ آنجا نبود؛ نه فرشهای گرمی که کفِاینقدر سنگی را پوشانده بودند و نه پردههای نقشدارِ متنوعی که از دیوارهای سنگیِقرار محکم آویزان بودند. نه، تفاوتِ اصلی در نحوهٔ رفتار و برخوردِ آدمهای آنجا بود.
پوسیدگیِ ناامیدی تقریباً از چشمانشان رختتازه بربسته و جایش را به انرژیغریبهای و نشاط داده بود. سانی اخم کرد.
«چرا گانلاگفقط هنوز به همهٔمهم اینا پایان نداده؟»
با توجه به چیزهایی که میدید، نفیسباهات تقریباً داشت با پای خودش به پیشوازِانداخت نابودی میرفت. چطور چنین چیزی ممکن بود؟
افکارِ شومش با صدای زنِدارن جوانی که با لبخند بهمیکردم آنها سلام کرد، پاره شد.
«خوش اومدین! میتونم کمکتون کنم؟»
سانی به دخترِ خندان خیره شد و سعی کرد به یاددستمزد بیاورد که او را میشناسد یا نه. کسی به ذهنش نرسید.بارِ سعی کرد اخمش را باز کند و با لحنی بیتفاوت جواب داد:
«نف منتظرمه.»
زنِ جوان پلک زد.
«اوه... ببخشید. نف کیه؟»
سانی چشمانش را چرخاند.
«ببخشید. بانو نفیسجدی منتظرمه. همون... ستارهٔ دگرگونباهات از خاندانِ شعلهٔ جاودان؟»
چشمانِ زنِ جوان گشاد شد.
«آها! فهمیدم.وانمود بذارین راهمهم رو نشونتون بدم...»
سانی میخواست جواب بدهد که خودش راه را بلد است،درخواستِ اما راستش را بخواهید، مطمئن نبود. با تمامِ تغییراتی کهنداشت در اقامتگاه رخ داده بود، اصلاً نمیدانست هر چیزی کجاست.
در راه، از کنارِ اتاقِ کوچکی گذشتند که قبلاً مالِ اونگاهی بود. درست وقتی داشتند از کنارش رد میشدند، سانی نگاهی بهدروغ داخل انداخت و دید که حالا کسِ دیگری در آن ساکن است.
در واقع، چند وسیله را که صاحبِمیگن جدید روی تختِ باریک گذاشته بود، شناخت.بهش مالِ کاستر بودند. گوشهٔ لبش بالا رفت.
«معلومه.»
انگار وارثِ خاندانِ هان لی کاملاً جایش را گرفته بود.درخواستِ خب، هرچه باداباد. بههرحال آن تختِ باریک چندان راحت نبود،نداشت نه مثلِ تختِ پهن و مجللش در تالارِ مخفیِ کلیسای جامع.
سرانجام، زنِ جوان آنها را به قسمتی برد که قبلاً تالارِنگاهی مرکزیِ اقامتگاهِ قدیمی بود. حالا با دیواری ضخیم از بقیهٔ ساختماندروغ جدا شده بود و درِ چوبیِ محکمی راهِ ورود را میبست.
سانی نفسِمیخوام عمیقی کشیدبگی و وارد شد.
در گذشته بارهابرات این لحظه راتازه تصور کرده بود.
...البته، هرگز فکر نمیکرد تجدیدِ دیدارش باتازه دسته در حضورِ یک ستارهٔ پاپِ افولکردهخدماتت و بهطرزِ غیرمنطقی جذاب اتفاق بیفتد. اما بههرحال.
داخلِ اتاق، پنجرهٔ عریضی رو به منظرهٔ وهمانگیز و نفسگیرِ شهرِ تاریک بازجذاب میشد. روی دیوارِ کنارش، نقشهٔ ویرانهها پر از علامتهای مختلفی بود که اطلاعاتِمیکردم ارزشمندی در خود داشتند. به نظر میرسید این علامتها خیلی بیشتر از قبل شدهاند.
میزِ چوبیِ بزرگی کنارِ پنجره قرار داشت کهاخم هفت صندلیِ دستساز دورش چیده شده بود. درخندهای حالِ حاضر، فقط دو تا از آنها پر بود.
افی روی یکی نشسته بود و پاهایش را بیهیچ تعارفی روی میزغریبهای گذاشته بود. مثلِ همیشه، بسیار راحت و آسوده به نظر میرسید. روی صندلیِخودخواهانهاش کنارش، دخترِ نابینای زیبایی فنجانی را در دستانِ ظریفش گرفته بود. کاسی بود.
نفیس و کاستر نزدیکِبرات نقشه ایستاده بودند و دربارهٔمیخوان چیزی با هم بحث میکردند.
آن چهار نفرجدی هستهٔ اصلیِ گروهِخواستی شکارِ شعلهٔ جاودان بودند.
با ورودِ سانیبهم و کای، همهدروغ به سمتشان برگشتند.
سانی ظاهرِ شجاعانهایبرات به خود گرفتتازه و بهزور پوزخندی زد.
«اوه، چقدر چهرهٔ آشنا. سلام به همگی. نیازی نیست بگین چقدر دلتونالان برام تنگ شده بود. بههرحال، ایشون کایه. کای، به همه سلام کن —منافعِ اینا کاسی، کاستر و افی هستن. نفیس رو هم که از قبل میشناسی.»
کاماندارِ جذاب نگاهِ عجیبی به اوخواستی انداخت، لبخندِ خیرهکنندهای زد و باکماندارِ آن صدای بهطرزِ احمقانهای زیبایش گفت:
«اوه... سلام. بانو نفیس،بگی کاسی، کاستر، آتنای شکارچی...اخم از دیدنتون خیلی خوشبختم.»
کاسی ریز خندید.
«ها، بچهها باورتون نمیشه، فکر کردمنیست الان شنیدم که نایت از گروهِالان نایتینگل اسممو صدا زد. دیوانهواره، مگه نه؟»
کای پلک زد.
«اوه، ببخشید. راستشبهم من همون نایتدروغ از گروهِ نایتینگل هستم.»
افی به جلوبرات خم شد و یکازت دستش را دراز کرد.
در همین حین، چهرهٔ کاسی رنگپریده و بیجان شد.میخوان حالتی از وحشتِ مطلق در آن پدیدار گشت. دستانشگزینه لرزید و فنجانی که در دست داشت رها شد.
افی درست یک لحظه قبل از اینکهباهات فنجان به زمین بخورد، آن را گرفت،انداخت آهی کشید و سرش را تکان داد.
«هر بار...میخوام هر باربگی همین اتفاق میافته...»
سانی اخم کردبرات و با تحقیر بهازت کماندارِ زیبا نگاهی انداخت.
«آخه بیخیال!فقط واقعاً همچینبرات واکنشی لازم بود؟!»