---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 753: اصلِ مطلب • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 753: اصلِ مطلب

0

حالا که سانی معلمِ آکادمی شده بود، بی‌صبرانه منتظر بود تا‌روبه‌رویش​ به کافه‌تریای مربیان دسترسی پیدا کند. آخرین باری را که آنجا‌ناراحتی​ غذا خورده بود با تمامِ جزئیات به یاد می‌آورد. غذاهایش حرف نداشت.

...راستش را بخواهید، شاید‌سمتش​ این یکی از دلایلِ اصلیِ‌دروگرِ​ قبول کردنِ شغلِ مدرسی بود.

نه، اصلاً این‌طور‌دید​ نبود! من که‌زیبا​ این‌قدر سطحی نیستم!

با ورود به آنجا سانی نگاهی به فضای داخلیِ باسلیقه‌اش انداخت و ارزشِ تازه‌ای برای مبلمانِ چوبی قائل‌قهوه‌ای​ شد. دیگر هر بار که در جهانِ بیداری چوبِ طبیعی می‌دید، شوکه نمی‌شد. با این حال، این هر‌عادت​ چوبی نبود... اگر درست یادش می‌آمد، تمامِ این الوارها از جسدِ یک تایتانِ کشته‌شده به دست آمده بود.

دقیق‌تر بگویم، تایتانی که به دستِ خاندانِ بزرگِ دلاوری کشته شده بود. شاید حتی به دستِ‌سرش​ خودِ آنویل. چه طنزِ تلخی بود که روی یکی از میزهای کافه‌تریا از شام لذت ببرد، در‌هنوز​ حالی که مخفیانه توسطِ همان کسانی که الوارِ تایتانیِ ساختِ آن را فراهم کرده بودند، شکار می‌شد.

سانی با آهی به اطراف نگاه کرد و چهره‌ای آشنا دید. زنی‌فنجان​ بی‌نهایت زیبا با یونیفرمِ آبیِ تیره در گوشهٔ کافه‌تریا نشسته بود و فنجانِ‌نظرِ​ قهوه‌ای را در دست داشت. با اعتمادبه‌نفس به سمتش رفت و روبه‌رویش نشست.

«استاد جت.»

جت، دروگرِ روح، سرش را‌کرد​ از روی فنجان بلند کرد‌بی‌نهایت​ و به او لبخند زد.

«...استاد سانلس.»

خب این... یه جوریه.

با ناراحتی جابه‌جا شد، عادت نداشت این‌طور خطاب شود... دست‌کم از طرفِ او.‌قهوه‌ای​ هرچند حالا هر دو از نظرِ فنی هم‌رتبه بودند، جت هنوز از او بزرگ‌تر‌سانلس​ بود. فاصلهٔ بینشان خیلی کمتر شده بود، اما همچنان احترامِ زیادی برایش قائل بود.

سانی با نگاه‌اطراف​ به همکارِ عروج‌یافته‌اش،‌چهره‌ای​ ناگهان اخم کرد.

استاد جت...‌تیره​ امروز فرق‌نشسته​ کرده بود.

او به ظاهرِ همیشگی، کمی نامرتب و بی‌خیالِ جت عادت داشت. با این حال، کسی که روبه‌رویش بود،‌جابه‌جا​ تمام‌وکمال یک افسرِ نمونه به نظر می‌رسید. یونیفرمش کاملاً اتوکشیده و تمامِ دکمه‌هایش بسته بود؛ حتی یک چروک‌احترامِ​ یا لکه روی آن دیده نمی‌شد. سردوشی‌های نقره‌ای‌اش با جلایی براق می‌درخشیدند. چکمه‌های چرمی‌اش تازه واکس خورده بود.

موهای سیاه و کلاغی‌اش بی‌نقص‌بی‌نهایت​ آراسته شده بود و چشمانِ‌گوشهٔ​ آبیِ یخی‌اش تیز و نافذ بودند.

ابرویی بالا انداخت.

«تو... اِ... خوش‌تیپ شدی؟»

لبخندِ جت پهن‌تر شد.

«آها، این؟ صبح باید توی یه...‌زیبا​ یه مراسمِ خاص شرکت می‌کردم. این روزا‌قهوه‌ای​ توی حکومت ترفیعِ درجه مثلِ نقل‌ونبات ریخته.»

سانی گلویش را صاف کرد.

«خب، تبریک می‌گم.»

دروگرِ روح خندید و‌سمتش​ بعد جعبهٔ آلیاژیِ کوچکی‌استاد​ را به سمتش هل داد.

«نه، نه. به‌دید​ تو تبریک می‌گم.‌زیبا​ تولدت با تأخیر مبارک.»

چند بار پلک زد، بعد جعبه را باز کرد‌زنی​ و به خردهٔ روحِ درخشانی که داخلش بود نگاه‌قهوه‌ای​ کرد. وقتی رتبهٔ عروج‌یافته‌اش را تشخیص داد، چشمانش برق زد.

«آه، این دقیقاً همون‌نشسته​ چیزیه که لازم داشتم! خیلی‌سمتش​ ممنون! ولی... زیادی گرون‌قیمت نیست؟»

چنین خرده‌ای حسابی قیمت داشت.

استاد جت شانه‌ای بالا انداخت.

«از مزایای کارمندِ دولت‌نگاه​ بودنه. من بیشتر از خیلیا‌زنی​ به این چیزا دسترسی دارم.»

ساکت شد و با انتظار‌فنجانِ​ به او نگاه کرد. برای‌رفت​ چند لحظه هیچ‌کدام حرفی نزدند.

سرانجام زیباروی عروج‌یافته آهی کشید.

«چیه، برای من‌دید​ کادویی نداری؟ می‌دونی که،‌یونیفرمِ​ تازه سی سالم شده.»

سانی خشکش‌آهی​ زد و بعد‌کرد​ خندهٔ معذبی کرد:

«اوه. خب،‌تیره​ در این صورت،‌فنجانِ​ شام مهمونِ من.»

به نظر می‌رسید‌اعتمادبه‌نفس​ دروگرِ روح از این‌نشست​ قرار حسابی راضی است.

«آه، خیلی خوب منو‌زنی​ می‌شناسی، سانی. در این صورت،‌تیره​ دستِ رد به سینه‌ت نمی‌زنم!»

مدتی بعد غذایشان را‌نگاه​ تمام کردند و با‌دید​ رضایت به صندلی‌هایشان تکیه دادند.

استاد جت جرعه‌ای‌گوشهٔ​ از قهوه‌اش نوشید‌قهوه‌ای​ و لبخند زد:

«حرف حق رو باید زد... شما آدمای‌نشست​ آکادمی واقعاً می‌دونین چطور با کارمنداتون رفتار کنین.‌سانلس​ دارم یه کم از انتخابِ شغلم پشیمون می‌شم.»

صدایش کمی ضعیف شد و حالتی حسرت‌بار در‌آبیِ​ چهره‌اش نشست. بعد سرش را تکان داد و‌سمتش​ در نهایت به دلیلِ اصلیِ دیدارِ امروزشان پرداخت:

«اول خبرِ خوب. می‌تونی نفسِ راحت بکشی،‌آشنا​ سانی. به نظر می‌رسه دلاوری بالاخره حاضره‌تیره​ منطقی رفتار کنه، پس بدترین قسمتش تموم شده.»

نفسِ عمیقی کشید:

«بالاخره! چی عوض شد؟»

استاد جت شانه‌ای بالا انداخت.

«خب، خیلی چیزها. ولی دلیلِ اصلی‌اش اینه که دیگه انرژیِ پیگیریِ مسائلِ کوچیک رو ندارن. به نظر میاد تنش بینِ‌اعتمادبه‌نفس​ خاندان‌های بزرگ داره بالا می‌گیره، برای همین بزرگانِ دلاوری حسابی سرشون شلوغه. این به نفعِ توئه، چون تو و دسته‌ات‌طرفِ​ تونستین خودتون رو ارزشمند نشون بدین. با پادرمیانیِ قدیس تایریس به نفعِ شما، همه‌چیز برای یه مذاکرهٔ صادقانه و دوستانه آماده‌ست.»

سانی اخم کرد.

«صادقانه... دوستانه؟ پس تکلیفِ آتش‌بانانی که ناپدید شدن چی‌دروگرِ​ می‌شه؟ شاید متوجه نشده باشی، ولی بازمانده‌های ساحلِ فراموش‌شده‌جابه‌جا​ گروهِ متحدی هستن. برای اونا، این مسئلهٔ کوچیکی نیست.»

جت لبخند زد.

«اونا زنده‌ان... هرچند شاید حالشون خیلی خوب نباشه. آزادی‌شون یکی از مواردیه که تو و سرودِ سقوط‌کردگان باید‌قهوه‌ای​ سرش مذاکره کنین. با این حال، فکر نمی‌کنم مشکلی پیش بیاد. تا وقتی که حقیقت رو گفته باشین‌عادت​ و هیچ‌کدومتون نقشهٔ آگاهانه‌ای برای کمک به فرارِ اون زندانیِ مرموزشون نداشته باشین، همه‌چیز باید خوب پیش بره.»

چهرهٔ سانی در هم رفت.

استاد جت از وضعیتِ کلی خبر داشت، اما جزئیات را نمی‌دانست. مشکلی که آن‌ها با خاندانِ بزرگِ‌ناراحتی​ دلاوری داشتند بسیار ساده بود. اگرچه سانی و کاسی آسیبِ زیادی به منافعِ خاندان زده بودند، اما به‌همچنان​ دلیلِ نبودِ شاهد و داوطلب شدنِ قدیس تایریس برای اینکه سپرِ بلا شود، این مسئله به‌خودیِ‌خود تحمل‌ناپذیر نبود.

با این حال، اصلِ قضیه این بود که هیچ‌کس در خاندانِ بزرگ نمی‌دانست آیا کارهای آن‌ها صرفاً نتیجهٔ یک اتفاقِ ناگوار بوده یا از پیش‌بلند​ برنامه‌ریزی شده است. حرفی که استاد جت تازه به او زده بود، یعنی دلاوری آماده بود تا دست از بدگمانیِ خصمانه‌اش بردارد و این روایت از‌همکارِ​ اتفاقات را بپذیرد که نه سانی و نه کاسی هیچ‌کدام با میلِ خود به فرارِ موردرت کمک نکرده‌اند، و همچنین عفوی غیررسمی به آن‌ها اعطا کند.

با توجه به اینکه خاندانِ پرِ سفید‌آشنا​ مسئولیتِ مرگِ قدیس کورمک را به گردن گرفته‌گوشهٔ​ بود، پای آن‌ها از ماجرا بیرون کشیده می‌شد.

با این حال... اگرچه خاندانِ بزرگ می‌دانست که موردرت در نتیجهٔ کارهای آن‌ها فرار کرده است، اما هیچ‌کس جز اعضای دسته‌جوریه​ نمی‌دانست که او به دنبالِ آن‌ها واردِ کابوس شده بود. اگر این حقیقت که هر پنج نفرشان با هم استاد شده‌اند‌زیادی​ روزی فاش می‌شد... آن‌وقت، حقیقت هرچه که بود، هیچ‌کس باور نمی‌کرد که آن عوضی صرفاً همهٔ آن‌ها را بازی داده است!

همه فکر می‌کردند‌اعتمادبه‌نفس​ سانی و کاسی‌روبه‌رویش​ متحدانِ خودخواسته‌اش بوده‌اند.

بنابراین، این‌آشنا​ راز باید برای‌بی‌نهایت​ همیشه سَربه‌مُهر می‌ماند.

سانی چهره در هم کشید.

«خب چی می‌خوان؟»

استاد جت شانه‌ای بالا انداخت.

«راستش، نمی‌تونم بگم. ولی باید آماده باشی تا یه امتیازاتی بدی. دلاوری احتمالاً‌قهوه‌ای​ اصرار می‌کنه که شما رو به سمتِ خودش بکشه، دست‌کم تا یه حدی.‌لبخند​ اینکه بتونی در برابرِ دعوتِ زورکی‌شون مقاومت کنی یا نه، به خودت بستگی داره.»

کمی فکر‌آهی​ کرد و‌نگاه​ بعد افزود:

«چیزی که به نفعتونه اینه که تا جایی که به بقیه مربوط می‌شه، تو، سرودِ سقوط‌کردگان، بلبل و پروردهٔ گرگ‌ها یه مجموعهٔ‌ناراحتی​ کامل هستین. دلاوری شاید این جاه‌طلبی رو داشته باشه که همهٔ شما رو به داراییِ خودش تبدیل کنه، ولی احتمالاً به همین‌همکارِ​ هم راضی می‌شه که مطمئن بشه هیچ‌کدومتون با دشمناشون قاطی نمی‌شین. جذب کردنِ فقط یک نفرتون باعث می‌شه بقیه‌تون به جبههٔ مقابل نپیوندین.»

اخمِ غلیظی‌داشت​ روی صورتِ‌سمتش​ سانی نشست.

«...داری بهم می‌گی که‌زنی​ باید یکی از خودمون‌آبیِ​ رو به خاندانِ دلاوری بفروشیم؟»

استاد جت لبخند زد.

«یه جوری حرف می‌زنی انگار عضو شدن تو یه خاندانِ بزرگ چیزِ وحشتناکیه! می‌دونی، بیشترِ‌روح​ بیدارشدگان برای همچین فرصتی آدم می‌کشن. درسته، هرگز باهاتون مثلِ یه وارثِ اصیل‌زاده رفتار نمی‌شه،‌نظرِ​ ولی این به اون معنا نیست که منابع و فرصت‌ها رو به پاتون نمی‌ریزن. احتمالاً.»

سانی مدتی‌داشت​ ساکت ماند،‌سمتش​ بعد آهی کشید.

«می‌دونم. ولی‌آشنا​ من... باید در‌بی‌نهایت​ موردش فکر کنم.»

جت جرعه‌ای قهوه‌اطراف​ نوشید و بعد‌چهره‌ای​ به صندلی تکیه داد.

«خب... زودتر فکر کن.»

سانی با چهره‌ای درهم به‌رفت​ زنِ عروج‌یافتهٔ زیبا نگاه کرد‌روح​ و با صدایی پایین پرسید:

«اون‌وقت چرا؟»

استاد جت پوزخند زد.

«خب، چون نمایندهٔ دلاوری فردا اینجاست! دوستت کاسی هم داره به جهانِ‌نشست​ بیداری برمی‌گرده. همین‌جا تو آکادمی همدیگه رو می‌بینین، چون زمینِ بی‌طرفه. پس...‌عادت​ سانی، تا فردا صبح وقت داری برای مذاکره آماده بشی. موفق باشی!»

ناولها | novelha.net