چپتر 1393: گرداب
0طولی نکشید که هر سه کنارِ هم نشستندفرار و لوح روی میزِ جلویشان بود. کاسی باآبهای چهرهای متمرکز، انگشتانش را روی سطحِ سنگی میکشید.
پس ازاطراف مدتی، آراماشتباه سر تکان داد.
«مختصات بادستِ هم میخونه.پافشاری واقعاً جای درستیه.»
دخترِ نابینا در مسیریابیِ رودِ بزرگ بسیار ماهرتر بود، چون خیلی بیشتر از سانی ودیگر نفیس در آنجا وقت گذرانده بود. او همان کسی بود که سیستمِ نوشتاریِ کاهنهها رااولِ یاد گرفته بود و از همان اول مشخص کرد افی و جت کجا گیر افتادهاند.
«گلِ باد، هان...»
سانی به لوح نگاه کرد. ستونهای مرتبی از نمادها رویش حک شده بود، همراهلبه با تصویرِ دایرهای نامنظم با لبههای ساییده. بیشتر از هر چیز شبیه گرداب بود،خروشانی یا شاید چرخند. پس از چند لحظه بررسی، دست دراز کرد و لوح را برگرداند.
رونهای آشنایی پشتش راپافشاری پوشانده بود. هر سهشدیم استاد بیدرنگ آنها را خواندند.
خیلی زود،سرعتی چهرهٔ سانیحرکت در هم رفت.
«...جریانهای رود در نزدیکیِ گلِ باد درهمپیچیده و خطرناک است. تندبادهای شدید بیرحمانه به کشتیِ ما یورش آوردند، گویی میخواستند آن را به عقب برانند. در اوجِ استیصال برای فرار از دستِ تعقیبکنندگانمان، پافشاری کردیم و عمیقتر واردِ مه شدیم. آبهای اطراف در مسیرِ اشتباه و با سرعتی غیرطبیعی حرکت میکردند. انگار راه را گم کرده و خود را نزدیکِ لبه یافته بودیم.
در مقطعی، دیگر با بادهای پسزننده مبارزه نمیکردیم. در عوض، در حالی که ترس بر ما چیره شده بود، با جریانِ خروشانی میجنگیدیم که ما را عمیقتر و عمیقتر به سمتِ منبعِ باد میکشید...»
بخشِ اولِ متنِ حکشده در پشتِ لوح، گزیدهای از گزارشِ یکی از بیگانگانی بود که در لطفِ سقوطکرده زندگی میکرد. اوحالی با ناوگانی کوچک راهیِ سفری طولانی شده بود به این امید که از سرنوشتِ شهری دیگر مطلع شود؛ یکی از آخرینناوگانی شهرهایی که لطفِ سقوطکرده هنوز با آن ارتباط داشت... تا اینکه بازدیدکنندگان و کشتیِ تجاریِ آن شهر هم دیگر پیدایشان نشد.
ناوگان فهمید که شهر نابود شده است، اما در راهِ بازگشت، پلیدهای آلودهٔ قدرتمندیواردِ به آنها حمله کردند. پس از نبردی سهمگین، تنها سه کشتی توانستند بگریزند. درنزدیکِ حالی که دشمن در تعقیبشان بود، مجبور شدند واردِ آبهای خطرناکِ اطرافِ گلِ باد شوند.
«...برای چند لحظه مه کنار رفت و توانستم ماهیتِ واقعیِ جریان را ببینم. ما ناامیدانه در گردابی غولپیکر گرفتار شده بودیم که حولِ پرتگاهی تاریک و بیانتها میچرخید. جزیرهای بر فرازِ تاریکی شناور بود و برجی بلند و باشکوه از میانِ صخرههای مهآلود قد برافراشته بود.
وقتی فهمیدیم جریان دارد ما را به درونِ تاریکی میکشد، وحشت قلبهایمان را فرا گرفت. در اوجِ استیصال برای نجاتِ جانمان، سعی کردیم فرار کنیم...»
در نهایت، تنها یکی از سه کشتی توانست جانِدستِ سالم به در ببرد. گرداب دو کشتیِ دیگر رامسیرِ بلعید و دیگر هرگز اثری از آنها پیدا نشد.
سانی چند لحظهمسیرِ ساکت ماند وغیرطبیعی بعد آهی کشید.
«پس... یه گردابِ غولپیکره.»
چنین چیزی توضیح میداد که چطور افی و جت آنجا گیر افتادهاند. اگر شناوری کهدیگر با آن سفر میکردند به درونِ گردابِ مهیب کشیده و نابود شده بود، دیگر هیچ راهیمتنِ برای خروج نداشتند... یا بهتر بگویم، بدونِ شانسی بزرگ محال بود بتوانند از آنجا خارج شوند.
انگار دستکم بهجای اینکه در اعماق له شوند، بهدستِ جزیرهٔ معلقِ آن وسط رسیده بودند. اینکه کرو کرومسیرِ آنجا بود تا پیامها را برساند، این را ثابت میکرد.
کاسی بیصدا سر تکان داد.
«فقط یه گردابِ غولپیکر نیست. یادتون نره که رودِ بزرگ،اطراف رودِ زمانه... هر ناهنجاری توی جریانش، یه چیزِ عادی نیست.خود حتماً توی گلِ باد هم داره یه اتفاقِ عجیبی میافته.»
نفیس سر تکان داد.
«اما چی؟»
چون هیچکدام جواب را نمیدانستند، دوباره به لوحِمیکردند سنگی رو کردند. بقیهٔ رونهای پشتِ لوح شاملِ یادداشتهایمقطعی روحانیان و راهبههایی بود که به کاهنهها خدمت میکردند.
البته اطلاعاتی که ثبت کرده بودند چندان مفیدشدیم نبود، چون تقریباً هیچکس از گلِ باد زنده برنمیگشت.انگار با این حال، همین موضوع بهخودیخود دانشِ ارزشمندی بود.
مکانی که گلِ باد نامیده میشد، همیشه به این نام معروف نبود. نامِ قبلیاش مدتها پیش ازپسزننده یاد رفته بود. برجِ باشکوهی که آن غریبه از لطفِ سقوطکرده به آن اشاره کرده بود، زمانی پایگاهِگزارشِ جویندهای قدرتمند بود — پیش از تأسیسِ آستانه، تعدادِ زیادی از آنها در سراسرِ مقبرهٔ آریل حضور داشتند.
معلوم نبود که جوینده دژ را ترک کرده تا به مصافِ مصب برود، هنوز همانجاشدیم سکونت دارد، یا مدتها پیش از بین رفته است. تنها چیزی که کاهنههای لطفِ سقوطکردهیافته میدانستند این بود که از یک جایی به بعد، دیگر هیچکس نمیتوانست به دژ نزدیک شود.
تنها یکاطراف استثنا بهاشتباه گوششان خورده بود...
یک نامِ آشنا.
«شاهِ مار...»
شایعه بود که شاهِ مار — دایرون از دریای گرگومیشتعقیبکنندگانمان — به آن پایگاه رسیده و مدتی آنجا مانده، وسرعتی سپس برگشته تا مردمش را در جنگ علیه آلودگی رهبری کند.
سانی بااطراف چهرهای متفکرانه بهسرعتی رونها چشم دوخت.
دقیقاً تمامِ رازهای گلِ باد راعمیقتر از روی لوح نفهمیده بودند. امااشتباه دو نکتهٔ حیاتی را یاد گرفته بودند.
اول اینکه میشد به دلِ خطراتشانگار زد و سالم برگشت — شاهِیافته مار این را ثابت کرده بود.
دوم...
نگاهی به نفیسمسیرِ و بعد بهغیرطبیعی کاسی انداخت و گفت:
«دستکم ماهیتِ کلیِ اونجا رو میدونیم. جنگیدن با گرداب سخته، اما شدنیه. ولی مشکل اینجاستحرکت که جزیره بالای اون شکاف معلقه. پس اگه نمیخوایم کشیده بشیم تو اعماق و بمیریم...نمیکردیم زنجیرشکن باید تا وقتی میرسیم به گلِ باد بتونه پرواز کنه. کاسی، میتونی بهموقع تعمیرش کنی؟»
دخترِ نابینا اخم کرد ومیکردند چند لحظهٔ طولانی ساکت ماند.نزدیکِ سرانجام، آهسته سر تکان داد.
«نه... نه وقتِ کافی هست، نهاستیصال منابعِ کافی که تا اون موقعکردیم افسونهای کشتی رو کامل بازیابی کنم.»
با درهمرفتنِ چهرهٔمسیرِ سانی، کمی مرددغیرطبیعی ماند و افزود:
«با این حال...تعقیبکنندگانمان فکر کنم یهعمیقتر کاری از دستم برمیاد.»
کاسی بلند شد و حدودمیکردند یک دقیقه قدم زد؛ داشتنزدیکِ با شدت به چیزی فکر میکرد.
«آره... آره،میخواستند اینم میتونهبرانند جواب بده... باید...»
بالاخره ایستاداطراف و دوبارهاشتباه به حرف آمد:
«نمیتونم ارتباطِ بین درختِ مقدس وعمیقتر حلقهٔ افسون رو بهموقع برگردونم، اما فکرسرعتی کنم بتونم خودِ حلقه رو تعمیر کنم.»
نفیس ابرویی بالا انداخت.
«یعنی چی؟»
دخترِ نابینااطراف به عرشهاشتباه اشاره کرد.
«یعنی جادویی که اجازه میده کشتی پرواز کنه، کاملاً کار میکنه. فقط منبعِ قدرت نداره.حرکت اما... میتونیم از جوهرِ خودمون برای تأمینِ انرژیِ افسون استفاده کنیم، هرچند محدوده. زنجیرشکن مدتِ زیادیعوض تو هوا نمیمونه، سرعتی هم نخواهد داشت، اما ما رو تا اون جزیره میبره و برمیگردونه.»
با دستپاچگی سرش راحرکت خاراند و بعد باکرده صدایی ضعیف اضافه کرد:
«...احتمالاً.»
سانی مدتی به اواشتباه خیره ماند و بعدمیکردند با سرگرمی تکخندهای کرد.
مثلِ همیشه، شانس باپافشاری آنها یار نبود. اماشدیم کِی غیر از این بود؟
شانهای بالا انداخت.
«همینم خوبه.»