چپتر 284: چیزِ مهمی نیست
0در نورِ سردِ سپیدهدم، سانی به جایی نزدیک شد که با دیگردیدنِ اعضای دسته قرارِ ملاقات گذاشته بود. سایه از قبل اردوگاهشان را در ویرانهٔنگاهش ساختمانی باستانی پیدا کرده بود و حالا، پنهان در تاریکی، داشت تماشایشان میکرد.
پنج جوان مشغولِ آمادهشدن برای آخرین بخشِ مسیر بهسوی قلعهٔدورتر روشن بودند. آرام و خونسرد بودند، اصلاً به کسانی نمیمانستندانداخت که قرار است با خشمِ هولناکِ سرورِ روشن روبهرو شوند.
تا حالاجویده با چه وحشتیدیدنِ روبهرو نشده بودند؟
سانی با بالا رفتن از رویآبدار آوار، نزدیکشدنش را به نفیس واستخوان بقیه خبر داد و پایین پرید.
فقط چند متر دورتر ازتکههای گروه فرود آمد، کمر راست کردمیشدند و نگاهی بیتفاوت به آنها انداخت.
«هی.»
با احتیاط جوابش را دادند. تنشِ ملموسی در هوا موجبرگرداند میزد و باعث میشد کسی دلودماغِ زیاد حرفزدن نداشته باشد.خوبی انگار فقط افی از این حالوهوای تاریک متأثر نشده بود.
دخترِ شکارچی به دیواری سنگی تکیه داده بود و با اشتیاق استخوانیاستخوان آبدار را میجوید. دندانهای سفیدش بیهیچ زحمتی استخوان را خرد میکرد؛ تکههای ریزخواست همراه با مغزِ استخوان جویده و بلعیده میشدند. با دیدنِ سانی لبخند زد.
«هی، خنگول.»
سانی سر تکان داد و خواست رو برگرداند،چند اما متوجهِ اخمِ محوی روی صورتِ افی شد.کرد افی با کمی تردید نگاهش کرد و پرسید:
«اِ... خوبی؟»
سانی چند لحظه ساکت مانداستخوانی و بعد لبخند زد. دربیهیچ نهایت با لحنی خنثی گفت:
«عالیام.»
دخترِ شکارچی را با تردیدهایشپایین جا گذاشت، از کنارِ کاستردورتر گذشت و به نفیس نزدیک شد.
ستارهٔ دگرگون پشت به گروه ایستاده بود وتکان به شبحِ قلعهٔ روشن که در دوردست خودنماییکمی میکرد، چشم دوخته بود. با شنیدنِ صدای قدمهایش برگشت.
نورِ ملایمِ سپیدهدمداده در چشمانش افتاد ومیجوید آنها را درخشان کرد.
«...رسیدی، سانی. خوشحالم.»
سانی شانه بالا انداخت.
«چرا؟ توقع نداشتی پیدام بشه؟»
مدتی ساکت ماند و بعد نگاهش را گرفت.دندانهای طرهای از موهای نقرهایاش روی چشمهایش ریخت. نفیسهمراه آن را پشتِ گوش زد و آه کشید.
«حق نداشتم؟زحمتی من کهخرد آینده رو نمیدونم.»
بعد از آن، لبخند زد.
«...جالبه.»
در یازده ماهی که در ساحلِ فراموششده گذرانده بودند،سفیدش این تازه دومین باری بود که سانی میشنید ستارهٔ دگرگونبلعیده شوخی میکند، و اولین باری بود که واقعاً خندهدار بود.
هرچند کمی شوم بود.خرد اما در این مقطع، کمیجویده طنزِ سیاه چه ضرری داشت؟
با این حال، سانی لبخندشپایین را بیجواب گذاشت. نگاهی بهدورتر سمتِ قلعهٔ روشن انداخت و پرسید:
«خب، نقشه چیه؟»
نفیس شانه بالا انداخت.
«این بار نقشهای در کار نیست. مطمئن شدیم که گانلاگ هنوز داره تظاهر میکنه دنبالِتکان افی میگرده تا به جرمِ کشتنِ نگهبانهای گمشده مجازاتش کنه. بهمحضِ اینکه واردِ سکونتگاهِ بیرونیماند بشیم، اعضای لشکر میان سراغش. اونوقت، احتمالاً مجبور میشم به مبارزه بطلبمش. بعدش... میبینیم چی میشه.»
سانی بابقیه چهرهای تاریک بهپایین او نگاه کرد.
«تقریباً همونجویده چیزیه کهمیشدند انتظار داشتم.»
بیدرنگ پرسید:
«واقعاً میتونی زرهش رو بشکنی؟ حتی با تکهٔمغزِ سپیدهدم، شمشیرت بهزور با یه خاطرهٔ عروجیافته برابریخواست میکنه. و اون چیز یه پژواکِ متعالیِ واقعیه.»
نفیس مدتی مکث کرد تاپایین جواب بدهد. وقتی بالاخره به حرفگروه آمد، صدایش آرام و یکنواخت بود:
«لازم نیست زرهبلعیده رو بشکنم. فقط بایدخنگول خودِ مرد رو بشکنم.»
سانی باتکیه لبخندی بیروحاشتیاق سر تکان داد.
«موفق باشی کهاستخوان بتونی بدونِ یکی،ریز به اون یکی برسی.»
لحظهای مکث کردخبر و بعد بدونِ ذرهایفقط شوخی در صدایش گفت:
«به هرجویده حال. یه گفتگودیدنِ به من بدهکاری.»
ستارهٔ دگرگون نگاهیداده به او انداخت ومیجوید بعد سر تکان داد.
«باشه. اما نه اینجا.»
با این حرف، به بقیه اشارهپرید کرد که منتظر بمانند و بهفرود راه افتاد. سانی هم دنبالش رفت.
سایهاش همانجا ماند تا مطمئن شود کسی سعی نمیکندخواست حرفهایشان را استراقسمع کند. مستقیم به کاستر خیره شدهنگاهش بود و هر حرکتش را با دقتی شدید دنبال میکرد.
همانطور کهتکیه میرفتند، سانیاشتیاق ناگهان گفت:
«راستی، منمزحمتی یه چیزی دارمتکههای که بهت بگم.»
نفیس نگاهی بهخبر او انداخت وپرید کمی ابرو بالا داد.
«خب؟ چیه؟»
سانی کمیتکیه ساکت ماند.اشتیاق بعد لبخند زد.
«اوه، چیزِ مهمی نیست.خرد یه پسری به اسمِمغزِ هارپر رو یادت میاد؟»
نفیس اخمبقیه کرد وداد سر تکان داد.
«باید یادم بیاد؟ کی هست؟»
سانی شانهتکیه بالا انداخت. حالتِاستخوانی چهرهاش خنثی ماند.
«فقط یه پسریاستخوان که کشتمش. یکیریز از جاسوسهای گانلاگ بود.»
نفیس چند لحظه بهداد او نگاه کرد وچند بعد با گیجیِ بیتفاوتی پرسید:
«خب که چی؟»
سایهٔ محوی روی چهرهٔاشتیاق سانی نشست. با ایندندانهای حال، لبخندش دقیقاً همانطور ماند.
«...نه، هیچی. فقطاستخوان برام سؤال شدریز که میشناختیش یا نه.»
وقتی بهاندازهٔ کافی دور شدند و چند دیوارِ بلندمتر آنها را از دیدِ دسته پنهان کرد، ستارهٔ دگرگون ایستادآنها و رو به او چرخید. با نگاه به سانی گفت:
«خوبه که میتونیم خصوصیمیشدند حرف بزنیم. در واقع میخواستمخواست یه لطفی در حقم بکنی.»
سانی پلک زد.
«خب، این دیگه غیرمنتظرهست.»
«چی هست؟»
نفیس چند لحظه تردید کرد.
«بعد از اینکه مبارزهم با گانلاگ تموم شد، اگه... وقتیبیهیچ ببرم، ممکنه تو بهترین وضعیتم نباشم. حتی اگه باشم، سیلِمیشدند جوهرِ روح به بدنم سرازیر میشه. برای مدتی زمینگیرم میکنه.»
تغییراتی که پس از مصرفِ مقدارِ کمی جوهرِ روحجویده در بدن رخ میداد نامحسوس بود، اما در مقادیرِ زیادمتوجهِ میتوانست گیجکننده و گاهی حتی برای مدتِ کوتاهی ناتوانکننده باشد.
گاهی اوقات، تجربهٔ اینداد تغییرات و عادت کردنچند به آنها کمی زمان میبرد.
سانی سرش را کج کرد.
«سیلِ جوهرِ روح؟ وقتی هستهش یاآبدار تا خرخره پره یا حداقل تقریباًاستخوان اشباع شده، دیگه چه اهمیتی داره؟»
اخم کرد و سعیخرد کرد حدس بزند نفیسمغزِ از او چه میخواهد.
«پس میخوای چیکار کنم؟داد هاروس رو مشغول نگهچند دارم تا حالت جا بیاد؟»
نفیس سر تکانبلعیده داد و بعد بهخنگول جای دیگری خیره شد.
آهِ سبکیتکیه از لبانِ ستارهٔاستخوانی دگرگون خارج شد.
«نه. میخوام مطمئن بشیخرد وقتی این اتفاق میافته،مغزِ کاستر هیچجا نزدیکِ من نیست.»
وقتش بود.بقیه حقیقت داشتداد برملا میشد.
سانی با چهرهای سرد ودیدنِ تاریک به نفیس خیره شد. پساما از چند لحظه سکوتِ پرتنش، پرسید:
«چرا؟ قضیهٔتکیه تو واشتیاق کاستر چیه؟»
نفیس به او نگاهخرد کرد؛ چشمانِ خاکستری ومغزِ خیرهکنندهاش آرام و ژرف بود.
سپس گفت:
«در واقع خیلیبلعیده سادهست. کاستر رو فرستادنخنگول اینجا تا منو بکشه.»