---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 270: فراری • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 270: فراری

0

با خاموش شدنِ شمشیرِ نقره‌ای، ستارهٔ دگرگون لحظه‌ای درنگ کرد.‌روزهای​ شعله‌های سفید در چشمانش زبانه کشید و ناگهان، سینه‌بندِ سفید‌واقعاً​ و بی‌نقصِ زرهِ سپاهِ نورِ ستارگان در نوری کورکننده غرق شد.

تاریکی که تازه داشت دوباره به تالارِ بزرگِ معبدِ باستانی رخنه می‌کرد،‌مغرورِ​ بار دیگر پس نشست. انگار نفیس هدفِ توانِ سرشتِ معجزه‌آسای خود را‌می‌دانست​ تغییر داده و به جای شمشیر، زرهش را مجرای آن کرده بود.

اما از بیرون، فقط‌مغرورِ​ این‌طور دیده می‌شد که ستارهٔ‌دشمن​ سفیدِ خشمگینی در سینه‌اش می‌سوزد.

...آن درنگِ لحظه‌ای،‌مغرورِ​ تقریباً به قیمتِ‌جاودان​ جانش تمام شد.

تا فریادِ سانی در کلیسای جامع پیچید، تیغهٔ‌دوید​ سیاه و ترسناک بار دیگر فرود آمد. این‌می‌تواند​ بار، ظاهراً نفیس هیچ شانسی برای فرار نداشت.

اما هر‌ایستاده​ طور که‌خرد​ بود، فرار کرد.

با فشار از روی کفِ مرمرین بلند شد، بدنش را چرخاند و‌همان​ به زحمت از گیوتینِ در حالِ سقوطِ شمشیرِ بزرگِ شوالیهٔ سیاه جاخالی داد،‌ثانیه​ بعد سریع غلت زد و دور شد. لحظهٔ بعد، روی پاهایش ایستاده بود.

اهریمن که برای خرد کردنش یورش برد،‌انتظار​ ستارهٔ دگرگون کاری کرد که هیچ‌کس هرگز‌هزارتو​ از دخترِ مغرورِ خاندانِ شعلهٔ جاودان انتظار نداشت.

به دشمن‌خاندانِ​ پشت کرد...‌جاودان​ و دوید.

از همان روزهای اولشان در هزارتو، سانی می‌دانست که نفیس وقتی بخواهد‌مغرورِ​ می‌تواند به طرزِ شگفت‌انگیزی سریع باشد. و واقعاً هم، تنها یک ثانیه‌می‌دانست​ بعد، حسابی دور شده بود. زیرِ لب ناسزا گفت و به دنبالش رفت.

نفیس هر چقدر هم‌مغرورِ​ سریع بود، شوالیهٔ سیاه‌انتظار​ از او هم سریع‌تر بود.

اهریمن داشت شکارِ فراری‌اش را تعقیب می‌کرد و با سرعتی حرکت می‌کرد که برای‌هزارتو​ موجودی به آن جثه عجیب بود، به‌ویژه موجودی که زرهِ فولادیِ بی‌نهایت سنگینی به تن‌گفت​ داشت. لحظه‌به‌لحظه به ستارهٔ دگرگون نزدیک‌تر می‌شد و شمشیرش آماده بود تا جانش را بگیرد.

سانی هم با تمامِ توان به عضلاتش فشار آورد و تا جایی که می‌توانست سریع دوید و‌طرزِ​ مذبوحانه تلاش می‌کرد به آن‌ها برسد. حالا که افی و کاستر موقتاً از کار افتاده بودند و کاسی‌سرعتی​ و کای هم کنار رفته بودند، فقط او باقی مانده بود. هر طور که بود، باید به‌موقع می‌رسید.

اگر نمی‌رسید...

زود باش!

سانی دندان‌هایش را روی هم‌شعلهٔ​ سابید و هر طور که بود‌همان​ توانست سرعتش را بیشتر هم بکند.

نفیس دیگر به نیمهٔ تالارِ بزرگِ کلیسای‌پشت​ جامع رسیده بود. مجسمهٔ ایزدبانوی بی‌نام در‌وقتی​ انتهای تالار باید جلوی چشمش پدیدار شده باشد.

در همان لحظه ناگهان ایستاد و برگشت، و به خاطرِ شتابش‌دخترِ​ چند متر روی کفِ مرمرین سُر خورد. پیش از آن شمشیرِ‌اولشان​ نقره‌ای را مرخص کرده و دوباره از دریای روحش احضار کرده بود.

انگار نفیس از سرِ استیصال تصمیم گرفته بود آخرین‌دشمن​ حملهٔ انتحاری‌اش را روی غولِ فولادی که به‌سرعت نزدیک‌بخواهد​ می‌شد، پیاده کند. یا شاید هم فقط دیوانه شده بود.

اما فقط‌دخترِ​ این‌طور به‌خاندانِ​ نظر می‌رسید.

...گوشه‌های لبِ‌خاندانِ​ سانی به‌جاودان​ بالا کشیده شد.

«دمت گرم دختر!»

نقشهٔ ج داشت به‌مغرورِ​ ثمر می‌نشست. ستارهٔ دگرگون نقشش‌دشمن​ را بی‌نقص ایفا کرده بود.

خب، سانی‌دخترِ​ چه انتظارِ دیگری‌شعلهٔ​ از او داشت؟

فقط باید شوالیهٔ‌شعلهٔ​ سیاه را چند‌دشمن​ ثانیه معطل می‌کردند.

اهریمن با خشمی از جنسِ فولادِ سیاه و ویرانگر، بر سرِ دخترِ مونقره‌ای آوار شد. نفیس با همان عزمِ خونسردِ همیشگی‌اش به پیشوازِ‌هزارتو​ او رفت و ضربه‌ها را یکی پس از دیگری با مهارتی باورنکردنی جاخالی داد. درست مثل یک عمر پیش که در دوجویِ آکادمی‌سرعتی​ مقابلِ کاستر قرار گرفته بود، از درک و تسلطش بر جریانِ نبرد بهره برد تا فاصلهٔ سرعتِ میانِ خود و حریفش را جبران کند.

او بیش از آنکه به ضرباتِ مرگبارِ اهریمن‌انتظار​ واکنش نشان دهد، آن‌ها را پیش‌بینی می‌کرد؛ پیش از‌وقتی​ آنکه شمشیرِ بزرگِ سیاه حتی فرود بیاید، جاخالی می‌داد.

البته این رقصِ مرگبار نمی‌توانست زیاد دوام بیاورد. کوچک‌ترین اشتباه، به قیمتِ جانش تمام می‌شد.‌می‌دانست​ حتی اگر هیچ اشتباهی هم نمی‌کرد، نفیس نمی‌توانست این سطح از تمرکز را تا مدتِ‌دنبالش​ زیادی حفظ کند؛ بماند که این درگیریِ هولناک چه فشارِ دیوانه‌واری بر استقامت و توانش می‌آورد.

اما نیازی هم به این‌انتظار​ کار نداشت. فقط باید آن عوضی‌اولشان​ را چند ثانیه مشغول نگه می‌داشت.

و وقتی‌ایستاده​ آن چند‌خرد​ ثانیه تمام شد...

صدایِ ناگهانیِ خردشدنِ‌دخترِ​ سنگ در تاریکیِ‌شعلهٔ​ معبدِ باستانی پیچید.

در آن هیاهو، قدیسِ سنگی به‌طرز عجیبی ناپدید شده بود. پس از آنکه‌می‌دانست​ سانی مطمئن شد اهریمنِ سقوط‌کرده بیشتر از همه رویِ نفیس تمرکز کرده است،‌ناسزا​ دیگر اثری از قوی‌ترین مبارزشان — یعنی سایهٔ او — به چشم نمی‌خورد.

البته که این کار حساب‌شده بود. در‌برد​ حالی که بقیه حواسِ شوالیهٔ سیاه را پرت‌جاودان​ می‌کردند، او داشت مقدماتِ اجرایِ نقشه را می‌چید.

با این حال، نقشه فقط در نقطهٔ خاصی از تالارِ بزرگ قابل‌اجرا بود. این همان نقطه‌ای بود‌وقتی​ که اگر شوالیهٔ سیاه رویِ ستارهٔ دگرگون قفل می‌کرد، باید او را به آنجا می‌کشاند. او با‌سریع‌تر​ تکیه بر توضیحاتِ سانی، اهریمن را به عمقِ کلیسایِ جامع کشاند و درست در جایِ مناسب ایستاد.

و سپس واردِ نبردی نفس‌گیر‌شعلهٔ​ با او شد تا به‌دوید​ قدیس برایِ بستنِ تله زمان بدهد.

...و قدیس این کار را با دورخیز کردن و‌همان​ کوبیدنِ تمامِ وزنش به یکی از ستون‌هایِ بلند و‌شگفت‌انگیزی​ باشکوهی که سقفِ کلیسایِ جامع را نگه می‌داشتند، انجام داد.

پایهٔ این ستونِ خاص آسیب دیده بود و همین، آن‌هرگز​ را به‌شدت ناپایدار می‌کرد. سانی وجب‌به‌وجبِ معبدِ مخروبه را مثلِ‌همان​ کفِ دستش می‌شناخت، پس از این نقصِ ستون هم خبر داشت.

نقشهٔ ج را‌دخترِ​ دقیقاً بر همین‌شعلهٔ​ اساس چیده بود.

سانی در حینِ دویدن،‌خاندانِ​ تمامِ اتفاقاتِ بعدی را‌دشمن​ با آن بی‌رحمیِ باشکوهشان می‌دید.

صدایِ خردشدنِ سنگ در تالارِ پهناورِ معبدِ باستانی پیچید. شبکه‌ای از ترک‌ها رویِ‌می‌دانست​ ستونِ عظیم و سر‌به‌فلک‌کشیده پدیدار شد و به‌سرعت تا شکافِ عمیقِ پایه‌اش گسترش‌ناسزا​ یافت. تکه‌های سنگ به هر سو پرتاب شد و ستون شروع به فروریختن کرد.

در ابتدا کند‌اهریمن​ به نظر می‌رسید. اما‌برد​ در واقع این‌طور نبود.

در مرکزِ تالار، شوالیهٔ سیاه یورشِ‌شعلهٔ​ بی‌امانش را لحظه‌ای متوقف کرد و سرش‌روزهای​ را به سمتِ صدایِ خردشدنِ سنگ چرخاند.

...یک ثانیه دیر جنبیده بود.

همین که نفیس عقب کشید، ستون‌دشمن​ رویِ اهریمن آوار شد و او را‌می‌دانست​ زیرِ بی‌شمار تُن سنگِ سخت له کرد.

قبلی

بعدی

ناولها | novelha.net