---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1934: کلاسِ اول • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1934: کلاسِ اول

0

ارتشی از تکنسین‌ها هنوز داشتند برجک‌های روی دیوارِ عظیم را تنظیم می‌کردند،‌گرفته​ اما آکادمی از همین حالا داشت از اولین گروهِ رؤیابینانِ جوان استقبال می‌کرد.‌همان​ در این وقتِ سال، شمارِ قابل‌توجهی از آن‌ها حضور داشتند—نزدیک به پانصد نفر.

برخی از همین جا در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی آمده بودند، برخی از شهرهای دیگرِ ربعِ شمالی رسیده بودند.‌مبتلا​ بسیاری را حتی با کاروان‌های دریاییِ زرهی از آن سوی اقیانوس‌ها آورده بودند—نه فقط از آفریقا، قطبِ جنوب و استرالیا،‌زمستانی​ بلکه از قاره‌های آمریکا. این نشانهٔ روشنی بود از اینکه حکومت تا چه حد تأسیسِ آکادمی را جدی گرفته است.

مهمانانِ برجستهٔ بسیاری هم حضور داشتند. اوروم یکی از آن‌ها‌حال​ بود و در سکوت مراسم را تماشا می‌کرد. جِست پیدایش نشده‌عالمِ​ بود که احتمالاً همان بهتر، اما او چهره‌های آشنای زیادی می‌دید.

سرنگهبانِ دلاوری واقعاً هم سخنرانی کرد... و واقعاً‌نشانهٔ​ هم کمی خسته‌کننده بود. اوروم با نادیده گرفتنِ‌است​ صدای خشکِ آن مرد، به رؤیابینانِ جوان نگاه کرد.

همین که از کابوسِ اول جان به در برده بودند، کارِ بزرگی کرده بودند. در واقع، امسال بازماندگان بسیار بیشتر‌تماشا​ از هر زمانِ دیگری بودند. به احتمال زیاد دلیلش این بود که بچه‌هایی که امسال به طلسم مبتلا شده بودند،‌صدای​ همگی پس از نزولِ آن به دنیا آمده و در چنگال‌های بی‌رحمش بزرگ شده بودند. آن‌ها از جنسِ دیگری بودند.

راستش، اوروم‌جان​ گاهی از‌کارِ​ نسلِ جدید می‌ترسید.

در هر حال، اکنون آزمونِ دیگری انتظارشان را می‌کشید. انقلابِ زمستانی چندان‌آزمونِ​ دور نبود و به‌زودی به عالمِ رؤیا فرستاده می‌شدند. چند نفرشان زنده می‌ماندند؟‌چند​ امیدوار بود همهٔ آن‌ها زنده بمانند، اما البته قرار نبود آرزویش برآورده شود.

دست‌کم کادرِ چشمگیرِ مربیانی که آکادمی استخدام کرده بود، می‌توانستند آن‌ها‌اینکه​ را برای این سفر بهتر آماده کنند. طبیعتاً، آن مربیان بیدارشدگانی از‌تماشا​ بالاترین سطح نبودند، اما آن‌قدر کارآمد بودند که اعتمادش را جلب کنند.

چند تن‌بلکه​ از خفتگان‌آمریکا​ را هم شناخت.

آن جوانِ قدبلند با چهرهٔ سرد، آنویل بود؛ پسرِ دلاوریِ پیر. حسِ دست‌نیافتنی بودن می‌داد و به خاطرِ وقار‌مبتلا​ و خونسردیِ بی‌نقصش به‌راحتی به چشم می‌آمد. موهای تیره‌اش مرتب کوتاه شده بود و نگاهش تیز بود... برخلافِ بیشترِ‌انقلابِ​ خفتگان که به نظر می‌رسید از کابوس‌هایشان ضربه خورده‌اند و از انقلابِ زمستانی وحشت دارند، او آرام و مسلط بود.

انگار زاده شده‌بزرگ​ بود تا طلسمِ کابوس‌نسلِ​ را به دوش بکشد.

با این حال، کوچک‌ترین پسرِ دلاوری مرکزِ توجه نبود. در عوض، زنِ جوانِ زیبایی بود که‌است​ کنارش ایستاده بود و لبخندی بی‌تکلف بر لب داشت. او در فضای گرفتهٔ تالارِ زیرزمینی مانندِ‌زیادی​ پرتوِ آفتاب بود و نگاه‌های دزدانهٔ بسیاری را از سوی جوانانِ دیگر به خود جلب می‌کرد.

او لبخندِ آسمان بود، دخترِ شعلهٔ جاودان... و درست مانندِ پدرش، از همین‌است​ حالا یک پیشگام به حساب می‌آمد. هر چه باشد، او اولین انسانی بود‌بهتر​ که در کابوسِ اول نامِ راستین به دست آورده بود. آینده‌اش بی‌شک درخشان بود.

اوروم مبهم به یاد می‌آورد‌بزرگی​ که این دو را چند سالِ‌بیشتر​ پیش، وقتی هنوز بچه‌های کوچکی بودند،

غریزهٔ اوروم به او می‌گفت‌راستش​ که آن جوان به نحوی خاص‌اکنون​ است، اما دقیقاً نمی‌توانست بگوید چرا.

«آها. فهمیدم.»

بالاخره فهمید چرا آن جوان‌نشانهٔ​ در میانِ هم‌سن‌وسال‌هایش این‌قدر به‌تأسیسِ​ چشم می‌آمد و لبخندِ محوی زد.

دلیلش این بود که همه سعی‌کرده​ می‌کردند نگاهشان را بدزدند، اما آن جوان‌دیگری​ داشت بی‌پروا به لبخندِ آسمان خیره می‌شد.

«چه پسرِ شجاعی.»

اوروم سر تکان داد، نگاهش‌بلکه​ را گرفت و دوباره به‌بود​ دریای چهره‌های جوان چشم دوخت.

سپس، لحظه‌ای خشکش زد.

چهرهٔ آشنای دیگری در جمعیت به چشم می‌خورد، بسیار‌بازماندگان​ دور از مرکزِ توجه. چهره‌ای که آن را خیلی‌طلسم​ بهتر از پسرِ دلاوری یا دخترِ شعلهٔ جاودان می‌شناخت.

«کیِ کوچک...»

دردی مبهم‌قطبِ​ در قلبِ‌استرالیا​ اوروم تیر کشید.

او یکی‌دو سال از آن دو‌روشنی​ بزرگ‌تر بود، درست در مرزِ سنی‌گرفته​ که مستعدِ غارتِ طلسمِ کابوس بود.

چیزی نمانده‌جان​ بود که‌کارِ​ در امان بماند.

خامیِ جوانی‌اش از بین رفته و جای خود‌جدید​ را به اعتمادبه‌نفسی آرام داده بود. با این‌زمستانی​ حال، هنوز رگه‌هایی از دلگیری در او دیده می‌شد.

اوروم دندان به‌جنوب​ هم سایید و‌قاره‌های​ نگاهش را گرفت.

«...معلومه.»

هرچه نباشد، مادرش بیدارشدهٔ بسیار برجسته‌ای بود.‌واقع​ اگر حتی برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌های خودش در خطر‌زیاد​ بودند، پس کیِ کوچک هم در خطر بود.

آهِ سنگینی کشید.

«چیزی نمیشه.»

او دخترِ قلبِ زاغ بود. بچه‌روشنی​ نشان از مادر دارد، و مادرش‌گرفته​ حتماً او را خوب آماده کرده بود.

کیِ کوچک همین حالا هم از کابوسِ اولش جان به در برده بود و ثابت کرده بود‌بچه‌هایی​ که برای تحملِ بی‌رحمیِ طلسمِ کابوس به‌اندازهٔ کافی قوی است. بله، آینده‌اش پر از خونریزی و خطر می‌شد،‌آزمونِ​ درست مثلِ همهٔ بیدارشدگان... اما اوروم مدتی بود که این زندگی را می‌گذراند و حالش هم خوب بود.

حتماً حالِ‌بی‌رحمش​ او هم‌جنسِ​ خوب می‌شد.

مادرش بر دژی در عالمِ رؤیا فرمان می‌راند. با اینکه خاندانِ سرود خیلی نامدار نبود، اما‌است​ باز هم یکی از برجسته‌ترین خاندان‌های عصرِ مدرن به شمار می‌رفت. کیِ کوچک امتیازاتِ فراوانی داشت‌زیادی​ که به او کمک می‌کرد هم در جهانِ بیداری و هم در عالمِ رؤیا زنده بماند.

و خودش هم مشکلاتِ خودش را داشت که‌اینکه​ باید به آن‌ها می‌رسید. آن‌قدر زیاد بودند که نمی‌توانست‌یکی​ وقتش را برای فرزندِ یک آشنای قدیمی تلف کند...

طولی نکشید که مراسم تمام شد.‌کرده​ خدمتکاران خفتگان را به خوابگاه‌هایشان بردند و‌دیگری​ مهمانانِ برجسته به سالنِ ضیافت راهنمایی شدند.

به خودش که آمد، دید دوباره در میانِ یک‌می‌ترسید​ جشن است. با این حال، تلاشی برای معاشرت با‌دور​ همتایانش نکرد و با چهره‌ای گرفته در گوشه‌ای ایستاد.

سرانجام، راهش را به مرکزِ سالن‌قاره‌های​ پیدا کرد، جایی که جمعیتِ کوچکی‌حکومت​ گردِ شخصیتی عالی‌مقام جمع شده بودند.

«...تبریک می‌گم، قربان!»

«پسرتون قطعاً‌جان​ شجاعتِ پدرش رو‌بزرگی​ به ارث برده.»

«مبارزه با جنگلِ تاریک‌جنسِ​ چطور پیش می‌ره؟ خیلی‌جدید​ وقته به حصار سر نزده‌م...»

اوروم باحوصله از‌جنوب​ میانِ حلقهٔ چاپلوسان گذشت‌آمریکا​ و تعظیمِ کوتاهی کرد.

«سرنگهبانِ عروج‌یافته.»

مرد — سرنگهبانِ دلاوری —‌بزرگی​ لحظه‌ای با گیجی به او نگاه‌بیشتر​ کرد و سپس لبخندِ محوی زد.

«اورومِ بیدارشده. از دیدنت خوشحالم... اوضاعِ دژت چطوره؟ اگه‌می‌ترسید​ اون دیوِ سقوط‌کرده هنوز توی قلمروت دردسر درست می‌کنه،‌دور​ می‌تونم چندتا از شوالیه‌هام رو بفرستم تا کمکت کنن.»

اوروم مؤدبانه لبخند زد.

«ممنونم، اما کارش رو تموم‌نشانهٔ​ کرده‌م. در واقع، می‌خواستم دربارهٔ‌تأسیسِ​ موضوعِ دیگه‌ای باهاتون صحبت کنم...»

لبخندِ سرنگهبان کمی‌برده​ جان گرفت و‌کرده​ زد روی شانهٔ اوروم.

«یه دیوِ سقوط‌کرده رو از پا درآوردی،‌نسلِ​ اوروم؟ همون‌طور که انتظار می‌رفت... عالیه! یه‌می‌کشید​ بیدارشده باید برای رسیدن به همین تلاش کنه.»

نگاهِ تمسخرآمیزی به بقیهٔ‌استرالیا​ آدم‌های دوروبرشان انداخت و‌نشانهٔ​ دوباره به اوروم نگاه کرد.

«می‌خواستی در‌بلکه​ موردِ چی‌آمریکا​ صحبت کنی؟»

اوروم لحظه‌ای مکث‌برده​ کرد و سپس‌کرده​ با لحنی خنثی گفت:

«راستش... سخنرانی‌تون خیلی روم تأثیر گذاشت. هر چی گفتین حقیقته؛ این بچه‌ها واقعاً آیندهٔ ما هستن. برای همین، برام سؤال بود که‌رؤیا​ آیا هنوز جایگاهی برای مربی توی آکادمی خالی مونده یا نه. البته که خیلی درگیرِ رسیدگی به قلمرو و دژم هستم، اما فکر‌آماده​ کنم بتونم چند ماهی توی آکادمی بمونم. یاد گرفتن از یه کهنه‌کارِ باتجربه مثلِ من باید برای بچه‌ها مفید باشه، این‌طور فکر نمی‌کنین؟»

ناولها | novelha.net