---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1687: ناگهان و بی‌مقدمه • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1687: ناگهان و بی‌مقدمه

0

در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی زمستان بود، اما اینجا در حصار هوا گرم و ملایم بود. نفیس‌بار​ فرصتِ چندانی برای قدم‌زدنِ تفریحی در شهر پیدا نمی‌کرد، اما یادش آمد که در آخرین گردشِ خود از‌نبرد​ فضای پررونقِ این شهرِ در حالِ توسعهٔ سریع لذت برده بود، که... الان تقریباً یک سال پیش می‌شد؟

شهری که در اطرافِ دریاچهٔ زیبا گسترده شده بود، از آن زمان تغییراتِ شگرفی کرده بود.‌قوی​ البته نفیس با تمامِ این تغییرات آشنا بود؛ او اغلب از ارتفاعِ آرامِ جزیرهٔ بهشتی‌اش به‌کمیاب​ خیابان‌های پرهیاهوی حصار نگاه می‌کرد و جریانِ پرجنب‌وجوشِ فعالیتِ آدم‌ها را از دور زیر نظر می‌گرفت.

هر بار که برجِ عاج‌طلسم​ به اینجا برمی‌گشت، شهر متفاوت به‌جور​ نظر می‌رسید. اما آدم‌ها همان بودند.

متأسفانه نفیس امروز از غرق‌شدن در‌کابوس​ سرزندگیِ آن‌ها لذت نمی‌برد. هرچه باشد، هنوز‌هوس‌های​ داشت از نبرد با مکافات بهبود می‌یافت.

گردشِ او‌آرامِ​ کاملاً هم‌بهشتی‌اش​ تفریحی نبود.

با هدفِ‌دست​ مشخصی قلعه را‌بیش​ ترک کرده بود.

نفیس مدت‌ها بود که دنبالِ افسونگری بااستعداد می‌گشت. البته او و آتش‌بانان با کشتنِ موجوداتِ کابوس‌ایجاد​ خاطره‌های زیادی به دست می‌آوردند، اما آن خاطره‌ها بیش از حد به هوس‌های طلسم وابسته بودند. تعدادِ‌دلاوری​ بسیار کمی از آن‌ها کاملاً با نیازهایش جور درمی‌آمدند، یا آن‌قدر قوی بودند که تفاوتی ایجاد کنند.

اینجا بود که افسونگرانِ بیدارشده می‌توانستند کمک کنند. مشکل این بود که صنعتگرانِ قادر به ساختِ خاطره‌ها،‌بسیار​ یا حتی اشیای افسون‌شده، بی‌نهایت کمیاب بودند. بیشترِ آن‌ها به خاندانِ دلاوری تعلق داشتند، و با اینکه نفیس‌حتی​ به‌راحتی می‌توانست سفارشِ ساختِ خاطره‌ای را به خاندانِ خودش بدهد... این کار هدفش را نقش بر آب می‌کرد.

دقیقاً به این دلیل که خاندانِ بزرگِ‌نگاه​ دلاوری قدرتمندترین خاطره‌هایش را می‌شناختند یا مستقیماً‌زیر​ خودشان ساخته بودند، مخفیانه دنبالِ افسونگری مستقل می‌گشت.

دیروز کاسی به او خبر داد که جستجویشان بالاخره نتیجه داده است.‌نیازهایش​ نه فقط این، بلکه شخصِ موردنظر دقیقاً همین‌جا در حصار اقامت داشت... و‌صنعتگرانِ​ گل سرسبدِ ماجرا این بود که حتی پیوندِ بسیار نادری با سایه‌ها داشت.

بخشِ آخر برای این سفارش اهمیتی نداشت، اما با‌کمی​ توجه به ورودِ ناگهانیِ سرورِ سایه‌ها به صحنه، نفیس کنجکاو‌بیدارشده​ بود تا دربارهٔ این عنصرِ غیرمعمول و ظرافت‌هایش بیشتر بداند.

بنابراین... کاسی قاطعانه او را فرستاده بود تا شخصاً با افسونگر ملاقات کند. نفیس مطمئن نبود چرا باید خودش برود، اما‌درمی‌آمدند​ چون کاسی به او اطمینان داده بود که می‌توان به رازداریِ این شخص اعتماد کرد، اواخرِ عصر به آن مکان رسید‌دلاوری​ — با شناختی که از دوستش داشت، آن مرد از سدِ بررسیِ سوابقِ گسترده‌ای گذشته بود، پس دلیلی برای نرفتن وجود نداشت.

با این حال، برای نفیس آسان نبود که آزادانه در خیابان‌های حصار قدم بزند. شهرتش‌نظر​ آن‌قدر زیاد بود که نمی‌توانست ناشناس بماند. بنابراین، از چند خاطرهٔ آرایشی استفاده کرد تا ظاهرش‌هرچه​ را کمی تغییر دهد... حتی با این وجود، تنها پس از تاریکیِ هوا بیرون آمده بود.

با رسیدن به خیابانِ آرامِ ساحلِ دریاچه،‌طلسم​ نگاهی به کلبهٔ آجریِ دنج و سپس‌درمی‌آمدند​ به تابلویی که بالای در آویزان بود انداخت.

«تجارتخانهٔ درخشانِ‌خاطره‌ها​ سانی: کافه‌هوس‌های​ و بوتیکِ خاطره.»

برای لحظه‌ای نفیس سعی کرد تصور کند زندگی در کلبه‌ای ساده‌خاطره‌ها​ مثل این و امرار معاش از طریقِ کارهای آرام، دور از‌آن‌قدر​ خونریزی و بوی تعفنِ میدانِ نبرد، چه حسی می‌توانست داشته باشد.

همهٔ این‌ها‌آرامِ​ بسیار... بیگانه‌بهشتی‌اش​ به نظر می‌رسید.

با این حال، این افسونگرِ فروتن — و بیشترِ‌تعدادِ​ مردمِ دنیا — دقیقاً همین‌طور زندگی می‌کردند. این زندگیِ‌ایجاد​ آرام همان چیزی بود که سعی داشت فراموشش نکند.

خب... بخشِ آرامشِ ماجرا حقیقت داشت، اما کمتر کسی در کلبه‌ای به این بی‌همتایی‌قوی​ زندگی می‌کرد. کاسی به او هشدار داده بود که این کلبه نوعِ عجیبی از پژواک‌بی‌نهایت​ است. وگرنه، ممکن بود نفیس دچار سوءتفاهم شود و تصادفاً آن را به آتش بکشد.

نفیس نفسِ عمیقی کشید، از نظر ذهنی‌خاطره‌های​ خودش را برای حسِ معذب‌کنندهٔ ملاقات با یک‌وابسته​ غریبه آماده کرد و قدم به داخل گذاشت.

لحظه‌ای بعد...

صدای ریختنِ‌دست​ بشقاب‌ها روی زمین‌بیش​ به گوش رسید.

خشکش زد و‌بیش​ با گیجی به‌وابسته​ پایین نگاه کرد.

افسونگر روی زمین ولو شده بود و با بهت‌دست​ به او خیره بود. انگار... آدمِ بسیار دست‌وپاچلفتی‌ای بود‌کمی​ که این‌طور پایش به پای خودش گیر کرده بود.

اصلاً هماهنگیِ بدنی نداشت. چنین آدمی قطعاً در‌می‌کرد​ میدانِ نبرد دوام نمی‌آورد... که البته اشکالی هم‌می‌گرفت​ نداشت. همه برای مبارزه به دنیا نیامده بودند.

چند لحظه در سکوت به هم خیره‌طلسم​ ماندند و بعد، مردِ جوان از جا‌درمی‌آمدند​ پرید و با خجالت لباس‌هایش را تکاند.

سپس، طوری به او‌هوس‌های​ لبخند زد که انگار‌بسیار​ هیچ اتفاقی نیفتاده است.

«به تجارتخانهٔ درخشان خوش اومدین.»

نفیس لحظه‌ای ماتش برد.

وقتی کاسی از استادی بااستعداد گفته بود که‌وابسته​ می‌توانست خاطره‌های قدرتمندی بسازد، مردی مسن‌تر، جدی و‌قوی​ خشک را تصور کرده بود؛ مثلِ بیشترِ آهنگرانِ دلاوری.

اصلاً انتظار نداشت‌بیش​ مغازه‌دار این‌قدر جوان،‌وابسته​ ظریف... و خوش‌قیافه باشد.

البته نفیس به وقت‌گذرانی در کنارِ آدم‌های بسیار جذاب عادت‌می‌آوردند​ داشت. با این حال، صاحبِ تجارتخانهٔ درخشان حتی در میانِ‌جور​ آن‌ها هم به چشم می‌آمد... از جمله در میانِ بیشترِ قدیس‌ها.

خیلی قدبلند نبود، با اندامی باریک و چهره‌ای ظریف. پوستش مانند مرمرِ بی‌نقص صاف و سفید بود، در حالی که‌برمی‌گشت​ چشمانِ عقیقی‌اش مانند جواهراتی تیره می‌درخشیدند. موهای سیاه چون پر کلاغش بی‌خیال پشتِ سرش گره خورده بود و حسِ نامحسوسی‌نبود​ از اعتمادبه‌نفسِ آرام در او به چشم می‌خورد... حسی که بی‌تکلف به نظر می‌رسید، اما ناخودآگاه توجه را جلب می‌کرد.

شبیهِ عروسکِ چینیِ ظریفی‌خاطره‌ها​ بود که حریرِ سیاه‌وابسته​ و مرغوبی به تن داشت.

این زیباییِ لطیفش هیچ شباهتی به جذابیتِ خشنِ جنگجویانِ کارکشته‌ای نداشت که‌درمی‌آمدند​ نفیس معمولاً با آن‌ها روبه‌رو می‌شد. مهم‌تر از آن... مردِ جوان کاملاً فاقدِ‌ساختِ​ حضور بود — حضورِ عرفانی — که نشان می‌داد استادِ چندان قدرتمندی نیست.

که... منطقی بود. هر بیدارشده‌ای جنگجو نبود و پس از قطبِ جنوب، حتی استادانِ زیادی بودند‌تعدادِ​ که از سرِ ناچاری عروج یافته بودند، نه به انتخابِ خودشان. کسی که سرشتِ کاربردی داشت مجبور‌قادر​ نبود شمشیر به دست بگیرد و بسیاری از آن‌ها بدونِ تجربهٔ درگیری یا خشونتِ چندانی زندگی می‌کردند.

یا اصلاً بدونِ هیچ خشونتی.

هرچقدر هم که چنین‌خاطره‌ها​ زندگی‌ای برای نفیس دور‌وابسته​ و عجیب به نظر می‌رسید.

کاسی... بهم نگفت...

ناگهان متوجه شد‌آتش‌بانان​ که بیش از‌کابوس​ حد ساکت مانده است.

نفیس با چهره‌ای بی‌حالت گفت:

«آه... بله. استاد‌می‌آوردند​ سانلس، درسته؟ قدیس‌هوس‌های​ کاسیا من رو فرستاده.»

افسونگر نگاهِ عجیبی به‌هوس‌های​ او انداخت، لحظه‌ای مکث‌بسیار​ کرد و بعد مؤدبانه گفت:

«بله، من استاد سانلسم. لطفاً‌موجوداتِ​ من رو ببخشید بانو نفیس.‌می‌آوردند​ قدیس کاسیا بهم خبر نداده بود...»

نفیس سر تکان داد.

«بله. به‌دست​ من هم‌خاطره‌ها​ خبر نداده بود.»

سانلس پلک زد.

«ببخشید؟»

نفیس گلویش را‌جزیرهٔ​ صاف کرد و با‌نگاه​ خجالت نگاهش را دزدید.

«نه، هیچی. اومدم‌می‌آوردند​ تا دربارهٔ یه‌هوس‌های​ خاطره صحبت کنم.»

ناولها | novelha.net